سؤال‌های بی‌جواب

باورش نمی‌شد که ماجرای پرسیدن یک سؤال و اصرار به شنیدن پاسخ آن، این جوری حال او را دگرگون کند. بعد از خروج سریع از دبستان، سوار ماشین خود شده بود و پس از سیصد کیلومتر رانندگی خود را به جاده‌هایی در دل کویر رسانده بود.

_ «خب مولایی، شغل پدر تو چیه؟»
_ «اجازه آقا! بابامون آدم خیلی خوبیه!»
_ «می‌دونم مولایی، کار بابات چیه؟»

بر روی شن‌های داغ قدم می‌زد. چهره نگران شاگردش که سرش را پایین انداخته بود را به خاطر آورد. با خودش گفت ایکاش دوباره سؤالش را تکرار نمی‌کرد.

_ «مگه با تو نیستم مولایی؟»
اشک در چشمان پسرک حلقه زده بود.
_ «آقا اجازه، بابامون مرده‌های مردم را می‌شوره»

برروی شن‌ها نشست. دنبال راهی بود تا اتفاقات بعد از پاسخ پسرک را از یاد ببرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون طراح ,شهره کبودوندپور ,داوود فرخ زاديان ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (2/9/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (3/9/1396),محمد روشنیان (4/9/1396),شهره کبودوندپور (4/9/1396),داوود فرخ زاديان (4/9/1396),سکینه عباسی (12/9/1396),پیام رنجبران(اکنون) (16/9/1396),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 آذر 1396 - 00:51

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










درود مهندس جان.

آقا ما با شوق آثار شما رو پیگیر هستیم و از همه و بخصوص بعضی‌شون خیلی حظ بردم و می‌برم.

اون داستانکِ «یک تجربه- درباره داستان روشن- خاموش» خیلی خیلی برام جالب بود ، نمی‌دونم واقعاً برای شما هم رخ داده بود یا نه، اما من وقتی کتابِ «هیچکاک به روایت تروفو» می‌خوندم مابین صحبت‌های عالیجناب هیچکاک، هفت‌ هشت‌تا ایده‌ی خیلی خوب برای داستان‌نویسی به ذهنم رسیده بود که یادداشتش کردم ولی هنوز فرصت نشده هیچ‌کدوم رو بنویسم، بعدش وقتی دیدم چنین اتفاقی برای راوی داستان شما هم افتاده به شدت باهاش این‌همانی داشتم.

یک ماهی هست می‌خوام بیام اینو بهتون بگم، اما پیش نمیآمد، فکر می‌کردم دیگه قسمت نمیشه و در ابدیت محو میشم، ولی خوشحالم عاقبت چنین شد :D


موید باشید و ارادت


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 آذر 1396 - 21:36

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام پیام خان عزیز
شما به بنده لطف دارید
اگر می‌فرمائید که هفت هشت ایده دارید که ننوشتید، کاملا درک می‌کنم! خود من ایده روشن-خاموش را بعد از بیست و پنج سال نوشتم!
خوشحالم که داستانهای مرا می‌خوانید
شاد و تندرست باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.