سکوت تلخ

سکوت تلخ

از آسمون داره برف میاد درست مثل دونه های مروارید. هوا تاریک و سرده سه تایی تو ماشین نشستیم بدون اینکه هیچ حرفی با هم بزنیم.
صحرا پشت فرمون نشسته چون من شبا اصلا نمی تونم رانندگی کنم و به قول خواهرم من تخصص اش رو ندارم و همه رو به کشتن میدم .
شیشه ماشین رو تا آخر پایین می دهم تا صورتم یه هوایی بخوره اونم یه هوای سرد خیلی سرد....
شال گردن آبی رنگی که صحرا برام بافته رو از گردنم در میارم و میذارمش رو پاهام دستم رو از پنچره بیرون میارم و دونه های برف رو لمس می کنم (درست مثل اینکه دارم باهاشون حرف می زنم (وای که چه روحیه ی لطیفی دارم من)
سیروان از پشت داد میزنه و میگه : آخه دیوونه آدم تو این هوای سرد با خودش این کارها رو میکنه؟ فردا سرما
میخوری می افتیی یه گوشه باید هزار جور دوا درمون کنی بعد هم کمی مکث کرد و گفت : ای وای خدایا این خواهر من چه گناهی کرده که زن این دیوونه ی روانی شده مگه آدم قحطه...همین طور یه ریز پشت سر هم غر میزنه و به من بد وبیراه میگه ولی من نه تنها بهش توجهی نمی کنم بلکه حتی جوابش هم نمی دم.
صحرا یه پاکت سیگار از تو کیف زرشکی رنگش که ظاهرا با رنگ لاک ناخنش ست کرده درمیاره و به من و سیروان تعارف میکنه با اینکه می دونه من و داداشش اهل سیگار نیستیم(یا بهتره بگم ترک کردیم)
بوی سیگار داره خفم میکنه مجبور میشم تمام پنجره ها رو پایین بدم تا این دود لعنتی از ماشین بیرون بره.
سیروان دوباره صداش رو بالا میبره و میگه : مگه نمی بینی خواهرم داره سیگار میکشه .... برا چی تو این هوای سرد شیشه ها رو میدی پایین آخه چه مرگته اینکارا یعنی چی من و صحرا چقدر دیگه باید از دستت عذاب بکشیم؟ کی میشه شما دوتا از هم طلاق بگیرید تا من یه نفس راحت بکشم... صحرا سیگارش رو از پنجره پرت کرد بیرون و با لحن معناداری به سیروان گفت : بزودی...
از وقتی صحرا تقاضا ی طلاق کرد همه چیز بهم ریخت ...دقیقا همه چیز...
هر لحظه ی زندگی واسه هردومون عذاب آور شد . همه ی انگیزه ها و آرزو هام از بین رفت تمام امیدم به ادامه زندگی رو از دست دادم....بدون اینکه کسی بفهمه تمام شبا موقع خواب زیر پتو های های گریه می کردم و..آخه من صحرا رو دوست داشتم و نمی خواستم از هم جدا بشیم اون هم منو دوست داشت ولی این بار میخواست ( یعنی از نظر اون لازم بود)که از هم جدا بشیم.
بعد از اینکه شیشه ها را بالا دادم موبایل صحرا زنگ خورد فهمیدم یوسف زنگ زده ولی به روی خودم نیاوردم .
صحرا از سیروان پرسید چی کار کنم داداش یوسف زنگ زده دوباره میخواد سوال پیچم بکنه و بدونه تا این وقت شب کجا بودم...سیروان گفت : فعلا نمی خواد جوابشو بدی بزار همین طوری زنگ بخوره تا من یه فکری بکنم....یوسف دست بردار نبود همین طوری پشت سر هم زنگ می زد و اعصابم رو بهم می ریخت من هم طاقت نیاوردم و گفتم : خب مگه آزار داری...؟جواب بده ببین عشقت چی کارت داره؟حتما نگرانت شده که تا این وقت شب نرفتی پیشش خب اون قراره جای من مرد زندگیت بشه ..خب حق داره بدونه زنش تا این وقت شب کجاست مگه نه سیروان؟ صحرا با لحن معناداری بهم گفت : فرهاد کسی از تو نظر نخواست پس لطفا خفه شو...
صحرا کار سختی ازم نخواست فقط باید مثل تموم این سال ها که باهاش زندگی کردم دهنم رو می بستم و میذاشتم هر چی که میخواست بگه و هر کاری که می خواست بکنه...انگار نه انگار که من شوهرشم و حق دارم بدونم زنم داره چی کار
می کنه(خب من دوستش دارم برام مهمه با بقیه فرق می کنه دست خودم نیست) اسمش روشه زندگی مشترک ولی....
از وقتی یوسف (پسرعموی صحرا) از آلمان برگشت همه چیز بهم ریخت زندگی واسم جنهم شد و من روز به روز توی آتیشش سوختم و از بین رفتم .سیروان که دید یوسف ول کن نیست و همین طور پشت سر هم داره زنگ میزنه حسابی عصبانی شد و موبایل صحرا را ازش گرفت شیشه ماشین پرت کرد بیرون و درست همون لحظه صحرا زد روی ترمز و نزدیک بود تصادف کنیم(یک تصادف حسابی مثل تو فیلم ها)....بعدش صحرا با عصبانیت از ماشین پیاده شد و سیروان رو از ماشین بیرون کشید و محکم زد تو گوشش و بهش بد و بیراه گفت و شروع کرد به گریه کردن . منم که اصلا تحمل اشکاش رو نداشتم از ماشین پیاده شدم و دستاش رو گرفتم و اشکاش رو پاک کردم و با خودم گفتم : اگه هر مردی مثل من تو زندگی اش اینقدر احساساتی و بی منطق باشه و دیونه وار عاشق زنش باشه و پایه های زندگی اش روی احساس و بدون عقل و منطق شکل بده خیلی زود شکست می خوره و قلب نازکش ترک بر می داره و سر یک ماه نشده کارشون به جدایی می کشه .... به به واقعا چه زندگی آروم و با احساسی ظاهرا همه می دونستن آخرش به جدایی می کشه ولی سکوت کردند ... یک سکوت تلخ
سیروان از کاری که کرده بود پشیمون شده بود برای همین هم از صحرا معذرت خواهی کرد و دستاش رو بوسید .
بعدش صحرا بهم گفت که سرش خیلی درد می کنه
و نمی تونه رانندگی کنه و سیروان هم رانندگی بلد نیست و ازم خواست که پشت فرمون بشینم با اینکه می دونه من شبا من اصلا نمی تونم رانندگی کنم... بالاخره سوار ماشین شدیم و روشنش کردم و با خودم گفتم : حالا که من پشت فرمون نشستم دیگه وقتشه تمومش کنم .... برای همیشه .... ممکنه به ابدیت بپیوندیم.....
از آسمون داره برف میاد درست مثل دونه های مروارید هوا تاریک و سرده سه تایی توی ماشین نشستیم بدون اینکه هیچ حرفی با هم بزنیم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

علی عطاپور ,فاطمه مددی ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (28/4/1394),مریم مقدسی (28/4/1394),محمود لچی نانی (28/4/1394),علی عطاپور (28/4/1394),سارینا معالی (28/4/1394),م.ماندگار (29/4/1394),زهرابادره (29/4/1394),فاطمه مددی (29/4/1394),حسین روحانی (29/4/1394),سارا باقری (29/4/1394),الف.اندیشه (29/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/5/1394),علی عطاپور (4/5/1394),علی عطاپور (16/6/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 تير 1394 - 09:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي عطاپور عزيز
داستان خيلي جالبي بود من لذت بردم
داستاني كه سوژه اي متفاوت داشت و كمي هم طنز تلخ در آن نهفته بود بله اين روزها مشكل اين چنيني در خانواده ها زياد موج مي زند بدون آنكه سرپرست خانواده واكنش موثري داشته باشد .
براي قلم زيبا و ذهن پويايتان موفقيت آرزومندم
منتظر كارهاي ديگر شما مي مانم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علی عطاپور   ارسال در دوشنبه 29 تير 1394 - 11:34

خیلی ممنونم از لطف شما....بانو


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 تير 1394 - 10:56

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
اوایل داستان ازپایانش قشنگ تربود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.