واگن آخر

با بی میلی , به عکس های سیاه و سفید روزنامه زل زدم . از بلوغ نارس واژه ها , مفهوم پر می کشید و من مشتاقانه , در آن سوی پنجره ها , به دنبال مفاهیم می گشتم .
خودم را یک دوربین عکاسی فرض کردم . چطور می توانستم با لنز چشمانم , یک پانوراما بسازم از آن چه که در بیرون پنجره است ؟ شاید هم بهتر بود یک فیلم می ساختم از گذر بی وقفه ی قطار و خودم بر روی آن حرف می زدم .
واگن آخر , تکان دهنده ترین واگن بود .
روزنامه را جلوی چشمانم گرفتم .

تیتر یک : کلاهبرداری در ملاء عام !

صدایی از درونم شروع به غلیان کرد :

_ همیشه یک مجرم باهوش , خطرناک ترین است ! چه بسیار اند حیوانات درنده ای که در دل آن جنگل های سیاه , به دنیال طعمه می گردند !

واژه ها , اندکی قد کشیدند . اولین شات ها را گرفته بودم و صدایم به قامت فیلم , خوش نشسته بود .

در واگن تنها بودم و این بهترین فرصت بود که فیلم را بدون هیچ مزاحمتی بسازم و تدوین کنم .
روزنامه را این بار با سر سوزنی اشتیاق , ورق زدم . عکس های سیاه و سفیدش دل آدم را میزد اما به این دلخوش بودم که مناظر پشت پنجره , رنگی و جذاب اند .

صفحه ی دوم روزنامه : فرار مغزها قدغن !

خط ها , کمی گداخته شدند و رو به سرخی گذاشتند . به فکر فرو رفتم . صدایم خش دار شده بود اما می شد همچنان حرف زد :

_ در آن سمت جنگل , دسته ای از پرنده ها , برای یافتن آب و هوای مساعد تر به سمت جنگل های شمال سیبری مهاجرت می کنند .

حقیقت امر چنین بود . خط سیر پرنده ها , گوشه ای از افق را تیره و تار کرده بود .

شاهکار هنری ام بی شک , در یکی از معتبرترین فستیوال های جهانی صاحب عنوان می شد. این را مثل روز روشن می دیدم . شوق و اشتیاقم دو چندان شد. دستانم از شدت ذوق , لرزید و عرق سردی بر پیشانی ام نشست . با صدای رسا فریاد زدم :

_ پس پرواز کنید ای پرنده ها که شهرت جهانی , در پشت در نشته است ! براوو کارگردان ! براوو !

ناگهان , صدایم در گلو ماسید . مرد خوش پوشی وارد کوپه شد و روبرویم نشست و احساس کردم که فرمان " کات" را صادر می کند !

روزنامه را بالا بردم و به عکس های کسل کننده اش خیره شدم . واژه ها تازه داشتند به بلوغ می رسیدند که نگذاشتند !

تصویر سرسبز منظره ها , چه غریب و رنجور بودند . دقایقی را به همان حالت گذراندم و زیر چشمی , به رودخانه ها نگاه می کردم که ناگهان صدای مردانه ی خش داری , مرا به خود آورد :

_ نوشته : " وضعیت بهتر میشه " ! خب مرتیکه ! چرا دروغ می بافین ! مگه چیزی هم مونده که بخواد درست بشه ؟!

روزنامه را پایین آوردم . با اشاره ی دست گفت :

_ اون پشت نوشته بود ! صفحه ی آخرش !

صدای خش دارش , در گوشم زنگ می زد . با بی حوصلگی صفحه ی آخر را نگاه کردم و پرسیدم :

_ شما اهل مطالعه هستید ؟! کتاب ؟! روزنامه ؟! اینترنت ؟!

_ _ بله که هستم ! مگه میشه از پیرامونم غافل باشم ؟! میشه ؟!

لبخند سردی زدم و دوباره به تماشای بیرون , نشستم . از منظره ی سبز دیگر خبری نبود . به زمین های بایر و بی آب و علفی رسیده بودیم که حتی دیدنش هم گرمای اتاقک را بیشتر می کرد .

به ایستگاه , نزدیک می شدیم . قطار , کم کم آرام می گرفت اما لرزش های واگن آخر , دو برابر شده بود .

دوباره آن صدای خش دار بلند شد :

_ _ آقا این واگن خیلی تکون میخوره ها ! چرا این طوریه ؟!

غم انگیزانه نگاهش کردم و گفتم :

_واگن آخر همیشه همین طوریه ! زیاد تکون می خوره !

مرد , با تعجب صدای فریاد گونه اش را به چشم من پرتاب کرد و گفت :

_ _ خب نمی تونن درستش کنن ؟! یا لااقل این واگن آخر رو از قطار برش دارن ؟!

آخرین سوت قطار به گوش رسید .چمدانم را برداشتم و گفتم :

_ من باید پیاده بشم رفیق ! اما شما پیشنهاد جالبتون رو در مورد واگن آخر حتما به بازرس اعلام کنید !

و روزنامه ام را همان جا رها کردم و از کوپه با عجله بیرون آمدم ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

علی غفاری دوست (مارتین) ,م.فرياد ,مریم مقدسی ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,مریم موسوی ,حسین روحانی , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,ف. سکوت ,همایون طراح ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (21/6/1394),زهرابادره (21/6/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),آرش پرتو (21/6/1394),آزاده اسلامی (21/6/1394), ناصرباران دوست (21/6/1394),احمد دولت آبادی (21/6/1394),الف.اندیشه (21/6/1394),حسین روحانی (21/6/1394),همایون طراح (21/6/1394),آرش پرتو (21/6/1394),م.ماندگار (21/6/1394),فرزانه رازي (21/6/1394),آزاده اسلامی (21/6/1394),م.فرياد (21/6/1394),محمود لچی نانی (21/6/1394),منصور دیبا (21/6/1394),رضا فرازمند (21/6/1394),مهدی کریمیان (21/6/1394),احمد دولت آبادی (22/6/1394), ک جعفری (22/6/1394),سحر ذاکری (22/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/6/1394),سید علی الحسینی (22/6/1394),ف. سکوت (23/6/1394),فرزانه رازي (23/6/1394),آزاده اسلامی (23/6/1394),مختار محمدیان (24/6/1394),انسیه زمانی (24/6/1394),مختار محمدیان (26/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/6/1394),مریم موسوی (27/6/1394),آرمیتا مولوی (1/7/1394),اهورا جاوید (23/9/1394),همایون به آیین (23/9/1394),همایون به آیین (4/2/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 07:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب دکتر دیبا
داستان پرمغز و کمی طولانی تر از همیشه از شما خواندم
بسیار عالی بود و از خواندن هر سطر آن لذت بردم
به ویژه مفاهیم آن سوی پنجره ها ...
قلمتان مانا @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 10:13

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض احترام خدمت خانم کبودوندپور
لطف شما شامل حال من شده است . از این بابت متشکرم.
حضور فرهیختگانی چون سرکار در این سایت مایه ی ماندگاری و مباهات است .

موفق و سربلند باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 07:43

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي ديباي عزيزو گرامي
خيلي جالب بود و سرشار از معاني مختلف
حل مشكلات با پاك كردن كل مسئله ! در كل داستان انتقادي
جذابي بود و من لذت بردم
با آرزوي موفقيت هاي روزافزون @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 10:17

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض ادب خدمت سرکار خانم بادره ی گرامی
حضور پر رنگ شما را ارج می نهم . شما به بنده لطف دارید.
صحیح می فرمایید . پاک کردن صورت مساله یا شاید هم کور کردن چشم برای ترمیم ابرو ها !!

موفق و سربلند باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 07:55

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن درود آقای دیبا@};-
قشنگ بود ممنون
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 10:20

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر خانم حجابی دخت ایمن
از خرسندی سرکار , خرسندم .
موفق و سربلند باشید


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 07:58

سلام بر منصور دیبای گرامی……

اول اینکه فکر کنم از کوپه ""استفاده بشه بهتره تا اتاقک……
دوم اینکه نثر استفاده شده زیاد تو داستان نویسی امروز توفیقی پیدا نمی کنه……درسته داستان نباید ساده و پیش پا افتاده باشه ولی استفاده از جملاتی مثل "صدا در گلویم ماسید " یا " صدای فریاد گونه اش را به چشمانم پرتاب کرد" داستان رو دچار ضعف میکنه……
یه جا هم راوی خواننده رو اذیت میکنه…مثلا اونجایی که میگه:حقیقت امر چنین…راوی یک سخنران یا گزارشگر نیست…

اما خب وقتی قطار رو گذر درنظر بگیریم… یه چیزای از گلیت کار دستمون میاد ولی خب واژه ها رو که نذاشتند به بلوغ برسند ^… همین کافیه تا خطوط مرتبط داستانی از تراز خارج بشند…… اما شاید منظور شما ی چیز دیه بوده از قطار…… اما در مجموع قبول دارم واگن آخر همیشه تکوناش بیشتره……


موفق باشید


@آرش پرتو توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 09:35

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر آرش چرا فکر می کنی صدا در گلویم ماسید کاربرد ندارد. بله قبول دارم. بستگی دارد برای چه وع افرادی نوشته ای. بازاری یا غنایی. آیا مودب پور که تیراژش میلیونی است نویسنده موفقی ست؟ خیر. چون صرفا مصرف آشپز خانه ای دارد. هیچوقت یک استاد دانشگاه با ادبیات کوچه بازاری م مودب پور و امثالش ارتباط بررار نمی کند. من اینجا به شده هرچه بیشتر باهت مخالفم.بنظرم این اثر گزارشی نیست. هستی مطلق دارد و تنها به مقوله وجدان نیست و با مخاطب کمی صمیمی تر برخورد کرده. نقد شما در مورد داستان منصور یکی از مفتضح ترین نقدهایی بود که خواندم و اصلا در قالب داستان این دوست نمی گنجید. بیشتر یه سفسطه بود.


@احمد دولت آبادی توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 10:29

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام احمد جان خودمان
احوال شریف چطور است ؟؟ منظور آرش را دریافتم . آرش , یک دست شدن داستان را می خواهد . نقد دوستان را می پذیرم و به کار می گیرم .
این نظر شما را نیز از این حیث می پسندم که به دنبال مفهوم و معنی هستید و این از ذهن والای شما بر می آید .

از شما , بزرگواران بسیار بسیار متشکرم


@احمد دولت آبادی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 11:10

سلام بر جناب دولت آبادی که امروز توپش پره……

حالا بی خیال این مطالبو……ولی انصافا نظر منو با دقت خوندید؟؟ من که گمون نکنم…… من نگفتم که کل اثر گزارشه بلکه گفتم این کلمه"حقیقت امر" به جمله بار گزارشی میده ...در مورد قضیه ی ماسیدن صدا… پرتاب صدا …… حالا اگه شما فکر می کنید با این نثر موفقیت حتمی ست…… کافیه یه نگاهی به بندازیم ببینیم واقعا اینجوری هست یا نیست……یادمه ی بار گفتید به پایلوکویلو علاقه دارید…… واقعا به جز مقدمه هاش…… تو کدوم کتاباش نثرش اینجوریه؟ حالا فقط این جنبه شو در نظر بگیریم………اما خب… ذایقه ها در حال تغییرن…… ی مثال: مخاطبی که امروز بهترین شاهکارهای سینمای دنیا رو می بینه … اصلا نمی تونه بشینه پای اراجیف فردین و رضا بیک ایمانوردی…… البته این نوع گفتن در دیالوگ اشکال نداره… که بسته به شخصیت کمک هم میکنه…… ولی به عنوان لحن راوی نه! دیگه گذشته زمان سبک هندی ……وقتی تو سخفیترین انیمیشن ها ، سنگین ترین مباحث فلسفی رو به شکلی ساده بیان میکنن چه جای استعارات و تشبیهات قرن هشتمی)البته کلی میگم وربطی به این داستان نداره………

اما جدای از این مباحث شاید نظر افتضاح باشد ولی خب نظرست…… نمی شود کاریش کرد
موفق باشید


@آرش پرتو توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 12:38

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی دوست گرامی من ادبیات معاصر ما هنوز هم همین است. در مورد پائولوکوئیلو هم مقصر مترجم است. بر فرض مثال ترجمه های نجف دریابندری را که حتما خوانده ای. زبان وقتی به زبان دیگر ترجمه می شود قطعا تفاوت هایی هم خواهد داشت.ممنون دوست عزیز


@احمد دولت آبادی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 12:52

سلام دوباره...

در ادبیات معاصر ما صدا پرتاب می شود در چشم؟!

این به عنوان نمونه....با پوزش از جناب دیبا...

آن بحثی که شما می کنید...یک چیز دیگر است....و آن حرفی که من می زنم چیز دیگری....

بله..ادبیات معاصر ماست ...و این در صورتی ناهمخوانی دارد که با که مثلا...و اتفاقا از کلمات کاملا معاصر هم استفاده شده...ولی بحث من بر سر اینست که چرا اینجوری؟.....البته بحث من ادبیات معاصر نیست....بحث من نوع بیان روای ست...که نامانوسه....و صد در صد نامانوسی با داستان ، خواننده رو دور میکنه...

موفق باشید...


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 12:55

در کامنت بالا (و این در صورتی ناهمخوانی دارد که با که مثلا..) رو فاکتور بگیرید....

روم سیاه :"> :">


@آرش پرتو توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 19:21

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر آرش . چنانچه در جایی نوشته پرتاب در چشم با شما موافقم و این قسمت را که خطای دید و ذهنم هست را بپذیر. اما در مورد روان نویسی نه. هرکس شیوه ای دارد. و زیبایی در تفاوت ها و اختلاف سلیقه هاست.


@آرش پرتو توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 10:25

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض ادب خدمت آرش جان پرتو
از حضور گرمت متشکرم و از وقتی که صرف نقد داستان حقیر کردی .
تذکراتت را به دیده ی منت می پذیرم و سعی در رفع نواقص و بهتر نوشتن دارم .
آرش پرتو از آن دسته دوستانی است که حضورش در سایت لازم است . امید است که سایه ی افکارت از سر ما دور نشود.
به امید مرمت واگن آخر

موفق و سربلند باشی


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 08:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب دکتر دیبا گرامی
داستان زیبایی خلق کرده بودید از تلفیق خوانش تیترهای یک روزنامه بوسیله ی یک مرد در سفر و تخیلات و افکاری که پس از خوانش هر تیتر در ذهن آن مرد جان می گیرند و به نمایش در می آیند . همسو کردن :
کلاهبرداران در جلو چشم مردم با حیوانات درنده در دل جنگل
فرار مغزها با مهاجرت اجباری پرندگان
امید به درست شدن اوضاع با زمینهای بایر و بی آب و علف
بسیار زیبا و جالب تلفیق تصاویر ذهنی مخاطب را با کلمات نوشته شده در روزنامه به تصویر کشیده و پیشنهاد باز کردن آخرین واگن!!!! هم در نوع خودش راه حل هایی که اغلب مردم در بحثهای سیاسی و اقتصادی برای حل مشکلات مملکت ارئه می دهند را تداعی می کند .
بسیار بسیار علی و در خور تقدیر

دستتان درست
قلمتان پایدار @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 10:34

نمایش مشخصات منصور دیبا درود و پیشکش احترام به ناصر باران دوست عزیز
چه خوانش زیبا و جانانه ای استاد ! من واقعا از این لطف شما کمال تشکر را دارم . نه تنها بنده که سایر اعضای سایت نیز بر ذهن پویای حضرتعالی در حلاجی نوشته ها , واقف اند.
عرضم به حضورتان که تخلیه ی احساسات در واگن آخر , در نوع خود غنیمتی است !!

موفق و سربلند باشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 09:41

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر دیبای دوست داشتنی. داستانی رونده و مستمر. با ادبیاتی نرم و آهنگین. گرچه در واگن قطار تکان کمی شدیدتر بود اما داستان با لطافت و هیجان مختص به ذات خود ما را به سلامت به مقصد رساند و راضی مان نمود تا هنگام پیاده شدن به سوزن بان و نگارنده اثر خسته نباشیدی عرض کنیم و بگوییم که واقعا چه پر تقلا عمل می کنی که در قطار هم دست از نوشتن و بازی با احسای بر نمی داری.ممنون منصور خوب


@احمد دولت آبادی توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 10:41

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر احمد جان عزیز
از دیدارت بسیار مشعوفم. بودن شما , بها دارد . ما نیز در پاسخ الطاف بی ریای جنابعالی , یک " زنده باشید " پر و پیمان پیشکش می کنیم.

عرضم به حضورت که واگن آخر را سالها پیش در حد یک سیاه مشق در گوشه ی دفتر خاطراتم یادداشت کرده بودم. واگن آخر واقعا تکان های شدیدی می خورد !!! اما خب لذت یک نوشتن را در ما فرو ریخت !!

موفق باشی و سربلند


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 11:48

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام دوست عزیز
مرا توفیقی شد که دوباره به داستان های زیبای شما ورود کنیم.
داستان زیبا و جالبی بود.مخصوصا ا ن قسمت که سرسبزی از بین رفت و خشکی پدیدار شد.البته یه مقدار این توصیفات رنگ کلیشه به خودش گرفته. ولی از زیبایی کار کم نکرده بود.
اما نظر من اینه یه سری کلمات مثه غم انگیزانه خوب از کار در نیومده.
اما باید تبریک بگم که خط به خط جلو میامدم و موضوع رو در موارد متنوعی دتبال میکردم.به اعتقاد من داستان خوبی بود.
موفق و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:09

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر دوست خوش فکر سایت
از تفقد و لطف شما بی اندازه ممنونم . تذکراتتان را به جان می خرم و تلاشم را برای بهتر شدن ، دو چندان میکنم .
به امید خواندن کارهای زیبای شما ... به زودی ، همینجا !

موفق و پیروز باشید


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 12:14

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب دیبای گرامی
داستان زیبایی بود.
لذت بردم.
شاد باشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:11

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض ادب خدمت بانو اندیشه
از حضور گرمتان بسیار سپاسگزارم . شما به نوشته ی حقیر لطف دارید .
با آرزوی سربلندی


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 13:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
خدمت انور منور جناب عاقای دیبا سلام عرض اولدی ! احوالات کی ماشالا دونخته توپ دی . :D
بهرام رادان آلبوم " روی دیگر " دَ بیر ترانه اوخوموشدی " تمرکز کن " آدیندا... بیر قیسمتی واریدی کی دیردی : " بگیم به به چه خوشبختیم / برای رونق گیشه ! " سیزون داستانیز منی اونون یادینا سالدی... داستانوزی چوخ چوخ ایستیردیم . و بو کی ، او عاغا کی گئلدی واگنن ایچینه نم نیه منه چوخ خوش گدی ! :D
و اینکه دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:29

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض ادب خدمت سرکار رازی عزیز

سیزین منه لوطفوز وار سبزوزدان تشکرالیرم ...

مادر بزرگ بنده اصالتا اهل بادکوبه بودند و به واسطه ی این ریشه ، تا حدی زبان شیرین ترکی آذربایجانی را می فهمم ولی خب قادر به سخن راندن نیستم !!
صحیح می فرمایید گاهی اوقات حتی انسانی ندیده نیز ، افکار مثبت به سمت شما روانه می کند !!

یاشاسین فرزانه


@منصور دیبا توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 21:33

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D اوووووووووووووووووووو ایول... کف بر غش کنتونم عاقااااااااااا...
ینی هر تورکی که من اینجا پیدا میکنم کلی حال میکنم و دلم اینطوری میشه > :x
به جان خودم کلی خوشحال شدم ! =))
ببخشین یادم رف سلام کنم !
خدافس! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط منصور دیبا Members  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 14:36

نمایش مشخصات منصور دیبا @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 14:42

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر دکتر دیبای ارجمند@};-
زیبا بود
لذت بردم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:30

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض وقت بخیر خدمت سرکار
از این که لطفتان را از داستانک بنده دریغ نکردید متشکرم.
موفق باشید


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 17:32

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي ديباي عزيز@};-
از خوندن داستان هنرمندانه و هوشمندانه شما لذت بردم و به فكر فرو رفتم@};- @};- @};-
هميشه گفته ام: آنچه انسان را به انديشيدن وا دارد، به گردن انسان حق دارد، و داستان شما از اين دست بود@};-
جسارتا!: پيشنهاد مرد براي برداشتن واگن آخر، مرا ياد اين لطيفه انداخت:
كودكي كه پدر برايش كفش نوي خريده بود، به پدر گفت:
-پدر! من هميشه وقتي كفش نو برام ميخري، روز اول پامو اذيت ميكنه!
پدر لبخند عالمانه اي زد و گفت:
-خب پسرم! از روز دوم بپوشش!:)
سرافراز باشيد@};-


@م.فرياد توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:32

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض ادب به جناب م فریاد عزیز
نگاه فیلسوفانه و موشکافانه ی شما برایم قابل تقدیر است . از این که نوشتن این سیاه مشق ، لطیفه ای را برایتان اداعی کرده است خوشحالم .
به امید روزهای سراسر شادی برای همه ی دوستان به ویژه جناب فریاد عزیز


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 19:46

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما ، منصور دیبا
یه چیزی از آرش پرتو یاد گرفتم ، و اون هم اینکه

خسته نباشید
آره ، خسته نباشید


@محمود لچی نانی توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:34

نمایش مشخصات منصور دیبا با عرض سلامی ویژه خدمت محمود لچی نانی دوست داشتنی
نبودید و ما نگرانتان بودیم . البته این روزها نبودن دوستان را می بینیم ولی قطعا به نبودشان عادت نمی کنیم.
باشد که ما را کم سعادت نگذارید.
موفق باشید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 21:46

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بر دوست نویسنده و روشن اندیش

کوپه ها در قطار درجه بندی میشن معمولا کوپه آخر گیر آدم های فقیر می آید

وخوب از این جایگاه فردی به بیرون قطار نگاه می کنه و دقیقه - دقیقه گزارش خودش را آرایه می دهد

هر زگاهی نگاهی به مجله وروزنامه می برد
و چیزی را مطالعه می نماید والبته از دیدگاه خودش انتقاد

می دهد و البته برای بعضی مسایل بغرنج نظریه پردازی می کنه و در آخر صورت مسله را از زور ناچاری پاک میکنه.

و روزنامه را دور می اندازد وپیاده می شود.

بداهه ی مر ا پذیرا باشید
از این قوی سینه مسی

باحنجره سنگی گاهی آهی - فریادی

ولی گویی

فهم دریا از فریادش فقط چیزی

در حد لب خوانی
وشبی سر زیر لجن

در اعتراض واعتراف به آن همه نادانی ها

ازگفتن و نشینیدن ها
@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط منصور دیبا Members  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 14:42

نمایش مشخصات منصور دیبا درود و عرض ارادت خدمت جناب فرازمند عزیز
برداشت زیبایتان مرا بسیار خوشحال می کند . بله کوپه ی آخر نازل ترین است ولی فرصت زیبایی است برای اندیشیدن به بسیاری از چراها !!
هدف رسیدن است ! همه ی واگن ها هم می رسند اما چرا واگن اخر نازل ترین است ؟>>

ممنون از حضور با ارزشتان دوست فرهیخته و با کمالاتمان
موفق و پیروز باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 09:56

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب دیبا

داستان خوب وزیبایی از شما خواندم.
قسمت خوب وتکان دهنده داستان بنظرم جایی بود که صدای خشداری وارد می شود و کات می کند تمام بلندپروازی و رویاهای هنری و شاعرانه مرد را....
والبته شما با زیرکی به مضامین اجتماعی هم اشاره داشتید و همتایش توصیفی در طبیعت گماشتیدکه به زیبایی کارتان افزوده به نحوی خواننده می تواند برخی از واژه های ناملموس را نادیده بگیرد!

سپاس فراوان جناب
@};-


@ ک جعفری توسط منصور دیبا Members  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 14:46

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض ادب خدمت سرکار جعفری گرامی
از این که داستان حقیر مورد پسند آن بزرگوار قرار گرفته است بسیار خوشحالم.
امید است که داستان های پر مفهوم شما را نیز در سایت بخوانیم و بهره ببریم .
موفق و سربلند باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 23 شهريور 1394 - 22:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر تو منصور دیبا

فکر داستانتو دوست دارم . به ویژه تلاقی تیترهای روزنامه با منظره های پشت پنجره ...
به نظرم اگر یه خورده بهش بپردازی و بلندتر بنویسی داستان رو , زیباییش دو چندان میشه ...

سبزترین ها را بر شاخ و برگ جنگل وجودت , می پاشم !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط منصور دیبا Members  ارسال در سه شنبه 24 شهريور 1394 - 14:16

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر مارتین عزیز
چند روز نبودی نگرانت شدیم . از بودنت خوشحالم. به امید بهترین ها برای تو
در مورد ویرایش هم ترتیب اثر لازم داده خواهد شد .

موفق باشی و سرفراز


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 شهريور 1394 - 19:57

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام جناب دیبا
زحمت کشیدید ، خیلی جالب بود ، مخصوصاً برداشتن واگن آخر =)) علاقه مند شدم بقیه آثار شما را بخوانم .

موفق باشید


@مختار محمدیان توسط منصور دیبا Members  ارسال در چهار شنبه 25 شهريور 1394 - 15:20

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و وقت بخیر خدمت جناب محمدیان عزیز
از این که رضایت خاطر آن عزیز , جلب شده است بر خود می بالم . امید است که بهتر شویم .

موفق و سربلند باشید


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 12:30

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام آقای دیبا
داستان نمادین خوبی بود. خسته نباشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.