مرا ببوس

گرمای سوزان آفتاب ششم مرداد نودوپنج حسابی کلافه‌ام کرده بود. پرسه زدن در راسته کتاب‌فروشی‌های روبروی سینما بهمن و دانشگاه تهران، سنت آخرین چهارشنبه هر ماه من بود. با خیلی از فروشندگان دم‌خور بودم. بعد از کلی گشت‌وگذار در تک‌تک کتاب‌فروشی‌ها، به اول خیابان فخر رازی رسیدم. نبش خیابان به تپه‌ای از کتاب‌های دست دوم که روی هم تلنبار شده بود، برخوردم. روی پاهایم نشستم. آن‌ها را زیرورو کردم. کتابی نظرم را جلب کرد. "آخرین برگ _ هوشنگ مستوفی". عنوان جالبی داشت. آن را برداشتم و ورق زدم.
یادداشتی گوشه سمت چپ، بالای کتاب خودنمایی می‌کرد.
"بابک من، کلامی برای تو:
دوستت دارم. سرمستم از بوسه‌های شیرینت. نرگس 54/10/21"
سوال‌هایی ذهنم را درگیر کرد. این کتاب اینجا چکار می‌کند؟ چه بر سر بابک و نرگس آمده است؟ قصه زندگی این کتاب بعد از رسیدن به دست معشوق چیست؟

تکه‌ای برف از روی شاخه بالای سرم به پشت یقه‌ام افتاد. سرما به عمق وجودم رخنه کرد. به بالا و سپس به پشت سرم نگاه کردم. دانه‌های درشت برف، رقص‌کنان بر سروصورت عابران می‌نشست. چرخ طوافی لبوفروش دوره‌گرد آن‌طرف خیابان نظرم را جلب کرد. نرگس و بابک کنار چرخ ایستاده بودند. پسر قدبلند و سبزه‌رو بود. وقتی گونه دختر را می‌بوسید، صورت بچگانه و معصومش از شرم سرخ شده بود. نرگس دست در پالتوی خود کرد و کتابی را که با زیبایی و وسواس کادو کرده بود، به بابک داد. نمی‌خواستم با نگاهم، مزاحم فضای عاشقانه آنها بشوم، هرچند آنها کوچکترین توجهی به اطراف خود نداشتند.

یقه کاپشن خود را بالا دادم و دستانم را در جیبم کردم. در طول خیابان به راه افتادم. به کتاب فکر می‌کردم و سرنوشت آنها. ناله برگ‌های خشک آبان پنجاه‌وپنج زیر پاهایم با احساسم هماهنگ شده بود. وارد "کافه بلوار" شدم. رادیوی گوشه مغازه آهنگ حزن‌انگیزی را پخش می‌کرد. گل‌نراقی از اعماق وجود می‌خواند:
«مرا ببوس... مرا ببوس... برای آخرین بار... تو را خدانگهدار... »
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,همایون طراح ,پیام رنجبران(اکنون) ,شهره کبودوندپور ,علی غفاری دوست (مارتین) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,مهدی عمرانی بیدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (22/10/1395),همایون طراح (22/10/1395),الف . محمدی (22/10/1395),زهرابادره (آنا) (22/10/1395),ترنم سرخسی (24/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/10/1395),فرزانه رازي (30/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/11/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (4/11/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),هستی مهربان (6/1/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 09:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما جناب شعیبی گرامی
بسیار زیبا بود در عین سادگی و تکرار


او
مسافری بود که به دوردست پرید
و من آن چمدان
که در فرودگاه جا ماند
حالا
بین مقیمان دست به دست می شوم
بی آنکه کسی رمز مرا بداند
آبا عابدین

از کنار آدمهای معمولی بی تفاوت رد نشویم
همه ی این آدمهای معمولی زمانی عاشق یه آدم خاص بودند و درگیر عشقی افسانه ای
و چه چیز غیرمعمول تر از عشق؟!!

مانا باشید به مهر@};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 24 دي 1395 - 17:38

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم کبودوندپور گرامی
ممنون که خواندید
خوشحالم که خوشتان آمد
شاد و پیروز باشید
@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 17:52

نمایش مشخصات همایون طراح بسیار زیبا...

سبز باشید. در بیست و دوم دی ماه نود و پنج!


@همایون طراح توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 24 دي 1395 - 17:40

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب طراح عزیز
ممنون از لطف جنابعالی
سرزنده و برقرار باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 دي 1395 - 19:34

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بر شما
داستان زیبایی بود و در عین حال از لطف خاصی برخوردار بود برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم
سپاس


@زهرابادره (آنا) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 24 دي 1395 - 17:41

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم بادره گرامی
ممنون از حضورتان و یادداشت زیبای شما
سربلند و پیروز باشید @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 دي 1395 - 09:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام آقای شعیبی
آخی خیلی خیلی زیبا بود. عالی. خیلی خوشم آمد.
این طور مسائل خیلی وقت ها ذهن من را هم درگیر می کند. به خصوص وقتی خانه های قدیمی خالی از سکنه را می بینم. در چنین لحظاتی همیشه آرزو می کنم کاش اشیاء زبان داشتند!!
خیلی قشنگ بود. موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 19:27

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
ممنون از لطف شما
خوشحالم که خوشتان آمد.
شاد و تندرست باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 12:29

سلام
این داستان بیشتر از داستانهای دیگرتان دوست داشتم

موفق باشید


@مریم مقدسی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 1 بهمن 1395 - 15:07

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
ممنون از لطف شما
سربلند باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 بهمن 1395 - 22:25

درود بر حسین شعیبی عزیز

واقعا زیبا بود اما غم انگیز ! واقعا در این چهل سال چه گذشته است ؟!
جالب این جاست یک غریبه مثل شما ، با یک ورق زدن چهل سال را تماشا می کند اما بر بازیگران اصلی صحنه معلوم نیست چه ها که نگذشته است !

سبز باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 21:37

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب غفاری عزیز
ممنون از لطفتون
خوشحالم که خوشتان آمد.
سربلند باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.