مجهول

برق چشمانش دنیایی را ویران میکرد̨ وسعت نگاهش به اندازه دنیابود.رنگ چشمانش سیاهه ی عشق و مهربانی بود. موهای طلایی اش در پرتو نور خورشید به مانند آتشی سوزان بود. صدای خنده هایش نوای آرامشی دل انگیز و رویایی بود.امید به زندگی در روحش چند برابر سن کوچکش بود.آسمان وجودش بیش از هفت آسمان بود̨ آسمانی آبی و بی کران با پرندگانی زیبا و دلربا.
دستان کوچکش حس لطیف لمس برگ های گل سرخ بود.گردی صورتش همچون ماه در کویر بود.نور صورتش خیره کننده تر از نور خورشید بود.این همه زیبایی و خوبی در وجودش مانند فرشته های آسمانی بود.فرشته ها در روی زمین جایی ندارند گرچه انسان باشند.اجل عمرش به اندازه ی عمر گل سرخی بود.
درد گاهی برایش رنج آور بود.شنبه هایش روز همراهی پدرو مادرش برای دیالیز بود̨ گرچه درد داشت اما بودن پدر ومادرش همراهش خاطره انگیز بود.امیرحسین دوست هم اتاقی اش بود̨ اتاقی که پر از دردهای زیبا بود.خوراکی های اتاقشان آمپول های پرستاران بود.وسیله ی بازیهایشان آنتن سرم و دکمه های بالا بر تختهایشان بود.از کنار پنجره شهربازی کودکان نمایان بود.دیدن شادی کودکان گاهی اوقات برایشان تامل برانگیز بود.سوالی بی جواب با یک مجهول داشتند.چرا ما اینجا ؟؟و آن ها-آنجا؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,الف.اندیشه ,حسین مولایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عبدالله عمیدی (6/4/1394),آرش پرتو (6/4/1394),حسین مولایی (7/4/1394),زهرابادره (7/4/1394),شهره کبودوندپور (7/4/1394),م.ماندگار (7/4/1394),الف.اندیشه (7/4/1394),آرمیتا مولوی (7/4/1394),احمد دولت آبادی (7/4/1394),سید علی الحسینی (7/4/1394),علي طرهاني نژاد (7/4/1394),آرش پرتو (7/4/1394),علي طرهاني نژاد (7/4/1394),م.ماندگار (8/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/4/1394),شهره کبودوندپور (11/4/1394),نهال پارسا (29/2/1395),

نقطه نظرات

نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 22:24

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام
شاعرانه ای داستانی است که زیبایی خودش دارد
@};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط حسین مولایی Members  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 11:18

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 10:42

بسیار زیبا بود با نگاهی نو
سلام بر شما اقای مولایی
کودکانی که دنیای زیبایشان را میان درد و دارو سپری می کنند و معصومیت نگاهشان هزار برابر می شود@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین مولایی Members  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 11:19

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.تشکر از نگاه خوبتون.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 12:19

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب مولایی
توصیفات اول داستان رو دوست داشتم
خیلی قشنگ بود
و واقعآ چرا ما اینجا و
آنها آنجا؟!
موفق باشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حسین مولایی Members  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 12:47

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.این نگاه شماست که قشنگه...@};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 12:29

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب مولایی

بسیار زیبا و با احساس نوشتید و چقدر موضوع خوبی را بیان کردید.

خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حسین مولایی Members  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 12:48

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.تشکر از نگاه زیباتون...@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 19:28

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
خوب بود@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:00

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.زهرابادره عزیز@};-


@آرمیتا مولوی توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:02

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ببخشید اشتباه شده خانم بزرگوار مولوی...از شما هم ممنون.@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 19:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای مولایی عزیز
داستانی غم انگیزی که به زیبایی قلم زده شده است
احساسات را عالی منتقل کرده اید
برایتان موفقیت آرزومندم @};- @};- @};-


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 19:53

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- موضوع داستان خوب بود.

2- تراکمِ زیادِ فعل (بود) داستان رو کمی خراب کرده بود. (جمله بندی نیازِ شدیدی به اصلاح داره).

3- توصیفات خوب بود.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط حسین مولایی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:02

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.تشکرفراوان@};-


نام: نهال پارسا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 15:33

قشنگ و با احساس بود اما کلمه "بود" زیاد به کار رفته و رو اعصاب راه می رفت:-)
موفق باشین.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.