خانه کعبه

حاجی برای سفر به خانه خدا آماده می شد.هرچه لازم بود تهیه کرد.انگار دیدن خدا خیلی چیزها می خواهد.حج اش مستحبی بود.تمام اهل روستا از ثروت حاجی مطلع بودند.حاجی از شوق دیدار خدا سر و پا نمی شناخت ،بار سفر بست و عازم خانه خدا شد.
روز بعد عروس حاجی کنار پنجره نشسته بود.خیره به بیرون شده، ناگهان زن مسکین همسایه را دید که در خرابه ایی مشغول انجام کاری است.عروس کنجکاو شد.آری انگار زن در حال کشتن طوله سگی است.صدای زوزه ی طوله سگ بلند شد.زن مسکین چوب هایی جمع کرد و آتشی بر پا کرد.سر سگ را دور انداخت و لاشه اش را درون آتش گذاشت و رفت.صدای گریه ی کودکان زن را کلافه کرده بود.عروس دلش آتش گرفت ، فکری کرد.رفت و از طویله بره ی را ذبح کرد،بره را برد و به جای لاشه ی طوله سگ گذاشت.بعد از مدتی صدای گریه ها قطع شد.
حاجی در مکه در حال طواف بود.نگاهی به جلو کرد،آن زن چقدر آشناست.بله او عروس من است!!اما در اینجا چه میکند؟؟این همه مسافت را چگونه آمده است؟با چه کسی آمده است؟رفت جلو تا ملاقاتش کند اما نمیتوانست.صدایش میکرد اما جوابش را نمیداد.حاجی در هر کجا که اعمال حج را به جا می آورد عروس اش یک گام جلوتر از او بود.سردر گم شده بود.نمیدانست چه خبر شده است...
حاجی از کعبه بازگشت.سراغ اولین کسی را که خواست عروسش بود. عروسم کجاست؟؟عروس آمد جلو و عرض سلام و ارادت کرد.حاجی گفت:چه کردی در این مدت؟؟تو اعمال کعبه را جلوتر از من به جای آوردی؟عروس گفت:خدا نزدیک ماست و ما دور فرض میکنیم اش.خانه ی کعبه قلب ماست و قلب ما خانه کعبه است...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الف.اندیشه ,م.ماندگار ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,حسین مولایی ,حسین شعیبی ,آرمیتا مولوی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (15/4/1394),م.ماندگار (15/4/1394),احمد دولت آبادی (15/4/1394),سحر ذاکری (15/4/1394),حسین مولایی (15/4/1394),شهره کبودوندپور (15/4/1394),حسین روحانی (15/4/1394),آرمیتا مولوی (15/4/1394),سارینا معالی (15/4/1394),احمد دولت آبادی (15/4/1394),منصور دیبا (15/4/1394),حسین شعیبی (15/4/1394),عبدالله عمیدی (16/4/1394),منصور دیبا (16/4/1394),سید علی الحسینی (16/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/4/1394),مریم مقدسی (17/4/1394),ب-اسدی (19/4/1394),نهال پارسا (29/2/1395),نادیابزرگی نژاد (7/3/1395),ابوالحسن اکبری (21/8/1399),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 تير 1394 - 00:06

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام

داستان زیبا و پرمفهومی بود.

خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 11:00

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.تشکر از نظرتون


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 تير 1394 - 02:26

نمایش مشخصات م.ماندگار دل خوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
***
سلام جناب مولایی
بله خدا نزدیک ماست...
داستان قشنگی بود
خسته نباشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 11:01

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.شعر قشنگی بود.تشکر از نظر شما.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 07:02

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما.
اصلاح شود.طوله سگ به توله سگ.
داستانی به معنای واقعی بسیار زیبا و زیبا. واقعا درود بر تو.
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه ست.
آفرین. کعبه ی آمال و آرزو های شما شاد باد.


@احمد دولت آبادی توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 11:03

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.بر حاج احمد عزیز.چشم.ممنون از نظرتون.راستی خراب این عکستون هستم.:D ;)


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 11:58

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. راستش من حاجی نیستم نمی خامم حاجی شم.
ای قوم به حج رفته کجایید بیایید
معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار
در وادی سرگشته شما در چه هوایید
آنها که به سر در طلب کعبه دویدند
رفتند در آن خانه که بینند خدارا
بسیار بجستند و خدا را ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند.


@احمد دولت آبادی توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 12:49

نمایش مشخصات حسین مولایی ایولا.احسنت.حالا بد نیست حاج احمد.بهتون میاد...;)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 12:24

سلام آقای مولایی گرامی
روایتی بود که قلم شما به زیبایی آنرا نگاشته بود
دست مریزاد@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 12:50

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.بانو کبودوندپور گرامی
سپاس از حضورتون.@};- :x


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 20:22

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر جناب مولایی
داستانک قشنگی بود اما ایده ی تازه ای نداشت
خوشحالم که در داستان هایت مفاهیم زیبا می گنجانی
خسته نباشی


@منصور دیبا توسط حسین مولایی Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 09:18

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.درو بر شما.نکته ایی که گفتید صحیح است.ایده تازه ایی نداشت چون نگاه بنده نکته ی پندآموز داستان بود.جناب منصور دیبا ارادتمند شما هستیم.@};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 22:48

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام آقای مولایی عزیز
داستان زیبایی بود
خسته نباشید


@حسین شعیبی توسط حسین مولایی Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 09:19

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.جناب شعیبی عزیز.ممنون


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 00:04

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
خوب بود@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حسین مولایی Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 09:20

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام و سپاس فراوان@};-


@آرمیتا مولوی توسط حسین مولایی Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 09:23

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام بر شما دوست عزیزم.تشکر فراوان از نگاه خوبتون.
نکته ی بسیار خوب و مفیدی گفتید.سپاس سپاس.@};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 00:15

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر حسین آقای عزیز
طرح داستانک خوبی است
مفهوم بلند بالایی داره و با فطرت الهی انسان سازگار است و حال و روزبعضی از خودمان.
از همین هم لذت بردم
اما طرح خوبی است که می توانستید خیلی بهتر ارائه دهید.
بزار کمی توضیح بدم: آدمها هنگام تصمیم تا عمل و هنگام مواجهه با موضوعاتی که تأثیر عمیق روی انسان می زارن و می خواهند اقدامی مهم انجام دهند نفس و شیطان هم هست و وسوسه می کنند برای انجام دادن یا ندادن، پس عمل را باید با حواشی درگیر کننده اش و تصمیم را با پا پیش گذاشتن و پا پس کشیدن با وسوسه هایش نمایش داد. یعنی نزدیک کرد به ماهیت طبیعی تصمیم و اراده و عمل و...
ببخشید
دستتان درد نکند
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط حسین مولایی Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 09:25

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام بر شما دوست عزیزم.تشکر فراوان از نگاه خوبتون.
نکته ی بسیار خوب و مفیدی گفتید.سپاس سپاس@};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 تير 1394 - 23:08

سلام یه همچین چیزی فک کنم فیلمشو دیده بودم... بذار فکر کنم ?!...ها! کلید اسرار بود. اونجا یه همچین چیزی دیده بودم. اما خب شما هم خوب نوشتی و خوشم اومد. قبل اینکه بیام داستانو بخونم وقتی عنوانو دیدم نا خودآگاه قلب اومد تو ذهنم. آره همونی که آخر داستانت نوشتی رو صد درصد موافقم.
موفق باشید


نام: حسین مولایی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 تير 1394 - 10:30

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.مریم مقدسی.ممنون از حضورت.من خودم فیلمشو ندیدم.ولی مرسی که یاد آوری کردی.ممنون


نام: نهال پارسا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 15:38

خیلی زیبا بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.