در صف پمپ بنزین

در صف پمپ بنزین منتظر بودیم . مدرسه ی نیما دیر شده بود و مدام غر می زد . همسرم سعی در آرام کردن بچه داشت .
یک دستم روی فرمان و دست دیگرم را از شیشه ی ماشین بیرون داده بودم و غرق در افکارم در ته صف ، حسرت اولین خودروی صف را می خوردم که با لذت ، غرورمندانه بنزین می زند !
ناگهان ضربه ی مهلکی از پشت ، رشته ی افکارم را گسست ؛ بامــــــب !
از آینه ی جلو ، راننده ی وانتی را دیدم که لبخندزنان ، دستش را به نشانه ی عذرخواهی بلند کرده است و دنده عقب می رود .
با چهره ی بر افروخته ، سرم را از شیشه بیرون دادم و فریاد زدم :

ــ آخه مرتیکه ! لبخندتو کجای دلم بذارم ؟!

و تا جایی که می خورد فحش نثارش کردم .

همسرم دستم را گرفت و با چشم غره ای سهمگین اشاره ای به بچه کرد و به آرامی گفت :

ــ نیما ! نیما تو ماشین نشسته ! حواست کجاست نادر ؟! جلو بچه ...؟!!

با ندامت ، زیر چشمی نیما را نگاه کردم و خواستم بحث را عوض کنم که نیما با لبخند موذیانه ای گفت :

ــ راحت باش بابا جون ! من هنوز معنی این چیزا رو نمی فهمم !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

زهرابادره ,ف. سکوت ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حسین شعیبی ,رضا فرازمند ,الف.اندیشه ,فاطمه مددی ,احمد دولت آبادی ,سارا باقری ,شهره کبودوندپور ,م.فرياد ,فرزانه رازي ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (2/5/1394),محمود لچی نانی (2/5/1394),ف. سکوت (2/5/1394),مریم مقدسی (2/5/1394),حسین شعیبی (2/5/1394),رضا فرازمند (2/5/1394),منصور دیبا (2/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/5/1394),الف.اندیشه (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),سارینا معالی (2/5/1394),فاطمه مددی (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),خلیل میلانی فرد (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),آرش پرتو (2/5/1394),آرمیتا مولوی (2/5/1394),سارا باقری (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),شهره کبودوندپور (2/5/1394),م.ماندگار (3/5/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (3/5/1394),سحر ذاکری (3/5/1394), زینب ارونی (3/5/1394),م.فرياد (3/5/1394),فرزانه رازي (3/5/1394),منصور دیبا (3/5/1394),همایون طراح (3/5/1394),شیدا محجوب (4/5/1394),حسین شعیبی (5/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/5/1394),م.ماندگار (6/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/5/1394),سید علی الحسینی (13/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (14/5/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 11:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي ديباي عزيز
داستان بر پايه روانشناسي طراحي شده است
البته ما با تمام تلاشي كه داريم گويا كودكان امروزي همه فن حريف هستند و به قول آقاي پرتو عزيزوسعت ذهن ها بيشتر شده است ، بايد فكر ديگري كرد =))
ممنون از اين داستان زيبا
با آرزوي موفقيت روزافزون @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:28

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر بانو بادره
دقیقا درست می فرمایید کودکان امروزی بیشتر از آن چیزی که ما فکر میکنیم میفهمند
ممنون از نگاه مهربان شما


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 11:59

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر منصور دیبا
بنظرم جای یه چیزی کم بود تو این نوشته . یه حرکتی . یه تکونی . یه شوکی ....
ولی ب این حال . آره داری قشنگ مینویسی


@محمود لچی نانی توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:34

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر جناب لچی نانی دوست داشتنی
ممنون از این که اومدی و داستانک را خوندی
سربلند باشی


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 12:26

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای دکتر،
اول بگویم عکس پروفایل تان خیلی هنری است. @};-
چی شده این روزها همه رفته اند تو کار صف؟ صف مرگ و پمپ بنزین و رای و کوپن ...
بچه ها موجودات جالبی هستند. داستان شما را که خواندم یاد دفتر "قصه های من و پسرم" خودم افتادم که از بس هم سایتی های عزیز مسخره ام کردند دیگه ادامه اش را ننوشتم. =((
و در آخر من فهمیده ام که در نهایت تاثیرگذاری پدرها نسبت به مادرها روی فرزندان پسر خیلی بیشتر است.
همچنین دیده ام که دادن فحش و ناسزا توسط راننده های مرد، عجیب حس خوب و آرامش بخشی بهشان می دهد! :D خوبه ما هم امتحان کنیم! :D
ببخشید من نقد فنی بلد نیستم. راجع به موضوع نظر دادم. :">


@ف. سکوت توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 15:07

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر ف سکوت. مسخره کردن بعضی ها دال بر ناتوانی است. شما باید از تمسخرشان درس بگیری و به فال نیک بنگری. هرکه هرچه می کند مهم نیست شما با پتانسیل خودتان با جدیت ادامه دهید که موفقیت در همین است.


@ف. سکوت توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 15:57

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر بانو ف.سکوت
خوشحالم که داستانک مرا خواندید
حق با شماست بچه ها موجودات جالبی هستند اما اینکه تاثیرگذاری پدر رو فرزند پسر بیشتر است معلوم نیست در تربیت فرزند عوامل زیادی چون شخصیت والدین ،قدرت و نفوذ انها ، مردسالاری یا زن سالاری ،فرهنگ .....تاثیرگذار است
در مورد عکس هم شما لطف دارید
سربلند باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 12:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام منصور

قشنگ بود ! به اندازه و به جا بود! از این جهت کارت رو خیلی دوست دارم که دیالوگ آخر داستانت , تافته ایست جدا بافته که به زیبایی کار افزوده است . و البته از اون دیالوگ وسط داستانت هم کلی خندیدم !! (خوب وصف می کنی)

در باب داستان ! به نظر من کودک داستان شما , بر خلاف آن چه که ابراز کرده است , انسان همه فن حریفی است ! همین ...

سبز باشی و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:01

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر مارتین
ممنون که سرزدی
من همواره از مصاحبت با تو خشنودم. و این قول رو ازت خواهم گرفت که ملاقاتمان جدی تر شود .
سربلند باشی


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 22:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) وعده ی ما فردا , پای گوش ماهی ها ...(شهیار قنبری)


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 12:44

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب دیبای عزیز
چه عکس قشنگی!
داستان خیلی زیبایی بود، لذت بردم
چه بچه نازنین و باهوشی!
موفق باشید
@};- @};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:03

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر جناب شعیبی عزیز
شما همواره به بنده لطف دارید
خوشحالم که داستانک مرا خواندید
سربلند باشید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 12:47

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

بیان ونقد یک فرهنگ

لذت بردم@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:05

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر جناب فرازمند گرامی
خوشحالم که داستانک مورد رضایت شما واقع شد
بله نقد یک فرهنگ غلط
سربلند باشی


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:30

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب دیبای عزیز
امان از پشت فرمون نشستن و عواقبش.اعصاب خوردی،تصادف،ترافیک،صف گاز و بنزین...بی فرهنگی بعضی راننده ها که نا خود آگاه دهان آدمو باز می کنه به چند تا اهانت آبدار...
البته الان فکر کنم یه کم فرهنگ رانندگی بهتر شده...
به موضوع بسیار جالبی پرداختید.
لذت بردم.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:08

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر بانو الف.اندیشه
ممنون از نگاه مهربانتان
امان از صف گاز و بنزین و بی فرهنگی بعضی افراد
سربلند باشید


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:35

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
عجب بچه ای...
بازاین باباهه تایادش افتاده بچه میشنوه خواسته بحث روعوض کنه
بعضیاهستن عصبانی که میشن کلاچشمشونومیبندن دهنشونوبازمیکنن وبی خیال بچه ومچه وتربیت وتاثیر واین چیزامیشن.
خسته نباشید


@فاطمه مددی توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:13

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر بانو مددی
درست میفرمایید متاسفانه فرهنگ های غلط زیادی رایج است و خانواده در تربیت فرزند کوتاهی میکند و توقع دارد فرزندش ان جور که دوست دارند باشد
سربلند باشید


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:37

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووم به دایی روانشناس خودمون@};-

دایی جون اول بگید فازونول ردیفه؟ما البته شاگرد شماییما ولی از شما چه پنهون خییلی دلمون میخواد همکار شیم:x
خلاصه به تیر روانشناسی کتاب میگیریم دستمون!هرچند سنگ بزرگ نشانه نزدن است;) بگذریم.بریم رو داستان؟
کوتاه و روون بود و دوسش داشتم اما کافی نبود.واقعا جای چند خط که از حالت متلک درش بیاره و تبدیل به داستانش کنه خالی بود.
امید واریم منظور رو رسونده باشیم.خب دیگه الان از رو داستان بیایم اینور همه خاکی شد;)
دایی روزت:شاد
دلت:خوش
فازت:نول
اینم:گل@};- @};- @};-


@سارینا معالی توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:23

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر سارینای عزیز
ممنون که وقت گذاشتی و داستانک مرا خواندی
در واقع هدف انتقال مفاهیم است چه با داستان و یا چه با چند سطر نوشته
خیلی خوشحالم که به روانشناسی علاقه داری
در باب روانشناسی و کتاب ، بهت توصیه میکنم کتاب "از حال بد به حال خوب" نوشته دیوید برنز ترجمه مهدی قراچه داغی را مطالعه کنی
موفق و پیروز باشی


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:40

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر منصور دیبا و زیبا. افرین بر شما. بهترین مواد خام برای افریدن اثر تاثیر در گوناگونی است که به هنگام رویارویی با جریان عادی زندگی به ذهن می اید و یا ناخوداگاه حادث میگردد و متن شما از این حیث برخوردار بود.
اما مایل بودم پایان را با زبان غیر کلامی روایت می نمودی. چرا که گاهی نگاه بیش از زبان سخن دارد. اما در مجموع کار رضایت بخشی بود. ادینه تان خوش


@احمد دولت آبادی توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:28

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر احمد جان
از اینکه داستانک را خواندی و رضایت داشتی خوشحالم
نظرت را محترم و غنیمت می شمارم .
موفق باشی


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 18:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
بسیار عالی و قابل لمس بود آقای دکتر
دخترم وفتی 5 سالش بود ...کلمه ای از پدرش شنیده بود و موقع رانندگی به من می گفت ...بابا گفته توی این خیابون پر از ا ل ا غ است!!پس چرا من نمی بینمشون :-/
بچه ها بسیار دانا شده اند بسیار زیاد
نویسا باشید


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 19:51

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر بانو کبودوندپور
ممنون از وقتی که گذاشتید و داستانک حقیر را خواندید
بله شما درست میگویید بچه ها بسیار دانا شده اند
در این برهه از زمان نباید والدین از کودکانشان عقب بیفتند
سربلند و پیروز باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 02:10

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب دیبا
چه عکس قشنگی@};-
داستانتونم قشنگ بود
سربلند باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 12:06

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر خانم ماندگار
ممنون که به داستانکم سر زدی و خوشحالم که خوشت اومد
در مورد عکس شما لطف داری
موفق باشی


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 11:54

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای دیبا
داستان شما رو خوندم و از اینکه نثر ساده ای داشت خوشم اومد .و این امتیازی بود تا تصویر سازی داستان شما برای مخاطب گویا و ملموس باشه
در بند اول داستان و دوم زیاد از کلمه صف استفاده شده که میتونست حذف به قرینه بشه .
و در عکس العمل مرد باید بگم برام قابل باور نیست این دیالوگ :
لبخندتو کجای دلم جا بدم ؟
کلمه لبخند به کارکتری که ساختید و مردیه که به راحتی فش میده نمیخوره
-های مرتیکه نیشتو ببند ..
و خودتون بهتر میدونید یه مرد وقتی عصبانی بشه اون دیالوگ و نمیگه و خوبه نویسنده توی هر حالتی تو قالب شخصیت داستانیش بره .
کلمات سهمگین .ندامت .سعی کنید از کلمات ساده تر استفاده کنید .این کلمات با داستان شماهما هنگی نداره
سپاس


@ زینب ارونی توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 12:15

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر خانم ارونی
از این که داستانکم را خواندید متشکرم .
انسان ها طیف وسعی از واکنش ها را دارم . خیلی از افراد را میشناسم که در آن واحد هم می خندند و هم می گریند . هم احترام میگذارند و هم فحش می دهند .
آستانه ی تحمل و نوع واکنش انسان ها بسیار متفاوت است و از این حیث توقع برخورد با هر نوع رفتاری را داشته باشید .
در مورد (لبخنتو کجای دلم بذارم ) حرف شما صحیح است . منظور بنده از آن یک دیالوگ نبوده است و حکم یک "مونولوگ درونی " را داشت . چون مرد از آینه لبخند را می بیند و خود را برای فحش دادن , با آن مونولوگ مهیا می کند . این مونولوگ یک استارتر برای بروز هیجان خشم است .
از کلماتی سنگین همچون سهمگین و ندامت زیاد استفاده میکنم( مثل داستانک های قبلی ام) چرا که احساس می کنم قرار گرفتن آن ها در کنار واژه های ساده افت و خیز زیادی را برای نوشته ایجاد می کند .

از وقت با ارزشی که صرف خواندن داستانک حقیر کردید صمیمانه سپاسگزارم .
موفق و پیروز باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 13:41

نمایش مشخصات زینب ارونی برای بیان مونولوگ فریاد نمیزنند .نویسنده باید وقتی شخصیت سازی میکنه همون حالاتی رو که الان برای من گفتید توی داستان هم تذکر میدادید .با خودم گفتم این جمله مناسبتریه برای یک مونولوگ تا اینکه بنویسید :فریاد زدم ...
در ضمن خدمتتون عرض کنم اوردن جملات سنگین تو فراز و نشیب داستان کمکی نمیکنه .داستان یعنی روایت یک صحنه از زندگی با لحنی ساده که بتونه برای مخاطب دلچسب و جذاب باشه .من با یک اتفاق ساده طرف بودم نه با یک رویداد تاریخی یا سورئال تفکر امیز .
کلمه سهمگین برای نگاه بکار برده نمیشه .وقتی میگید چشم غره یعنی نگاه و برای من توصیف کردید
موفق باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 16:35

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
فیلمشه باور نکنین ! اصن از اون لبخند موزیانه ش تابلوئه !
درود بر شما جناب دیبای عزیز که به شدت کف برم کردین ! :D قطعن خوبین پ پرسیدن نداره ! :)
داستان خیلی جالبی بود . یه چیزی که میدونم حتما بهش دقت کردین رو میگم دور هم بیشتر بهش دقت کنیم !
دقت کردین ادم حتی اگه وزیر فرهنگستان ادب و تربیت و اینا باشه ، وختی پش فرمون میشینه چقد بی ادب میشه ؟! من نمیدونم اون صندلی چی داره که هرررررر کی روش میشینه ادم مجبور میشه هی بهش تذکر بده که بابا از بچه گذشته اینجا ادم هس ! :D
من خودم این موضوع که شما تو داستانتون مطرح کردین رو چن بار با برادر زاده م تجربه کردم ! پیش اومده من یه حرکت ناشایستی زدم یا یه چی گفتم که نباس میگفتم ( بالاخره انسان ممکن الخطاست ! ) برگشتم برادر زاده مو نگاش کردم که ببینم حواسش بوده یا نه ، اونم نامردی نکرده و بم گفته : عمه جان راحت باش حواسم نبود و " دوربینم خاموش بود !!! " :) کف پام عین جِری چسبید به زمین !!!
بچه های این دوره زمونه خیلی زرنگن ! شیطون رو هم درس میدن لامصبا ... بعد ادم به جای اینکه بهشون بگه " اون چیزی که واسه تو آرزوئه واس من خاطره س ! " مجبور میشه بگه " ما درس پس میدیم جناب ! " :)
چقد حرف زدم ! بسه دیگه ...
عاقا دلتون به نشاط . لذت بردم .
فقط جسارتا اسم داستان به نظرم یه حالی بود ! اصرار نکنین نمیگم چه حالی ! ;)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 17:19

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر بانو فرزانه رازی
سپاس از نگاه مهربانتان
در مورد صندلی ماشین حق باشماست
شاید علتش این باشد که هنگام رانندگی وقتی حرکت ناشایستی میبینیم راحت تر میتوانیم هیجان خشم را بروز دهیم زیرا شخص مقابل را نمیشناسیم و فرصت فرار از ادامه بحث هم محیا می باشد و فقط ما هیجان خشم را بروزمی دهیم و از کنار ماجرا رد میشویم و چون طول برخورد کوتاه است و اغلب ما در این برخورد پیروز هستیم این برخوردها برایمان شرطی سازی شده است
و در مورد کودکان هم درست فرمودید
راستی عمه خوبی باشید شما الگو هستین {شوخی کردم}
سربلندوپیرو باشید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 18:46

نمایش مشخصات همایون طراح درود

نویسنده که ، شما ، چناب دیبا باشید غرق در نگاه روانشناسانه تان شده اید و ما را هم غرق کردید. از این روی : درود!
اما به یکباره کودک داستانتان تمام نگاه ها را بر هم می زند! و از این روی : درود بر او...

و در کل : درود بر شما

سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 18:47

نمایش مشخصات همایون طراح فقط یک نکته : به نظرم نام داستان خوب نبود!


@همایون طراح توسط منصور دیبا Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 19:03

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر همایون طراح
خوشحالم که به داستانک بنده سر زدی
راستی بی صبرانه منتظر داستانی از شما هستم
شما از جمله جوانان خوش ذوق سایت هستید
در مورد نام داستان هم شاید حق باتو باشد و شاید هم حق با من
کسی چه می داند به قول مارتین عزیز
بگذار نام داستان ما این چنین باشد
سربلند وپیروز باشی


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مرداد 1394 - 14:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای دیبا
به موضوع خوبی اشاره داشتید
با نظر فرزانه جون کاملا موافقم
اما بهتره در موقع عصبانیت سکوت کنیم تا بعدش پشیمون نشیم...البته اگه بتونیم;)
شاد باشید @};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مرداد 1394 - 13:55

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر بانو مولوی
ممنون از نگاه پر مهرتون
در مواقع عصبانیت کار خوب این نیست که باید حتما سکوت کنیم کار خوب اینه که منطقی ومعقول عمل کنیم بعضی مواقع نباید جلوی هیجان خشم روگرفت
بروز خشم در چهارچوب عقل و منطق که پشیمونی به دنبال نداشته باشه
سربلندوپیروز باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 مرداد 1394 - 18:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام جناب منصور دیبا عزیز.

ممنون بابت داستانک.
برش خوبی بود.استفاده کردیم.
آروزی من سلامتی و شادی شماست.
ارادتمندیم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط منصور دیبا Members  ارسال در دوشنبه 19 مرداد 1394 - 11:48

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر پیام عزیز
خیلی خوشحالم که با مشغله های بی شمارت سری هم به ما زدی . صمیمانه دستت را می فشارم و برایت آرزوی شادکامی و سلامتی دارم .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.