زیرطاق

«من نمی‌فهمم، کی میخایی آدم بشی؟ یا شلوارت پاره میشه، یا لباسات جر میخوره، یا شیشه می‌شکونی»
مادرم در حال دوختن وصله مارک آدیداس برروی سر زانوی شلوارم بود. عصبانی بود. هرقدر فریاد می‌زد، دلش خنک نمی‌شد. خواهرم می‌خندید. راضی از وضعیت بغرنج من.
«خب تو هم حرفی بزن مرد. ناسلامتی باباشی! نباید ازت حساب ببره؟»
پدرم هم عصبانی بود. کمتر. نوک سبیل‌هایش را می‌جوید.
«چی میگی زن؟ چقد بزنمش؟ پوستش کلفت شده... تو خودت بگو، من باهات چکار کنم؟ چرا لال‌مونی گرفتی؟»
من همه این ماجراها را می‌دیدم. نه! نمی‌دیدم. اصلا اینجا نبودم که ببینم. عجب گلی زدم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

علی غفاری دوست (مارتین) ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,الف . محمدی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون طراح ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (25/9/1395),فرزانه رازي (25/9/1395),الف . محمدی (25/9/1395),ترنم سرخسی (25/9/1395),محمدحسین عظیمی (25/9/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),همایون طراح (26/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (27/9/1395),سارینامعالی (28/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (28/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (29/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 22:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
و عرض ادب و ارادت به آقای شعیبی :)

فکر میکنم من توی این ماجرای آشنا.. نقش اون خواهری ک میخنده رو بازی کنم .. بهم میخوره :D :D
جمله (دوختن وصله ی مارک آدیداس) خودش به تنهایی اندازه یه کتاب قطور برام خاطره انگیز بود .. بقیه داستان ها ک بماند
به نظرم اونجایی ک توی فکر توپی بود ک زده بود زیر طاق ، نقطه اوج داستان بود و یه پایان بی نظیر
ممنونم به خاطر نگارش این داستان شیرین :)

دم قلمتون همیشه گرم@};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 20:04

نمایش مشخصات حسین شعیبی ‌سلام خانم علیرضایی ارجمند
شما هم مانند من دوران کودکی تان پر است از حسهای نوستالژیک
ممنون که خواندید
موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 07:07

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود

زيبا بود ! و واقعا كه چه گلي زديم ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 20:06

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب مارتین عزیز
خیلی ممنون که خواندید
وای که چقدر خوش شانسید!!!
قسر در رفتید.@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 14:39

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی عالی بود. یک بار دیگر هم نوشتم من در کودکی اصلا شیطون نبودم ولی از کودکی تا همین الان هم با خاطراتم و رویاهایم زندگی می کنم و دقیقا درک می کنم که گاهی فقط جسم آدم در جایی حضور دارد و فکر و ذهن و همه وجودش در جایی دیگر و این بهترین روش برای رهایی از شرایط سخت است و شما جقدر زیبا و کوتاه و عالی این حس را به تصویر کشیدید. عالی عالی.
پی نوشت: مثلا من همیشه در جلسات خسته کننده و یکنواخت اداره فقط حضور فیزیکی دارم و فکر و ذهنم جای دیگری است. چه خوب که مدیرمان عضو این سایت نیست:D :D :D :D :D :D :D


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 20:59

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
این اتفاق قهرمان قصه به عینه بارها برای من اتفاق افتاده است. البته شخصیت خواهر را به خاطر دراماتیزه کردن قصه، وارد داستان کردم.
البته در مورد مدیرتان زیاد امیدوار نباشید، شاید همین گوشه و کنار باشد. :) :)
ممنون از لطفتان و حضورتان
سربلند باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.