شش داستان کوتاه

«دلداده»

بازنشست شد.
وقتی او را کشان کشان از دفترش به بیرون می‌بردند، پایه‌های صندلی رد عمیقی بر روی زمین گذاشته بود.

ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء

مرد متعجب نگاهی به تصویرش در آیینه کرد. تصویر داخل آیینه دستی به صورت اصلاح کرده خود می‌کشد. موهای ژل زده و مرتب، شادابی خاصی به تصویر داده است. با تکان شدید وانت بر اثر عبور از دست انداز مرد کارگر از خواب می‌پرد. نگاهش دوباره به تکه روزنامه چسبیده به شیشه پشت وانت و تبلیغ ریش تراشی می‌افتد. دستی به ریش زبر خود می‌کشد.

ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء

«آخرین دروغ»

در موقعیتی بسیار سخت قرار گرفته بود. سرمای لمس صخره‌ها، او را از راهی که در پیش گرفته بود می‌ترساند و هیچ امیدی برای ادامه راه نداشت.
_ احتیاج به کمک داری؟
_ نه خودم می توانم صعود کنم.
اصلا نفهمید چرا چنین جوابی داد.
بر اثر اصابت بینی دراز شده‌اش به صخره، سقوط کرد.
این آخرین دروغی بود که به فرشته مهربان می‌گفت.

ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء

«الکی مثلا تقدیر»

از بالا در حال نگاه کردن به رد خونی بود که از زیر سر کارگر بخت برگشته جاری بود.
مردم دورش جمع شده بودند. به سختی نفس می کشید.
پولی را که با سختی فراوان از دوستان و آشنایان قرض کرده بود را یک موتور سوار از دستش قاپیده و او را روی زمین کشیده بود.
آمبولانس آمد و او را به نزدیکترین ترین بیمارستان برد. همان جایی که پسر کوچکش بستری بود.
خدا بودن همیشه احساس خوبی به او نمی‌داد.

ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء

نگاهی به انگشت خالی دست چپش کردم و گفتم: «حلقه ازدواجت کو؟»
جمشید گفت: «فروختم. برای پول خرید خونه»
گفتم: «حالا پولش چند سانت خونه شد؟!»
خندید و گفت: «به اندازه مساحت سنگ توالت!»

ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء

«ﭼﮕﻮﻧﻪ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﻪ فوتبال ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻡ»

ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﯽ ﻣﺘﻔﻘﻴﻦ ﺍﺳﻢ ﺩﯾﻮﯾﺪ ﺑﮑﺎﻡ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻤﺐﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭی ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.
ﻭﻟﯽ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻤﺐﻫﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺷﻤﺎﺭﻩ 7 ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺭﺍ ﺗﮑﻪﺗﮑﻪ ﮐﺮﺩ.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

پیام رنجبران(اکنون) ,مریم مقدسی ,داوود فرخ زاديان ,الف . محمدی ,زهرابادره (آنا) ,همایون طراح ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,شهره کبودوندپور ,سبحان بامداد ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (10/10/1395),الف . محمدی (10/10/1395),حسین شعیبی (10/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (10/10/1395),سبحان بامداد (10/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),داوود فرخ زاديان (11/10/1395),شهره کبودوندپور (11/10/1395),همایون به آیین (11/10/1395),ترنم سرخسی (11/10/1395),محمدباقر هاشمی (11/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (12/10/1395),زهرا بانو (12/10/1395),زهرابادره (آنا) (13/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (29/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/11/1395),

نقطه نظرات

نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 09:57

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
بعضی از داستان ها عنوان ندارند . مثل داستان دوم که من دوستش داشتم!

خسته نباشید. سبز باشید


@همایون طراح توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 11:26

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب طراح عزیز
ممنون از لطف جنابعالی
درست می‌فرمائید برخی داستانها عنوان ندارند.
این به سلیقه اینجانب بود که البته خارج از عرف داستانهای کوتاه نیست
سربلند باشید.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 12:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
عرض ادب به آقای شعیبی بزرگوار :)

داستانک های زیبایی بودن ..و در عین حال عمیق
داستانک دلداه برای من یه مفهوم دو پهلو داشت بیشتر به خاطر اسمی ک براش انتخاب کرده بودید
داستانک دروغ رو دوست داشتم .. هر شش تا داستان به زیبایی نوشته شده بودن و برام جالب بود ک از هر کدامش میشد برداشت های مختلفی کرد
لذت بردم از خوندنشون ..عالی و بدون نقص :)
دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 19:35

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم علیرضایی گرامی
خیلی ممنون از لطفتون
خوشحالم که خوشتان آمد.
سربلند باشید @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 12:22

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
من داستان حلقه ازدواج را دوست داشتم. ;)


@ف. سکوت توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 19:38

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم سکوت گرامی
تشکر از حضورتان
موفق باشید@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 21:39

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب آقای شعیبی . داستانک های زیبایی بود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 19:40

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب اکبری عزیز
لطف دارید به بنده
ممنون از یادداشتتون
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 10:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما آقای شعیبی گرامی
عالی بودند همگی
راستش کفر اگه نباشه خدا بودنِ خدا !حس خوبی به ما هم نمی ده چه برسه به خودش!!!!
مانا باشید به مهر@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 19:42

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم کبودوندپور گرامی
تشکر از یادداشتتان
خوشحالم که خوشتان آمد
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 11:32

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر جناب شعیبی عزیز
داستانک های عمیق و جالبی بودند هر کدام!
راستش شاید خدایی نباشه که این اتفاقات جگرسوز می افته!به هرحال به این موضوع هم باید اندیشید!(در ارتباط با داستانک چهارمی)


@همایون به آیین توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 19:49

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب به آیین ارجمند
تلخی معضلات اجتماعی گاهی لحن نویسنده را تلخ می‌کند.
ممنون از لطف و یادداشت جنابعالی
سربلند باشید@};-


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 16:28

سلام ودرود
داستانهای شما را دنبال می کنم.هر شش ،داستانک زیبا وعمیق است.داستانک دروغ وآخری را بیشتر دوست داشتم.اما،در مورد خدا، نمی دانم، چه بگویم،خودتان استادید ومن به خودم جسارت نمی دهم ،که به شما چیزی بگویم ،اما این شعر را که قطعا،شما،خیلی بهتر از من بلدید،می نویسم.
اگر،خدا ز حکمت ببندد دری/ز رحمت گشاید در دیگری
در واقع ،خداوند هیچگاه،از کار هایش ،پشیمان ونادم نمی شود،چرا که این بعد مادی به خدا می دهد وخدا هم که بعد روحانی است ،که اراده ،همه در ید اراده اوست وبی خواست او،حتی ،برگی از درخت نمی غلزد.وای چقدر،حرف زدم،نمی دانم ،چرا حساس شدم ،شاید،ذهن کوچک من،توانایی درک عمق فلسفه ،شما را ندارد.بهر حال،امیدارم به دل نگیرید.راستی ،شماره ،هفت را همیشه متعلق به رونالدو می دانستم،جالب که بکام ،اسطوره ای هم،همین شماره را داشته است.
نویسا وپایدار بمانید.


@ترنم سرخسی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 19:56

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم سرخسی گرامی
با نظر شما کاملا موافقم.
گاهی احساس می‌کنم که در عمق گرفتاریهای آدمها حتی خداوند متعال هم حس خوبی نسبت به آن ندارد.
نوشتن در مورد مسائل اجتماعی راه رفتن برروی لبه تیغ است.
ممنون از لطف و یادداشت شما
شاد و پیروز باشید. @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 10:41

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی
داستانک ها زیبا، عالی، عمیق، پر مفهوم و تلخ بود. برای همین هر کدام را چند بار خواندم و لذت بردم. آخرین دروغ را خیلی دوست داشتم. و داستانک بازنشست من را به یاد مدیرانی انداخت که پس از اسالیان طولانی ازصندلی خود جدا نمی شوند.
ابتکار عالی شما در جدا کردن داستانک ها با عدد شش بسیار ستودنی است.
موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 21:48

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
از اینکه مورد پسند شما قرار گرفت خوشحالم.
داستان آخرین دروغ اولین داستانی بود که نوشتم. دقیقا یادم نیست، فکر کنم پانزده سال پیش بود و در همشهری هم چاپ شد. زمانی همشهری صفحه آخرش داستانک میگذاشت.
در مورد دلداده، برداشت شما همان چیزی است که مدنظرم بود.
شاد و پیروز باشید.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 دي 1395 - 12:26

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شعیبی عزیز
داستانک ها را خواندم همگی عالی و پر معنی بودند
داستان الکی مثلا تقدیر را بیشتر دوست داشتم
بسیار لذت بردم
ب ایتان بهترین ها را آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 14 دي 1395 - 22:32

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم بادره گرامی
ممنون از لطف شما
خوشحالم که خوشتان آمد.
موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.