گوشی را بردار

_ سلام پسرم خوبی؟ لیلا جون چطوره؟ دیروز خواهرت فرنگیس اومد پیشم، ماشالا نوه‌ام چقدر بزرگ شده ... میدونم سرت شلوغه، به خدا راضی نیستم هر هفته پاشی بیایی اینجا ... یک کلاه برات بافتم که سرت نچاد... اینقدر اینجا از شماها ۵ تا خواهر و برادر تعریف می کنم که هم اتاقیم به هم حسودی میکنه ... اذیت نمیشی که من هر روز زنگ میزنم؟ صبح یک ساعت با نگار جون حرف زدم ... قربون نوه ام برم، خیلی شیرینه، مطمئنم به تو نرفته (بلند می خندد) ... باشه پسرم برو به کارت برس، الان به علیرضا زنگ میزنم، خدا کنه مریض نداشته باشه!

_ خانم دکتر از فروغ خانوم چه خبر؟
_ الان شش ماهه هیچکس بهش سر نزده، یک گوشی خراب دادم بهش، صبح تا شب مشغول صحبت کردنه!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

فرزانه رازي ,مریم حسین پور , ناصرباران دوست ,حمیدرضا محدثی ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (19/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (19/9/1395), ناصرباران دوست (19/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/9/1395),الف . محمدی (19/9/1395),همایون طراح (19/9/1395),حمیدرضا محدثی (19/9/1395),ترنم سرخسی (20/9/1395),مریم حسین پور (21/9/1395),فرزانه رازي (22/9/1395),محمد روشنیان (11/10/1395),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 10:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
از نظر نگارش خیلی زیبا بود.
ولی از نظر محتوا... چرا دنیا اینقدر بی رحم شده؟
ما که از الآن یک جا برای خودمان رزرو کرده ایم...=((


@ف. سکوت توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 13:22

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم سکوت گرامی
خدا نکنه فرزندان ما اینقدر بیرحم باشند.
ممنونم که خواندید.
موفق باشید@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما دوست گرامی
داستانک عالی بود
و چه سرنوشت شومی ؟! چه راه ناتمومی ؟!

خدا عاقبتمونو ختم بخیر کنه
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 13:26

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب باران دوست عزیز
چه دعایی خوبی کردید!
واقعا خدا عاقبت خوبی برای ما رقم بزند.
متشکرم از یادداشتتون
یا حق
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:58

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
عرض ادب و ارادت به آقای شعیبی گرامی

اولش ک دیدم مدیر اومده و قراره یه سری داستان جدید بخونم ..کلی ذوق کردم اینطوری :) :) بعد ک فهمیدم شما هم داستان گذاشتید بیشتر اینطوری :) :) شدم
الان ک داستان رو خوندم و تموم شد کلا اینطوری ام

اسم داستان خیلی خوب انتخاب کردید .. اصلا فکرش هم نمیکردم قراره داستان اینطوری باشه .. غافلگیری آخر داستان هم به غیر از واقعیت تلخ زیادی ک به همراه داشت .. عالی بود .. یعنی تا قبل از اینکه پاراگراف تموم بشه ..فکر میکردم توی خانه سالمندان واقعا یه مادر داره با بچه هاش حرف میزنه
آدم 5 تا بچه داشته باشه و روزگارش این باشه .. وای به حال نسل جدید ک یه دونه بچه فوقش دوتا بچه دارن
میدونم خیلی تکراریه این حرفم ولی مینویسمش.. یه پدرو مادر توی یک اتاق پنچ شش تا بچه بزرگ کردن .. ولی وقتی پیر شدن توی پنچ شش تا خونه یه اتاق هم ندارن [-( [-(
جمله های گزینشی زیبایی توی داستان بود .. ک شخصیت داستان رو با وجود همه بی معرفتی های بچه ها هنوز هم دلسوز و مهربان و دلنگران نشون میداد
داستان خیلی خوبی بود .. عالی@};- :)
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 13:29

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم علیرضایی گرامی
شما به بنده لطف دارید
گفتنی ها را باید گفت، حتی اگر تلخ باشد.
ممنون که به داستانم سر زدید.
سربلند باشید @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 17:17

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست گرامی.
کوتاه و روان و تلخ!
دغدغه ی انسان امروزی، از دریچه ی عمیق و ژرف هنر داستان نویسی!
احسنت.


@حمیدرضا محدثی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 20 آذر 1395 - 20:50

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب محدثی بزرگوار
ممنون که خواندید و متشکر از لطفتون
پیروز باشید


نام: مریم حسین پور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 11:08

نمایش مشخصات مریم حسین پور سلام
چقدر غم انگیز بود.خیلی جای تاسف داره که بعضی ها مادران و پدرانشون رو بعد از کلی زحمت و رنج کشیدن می زارن آسایشگاه
ممنون از شما که ای حقیق رو به تصویر کشیدید
قلمتون پایدار


@مریم حسین پور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در یکشنبه 21 آذر 1395 - 19:33

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم حسن پور گرامی
ممنون از لطف و یادداشت شما
شاد و تندرست باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.