تارزان و رفقا

در کودکی همیشه از خدا می‌خواستم که به دل پدرم بیاندازد تا او یک تلویزیون برای ما بخرد. مادرم از تمام احوالات دنیا بی‌خبر بود و دودش به چشم من می‌رفت. وقتی با دو تکه چوب و مقداری طناب برای خودم چاقو درست کردم و آن را در شورتم گذاشتم، مادرم زیرچشمی مرا نگاه می‌کرد، طوریکه انگار تا به حال تارزان ندیده است.
وقتی جمیله خانم، زن آقا جلال ماست‌بند، شکایت مرا پیش مادرم برد که روی دیوار خانه‌اش رفته بودم و وقتی که در حیاط مشغول شستن رخت در تشت بود، تمام جان او را دید زده‌ام. مادرم هم با جارو حسابی به خدمت من رسید.
_ جزجگر زده، این مارزان دیگه چه خریه؟!
ای خدا! مادرم حتی اسم تارزان مادر مرده را نمی‌دانست. البته اگر من هم خانه نادر، دوستم، نمی‌رفتم و تلویزیون نگاه نمی‌کردم، شاید من هم هیچوقت با این قهرمان زندگیم، آشنا نمی‌شدم.
_ مامان، به خدا جمیله خانم دروغ میگه. من هیچ جاشو نگاه نکردم!

مادرم حتی شزم را هم نمی‌شناخت. یکبار پارچه دم‌کنی را برداشتم و با گره زدن آن به دور گردنم، برای خودم یک پارچه شزم شدم. ولی وقتی با دم‌کنی پاره که نتیجه ماموریت خطیری بود که به انجام رسانده بودم، به خانه برگشتم با مجازات حبس در زیرزمین، البته بعد از یک کتک حسابی، روبرو شدم.
این زیرزمین برای من نعمتی بود. بعد از یک چرت کوتاه، به زیر و رو کردن زیرزمین پرداختم. بعد کلی جستجو، در پشت کرسی، دفترچه خاطرات برادرم را پیدا کردم. محسن هفده سالش بود و هشت سال از من بزرگتر بود. همیشه احساسم این بود که محسن با این اخلاق خوبش و همچنین سربه زیری‌اش حتما آخوند می‌شود. ولی با خواندن دفتر خاطراتش ضربان قلبم بالا رفت و پس گردنم تیر کشید. در تصورم احساس کردم که برادرم، پس‌گردنی محکمی حواله‌ام کرده است.
تارزان و رفقا دیگر برایم کوچک شده بودند. به خودم گفتم، من هم باید عاشق بشوم. چند سال عشق‌های مختلفی را از سر گذراندم. ولی همیشه تیرم به سنگ می‌خورد.

سرنوشت من در سال اول راهنمایی رقم خورد. وقتی که چشمم به نسرین، دختر کوچه بالایی، افتاد. گمشده خودم را پیدا کرده بودم. بر اساس تجربیاتی که پیدا کرده بودم، تصمیم گرفتم با یک کادو غافلگیرش کنم. از دیوار کوتاه پشت بام خانه‌مان پریدم و به پشت بام خانه کبرا خانم رفتم. از روی بند لباس‌ها، یکی از لباس‌های زیر کبرا خانم را که زیر پیراهن شوهرش روی بند مخفی کرده بود، برداشتم. آن را با دقت تا کردم و داخل یک جعبه شیرینی گذاشتم. اطراف خانه نسرین پرسه می‌زدم. وقتی از خانه بیرون آمد به سمتش رفتم. قلبم می‌خواست از قفسه سینه‌ام بیرون بزند. سلامی کردم و جعبه شیرینی را به دستش دادم.
_ این برای شماست. قابل ندارد.
به سرعت جهت مخالف خانه فرار کردم. چند ساعت بعد وقتی به خانه برگشتم، فضای خانه بسیار ملتهب بود. این را از چشمهای از حدقه درآمده و کاسه خون برادرم و مادرم به راحتی می‌توانستم حدس بزنم. عصبانیت برادرم مضاعف بود. هم به خاطر رفتارم و هم به خاطر کپی ناشیانه از یکی از خاطراتش که او متوجه شباهتش شده بود.

الان با همسرم، نسرین، زندگی خوبی داریم. عقد ما را برادرم خواند که در حوزه علمیه درس خوانده بود و رئیس عقیدتی-سیاسی یکی از ادارات دولتی شده بود. هنوز هم هر وقت می‌خواهم برای همسرم هدیه‌ای بخرم، آن را در یک جعبه شیرینی کادو می‌کنم. حتی اگر آن هدیه یک گردنبند باشد. خدا را شکر، زندگی خوبی دارم. از قدیم گفته اند عقد دختر و پسر همسایه را در آسمانها بسته‌اند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/9/1395),الف . محمدی (7/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),سارینامعالی (8/9/1395),حسین شعیبی (8/9/1395),همایون طراح (8/9/1395),فرزانه رازي (8/9/1395),روح انگیز ثبوتی (8/9/1395), ناصرباران دوست (8/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (9/9/1395),کیمیا کاظمی (9/9/1395),شهره کبودوندپور (9/9/1395),م.ماندگار (9/9/1395),ف. سکوت (9/9/1395),فاطمه مددی (10/9/1395),سبحان بامداد (11/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/9/1395),شیوا خان آبادی (12/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/9/1395),شايسته دولتخواه (14/9/1395),

نقطه نظرات

نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 10:54

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب شعیبی عزیز
برخی از خاطره ها زنده شد. یادم می آید ( Zorro) می شدم ، بگذریم
این داستان با داستان های قبلیتان فرق می کند، ولی تقریباً همان حال و هوا را دارد. دنیای دیروزی و دنیای امروزی .
پایان آن قابل حدس نبود ، ولی جالب بود.
موفق و پیروز باشید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:22

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب شریفی عزیز
من دنیای کودکی پررنگی داشتم.
قصه‌های بسیاری از دل آن می‌تواند بیرون بیاید.
ممنون از یادداشتتون
سربلند باشید @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 11:32

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما!


@همایون طراح توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:25

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب طراح عزیز
ممنون @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 15:57

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
و عرض ادب و احترام :)

به نظر من چیزی ک داستانتون رو خیلی ممتاز کرده .. صمیمیت و صداقت شخصیت داستان هست .. همزاد پنداری و ریتمی روان و شیرین و طنز ی ک توی داستان وجود داره همه این ها به جای خود .. این حس نوستالژیک زیبایی ک به خواننده منتقل میشه خودش به تنهایی عالیه

از پایان زیبایی ک برای شخصیت های داستان رقم زدید .. خیلی خوشم اومد
و دیگه اینکه .. چی بهتر از این .. این داستان واقعا توی هوای سرد پاییزی چسبید :) :D
دیشب داستانتون رو خوندم ... اینقدری سرعت نت لاک پشتی بود الان ک برگشتم دیدم اصلا ثبت نشده .. فهمیدم ک دیشب لاک پشت برنده شده [-( [-(

اسم داستان هم خیلی خوب بود.. تازارن و رفقا:D
دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:31

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم علیرضایی گرامی
از اینکه از داستانم خوشتان آمد خرسندم
نت ضعیف همه را کلافه کرده است.
شاد و پیروز باشید.@};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 17:40

نمایش مشخصات سارینامعالی درود جناب شعیبی....


@};-


@سارینامعالی توسط همایون طراح Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 00:18

نمایش مشخصات همایون طراح یه لحظه به قول شهیار قنبری ، با خودم گفتم:

Who I am?
Where I am?
Why I am?!

:D

درود بر شما سارینا خانم!


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 00:43

نمایش مشخصات سارینامعالی شک میکنید،پس هستید;)

و درود بر شما همایون بزرگ


@سارینامعالی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:35

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم معالی گرامی
متشکرم @};-


@سارینامعالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 14:08

HEY YOU

به قول بانو رامش :

" آدمک زندگی سرده , مگه نیست ؟ "


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط سارینامعالی Members  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 22:07

نمایش مشخصات سارینامعالی ;)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 23:30

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست گرامی جناب شعیبی
عرض ادب و ارادت
داستان ساده و دلنشین بود و ملیح از خواندنش لذت بردم .
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 8 آذر 1395 - 01:39

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب باران دوست عزیز
فضای دوران کودکی غالبا فضایی صمیمی و مفرح است.
تشکر از حضور و نوشته دلگرم کننده جنابعالی
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 13:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب شعیبی گرامی
خدا کنه این داستان خاطره ی واقعی نباشه :D
می خواستم یه چیزی بگم پشیمون شدم!
منم زورو می شدم
تارزان رو دوست نداشتم
بعدها سعی می کردم رکا باشم تو شعله! بعد عمرمختار..گاندی...کریشنامورتی...این اواخر هم اوریانا فالاچی
مزاحم را ببخشید
دوران کودکی مان در رویا گذشت و امروزمان با دریغ و افسوس ...
نویسا باشید@};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 14:05

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم کبودوندپور گرامی
تارزان قهرمان زمان کودکی من بود و من هم گاهی در قالب کاراکتر آن فرو می‌رفتم ولی فقط روی زمین!
باقی ماجراهای ذکر شده در داستان زاییده تخیل است.
ممنون که خواندید
سربلند باشید @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 14:10

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود
داستان بسیار زیبایی بود
پایان داستان رو دوست داشتم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 23:54

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم ماندگار گرامی
خوشحالم که از داستان خوشتان آمد.
شاد و پیروز باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 22:29

درود بر جناب شعیبی عزیز
با اینکه نکته های زیبایی در داستانتان وجود داره! ولی درونمایه داستانتان برای من کشف نشد! البته میدونم که شما نویسنده خوبی هستی و در اینجا اشکال از گیرنده منه! پاینده باشید


@همایون به آیین توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 00:04

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب به آیین ارجمند
خوشحالم که از درونمایه داستان پرسیدید.
همانطور که خدمت جناب شریفی عرض کردم، بنده دوران کودکی پررنگی (مانند بسیاری از همنسلان من) داشتم. الان میبینم که چنین فضایی را برای پسرم فراهم نیست. نگاه من به آن دوران یک نگاه نوستالوژیک و در عین حال ستایش آمیز است. یادآوری تارزان و رفقایش! به عنوان قهرمانهای دوران کودکی من، ادای دینی به آن دوران است.
ممنون که خواندید.
شاد و تندرست باشید @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 00:16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
من هم آرزوهای کودکیم را حالا در بزرگسالی در داستانهایم برآورده می کنم ،
زیبا بود و ممنون که به داستانهایم سر می زنید:) :) :) @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 00:26

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب ناصرالملکی عزیز
ممنون از حضورتان
من تلاش می‌کنم داستانهای سایت را بخوانم، همچنین داستانهای جنابعالی را ولی چون از ابتدا داستان دنباله دار شما را نخواندم، یادداشت نمیتوانم بگذارم.
قلم خوبی دارید.
شاد باشید. @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 14:13

درود بر حسین شعیبی

زیبا بود و ملموس حتی برای منی که نه تارزان شدم و نه زورو!!
البته یک بار با چندی از دوستان , یک تایر ماشین گنده رو از بالای سراشیبی ول کردیم , راست از در باز خونه ی ننه ی نورالدین رفت داخل و صدای خورد شدن شیشه ها همه جا پیچید !! هنوز هم نفهمیدن من یکی از خاطی ها بودم !:-s

داستانت , بین برهه های مختلف زمان شیفت کرد ولی خیلی خوب از پسش بر اومده بودی و این به نظرم نقطه قوت کار بود .


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 20:59

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب مارتین عزیز
خوشحالم که از داستان خوشتان آمد
ولی حیف که طرفدار تیم ضعیف رئال مادرید هستید!
به امید پیروزی بارسا!!!
سربلند باشید@};-


@حسین شعیبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 21:48

پس فردا شب , ما هستیم و یک ستاره بازی در شب بی انتها!

به امید پیروزی قوهای سفید !@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 00:31

نمایش مشخصات حسین شعیبی قوی سفید که ملوان بود!!!
منتظر داستان رئالی شما هستم@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 08:04

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب شعیبی دیر آمدم ببخشید ولی داستانتان زیبا بود. راستش من خیلی بچه آرومی بودم و اصلا اخل شیطنت نبودم. وقتی رسیدم به آنجای داستان که داشت هدیه را تدارک می دید نفسم بند اومد. یه بچه ده دوازده ساله و چنین هدیه ای:"> :"> :"> :"> :">
و همین انتقال زیبای احساس نشان دهنده قدرت قلم شماست. موفق باشید لذت بردم


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در دوشنبه 15 آذر 1395 - 23:24

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم پهلوان گرامی
مهم حضور گرم شماست
هدیه آن بچه یک کپی ناشیانه از خاطره برادرش بود
متشکرم از تعریفتان
پاینده باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.