دهنتو ببند!

به هلال ماه خیره شد. نرده پل را گرفت. سرد بود. دست در جیب کتش کرد. خالی بود. بار دیگر ارتفاع پل را حدس زد. این دفعه بیست‌وسه متر. رودخانه سکوت کرده بود.
«چه غلطی می‌کنی؟»
مردی ژنده‌پوش از پشت یکی از ستون‌های پل که خانه‌اش بود، ظاهر شد و سلانه سلانه به سمتش آمد. پتویی به دور خودش پیچیده بود.
«کوری؟! دارم کراواتم رو اطو میکنم!»
«من هم پنج سال پیش می‌خواستم بپرم»
«زنم رفته. بانک خونمو گرفته. شونزده هزارتا بدهکارم. پول یک بطر مشروب هم ندارم.»
مرد ژنده پوش از زیر پتو باسنش را خاراند.
«با همین وضعیت غیر از وگاس لعنتی هشتادوپنج شهر رو گشتم. تکونم بدی چارهزارتا ازم میریزه. پشت اون ستون برام حکم سوئیت هتل چارستاره رو داره. من هم پنج سال پیش جای تو واستاده بودم. توی شهر دیگه. شنا بلد نبودم، بیخیال شدم (خندید). حالا زود بپر، میخام برم بخابم»
مرد نگاهی به ژنده‌پوش کرد. از روی نرده پل برگشت و به سمتش رفت. قبل از اینکه بتواند مقاومتی بکند، او را به داخل رودخانه انداخت. در بین وسایلش پول‌هایش را پیدا کرد. آنها را شمرد. پتوی مرد ولگرد را روی خودش کشید و خوابید.
«مرتیکه فکر کنم سیصدتای دیگه تو لباساش داشت. آدم باید جلوی غریبه‌ها زیپ دهنشو بکشه!»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

م.ماندگار ,پیام رنجبران(اکنون) ,همایون به آیین , ک جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,سعید بیک زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (3/3/1396), ک جعفری (3/3/1396),حسین شعیبی (3/3/1396),هستی مهربان (4/3/1396),رضا فرازمند (4/3/1396),الف . محمدی (5/3/1396),سعید بیک زاده (5/3/1396),همایون به آیین (6/3/1396),م.ماندگار (8/3/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (8/3/1396),روح انگیز ثبوتی (11/3/1396),پیام رنجبران(اکنون) (21/3/1396),حسین شعیبی (24/6/1396),حسین شعیبی (7/8/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 11:59

نمایش مشخصات همایون طراح بی نظیر بود بی نظیر! دم شما گرم...
فکر می کنم بهتر از این نمیشد نوشت. یعنی دقیقن یک داستانک خواندم. پر قدرت و پر حرف.
بهترین داستان چند وقت اخیر بود که در اینجا خوانده ام.
موفق باشید و سبز...


@همایون طراح توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 11:33

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب طراح عزیز
امیدوارم لایق این تعریف شما باشم.
تشکر از حضورتان
شاد باشید @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 08:21

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
داستان خیلی عالی بود از خواندنش لذت بردم .پس باید قبل از اینکه پرتش کنه جیباشو بگرده
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 11:38

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب باران دوست عزیز
تشکر از جنابعالی
خوشحالم که خوشتون آمد.
اگر کمی تامل میکرد سیصد تای دیگه به جیب می‌زد:) ;)
سربلند باشید @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 18:52

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی
عالی بود .. یعنی غافلگیری و رفتار آخرش عالی بود
عه معلوم نیس چرا من میخندم الکی ;) نامردی بود رفتارش :( :( ولی جمله آخرش هزار امتیاز داشت

نه عامو نامردی بود کلا نامردی بود. خدا به دور فوت فوت :D :D

سلام و عرض ادب
آقای شعیبی ارجمند :)

جدی جدی نمیدونم چرا خنده ام گرفت آخرش :D :D
یک سکانس طلایی بی نقص و عالی
روحیه ام به کل عوض شد
استفاده از جمله های کوتاه و گزینش شده برای گویا و تصویری شدن داستان و در عین حال بیشترین تاثیر گذاری به همراه دیالوگ های خیلی خوب

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 18:47

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم علیرضایی گرامی
گاهی موقعیت های تراژیک، انسان را به خنده می‌اندازد.
با تشکر از یادداشت دلگرم کننده‌تان
سربلند باشید
@};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در پنجشنبه 4 خرداد 1396 - 21:01

سلام

دوست ادیب

زیبا

بود@};- @};-


@رضا فرازمند توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 11 خرداد 1396 - 19:18

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب فرازمند عزیز
ممنونم از لطف جنابعالی
@};- @};- @};-


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 خرداد 1396 - 17:35

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست گرامی. یک داستانک بتمام معنا متقن و زیبا بود .لذت بردم بخصوص قسمت پایانی داستان.واقعاً غافلگیر کننده بود.درود برشما. قلمتان مانا.


@سعید بیک زاده توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 18:49

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب بیک زاده ارجمند
ممنونم که خواندید و تشکر از حضورتان
شاد و تندرست باشید


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 07:41

درود بر جناب شعیبی عزیز
پاراگراف ابتدایی، کاملن منطبق بود بر اصول و ویژگی یک داستان کوتاه! به گونه ای یک تصمیم را شرح داده بود که در دم با خواندن،ماهیتش مشخص نیست و بتدریج در سطرهای بعد نمایان می شود، انگار با یک (فید-این) جزییات برای خواننده آشکار می گردد! و در ادامه هم که روبرو می شویم با ماجرایی غیر قابل پیش بینی اما باور پذیر! داستان زیبایی بود!


@همایون به آیین توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 18:51

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب به آیین عزیز
ممنون از نقد زیبایتان
خرسندم که خوشتان آمد
شاد و سربلند باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 03:25

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










سلام مهندس جان. دمتان گرم. لذت بردم


@پیام رنجبران(اکنون) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 1 تير 1396 - 20:28

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام پیام عزیز
دم خودت گرم
ببخشید دیر شد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.