از کلکته تا پامپلونا، یک دیالکتیک فرهنگی روی بشقاب جواد نکونام

نامه اول:
پسرعموی عزیزم سلام
با دیدن آخرین عکست که انسانها به پایت افتاده بودند و عبادتت می‌کردند، نه تنها غبطه نخوردم بلکه با دیدن حال نزارت، دلم برایت سوخت. حتی خدایی کردن هم بلد نیستی. خیلی مایلم چند صباحی مهمانم باشی و مزه بهترین علوفه آندلسی را بچشی. چند عکس همراه نامه از طویله‌ای که در آن زندگی می‌کنم را برایت می‌فرستم. اینجا اگر گاو حرف‌گوش‌کن و زرنگی باشی و به آموزش‌هایی که به تو می‌دهند دقت کنی، در زمان موعود تو را به جایی می‌برند به نام "نیزار" که قبله آمال گاوهاست.
بی‌صبرانه منتظرتم تیاگو

نامه دوم:
تیاگو جان سلام
می‌روم سر اصل مطلب! من نگاه از پایین به بالای تو به انسان‌ها را درک نمی‌کنم. اگر از خوشی‌ها و ظواهر زندگی که دغدغه اصلیت است بگذریم، به توحشی قرون وسطایی و غیر قابل دفاع نسبت به هم‌نوعان خود می‌رسیم. اگر تو آنجا خدا بودی و من اینجا در میدان گاو بازی (چه اسم چندش‌آوری!) در حال نبرد، فکر می‌کنی چه اتفاقی می‌افتاد؟ به نام مبارزه با توحش و دفاع از حقوق گاوها، هند قبل از تسلط بریتانیا، مستعمره اسپانیا می‌شد. آن وقت زبان ما می‌شد ملغمه‌ای از زبان هندی، فارسی، اسپانیولی و انگلیسی و شما هم می‌شدید مهد دفاع از حقوق حیوانات. به دیدنت می‌آیم. نه به خاطر مزه کردن علف آندلسی! بلکه می‌خواهم بحثی جدی و رودررو با تو داشته باشم.
قربانت سانجی

از بین شکاف تخته‌های طویله نگاهی به میدان گاوبازی انداخت. پاهای تیاگو می‌لرزید و رمقی برایش نمانده بود. ده‌ها نیزه کوچک هم‌چون یک "نیزار" در پشت او خودنمایی می‌کرد. جوی‌های خون از پشتش روان شده بود.
سانجی زیر لب زمزمه کرد: این هم بهشت موعودت!

نامه سوم:
سلام جواد عزیز
شنیدم که امسال آخرین سالی است که در اوساسونا بازی می‌کنی. خاطرات خوبی با تو دوست ایرانی‌ام داشته‌ام. ۲۰۰۹ را خوب یادمه. گلی که به ایکر مقدس زدی را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. همیشه دنبال فرصتی بودم تا هدیه‌ای بهت بدهم. چند بار از تو خواهش کردم به دیدن مسابقاتم بیایی ولی هر بار به بهانه‌ای فرار می‌کردی و مستقیم نمی‌گفتی که گاوبازی را دوست نداری. اینجا گاوی هست که تربیت ناپذیره و جالب اینجاست که از نگاهش نخوت می‌بارد و انگار ماها محلی از اعراب برایش نداریم. گاو را برایت می‌فرستم با روش خودتون ذبحش کن و لذتش را ببر.
ماتادور مانوئل باریو


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

بهنام ,سیروس جاهد ,همایون طراح ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,نیلوفر روشن , ツفریماه آرام فر ツ ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سیروس جاهد (30/4/1396),کوثر علیزاده (30/4/1396),هستی مهربان (30/4/1396),بهنام (30/4/1396),همایون طراح (31/4/1396),ابوالحسن اکبری (31/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (1/5/1396),ابوالحسن اکبری (2/5/1396),حسین شعیبی (3/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (8/5/1396),عبدالله عمیدی (13/5/1396),حسین شعیبی (24/6/1396),نیلوفر روشن (18/7/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 تير 1396 - 20:53

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود جناب شعیبی .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 2 مرداد 1396 - 00:07

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب اکبری
ممنون از حضورتان @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 مرداد 1396 - 08:28

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی خیلی داستان جالب و با مزه ای بود:) :) :) :) واقعا از خواندن آن لذت بردم. پایدار باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 6 مرداد 1396 - 17:50

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
ممنونم که به داستانم سر زدید.
خوشحالم که خوشتان آمد.
شاد و سربلند باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.