فصل پاییز

فصل فصل زیبای پاییزبود.برگهای درختان برروی زمین می ریخت.باگذاشتن پابرروی آنهامیتوانی صدای دل نشین آنرابشنویدصدای که یه موسیقی طبیعی بنظرمی رسید که هزران طرفدارانی داشت هرکسی که غمگین ودلش شکسته بودباشنیدن این موسیقی زیبای طبیعت آروم میشد. این فصل ماه جدیدوپرازخوشی برای ساحله بودچون میخواست باعشق زندگی اش عروسی کندلباس های شیک وقشنگ متناسب بازیبایی اش بقول معروف انگارواسه خودش دوخته بودند .لباس هایش راپوشید صدای دراتاقش به صدادرآمد.یعنی اوچه کسی میتواندباشد که درمیزند؟آری اوعلیرضاعشق اول وآخرساحله بود.به به علیرضاچقدربه خودش رسیده بودهمه چیزش مارک بنظرمیرسید.ساحله وقتی که صدای درروشنیدتپش قلبش بی نهایت زیادشد ازخوشحالی داشت پرمیگرفت درراآهسته بازکرد وقتی که اوراباگل های قرمزوسفیددیدخوشحالیش دوبرابرشد پابه پای هم واردسالن عقدشدن .ساحله به دنبال چه کسی میگردد؟نکندمنتظرکسی هست که دیرکرده است؟اماهمه ی مهمان های که دعوت کرده بودند آمده اند پس به دنبال چکسی میگردد؟لبخنده اش یک دفعه ازروی صورت زیبایش محوشد.برای چی به مادرش اشاره میدهدکه می گویدبیا؟مادرش آمدوپرسید دخترم چیزی شده است ؟ساحله پاسخ دادبابام کجاست چرادرمجلس حضورندارد؟مادرش گفت دخترم پدرت برای گرفتن کیک رفته است الاناست که برسدتونگران نباش الان میاید. امابازدلش آروم نشدموبایلش رودرآوردوشماره ی پدرش راگرفت کسی تلفن راجواب نمیداد بازدوباره زنگ زد اما کسی برنمیداشت تپش قلبش دوبرابرشدازاسترس دلش شورمیزد درهمین حال تلفنش زنگ خورد شماره پدرش بود فوران تلفن برداشت وبدون صبرکردن گفت بابامعلوم هست که کجای؟الوباباچراحرف نمیزنی؟یعنی چه اتفاقی افتاده است.چراپدرساحله جواب نمیدهدنکنه مشکلی برایش اتفاق افتاده ؟ساحله دوباره تماس گرفت یه زن تلفن روبرداشت ساحله فکرکردکه اشتباه گرفته است ووقتی که میخواست عذرخواهی کند آن خانم گفت شما اشتباه نگرفتین من پرستاربیمارستان امام خمینی هستم و نمیدانم چگونه این خبرروبه شما بدهم متاسفانه پدرشمادچارسکته قلبی شدن درجاده ویه نفرایشان رابه اینجامنتقل کردندوالان دراتاق عمل است شایددیگرنتوانیداوراببیند.ساحله باشیندن این حرف هابه گریه افتادومجلس رابدون اینک به کسی که توضیح بدهدترک کردوسوارماشین شدتاپیش پدرش برودوبرای آخرین بارهم که شده است دستای پرازمهرپدرش رابگیردوبگوید که توروخدامن راتنهانزار.علیرضابااینکاراوبسیارناراحت وافسرده شده بوداوخیال میکردکه ساحله ازازدواج باپشیمون شده اماازدل وغم هایش خبرنداشت.مجلس عقدبهم خورد.بعدازچنددقیقه ساحله به بیمارستان رسید وبازبان بی زبانی گفت پدرم کجاست؟دراتاق عمل بازشدبروی تخت کیست وای خدای من آن باباساحله ست.وقتی ساحله با باشودیدشوربه گریه زاری کردبابادیدی من اومدم زودباش بریم سفرعقدهنوزوسطه همه منتظرتوهستیم پاشوبیابریم دیگه باباکت وشلوارتوچرادرآوردی؟وقتی که داشت این کلمات وزمزمه میکردیک دفعه ازهوش میره وبعدازچندساعت هوش میاد.ازتختش بلندمیشه وبه سراغ راهرومیره تلفن برمیداره زنگ میزنه به خونه شون مامانش تلفن برمیداره بدون اینکه حرفای مادرشوبشنومیگه مامان جون سفرعقدروجمع کنیدلباس های مجلسی تون دربیارین پارچه های مشکی رووصل کنید.بابام رفته سفردیگه راه برگشتی نداره خودتوزودبرسون باباجونم منتظرت بیاباشه.مادرش ازحرفای اون سردرنیاورده بودگفت دخترم آروم صحبت کن بفهمم چی میگی؟بازبان بی زبونی گفت بابام ماروترک کرده رفته پیش خدامادرش باگفتن حرفای اون به گریه افتادتلفن قطع کردوفورا به علیرضا زنگ زدوگفت پسرم ساحله توروترک نکرده رفت پدرشوببین وازش خداحافظی کنه پسرم پدرساحله فوت کردوالان دخترم بیمارستان هست.علیرضاباگفتن این حرفا به شدت ناراحت شدوخودشوبه بیمارستان رساند تاعشق شوتنهارهانکندساحله وقتی علیرضا رودید به گریه افتادوگفت عشقم منوببخش که توروسرسفرعقدرهاکردم آخه بابام منتظرم بودعلیرضاگفت عشقم توبایدمنوببخشی چون من فکرکردم توازازدواج بامن منصرف شدی آخه من نمیدونستم که چه اتفاقی افتاده است ساحله گفت اشکالی نداره حق داشتی.آن شب پرازخوشی تبدیل شدبه یه شب پرازاشک وغم فردای صبح مراسم تعشیع جنازه انجام شدپدرساحله به خونه ابدی اش رفت.ساحله خیلی ناراحت بود .اماهمه این ماجرا گذشته ویک سال جدید وپرازخوشی آغازشدوای همه جاچراغانی شده اینجاچخبر!وای خداجون مراسم عروسی ساحله هست که بعدازیه سال داشت عروسی میکرد اماهنوزعروس خانم وآقادامادنیومدن .علیرضا وساحله خیلی خوشحالن چون بعدازمدتها زنج ودردی که کشیده بودن تواستندخودشون جمع جورکندوبه عشقشان ادامه دهند.امانمیدانم چراعشق آنهابایدانقدرزودتمام می شد!چراسرنوشت بایداینکاروبااین دوتاکردچراگذاشت دستای پرازمهربانی ازهم جداشن. این صحنه خیلی ناراحت کندست آخه یه ماشین چپ کرده آنطرف وبه سمت تپه منحرف شده .وای خدا جون این ماشین عروسه نکنه ....!اره درست حدس زدین.ماشین ساحله ایناچپ کرده.مردم زنگ بزنیدآمبولانس بیاد.بعدازمدتی آمبولانس آمدوعلیرضاوساحله روسوارکردندوفوران به بیمارستان رسونددکترافوران آنهارابه اتاق عمل برند.ویکی همازطریق تلفن همراه علیرضا به خانواده هاشون خبردادند.درست بعدازیک ساعت خانواده های آنهابه بیمارستان آمدندوپشت دراتاق عمل ایستادنددرست بعدازدوساعت این عمل سخت تموم شد.دکترا خانواده شون روخواست تاشرایط فرزندان شون روخبربده .دکتری که عمل ساحله روبرعهدگرفت بودشروع کردنمیدانم چگونه دخترشما دچارفلج مغزی شده وهمینطورقعطع نخاع شدهردوخانواده واقعا متعجب شدن وآن یکی دکتروضعیت علیرضا روبیان کرد نمیدانم چگونه بگویم پسرشما جانش روازدست داد واقعامتاسفم .وای خداجون این چه بلای بود که برسرما اومده.این سرنوشت چقدربدبرای انهابودوچه زخمی برای آنهابجاگذاشته است.فردای صبح مراسم تفین انجام شدعلیرضابه خونه ابدیش رفت وساحله روتوی این دینا تنهاگذاشت.ساحله هم باکلوله باری ازعشق شکست خورده وحافظه ای چیزی جوز خاطرات عشقی یادش میامدخیلی سخته که بخوادیه روزی یادش بیاد ک دیگ علیرضای نیست که باوجودآن نفس میکشیدادامه دهد. این داستان درست غمگین بودامادورنش همه چیزنهافته بود.آن هم یه عشقی که خیلی زیباوسرشاراز محبت بود. پایان`
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

م.فرياد ,آزاده اسلامی ,معصومه هوشمندیان ,زهرابادره ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سحر ذاکری (7/3/1394),م.ماندگار (7/3/1394),منصور دیبا (7/3/1394),الف.اندیشه (7/3/1394),علیرضا لطف دوست (7/3/1394),آزاده اسلامی (7/3/1394),رضا فرازمند (7/3/1394),زهرابادره (7/3/1394),ف. سکوت (7/3/1394),آرش پرتو (7/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (7/3/1394),فاطمه مددی (7/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (8/3/1394),فاطمه مددی (8/3/1394),حسین روحانی (8/3/1394),نعیمه میرزاعلی (8/3/1394),بهار قمر (9/3/1394),عبدالله عمیدی (9/3/1394),سارینا معالی (9/3/1394),احمد دولت آبادی (9/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/3/1394),معصومه هوشمندیان (1/4/1396),کوثر علیزاده (18/5/1396),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 13:20

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دخترم@};-
اولا خوش اومدي@};- @};- @};-
ثانيا داستان قشنگ و با احساسي نوشته بودي@};- @};- @};-
من به غلطهاي تايپي كاري ندارم خودم توي ذهنم درستش ميكنم بقيه دوستان احتمالا خواهند گفت: كه يه كم با دقت بيشتري داستانهات رو تايپ كني;)
و اما در مورد محتوي: فكر نكنم زندگي اينقدرها هم تلخ و سياه باشه ها:)
...بشكافيم دمي پيله ي غم را
و ببينيم كه پروانه چه حالي دارد:
زندگي سعي ميان دو بهار،
زندگي شوق ميان دو قرار،
زندگي قصه ي گم كردن آيات خداست... (م.فرياد)


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 18:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم هوشمندیان عزیز
داستان عجیب و غمگینی بود سرنوشت چه کارها که با انسان نمی کند
اما جسارتا کمی به غلط های املایی توجه کنید که احتمالا به خاطر عجله زیاد صورت گرفته است
منتظر داستان بعدی شما می مانم
شاد باشید @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.