بازگشت به صفحه اول

مورفی با چهره‌ای گرفته کنار پنجره ایستاده بود. تا خرخره در قرض فرورفته بود. برگشت و نگاهی به روزنامه پراکنده روی میز انداخت. احساس می‌کرد به آخر خط رسیده است. سی‌وهفت سال در قامت یک آدمکش اجاره‌ای زندگی را گذرانده بود. عادت منحصربه‌فردی داشت؛ بعد از هر قتل، روزنامه فردای آن روز را می‌خرید تا خبر مربوط به کشته شدن قربانی خود را بخواند. بارها اتفاق افتاده بود که خبر قتل در صفحه اول روزنامه ریورساید؛ پرتیراژترین روزنامه ایالت، چاپ می‌شد و او را سرشار از غرور می‌کرد. درج خبر در صفحه اول، یعنی بالا رفتن نرخ او و کسب اعتبار در بین همکارانش، اما حالا تمام روزنامه را زیرورو کرده بود ولی حتی یک خط هم در مورد قتل کارگزارش چاپ نکرده بودند. این اواخر به چاپ در صفحات میانی، حتی صفحه آگهی تبریک تولد و یا پیام‌های هم‌دردی با بازماندگان فوت‌شدگان هم راضی شده بود.
به توصیه دوست صمیمی‌اش اوکانر، قصد داشت کشور را ترک کند و به دوبلین برود ولی این قضیه چاپ نشدن کار دیروزش او را سخت به خود مشغول کرده بود. روبروی آیینه قدی اتاقش و با خودش مشغول گفتگو شد.
_ «می‌خوام یه سفارش بدم که برگردی صفحه اول»
_ «من قیمتم بالاست، امیدوارم از عهده‌اش بربیایی.»
_ «کل پول من هشت‌هزار دلاره. پنج‌هزار تا از اوکانر برای کندن کلک کارگزارمون، سه‌هزار تا هم که تو گاوصندوق اون بخت‌برگشته بود.»
_ «اگه از قیافه ریزه‌میزه و سبزه‌ات خوشم نمیومد، عمرا قبول می‌کردم. من تو اوج بحران اقتصادی دهه چهل که کل کشور را فلج کرده بود کمتر از دوازده تا نمی‌گرفتم.»
_ «هشت‌هزار تا میدم برای یه گلوله تو قلب شهردار هیل»
_ «می‌دونی شعار من اینه؛ نه سوالی نه جوابی ولی فکر کنم حقمه بدونم چرا؟»
_ «گفتم که؛ میخوام برگردم صفحه اول، البته از وقتی که اون بی‌همه‌چیز درصد خودشو بالا برده، سندیکا از عدد ما کم میذاره»
_ «معامله قبول!»
مورفی پاکت پول را از جیب سمت راستش درآورد، آن را دست‌به‌دست کرد و سپس در جیب چپش گذاشت.

فردای آن روز، صفحه اول روزنامه ریورساید از ترور نافرجام شهردار هیل نوشت. فرد حمله‌کننده پیرمردی بود حدوداً شصت‌وپنج ساله که توسط محافظین شهردار به گلوله بسته شده بود. سخنگوی شهرداری هرگونه ارتباط مقتول با گروه‌های سازمان‌یافته گانگستری را تکذیب کرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

همایون طراح ,نرجس علیرضایی سروستانی ,آرمیتا مولوی ,یعقوب یحیی ,زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (27/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (27/9/1396),حسین شعیبی (27/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (27/9/1396),آرمیتا مولوی (28/9/1396),زهرابادره (آنا) (1/10/1396),یعقوب یحیی (1/10/1396),داوود فرخ زاديان (5/10/1396),پیام رنجبران(اکنون) (9/10/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 00:34

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت فراوان
جناب شعیبی بزرگوار :)

چرا آخه ؟ آخه چرا ؟ :(
دوست نداشتم مورفی بمیره :(

یه رمان هست از جک لندن به اسم بنگاه آدم کشی ..در مورد آدمی هست که کلا کارش آدم کشی هست آخر سر به یه نفر پول میده خودش رو بکشه .. خیلی هیجان انگیز و جالبه .. اینجای داستان که نوشته بودید آدم کش اجاره ای یاد این داستان افتادم :)
قلم منحصر به فردی دارید و با قدرت و مسلط مینویسد .. اگر چه که دوست داشتم داستان قبلی همینطوری توی ذهنم بمونه ولی از خوندن این داستان که یه جورایی ادامه داستان قبلی بود ناراضی نیستم ..حالا که فکر میکنم تکمیل کننده بود و عالی تکمیل شد و به اتمام رسید
ولی آیا روا بود مورفی رو بکشید؟ درسته خیلی مقروض بود و زندگیش سخت شده بود ولی گناه داشت :(

مثل همیشه روان ، کوتاه، جذاب و عالی.. لذت بردم از خوندن داستان
برقرار باشید @};- @};- @};- :)
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 29 آذر 1396 - 22:55

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم علیرضایی گرامی
تشکر از لطفی که به بنده دارید.
سرنوشت شخصیت‌های داستان را خودشان رقم می‌زنند و نویسنده فقط روایتگر آن است. من هم از مرگ مورفی ناراحت شدم ولی از آن گریزی نیست.
شاد و موفق باشید @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 آذر 1396 - 11:18

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی احسنت


@آرمیتا مولوی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 29 آذر 1396 - 22:56

نمایش مشخصات حسین شعیبی تشکر خانم مولوی ارجمند


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 13:15

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شعیبی عزیز
داستان جالبی بود ترفند جالبی برای برگشتن به صفحه اول روزنامه بسته بودید .
سپاسگزارم
قلم تان مانا و نویسا


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 دي 1396 - 18:49

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم بادره عزیز
ممنون از لطف شما تشکر از یادداشتتان
سربلند باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.