غرورتلخ

هوا کمی سرد است از خانه برای خرید نان از محله ی دیگر قصد رفتن کرده ام فکرم مشغول است آرام قدم میزنم سرم گاهی پایین و گاهی بالا است نگاهم بی هدف میچرخد گاهی به این سمت گاهی به آن سمت گویی قرار است اتفاقی بیافتد و زندگی درس مهمی به من بدهد ناگهان توجه ام به یک زوج که در جلویم در حال حرکت هستند جلب شدناگهان تأمل کردم چرا اینگونه راه میروند زن با پای لنگان و در آغوشش یک نوزاد کمی جلوتر از همسرلنگان خود حرکت میکند سوالی تلخ برایم پیش آمد یعنی به خاطر خجالت از حرف مردم با فاصله از هم راه میروند؟؟با خود خوشبینانه گفتم نه اینطور نیست حتما برای انجام کاری عجله دارند من از سرعت خودم کم کردم انگار یک حالت ترس خجالت از رسیدن به اون زوج معلول و نشون دادن قدوقامت خودم در من بوجود آمده بود یک لحظه غروری تلخ در وجودم حس کردم غروری که به من میگفت:تو کاملا سالم هستی و هیچ نقصی نداری...انگار خداوند خون من را رنگی تر از آن زوج دیده است این طرز تفکر من را از خود ناراضی و ناراحت کرد لحظه ای از خودم بیزار شدم سوالاتی از خودم کردم الان اگر من به جای آن مرد بودم حالم چگونه بود؟رفتارم چگونه بود؟چه حسی داشتم؟آینده ام چگونه بود؟چه شغلی برای ارتزاق خانواده ام انجام میدادم؟کودک ام از وضعیت جسمی من در مقابل چشمان دوستانش خجالت خواهد کشید؟هزاران سوالی که تا این لحظه به ذهنم خطور نکرده بود ولی در این زمان به فکرشان افتاده بودم یک لحظه حس کردم خدا با طرح یک معادله از من جوابی میخواهد...چه میکردی؟؟؟
ناگهان باز غرور تلخی که خود حس خوبی به آن نداشتم به من روی آورد و جوابی به خود دادم:حالا که من اینگونه نیستم!!انگار جنگی سرد در درونم به پا شده بود یک طرف جبهه ی غروری تلخ و طرف دیگر جبهه ی ترحمی عمیق.نمیداستم به سمت کدام جبهه بروم؟؟لحظه ای در یک سو و لحظه ای در سوی دیگر...
ناگهان از سمت روبرو یک مرد جوانی در سمت مخالف در حال آمدن بود با اینکه من از چهره در مورد کسی قضاوت نمیکنم انگار شخصیت جالبی نداشت چشمان خیره شد به چشمان مرد جوان تا عکس العمل اش به آن زوج را ببینم انگار یک حس فضولی در من بوجود آمده بود او چه حسی دارد؟آیا احساس درونی من در او هم یکسان است؟؟با نقش بستن نیش خندی انگار با یک پوتک به سرم کوبیدند یه لحظه سردرد شدیدی گرفتم...مرد جوان از کنار من هم رد شد در دلم جواب هایی برای نیش خند او دادم و حسرت خوردم که ای کاش میشد به زبان به او میگفتم...جواب دادم:سنگ دل هستی؟بی تفاوت هستی؟بی رحم هستی؟و کلی جواب های بد و بیراه!
در درونم غوقایی بر پا شد!تو در مقابل رفتار آن مرد جوان حاضری چه کاری انجام دهی؟اگر آن زوج جوان از نیش خند آن مرد جوان ناراحت شده باشند تو با چه کاری می توانی آن نیش خند سنگین را از خاطرشان ببری؟؟
ناگهان تصمیمی عجیب غرور تلخم را له کرد و با خود گفتم من هم مانند آن زوج جوان پای خود را میکشم و از کنار آن ها رد میشوم تا رد پای سیاهی را از روی لوح سفید هم نوع دوستی و دفتر مهربانی پاک کنم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.ماندگار ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (4/4/1394),احمد دولت آبادی (4/4/1394),الف.اندیشه (4/4/1394),محمود لچی نانی (4/4/1394),آرش پرتو (4/4/1394),مریم مقدسی (4/4/1394),سید علی الحسینی (4/4/1394),منصور دیبا (4/4/1394),علي طرهاني نژاد (4/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (4/4/1394),حسین شعیبی (4/4/1394),شهره کبودوندپور (4/4/1394),عبدالله عمیدی (4/4/1394),میثم کوهزینی (4/4/1394),رضا فرازمند (4/4/1394),امیر محمد رنجبر (4/4/1394),منصور دیبا (4/4/1394),زهرابادره (4/4/1394),آرمیتا مولوی (4/4/1394),فرزاد خدنگ (4/4/1394),پریسا جهانی پور (4/4/1394),الف.اندیشه (4/4/1394),فاطمه مددی (5/4/1394),سارینا معالی (5/4/1394),نهال پارسا (29/2/1395),سمانه جباری (11/3/1396),

نقطه نظرات

نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 02:46

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. اگر شما یک درخت یا گل در باغچه حیاطتان باشد مسلم این ست که هر از چند گاهی با قیچی باغبانی به جانش می افتید که هرسی به آن بنمایید تا هر چه شکیل تر ان را نظاره کنید. در واقع یک ویرایش. حال چطور به درخت ادبی تان که می رسید حوصله یک هرس را ندارید؟ دوست گرام من، دریغ از یک نقطه! راستش چند خط را بیشتر نتوانستم بخوانم. کاش یک کم هم برای ویرایش وقت می گذاشتی. از بخت بد جامعه ادبی ماست که مانند اروپا کلاس ویراستاری نداریم.


@احمد دولت آبادی توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 13:02

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی موافقم و حسین آقا باید به این امر اهتمام داشت.


نام: حسین مولایی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 09:49

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.جناب دولت آبادی ممنون از نظرتون.ولی اگه راستشو بخوایین این دستان اولی بود که در این سایت نوشتم و همچنین اینکه وقت کمی داشتم و نتونستم ویراستای کنم...حالا ای کاش در مورد خود داستان هم نظری میدادید.


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 10:20

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر حسین مولایی عزیز

داستانک خوبی داشتید و از ان بهتر پیام زیبای داستان
اما چند نکته :
اول }سعی کنید شاخ وبرگهای اضافی را از داستان حذف نمایید. تکرار مکررات ذهن خواننده را خسته میکند ؛هر پاراگراف باید با حفظ یکپارچگی داستان بویی از تازگی هم بدهد.
دوم } برای انتقال مفاهیم، مستقیم به آن اشاره نفرمایید بگذارید خواننده خودش به پیام داستان پی برد .
ایده ی بسیار خوبی داشتید که با کمی ویرایش زیباییش افزون می گشت.
قلم توانمندی دارید؛ ومن منتظر داستان های بعدی شما خواهم ماند.
سربلند و پیروز باشید.


نام: حسین مولایی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 10:43

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام بر جناب منصور دیبا عزیز
ممنون از نظر کارشناسی خوبتون چشم نکات رعایت میشود.
تشکر فراوان...


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 12:48

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آقای مولایی
اول اینکه خوش آمدید@};-
و کار اولتون به نظرم قشنگ بود
خوب مینویسید و موضوع داستان خوب بود
و همچنین پیام خوبی داشت
اما همونطور که دوستان گفتند احتیاج به ویرایش داره
و منظورتون از قوغا ، غوغا بوده درسته؟
در کل خوب بود و
منتظر داستان های بعدی شما هستم
موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 13:00

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر حسین آقای عزیز
داستانت خواند
طرح خوبی دارد
درگیری های درونی و مواجهه با مابازای بیرونی را خیلی خوب درآورده اید.
پایان غیر منتظره هم دل انگیز است.
سرجمع داستان خوبی خواندم.
فطرت غبارنگرفته و حس زیبای انسانی ایرانی شما نیز در آیینه داستان می شود دید.
شاد و سلامت باشید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین مولایی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 13:00

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.ازحسن نظرتون.م.ماندگارمحترم.
ضمناکلمه غوقا از گوگل پرسیدم اونم گفت:#غوقا!!!؟؟
چشم ویرایش انجام میشه...
تشکر فراوان


نام: حسین مولایی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 13:33

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.عبدالله عمیدی عزیز.خواهش میکنم.ممنون


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 14:54

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام

برای اولین کار خیلی خوب بود.یه سری ویرایش لازم داره .

موضوع خیلی خوبی رو انتخاب کردید.

خسته نباشید.
@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حسین مولایی Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 11:33

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.ممنون.@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 22:59

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا ومتین

دست مریزاد

احسنت وآفرین@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حسین مولایی Members  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 15:25

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام
ممنون
تشکر@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.