روشن-خاموش

ساعت شش‌وبیست‌وپنج دقیقه با زنگ ساعت از خواب بیدار شد. به مدت هفت دقیقه مسواک زد. به حمام رفت و ریش یک‌روزه‌اش را تراشید. به صورتش ادکلن زد. موهایش را سشوار کرد و با ژل به آن حالت داد. جلوی آیینه ایستاد و با قیچی موهای زائد بینی و گوش خود را گرفت و ابروی خود را مرتب کرد. صبحانه خود را در آرامش خورد. هفت دقیقه مسواک زد. پیراهن خود را وارسی کرد. کت‌وشلوار خود را از کاور بیرون آورد و پوشید. با دستمال کیف دستی‌اش را تمیز کرد. به کفش‌های واکس خورده خود برس کشید.
مسیر خانه تا محل‌کار خود را به مدت بیست دقیقه پیاده رفت. دسته کلیدش را که با زنجیری زیبا به پل شلوارش وصل کرده بود از جیبش درآورد و وارد اتاق کارش شد. نگاهی به ساعت دیواری و برنامه رسیدن قطار به ایستگاه انداخت. چهل‌وپنج دقیقه تا رسیدن قطار فرصت داشت. در جعبه کنترل را باز کرد و کلید استارت آن را زد. کمی آب به پای گل‌های شمعدانی داخل گلدان ریخت و آن را کنار پنجره، در معرض آفتاب گذاشت. طبق برنامه راه‌آهن سراسری هر دوروزیک‌بار، یک قطار ساعت نه صبح در شهر کوچک آنها توقفی ده دقیقه‌ای خواهد داشت تا مسافران احتمالی از آن پیاده یا سوار شوند.
دگمه تغییر مسیر ریل را زد و از پنجره نگاهی به انشعاب ریل انداخت تا از صحت عملکرد خود مطمئن شود. بر روی صندلی نشست و تا رسیدن قطار، مشغول خواندن روزنامه صبح دو روز قبل شد. با شنیدن صدای بوق قطار، کنار پنجره رفت و ورود قطار به ایستگاه را تماشا کرد. نه مسافری سوار شد و نه مسافری پیاده. یکی از مأموران قطار از واگن شماره سه پیاده شد و برای او دست تکان داد و او هم به همان شکل پاسخش را داد. مأمور روزنامه‌ای را در سبد فلزی جوش‌خورده گوشه سکوی مسافرین انداخت.
با رفتن قطار، مسیر قطار را به حالت اول برگرداند و دگمه خاموش جعبه کنترل را زد. یونیفرم اتوخورده و مرتب خود را درآورد و در کمد لباس‌ها گذاشت. با برس کت خود را تمیز کرد و پوشید. برق اتاق را خاموش و در اتاق را قفل کرد.
مسیر سی‌وپنج دقیقه‌ای محل کار تا خانه را پیاده برگشت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

پریناز.ک ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون طراح ,الف . محمدی ,آرمیتا مولوی ,م.ماندگار , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (26/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (27/7/1396),الف . محمدی (28/7/1396),آرمیتا مولوی (29/7/1396),م.ماندگار (30/7/1396),شهره کبودوندپور (1/8/1396),پیام رنجبران(اکنون) (2/8/1396),حسین شعیبی (8/8/1396),

نقطه نظرات

نام: پریناز.ک   ارسال در چهار شنبه 26 مهر 1396 - 03:15


@پریناز.ک توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 21:29

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پریناز. ک
ممنون از حضورتان


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 11:21

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی هر بار
چمدان به دست
به تماشایی باران می روم
هر بار
پابرهنه روی واژه ها ی سکوت
راه می روم
هر بار در ایستگاه قطار
اشک ها
بی بهانه می بارند
هر بار ...هربار
چراغی
روشن و خاموش می شود
و من ...هرگز نتوانستم
تکرار این لحظه ها را
تخمین بزنم

بداهه


@آرمیتا مولوی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 21:30

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم مولوی
شعر زیبایی بود.
ممنون
سربلند باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 01:34

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها

جالب بود @};-


@م.ماندگار توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 30 مهر 1396 - 21:28

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
تشکر از لطف شما
سربلند باشید @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 آبان 1396 - 09:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور من مطمپنم سوزنبان منتظر کسی است!
درودها آقای شعیبی
بسیار زیبا بود! رازآلودی خاصی در داستانتان بود که آدم را به دوردستها می برد! دور ! جایی که ریل پایان می یابد
نویسا باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 2 آبان 1396 - 14:43

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
تشکر از نگاه و نقدتان
شاد باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.