خاطرات کودکی من

زمانی که یادی ازخاطرات شیرین کودکی یادمیکنم لبخندملیحی برروی لبانم نقش می بنند.درست که شایدبعضی ازخاطراتم به شیرینی عسل وبعضی هم به شوری نمک بود.الان 18سالم شده و18سال ازاون دوران شیرین گذشته است .الان که دارم این خاطرات رامینویسم سیل عظیمی ازخاطرات درذهنم جرقه زد.

سلام مامان جون خوبی؟؟خاله جونم کجاست؟؟ مامان جون:یه لحظه سرکوچه کارداره الان میادش. فکرذهنم این بود که خالم کجاست وسرکوچه مشغول چه کاری خواستم برم بیرون که مادرجونم مخالفت کرد ونذاشت اما وقتی که حرفاشو که داشت به ارومی به مامانم میگفت شنیدم.....
هی پسره بیشعورباخالم چکارداری هاااان؟؟؟ پسره«وایی ای وای چرامنومیزنی ؟معصومه چوب بده بمن نزن اون .تمن:توحرف نزن بیابریم خونه ذودتندسریع. گوشی مانتوش طوری گرفت بودم که احساس کردم یه صدای ازروی مانتوش دراومد (خوب چکارکنم روی خالم خیلی حساس بودم واینکه دوست نداشتم باکسی تقسمش کنم)خاله دیگه حق نداری اون پسرروببینی فهمیدی وگرنه من باهات قهرمیکنم افتادش.اینوگفتم که یهوسرم توی آغوش گرمی قرارگرفت وبوسه ای روی بازویم داغی زد .خاطرات اون روز تموم شد.
رسیدبه روزای که غرق درکودکی من خیلی شیطون بودم بقول معروف ازدیوارراست بالامیرفتم وقتی 6یا5سالم بودعموم وباپسرای محل همیشه دم غروب ها داخل کوچه فوتبال بازی میکردند امابخاطراینکه خدای نکرده توپ به من بخوره منونمیذاشت که به تماشابرم ولی من که خیلی غدویه دنده بودیواشی روی دیوار خونه همسایه میفرفتم وفوتبال روتماشامیکردم هیچ وقت اخم های عموم وهمه اون نگرانی هاش که مبادا من ازپشت بیافتم پایین یااسیب ببینم یه چشمش به بازی بودیگری بمن یادم نمیره.
9سالم بودش که .... معصومه تعطیل شدی نهاربروخونه مامان بزرگت باشه .دایی ولی برای چی؟اماجوابی دریافت نکردم ساعت12/30ازمدرسه تعطیل شدم وبه سمت خونه مامان جونم رفتم اون موقع یه آهنگ معروفی بودش ومنم خیلی ازش خوشم می اومدویه بندش حفظ کرده بودم میخوندم تارسیدم به ..هی بچه توخجالت نمکشی که داری آهنگ میخونی وقتی که همه دارن گریه میکنن اصن میدونی پدرجون فوت کرده؟کلمه فوت شده بودمثل یه زنگ هی دم گوشم نواخت میشد فوت ت ت ازشدت ناراحتی خنده میکردم اونم باصدای بلند بااب وتاب خودم به خونه خاله بابام رسوندم دنبال مامانم میگشتم وچشم افتادبهش که بی حال بودش این بارگریه کردم.رسیدمجلس ختمش وهمینطوری گذشت وگذشت.
توی کودکیم یه دوستی داشتم که درواقع بچه ای دخترخاله بابام بود وازطرفی میشد خواهررضاییم که من شیرمادراون روخوردم (بقول خواهرم مالش خوردم)خواهرم درتهران زندگی میکرد وهروقتی که تعطیلی میشد به شمال می اومد وباهم بازی میکیردیم .بغل خونه خاله بابام یه زمین کشاورزی بزرگی بودش اما یه جندسالی بود که کشت نمی کردندومنوخواهرم تصمیم داشتیم که درانجا برای خودمان خانه ای درست کنیم امانشد ولی ازرو نرفتیم چادرمسافرتی میبردیم وآنجا ساعت های بازی میکردیم.حیاط بزرگ خاله بابایه دخت انار ی داشت که خیلیی بزرگ وابدار بود من وخواهرم ازدروازه بالامیرفتیم وانار های سرخ وشیرنی رامیچیدیم انارچه عرض کنم یاقوت بود.خاله بابا به منوخواهرم لقب ممیون درختی داده بود. (خاله بابا پیرزن مهربون وخوش قلبی بودش درست بود که گاهی اوقات سروصدا می کرد ونمیذاشت بازی کنیم ولی بازم ازمهربونیش چیزی کم نمیشود.)تااینکه خاله بابام براثرمریضی سرطان فوت کردش وهمین شد سبب موندن همشگی خواهرم اینا در شمال شدازاینک برای همیشه اینجاهستن خیلی خوشحال بودم ولی نمی دانستم که سرنوشت میخوادماروازهمه جدا کنه .اری از خواهرم جداشدم وماندن تمام خاطرات شیرینی خوش کودکی وسراغش را هرازگاهی میگرفتم اما کسی ازشون خبری نداشت که کجازندگی میکنن وتااینکه.... وا...خداالهی قربون دخترم برم ببین پونه چقدراین سرتق بزرگ شد خانمی شد.باتموم شدن جمله اش به طرف صدا برگشتم چشم ودهنم ازهیجان وتعجب یاز مانده بود دهنم خشک وزبون توان گفتن کلمه هارونداشت.بازبان بی زبانی سلامی دادم اما هنوز گنگ بود.دهنم رابازکردم اولین جمله خواهرم کجاست؟بدون اینکه حال واحوالی بپرسم سراغ انراگرفتم دوبارتکرار کردم خواهرم کجاست؟؟ صبرکن الان بهش زنگ میزنم .صدای بوق درگوشی دمیده شد 1و2و3و4بوق پشت سرهم ضربان قلبم هم شدتت گرفت تااینکه صدای درگوشی دمیده شد اری اون خرسی من بودش گوشی ازدستش گرفتم بازبان بی زبانی سلامی کردم ولی نتونستم جلوی بغضم رابگیرم .اشکام سرازیرشد منتظربودم تابغلش کنم .نگاهم را به سیل عظیمم جمعیت انداختم دنبال خواهرم میگشتم مامان پیداش کردم قدم هایم رابندکردم وبه سمتش دویدم اون لحظه هچ کس وهچ چیزی برام اهمیت نداشت درمیان آن همه جمعیت بغلش کردم وبوسه ای به لپ اش نهادم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

کوثر علیزاده ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

معصومه هوشمندیان (23/4/1396),معصومه هوشمندیان (24/4/1396),کوثر علیزاده (24/4/1396),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),ابوالحسن اکبری (28/4/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 22:47

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط معصومه هوشمندیان Members  ارسال در پنجشنبه 29 تير 1396 - 16:03

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان سلام خسته نباشین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.