خوب، بد، زشت

برای رفتن به محل کار از مترو استفاده می‌کردم. برای این کار هر روز با دوازده دقیقه پیاده‌روی و عبور از چند کوچه به ایستگاه می‌رسیدم.
یک روز حدود ساعت شش صبح از خانه بیرون زدم. برای رسیدن به مترو همیشه یک مسیر ثابت را می‌رفتم. در پیاده‌رو در حال عبور از کنار خانه‌ها بودم که گوشه مثلثی کاغذی در لای در یکی از خانه‌ها نظرم را جلب کرد. فضولی‌ام گل کرده بود. ابتدا و انتهای کوچه را نگاه کردم. فقط چند پرنده پر می‌زد. به آرامی کاغذ را از لای در بیرون کشیدم. کمی از آنجا دور شده و کاغذ را نگاه کردم. یک کاغذ A5 بود که از وسط با دقت تا شده بود. متنی تایپ شده در چند خط.
«سلام جناب اکبری، از قدیم گفته‌اند ماه پشت ابر نمی‌ماند. شما مرا نشناخته و نخواهید شناخت. دو روز پیش وقتی در خیابان امیری در داخل ماشین پارک شده در حال گپ زدن با آن خانم جوان و زیبا بودید، من شما را دیدم. ماشاءالله خوش‌اشتها هم هستید ...»
احساس کردم گلویم خشک شده است. دوباره به دوروبر خودم نگاه کردم. چشمم به پنجره طبقه دوم ساختمان روبرویی افتاد. مردی خیره به من نگاه می‌کرد. مدت زمان کوتاهی نگاهمان به هم قفل شده بود. ادامه نامه را خواندم.
«.... از شما پنهانی فیلم گرفتم. فکر نکنم مایل باشید همسرتان موضوع را بفهمد. در نامه بعدی خواسته خودم را می‌گویم. منتظر باشید»
دوباره به پنجره نگاه کردم. مرد به کاغذ و سپس به در آن خانه اشاره می‌کند. به نظرم نویسنده نامه بود و از من می‌خواست که نامه را سر جایش بگذارم. شانه‌هایم را به علامت مخالفت بالا انداختم. با دست به من فهماند که از جای خود حرکت نکنم تا او پایین بیاید. در خانه آقای اکبری باز شد. مردی با ظاهر آراسته و قدی بلند از خانه خارج شد. نامه را داخل جیبم گذاشتم و به پنجره زل زدم. آقای اکبری نگاهی به من و نگاهی به پنجره انداخت. مرد همسایه را شناخت و درستی برای او تکان داد. مرد با گذاشتن دست روی سینه‌اش ارادت خود را نشان داد. وقتی به من نگاه کرد با حرکت مختصر سر به هم سلام کردیم. آقای اکبری سوار ماشین شد ولی حرکت نکرد. به وضعیت پیش آمده در ساعت شش صبح مشکوک شده بود و یا برایش جالب بود. نگاهی به آقای اکبری کرده و به عنوان خداحافظی دستم را برای نویسنده نامه بالا بردم. مرد مستاصل با اشاره از من خواست که نروم و به همسایه‌اش نگاه کرد. این نگاه‌های سه جانبه برایم جذابیت پیدا کرده بود. ولی بهتر بود که می‌رفتم. با حرکت دست از روی شقیقه، مانند سلام نظامی، ابتدا از آقای اکبری و سپس از مرد رکابی پوش، پشت پنجره خداحافظی کردم و به راه خود ادامه دادم.
وقتی از کوچه بیرون زدم، نگاهی دوباره به نامه کردم. کاغذ را پاره کرده و داخل سطل بزرگ زباله انداختم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

مریم مقدسی ,شیدا محجوب ,سبحان بامداد ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (15/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/10/1395),همایون طراح (15/10/1395),الف . محمدی (15/10/1395),افسانه پورکریم (15/10/1395),ف. سکوت (15/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (15/10/1395),حسین شعیبی (15/10/1395),داوود فرخ زاديان (16/10/1395),سبحان بامداد (16/10/1395),زهرابادره (آنا) (16/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (17/10/1395),شیدا محجوب (17/10/1395),ترنم سرخسی (17/10/1395),رضا فرازمند (17/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395), ناصرباران دوست (21/10/1395),مهدی عمرانی بیدی (25/10/1395),

نقطه نظرات

نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 08:26

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام داستان جالبی بود. یک کنجکاوی که توانست از یک اخاذی و مشکلات بعدی آن جلوگیری کند. واقعا کاش می آموختیم که در زندگی دیگران دخالت نکنیم.
داستان های شما را دوست دارم و سعی می کنم آنها را دنبال کنم. موفق باشید@};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 20:38

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
ممنون از یادداشتتون
باعث افتخار من است که داستانهایم مورد رضایت شماست.
شاد باشید.@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 15:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شعیبی عزیز
داستان با سوژه ای جالب و جذاب نوشته شده بود از مسائل روز مره و تعلیق و شیرینی خاص داشت .
منتها من فکر می کنم که شاید مراد همسایه از این کار مطرح کردن موضوع بوده و شاید می خواسته به آقای اکبری تذکر دهد که دست از این کارها بردارد .
بهتره کمی مثبت نگاه کنم (شکلک خنده)
و اگر طوری هدف اصلی همسایه را در داستان قرار می دادید
داستان زیباتر از این میشد .
البته نظر شخصی منه و شاید هم اشتباه بکنم
سپاس از لطف قلم تان


@زهرابادره (آنا) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 20:44

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم بادره گرامی
ممنونم که خواندید.
نظر شما کاملا قابل احترام است.
از متن نامه مشخص است که همسایه قصد تذکر ندارد و خیرخواهی نیاز به نامه‌نگاری ندارد!
از نقدتان تشکر میکنم.
موفق باشید@};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 20:06

سلام

زیبا

ودلربا

احسنت@};- @};-


@رضا فرازمند توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 17 دي 1395 - 23:32

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب فرازمند عزیز
ممنون از لطف جنابعالی
شاد و پیروز باشید
@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.