هوک راست

استیون روی تخت فلزی سلول، دراز کشیده بود و عکس‌های مجله پورنو را نگاه می‌کرد. در سلول باز شد. پدر آلبرتو، کشیش جوان با قبای بلند مشکی در حالیکه تسبیحی را در دو دست خود گرفته بود، همراه با نگهبان زندان وارد شد.
نگهبان با دیدن زندانی با تحکم گفت:
«بلند شو خودتو جمع‌وجور کن. صبح داری اعدام میشی، این عکس‌ها دیگه به کارت نمیاد.»
«امشب به عشق مامان تو دارم این عکس‌ها را می‌بینم عوضی!»
نگهبان می‌خواست به سمت استیون برود که پدر آلبرتو کف دست خود را روی سینه‌اش گذاشت و مانع شد.
«خیلی خوشحالم فرزندم که بالاخره قبول کردی ببینمت. حالا مثل یک مسیحی معتقد میمیری!»
استیون مجله را جلوی پای پدر روحانی انداخت.
«به لطف سخت‌گیری آقایون هفتادوسه روزه که با همین یه مجله سرکردم. کادوی شب اعدام من به شما.»
پدر روحانی مجله را برداشت و به نگهبان داد و گفت:
«شما چند دقیقه بیرون باشید لطفاً»
نگهبان با اکراه بیرون رفت.
«فرزندم شنیدم داور رو توی رینگ، آخر مسابقه، با یک مشت ناکار کردی.»
«خب؟! استنطاقه؟»
«اینجا اومدم خودتو سبک کنی.»
«بعد از اینکه کشتمش؛ دو ماه بعد، معلوم شد، داورا هفتادوپنج هزار تا گرفته بودند تا هوای حریفمو داشته باشند. حقش بود. ولی من نمی‌خواستم اون ریقو بمیره.»
«چی شد راضی شدی من بیام اینجا؟»
«تا حالا اعترافات یک قاضی رو شنیدی؟ یا اعترافات وکیل مدافع حروم‌زاده منو؟ خودت اصرار داشتی. همیشه دوست داشتم دماغ یک کشیشو توی صورتش له کنم. چه اتفاقی می‌افته؟ فوقش تو جهنم منو یه طبقه می‌برند پایین‌تر!»
نگهبان قبل از اینکه فرصت کند وارد سلول شود، پدر آلبرتو با یک هوک راست سنگین، دراز به دراز کف سلول افتاده بود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

الف . محمدی ,هستی مهربان ,پیام رنجبران(اکنون) ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (16/2/1396),داوود فرخ زاديان (16/2/1396),هستی مهربان (16/2/1396),الف . محمدی (16/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (16/2/1396), ک جعفری (16/2/1396),حسین شعیبی (16/2/1396),م.فرياد (17/2/1396),سید رسول بهشتی (17/2/1396),م.ماندگار (18/2/1396),ترنم سرخسی (18/2/1396),امیر جلالی (19/2/1396),شیدا محجوب (21/2/1396),سعید بیک زاده (22/2/1396),روح انگیز ثبوتی (28/2/1396),حسین شعیبی (7/8/1396),

نقطه نظرات

نام: امیر جلالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 15:38

نمایش مشخصات امیر جلالی سلام و درود - دوستان اولین داستانم رو در این سایت نوشتم و ثبت کردم... شما دوستان عزیز رو به خوندن اولین داستانم دعوت می کنم... نظرات یادتون نره... ممنون


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 ارديبهشت 1396 - 08:54

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست نویسنده.داستان جالبی بود.اما نکات مبهم داستان شما؛
داستان کجا اتفاق افتاده.خوب بود اگر اشاره ای می کردید.شما دارید در داستانتون برای کسی حکم اعدام صادر می کنید، اینجا دیگه داستان خنثی نیست بلکه خواننده احتیاج به حداقل اطلاعات بخصوص نام کشور مورد نظر داره. فرض کنیم داستان شما در آمریکا یا یکی از کشور های غربی اتفاق افتاده باشه یا در هر جای دیگه ای...دوست عزیز در هیچ جایی از دنیا ، ورزشکاری رو اونهم یک بکسور رو که پس از یک مسابقه سنگین در حالی که اعصابش تحریک شده و عضلات تحلیل رفته اش مانع از رسیدن خون کافی به مغزش شده و به طبع نمی تونه درست تصمیم بگیره و تحت یک تحریک عصبی داور مسابقه رو میزنه و منجر به قتلش میشه، به این راحتی محکوم به اعدامش نمیکنند اگر هم حکمش اعدام باشه سال های سال طول می کشه و یک روز قبل اعدامش می برنش سلول انفرادی...نه هفتادو سه روز.مگر اینکه شرارت کرده باشه وشما به چنین چیزی اشاره نکردید.اماچرا کشیش رو میزنه برای ما دلیلش رو بگید.داستان باید باور پذیر باشه.کلی گویی ممکنه کار نویسنده رو خیلی راحت کنه اما ارزش کارشم بسیار تنزل میده.یادمون باشه هر داستانی برشی از زندگی واقعی آدم هاست و بناست روی همین کره خاکی اتفاق بیفته نه در تخیلات صرف ما.مگر اون که کاملا جنبه ماورالطبیعه و سور رئالیزمی داشته باشه که داستان شما این گونه نیست.ببخشید قصدم صرفا انتقاد از داستانتون نبود،بلکه بیشتر باز گو کردن نکاتی بود که اگر دقت کنید قطعا کارهای بعدی تون بهتر خواهد
شد.هرچند حقیقتش رو بخواهید اکثریت مطلق نوشته های سایت داستانک دلنوشته و قصه است تا داستان...موفق باشید.


@سعید بیک زاده توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 23:46

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام دوست عزیز
از اینکه وقت گذاشتید تشکر می‌کنم.
اما ذکر چند نکته:
_ جه اصراری به گفتن مکان قصه است. این یک داستان جهان شمول است. بینهایت داستان وجود دارند که مکان داستان مشخص نیستند.
_ اگر شما وکیل مدافع زندانی بودید شاید میتوانستید تبرئه او را بگیرید ولی با این قطعیت استدلال کردن و حکم صادر کردن کار ساده‌ای نیست یا لااقل کار من نیست!
_ شما می‌فرمائید سالیان سال. مگر من زمانی اعلام کردم که مورد انتقاد واقع شده است.
_ شما میگویید شب اعدام فقط به انفرادی می‌برند. آیا این حکم کلی و اجرایی در تمام زندان‌های دنیاست؟
_ اینکه چرا کشیش را می‌زند توضیحی اضافه بر داستان ندارم. بهتر است دوباره بخوانید.
_ آیا واقعا هر داستانی برشی از داستان واقعی آدمهاست؟ پس تخیل نویسنده کجاست؟ آیا صد سال تنهایی مارکز داستان واقعی آدمهاست؟ این داستان (منظور داستان مارکز میباشد) ماوراالطبیعه یا سوررئال است؟
امیدوارم در زمینه ادبیات داستانی تعمق بیشتری داشته باشید.
شاد و سربلند باشید


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 - 03:53

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست عزیز.ممنون از پاسخ جالبتون.اما تذکر چند نکته؛
جهان شمول بودن به معنای درک،احساس ،دریافت،آگاهی و ...مشترک انسان ها از هر پدیده و چیزی است.مثل مسئله مرگ ،عشق و خیلی چیزهای دیگه.اما حکم اعدام کسی رو صادر کردن دیگه یک مسئله جهان
شمول نیست بلکه به قوانین و احکام دادرسی کشور ها مربوط میشه .
در ثانی مجازات اعدام تقریبا در تمام کشور های اروپایی،کانادا،استرالیا
و تعدادی از ایالات آمربکا کاملا ملغی شده.این قهرمان داستان شما اسمش و متن نوشته شده میگه احتمال قریب به یقین باید شهروند یک کشور غربی باشه جایی که حتی تروریست ها هم اعدام نمیشند که برسه به یک بوکسور که تحت شرایطی غیر طبیعی... باقی ماجرا.
دوست گرامی در داستان بلند و رمان میشه به مسائل ماورالطبیعه
و سور رئالیزم پرداخت چون مجال کافی وجود داره اما در داستان
کوتاه این کار شدنی نیست.بنده داستان شما رو چند بار خوندم هنور هم
متوجه نشدم به چه دلیلی کشیش بیچاره باید کتک بخوره.بنده گفتم که
باید هر داستانی برشی از زندگی واقعی آدم ها باشه ولی کی مدعا شدم
تخیلات و رویا پردازی جرو مسائل مربوط به زندگی واقعی آدم ها نیست.من حدودا سی و پنج ساله در وادی ادبیات،داستان،رمان و شعر
فعالیت می کنم البته بیشتر بانام مستعار.خیلی از کسانی که در این سایت مطلب میذارند سی و پنج سال پیش یا اصلا در قید حیات
نبودند یا داشتند بادبادک هوا می کردند.دوست گرامی با گارد بسته
در هیچ زمینه ای نمیشه پیشرفت کرد.من سالها مربی بوکس بودم حتی
دربوکس هم همواره حالت دفاعی داشتن اشل مناسبی نیست.جلو رفتن
پیشرفت کردن می طلبه خیلی مواقع گارد مون روپائین بگیریم و حمله
کنیم.ببخشید اگر مصدع اوقات شریف شدم.موفق باشید.


@سعید بیک زاده توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 - 20:06

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام مجدد
اینکه شما اصرار دارید که یک بوکسور اعدام نمیشه و با قاطعیت اعلام میکنید برایم جالبه ولی اینجا ما با یک بیعدالتی مواجه هستیم. شما مدعی سی و پنج سال کار در زمینه ادبی هستید انگیزه مشخص بوکسور را در یک داستان کوتاه متوجه نمیشوید؟ من و شما تقریبا همسن هستیم و تیله بازیمون تقریبا همزمانه. دوست عزیز اصرار به قبولاندن یک مسئله فرعی و بی ارتباط به "درونمایه داستان" و نپذیرفتن این قضیه از طرف نویسنده ارتباطی به گارد بسته ندارد.
من یکی از داستانهای شما را خواندم که بینهایت خسته‌کننده و کسالت آور بود و هیچ نشانی از سی و پنج سال کار ادبی نداشت. توصیفات تکراری و غیرضروری به شدت و به وفور در آثار شما دیده می‌شود. سعی کنید کمی روی اصول مینیمال مطالعه بفرمائید تا راهگشای نوشته های شما بشود.
موفق باشید


@سعید بیک زاده توسط محسن نظری   ارسال در سه شنبه 3 مرداد 1396 - 16:12

باسلام
هیچ وقت فکر نمی کردم در دنیای ادبیات هم این جو اسف بار برتری سن که توی محیط سربازی و صنعت تجربه کردم هم حکم فرما باشه...چقد به جمله ی "خیلی از کسانی که در این سایت مطلب میذارند سی و پنج سال پیش یا اصلا در قید حیات
نبودند یا داشتند بادبادک هوا می کردند"..خندیدم ..خنده ی تلخ =))


@محسن نظری توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 15 مرداد 1396 - 20:08

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام دوست عزیز
با شما موافقم
شاد باشید


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 - 04:13

نمایش مشخصات سعید بیک زاده ببخشید دوست عزیز.من همیشه با تبلت کار می کردم متاسفانه به مشکل خورده حالا بجاش دارم از موبایل استفاده می کنم صفحه ش
کوچیکه جملات کوتاه و بلند میشه.به هر حال عذر می خوام.


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1396 - 15:06

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست عزیز.بسیار ممنون از راهنمائی تون. حتما استفاده میکنم.بنده در رابطه با سبک یا بهتره بگیم روش مینیمالیسم اطلاعات کافی دارم.اشتباه نکنید مینیمال به معنای ندادن توضیحان لازم نیست بلکه خودداری کردن از بیان مسائلی است که هیچ ضرورتی برای پرداختن به اونها وجود نداره.در واقع ایجاز نویسیه.فقط هم در حوزه داستان کوتاه کاربرد نداره بلکه رمان های مشهوری بودند که به شیوه
مینیمالیسم نوشته شدند.گلستان سعدی نمونه بارز ایرانی این شیوه نوشتنه.بنده کِی ادعا کردم که داستان هام به این روش نوشته شده که شما بنده رو دعوت می کنید به مطالعه اصول این روش.فرمودید یکی از داستان های من رو خوندید که پر از توصیفات تکراری و غیر ضروریه.میشه مرحمت بفرمائید بگید کدوم یک از شش داستان کوتاه من واجد این ضعف مورد نظر هستن تا اگر ایرادی حقیقتا وارد باشه در صدد رفع اون باشم.دوست عزیز داستان یعنی توصیف.که توصیف
شخصیت باشه که توصیف فضا و محیط(اتمسفر) داستان.گاهی کاملا ضروریه نویسنده روی بعضی از چیزها دائما تاکید کنه چون داره فضا سازی می کنه تا اون غایتی که برای شخصیت اصلی و ماجرای داستانش مد نظر داره شرایطش آماده بشه.پس این اسمش توصیفات اضافی نیست بلکه از ضروریاته.شما یا زیاد با داستان سرو کار ندارید یا دقت نکردید.گفتید ما تقریبا هم سن و سال هستم.مگر بنده سنم رو به شما گفتم؟من فقط گفتم سی پنج ساله در این زمینه ها فعالیت می کنم. ممکنه بنده از چهل سالگی وارد ادبیات شده باشم، پس الآن باید هفتاد و پنج سالم باشه و ایضا جنابعالی هم همین حدودا.درسته؟ بگذریم...در پایان دوست عزیز می دونید چرا نویسندگان ایرانی تقریبا هیچ محلی از اعراب در داستان نویسی ،رمان، نمایشنامه و ... در سطح جهانی ندارند. آفرین درست حدس زنید...بله ...گارد بسته...نمی خواهیم ضعف هامون رو برطرف کنیم.به اندازه کافی زحمت نمی کشیم.همین...خداوند همه مارو از تنبلی ،از رخوت،از اهمال کاری ،از بخل و حسد و غرور زیادی محفوظ بدارد.
آمین یا رب العالمین...موفق باشید.


@سعید بیک زاده توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 - 22:48

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلامی دیگر
توصیه میکنم کتاب "ریخت شناسی داستان های مینی مالیستی" جناب آقای دکتر جزینی را حتما مطالعه بفرمائید، تا با مختصات این گونه داستان بیشتر آشنا شوید. زیرا تعریف درستی از مینیمال ندارید.
داستان یک کوچه تا خاموشی خودتان را دوباره بخوانید. البته بعد یک ویرایش درست و حسابی! داستانی پر از تکرار. "ساک را گذاشت"، "ساک را برداشت" ، ساک را.. ساک را....! نفسش فلان، نفسش بیسار، تکرار پشت تکرار. همگی بیهوده و خسته کننده. داستانی که میتواند با کمی ایجاز حداقل بیست درصد داستان فعلی باشد و البته زیباتر و خواندنی تر.
البته امیدوارم شما مثل من گاردتون بسته نباشه!
راجع به سن فرمودید، بله! شما آنرا نگفتید ولی در مشخصات پروفایل شما آمده! کار سختی نبود!
خیلی جالبه که در پایان فرمایشتان سوالی کردید و بدون اینکه جواب مرا بدانید میگوئید "آفرین درست حدس زدید"! جل الخالق!
خب شما سدشکن باشید و در سطح جهانی بدرخشید!
توصیه من به شما اینه که بیشتر مطالعه کنید.
موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.