اینجوری بهتره

دختر زیر باران منتظر ایستاده بود. ماشینی جلوی پایش توقف کرد.
« بیا بالا خانوم، تاکسی گیر نمیاد»
دختر در جلو را باز کرد و سوار شد.
«چتر با خودم برنداشتم. ببخشید صندلی خیس شد»
راننده درجه بخاری ماشین را بالاتر برد.
«دستمال کاغذی توی داشبرد هست. صورتتون رو پاک کنید.»
دختر لبخندی زد.
«خونمون دو چراغ بالاتره. خیابان ۱۸۶ شرقی»
تلفن مرد زنگ می‌خورد.
«سلام عزیزم... سر خیابونمون هستم... با یکی از دوستام... نیم ساعت، یه ساعت دیگه میام... باشه... باشه اس‌ام‌اس کن»
مرد ضبط را روشن کرد. دختر آرایشش را مرتب کرد.
«تاکسی‌ها همه شدن دربست. خدا شما رو رسوند»
باران همچنان می‌بارید. شدیدتر.
«از اینکه مرد هستم خوشحالم. خانوما خیلی اذیت میشن»
«من سر اون کوچه پیاده میشم»
«می‌رسونمتون در خونه»
ماشین وارد خیابان شد و جلوی ساختمانی توقف کرد.
«خیلی لطف کردید. خداحافظ»
«به سلامت»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ناصرباران دوست ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,الف . محمدی ,امیر مهران پوراعظمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (18/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (18/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (18/10/1395),زهرابادره (آنا) (18/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (19/10/1395),ترنم سرخسی (19/10/1395),همایون طراح (20/10/1395),م.ماندگار (22/10/1395),امیر مهران پوراعظمی (24/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/11/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),محمد غفاری (13/8/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 20:50

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شعیبی عزیز
داستان به روزی بود و مفهوم اصلی داستان در لفافه بیان شده بود طوریکه من سر در گم شدم .
متاسفانه این روزها رفتارهای اجتماعی سلامت خانواده ها را زیر سئوال برده است و به نظرم داستان شما انتقادی بود بر این گونه رفتارها
در هر صورت داستان تفکر انگیزی بود و من لذت بردم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط حسین شعیبی   ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 01:10

سلام خانم بادره گرامی
این از نقص داستان بنده است که نتوانستم منظورم را برسانم.
مرد داستان فقط قصد کمک داشته بدون هیچ قصد سوئی. یعنی میتوان اینجوری هم رفتار کرد.
ممنون که خواندید.
موفق باشید


نام: امیر مهران پوراعظمی   ارسال در جمعه 24 دي 1395 - 23:32

باسلام خدمت شما دوست عزیز چیزی که تو داستانتون خوب جلوه کرد به نظرم اینِ که شما کاملا پیش داوری خوانندرو مورد هدف قرار دادین. و خیلی خوب میشه اگر ما انسنها پیش داوری کردن رو کم کم کمی کم کنیم.


@امیر مهران پوراعظمی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 30 دي 1395 - 09:09

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب پوراعظمی عزیز
ممنون از حسن توجه شما و یادداشتتان
پوزش بنده را به خاطر تاخیر در پاسخگویی بپذیرید.
شاد و سربلند باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.