همکاران قدیمی

ویلیام پشت میزی دونفره در گوشه تاریک رستوران کوچک و قدیمی "لیکور" نشسته بود. به آهستگی شام می‌خورد. چمدان کوچک کنار پایش گواه آن بود که این آخرین شامش در این شهر بود. مردی با کلاه لبه‌دار و هیکل درشت به او نزدیک شد. نگاهی به اطراف انداخت و روبرویش نشست.
ویلیام گفت: «سلام نورمن، کاروبار چطوره؟»
مرد کلاهش را روی میز گذاشت. دستی به موهای روغن زده‌اش کشید و گفت:
«بهتره بی سروصدا انجامش بدم. دو تا دستات فقط مشغول بشقابت باشه.»
ویلیام با مهارت با کارد و چنگال، زرده عسلی را روی ژامبون مالیده و آنرا لوله کرد و در دهانش گذاشت.
«فرماندار قاعده بازی رو بهم زده، من شر زنشو کم کردم. حالا به جای قسط دوم، تو رو فرستاده»
نورمن با لوله صداخفه‌کن قوطی سس فلفل، نمکدان و قوطی خلال دندان را در گوشه میز ردیف کرد.
«منو خانم شارون فرستاده. فهمید شوهرش چکار میخواد بکنه. فقط یه کم دیر رسیدم»
ویلیام با دستمال گوشه لبش را پاک کرد و گفت:
«باز هم اینجا بیا، املت ژامبونش حرف نداره»
نورمن با خونسردی دو گلوله به قلب او شلیک کرد و گفت:
«خوبی قضیه اینه که من پولمو کامل گرفتم.»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,رضا فرازمند ,محمد علی ناصرالملکی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (5/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/11/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (5/11/1395),الف . محمدی (5/11/1395),م.ماندگار (5/11/1395),همایون طراح (5/11/1395),زهرابادره (آنا) (5/11/1395),همایون طراح (5/11/1395),رضا فرازمند (5/11/1395),محمد جهاني اسد (5/11/1395), ناصرباران دوست (5/11/1395),همایون به آیین (6/11/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (6/11/1395),شیدا محجوب (7/11/1395),ترنم سرخسی (8/11/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (8/11/1395),ابوالحسن اکبری (9/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/12/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 06:50

سلام
یه داستان کوتاه خیلی خوب خوندم
عالی
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 18:23

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
ممنون که به داستانم سر زدید.
شاد و پیروز باشید. @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 10:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب شعیبی گرامی نکته آموشی داستان شما این بود که هر کاری می خواهید انجام دهید پولش را نقد بگیرید. قسطی کار نکنید:D :D :D :D
شوخی کردم. داستان جالبی بود با بیانی ساده و تصیفات دلچسب. آنقد ردلچسب که هوس تخم مرغ کردم. موفق باشید. لذت بردم. ممنون@};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 18:28

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
از اینکه خواندید سپاسگزارم
خونسردی آدمکشها در فیلمهایی نظیر پالپ فیکشن همیشه برایم جالب بود و این طراحی را برای داستانم کردم که قربانی با اینکه از سرنوشت محتوم خود خبر دارد، پیشنهاد صرف املت ژامبون به قاتل خود میدهد.
موفق باشید@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 17:27

سلام

وصد درود

زیبا نوشتید

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 01:46

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب فرازمند عزیز
ممنون از لطف جنابعالی
امیدوارم همیشه شاد باشید.
@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 12:16

درود بر جناب شعیبی عزیز
یه وجه داستان کوتاه شما تصویر کوتاهی از زندگی قاتلین حرفه ای داد و گندی که سیاست به زندگی آدما حتی زن و شوهر میزند،وجه دیگرش بود! برش مناسبی بود از زندگی این نوع آدما که شما خیلی زیبا در چند دیالوگ و کنش و واکنش،ارائه دادید! یه واقعیتی بود از زندگی بعضی از آدما که برای اینکه در مورد آنها تامل بشه بایستی بشکل هنری و تاثیرگذار ارائه بشه و شما اینکارو بخوبی انجام دادید!سیر فکری حاکم بر داستان و یا همان درونمایه، در داستان مستتر هست و همینکه نویسنده اینگونه، برشی از زندگی یه سری از آدما را مطرح میکنه،یعنی خواننده را دعوت میکنه به اندیشیدن!
در سطر ششم وقتی متوجه می شویم که آن مرد اسمش«نورمن» هست ولی در سطر بعدی راوی بازهم او را مرد خطاب میکند، یک اتفاق جالب می افتد(حالا نمیدانم آگاهانه بود یا نه!) و آن اتفاق اینکه خواننده چون آن مرد را شناخته ولی راوی «نورمن» خطابش نکرده،بدین خاطر با گفتن «مرد» به جای « نورمن» همچنان آن فضای غیرصمیمی که آبستن حوادثی خواهد بود، پابرجا میماند و راوی که حتی نام «دانای محدود» هم نمی توان روی آن گذاشت، بشکلی که انگار از پشت شیشه ای نظاره گر آنهاست،ماجرا را تعریف می کند!


@همایون به آیین توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 18:34

نمایش مشخصات حسین شعیبی درود بر جناب به آیین ارجمند
داستان من تاثیر گرفته از سینمای نوآر فرانسه مخصوصا فیلم سامورایی ملویل و همچنین داستان آدمکشها اثر ارنست همینگوی بود. دنیای سیاه تبهکاران دنیایی پر از قصه است. داستان را به خوبی نقد کردید و از شما بابت آن ممنون هستم.
شاد و تندرست باشید.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 بهمن 1395 - 11:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
عرض ادب و ارادت به آقای شعیبی گرامی :)

داستانک خیلی خوبی بود .. جدا از همه عوامل داستان نویسی ک با به کار گیریشون داستان رو فوق العاده جذاب کرده بود .. توصیف این صحنه اکشن رو خیلی دوست داشتم :D :)
یاد فیلم وسترن خوب بد زشت افتادم .. یه سکانس از فیلم هست .. شخصیت زشت داستان توی وان حمام خوابیده .. یه نفر پول گرفته ک بیاد اونو بکشه .. اون آدم میاد هفت تیرش رو میگیره به سمت زشت و شروع میکنه به حرف زدنو میگه ک پول گرفتم تا تو رو بکشم .. یه لحظه شخصیت زشت هفت تیرش رو از توی وان آب بیرون میاره و شکلیک میکنه و اونو میکشه . بعد یه دیالوگ عالی میگه..
میگه اگه میخوای بزنی بزن، این همه حرف نزن
یکی از مورد هایی ک خیلی توجه ام رو جلب کرد .. با وجود کوتاهی داستان، ریزه کاری و ظرافت های خاصی توی داستان بود . مثلا گفتن اسم رستوران .. انگار راوی میخواد یه جریان واقعی رو تعریف کنه از چند تا شخصیت واقعی و یه مکان واقعی :)
عالی بود و لذت بردم از خوندن داستان
دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 10 بهمن 1395 - 21:43

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم علیرضایی گرامی
از یادداشت دلگرم کننده شما تشکر میکنم.
خوشحالم که خوشتان آمد.
شاد و پیروز باشید. @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 بهمن 1395 - 12:40

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر حسین شعیبی

ماجرای داستان را دوست داشتم اما در نظرم ، نوع نگارش آن کمی دست و پا گیر بود ! من چند بار داستان را خواندم تا قضیه دستگیرم شود .
با جناب به آیین در باب تناقض " نورمن " و " مرد ناشناس " موافقم و به باور من نقطه ی عطف این داستان همین جاست .

سبز باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 10 بهمن 1395 - 21:45

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب غفاری عزیز
ممنون از لطف و نقدتان
شاد و تندرست باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 بهمن 1395 - 22:23

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 10 بهمن 1395 - 21:46

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب اکبری عزیز
تشکر از حضورتان
موفق باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مسعود کوشانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 بهمن 1395 - 03:06

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام به دوست قدیمی
بسیار زیبا و کوتاه


@مسعود کوشانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 14 بهمن 1395 - 13:01

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب کوشانی عزیز
ممنون از لطف جنابعالی
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.