اسمی نمیتونم بذارم

رنگ آسمان مثل رنگ دریا هرترگه های دریا شده بودمثل آسمان طوری که آسمان نبودش دریا بود.
سلام ...خانم دکتر به دادم برسین بچم داره میمره ازدردوشدت تب توروخدا کمکم کنید.
دکتر:بیارش داخل
صدای غلغله مردم های داخل معطب دکتر:اه بی نوبت بی انظباطی این نشد کارنمیشه که هرکی درحال مرگ ذودبره داخل که.ماهم مریضیم ماهم درحال مرگیم
(اماکسی ازحال اون بچه خبرنداشت.فقط ذود قضاوت میکردن ذود تصمیم میگیرفتن .)
دکتر:بچه تون حالش خیلی بده نیاز به عمل داره واگه تا 30مین باید به اتاق عمل بره وگرنه جونش ازدست میده.
مادر:عمل کنیدش مگ چیش شده که نیاز به عمل داره؟؟ خانم دکترمن هزینه عمل ازکجابیارم پول نون شبم رو به زوردرمیارم.
دکتر:متاسفم ازدست من کاری برنمیاد.
مادر:بچم پیشتون باشه تامن برگردممممم.
مادر حیرون ناراحت ازاین که نمیدونست چکارکنه برای سلامت بچه اش نمیدونست از کجاپول پول جور کنه تموم جونش ازشدت ترس ازدست دادن بچه به لرزه افتاد بود. ههیچکس کمکش نکردتااینکه.....
ای دزد ای دزد اموالم بردن کمک کنید جلوش بگیرن داره فرارمیکنه. .............
پلیس: خانم برای چی دزدی کردین ؟؟:مادر:چاره ای جزاین کارنداشتم بچه ام روی تخت بیمارستان خوابیده اگه پول عملش ندم جونش ازدست میده فقط فقط برای این دزدی کردم منوبندازین زندان امااین پول به بیمارستان برسونید لطفا خواهش میکنم ازتون ./
وقتی که صاحب پول ناله های این مادر دید به فکرفرورفت وازداخل پاسگاه بیرون رفت تابــــــ
صدای گریه ی بچه ای به گوشش رسیده بود که بیرون ازاتاقی روی تختی خوابیده بود.وقتی نگاهش به بچه معصوم که اونجابودن هیچ نگهداری بودابود جیگرش کباب شدوبه سمت اتاق اون دکتررفت تاابپرس این بچه کیست ؟؟آیاهمون بچه اون زنه هستش.
سرپرست بخش:پرستار اتاق عمل رواتاق آماده کنید به دکترعباسی هم خبربدین.
اتاق عمل:فشار 1،2،3 عجله کنید ضربان قلبش کند شده دوباره تلاش میکنیم
خدایا خودت کمکم کن نذاربی کس بشم ازبچه ام مراقبت کن خدایا نمیدونم تنهادارایم الان درچه حا له پروردگارا ازش نگهداری کن
خانم دکترحال بچه چطوره؟؟دکتر: حالت جدیی گرفت ، سکوت عجیبی فراگرفته بود تااینکه ... نگران نباشین لحظه آخرانگاریه معجزه ای بزرگی شد انگارکسی ازدور مراقبش بود وبراش دعا میکرد
خدایاشکرت .دل مادر این بچه خیلی پاک بود که دعاش مستجاب شدبایداین خبرخوبه بهش برسون حتما تاالان خیلی غصه خورده
سرکار احمدی اون خانومم روازبازداشتگاه بیارین.
سرکاراحمدی:بله قربان
صدای دربه صدادراود ..........
جناب سرهنگ میشه این خانوم روآزادکنیدمن ازشکایتم صرف نظرکردم.بله خانم حتماشمااکاردستی کردین!.چندلحضه منتظرباشید.....
مادر:ببخشدخانم داریم کجامیریم الان برای چی منوباخودتون میبرین ؟؟!
لطفامنوهمینجاپیاده کنید میخوام برم پیش بچه ام.زن سکوت اختیارکردوحرفی نزدش.
زن :حالامیتونی پیاده شی.مادر:خانم نمیدونم چطوری ازتون عذرخواهی کنم بابت کارزشتم شماروبه جون عزیزت قسم میدم تاعمردارم غلامت میشم.
زن:بخشیدمت چون تولیاقت ببخش روداری وکاراشتبااهی نکردی وازاین بهبعدتووفرزندت تحت سرپرستی من هستین.مادر اون زن روبغل کردش ودوتایی باهم واردبیمارستان شدن مادروقتی بچه اش رادیدخوب وسالم ازشدت خوشحال گریه واورا بغل کرد.





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

معصومه هوشمندیان ,"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (13/4/1396),معصومه هوشمندیان (13/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/4/1396),هستی مهربان (18/4/1396),ابوالحسن اکبری (18/4/1396),معصومه هوشمندیان (18/4/1396),رضا فرازمند (18/4/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.