فردای آن روزی که والتر جانسون به همسر جوان و زیباروی تد گیلر کافه‌دار پیله کرد

بالای سر جنازه والتر جانسون، هفت‌تیرکش افسانه‌ای ایستاده بودند.
کلانتر گفت: «مگه قرار نبود با شماره ده برگردید و شلیک کنید؟»
تد گیلر کلاه والتر را از روی زمین برداشت، خاک آن را تکاند و روی سر خودش گذاشت و گفت: «ببین کلانتر! اگه این کار رو می‌کردم، امروز یه روز معمولی بود و ناتالی هم به جنازه‌ام افتخار نمی‌کرد. تد گیلر چلاق، والتر جانسون بزرگ رو کشت. به خاطر زنش. این افتخاره!»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

رضا فرازمند ,همایون به آیین ,ف. سکوت ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (12/3/1396),سیروس جاهد (12/3/1396),همایون طراح (12/3/1396),حسین شعیبی (12/3/1396),همایون به آیین (13/3/1396),سید رسول بهشتی (13/3/1396),سعید بیک زاده (14/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (15/3/1396),ف. سکوت (17/3/1396),ابوالحسن اکبری (19/3/1396),حسین شعیبی (24/6/1396),حسین شعیبی (7/8/1396),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 12 خرداد 1396 - 12:40

سلام

دوست ادیب

داستان کابویی زیبایی بود
درود@};- @};-


@رضا فرازمند توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 15 مرداد 1396 - 20:12

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب فرازمند عزیز
ممنون از حضورتان@};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 خرداد 1396 - 14:25

درود بر جناب شعیبی عزیز
داستان کوتاه تامل برانگیزیست! فرم خوبی دارد و از کلمات و جملات بصورت بهینه استفاده شده، می ماند محتوای آن: الان تد گیلر چلاق زنده است و با همسر زیبارویش زندگی می کند و زنش هم که به او افتخار خواهد کرد و والتر جانسون هفت تیرکش که شاید خیلی ها را کشته و مزاحم زنها می شده، اکنون همه از شرش راحت شدند! شاید درس عبرتی هم بشه برای امثال والتر جانسون که به زن دیگران گیر ندن! این موارد بنظر خوب میاد ولی اینکه تد گیلر نامردی کرده،آیا در مقابل پیامدهای خوب برشمرده،رنگ می بازه؟! این نکته مثل خیلی از موارد مشابه این(مثلن یکی با دروغ گفتن جان دیگری نجات میده) قضاوت راحتی را در پی نداره! شاید بشه گفت: دروغ،دروغه! فریب، فریبه! و نمی شود آن را توجیه کرد ولی آیا به همین آسانیست؟


@همایون به آیین توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 13 خرداد 1396 - 21:32

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب به آیین عزیز
با تشکر از یادداشتتان
شما کاملا درست می‌فرمائید. شخصیت داستان در حال دفاع (یا توجیه) رفتار خودش است. ولی من سعی می‌کنم در داستانهایم قضاوت نکنم و فقط یک روایتگر باشم. مانند داستانهای "دهنتو ببند" و یا "هوک راست". طرحی به ذهنم می‌رسد و آنرا پرورش می‌دهم و قضاوت را به عهده خوانندگان می‌گذارم. مطمئنا خودم هم به عنوان یک خواننده، قضاوتی نسبت به آن دارم ولی تلاش می‌کنم آنرا در قصه منعکس نکنم.
شاد و تندرست باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 10:19

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب جناب استاد شعیبی .درود . داستانک تامل برانگیزی بود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 1 تير 1396 - 20:27

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب اکبری عزیز
ممنون از التفات جنابعالی
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.