پلان فرهيختگي


لپ هايش را باد كرد و سبيل هايش را در آيينه ي جلوي ماشين ، مرتب كرد . عرق پيشاني اش را با دستمال كاغذي گرفت ، هايي به عينك آفتابي اش كرد و ترمز دستي را آزاد كرد .
بيست سي متر كه جلو رفت كنار يك جوانك ، پا را روي ترمز كوبيد . صداي موزيك را كم كرد ، شيشه را پايين آورد و سرش را خم كرد .

ــ " سلام داداش ، نيروگاه برق از كدوم مسيره ؟! "

جوان ، نگاهي به مرد انداخت بعد چپ و راست خيابان را بر انداز كرد و گفت :

ـــ " بذار الان خدمتتون عرض مي كنم ... فكر كنم ... آره ! درسته ! مستقيم بايد بريد ! "

مرد تشكري كرد و دستش را به سمت دنده برد كه دوباره صداي جوان را شنيد :

ـــ " ميشه منم تا يه جايي ببريد ؟! "

ـــ "‌ بپر بالا ! "

جوان ، به آرامي در را باز كرد و كيفش را روي پايش گذاشت و ماشين شروع به حركت كرد .

مرد ، سيگاري به جوان تعارف كرد و او كف دستش را بالا آورد و گفت :

ــ " نه ، ممنون ! "

ــــ " نمي كشي ؟! وينستون ارمني هستا ! " و شروع به خنديدن كرد .

جوان لبخندي زد و به كتاب بزرگي كه روي داشبورد بود خيره شد :

" آموزش گام به گام انواع P.L.C "

راننده ، يك دستش را از شيشه بيرون داده بود و باد ، دود سيگار را به داخل ماشين بر مي گرداند .

جوان نگاه كوتاهي به او كرد و چيزي گفت . مرد صداي موسيقي را كم كرد و سرش را به نشانه ي رفع ابهام ، تكاني داد .

ـــ " جسارتا شما رشته تون ابزار دقيقه ؟! "

مرد خنده ي كوتاهي كرد و گفت :

ــ " ميگن ! من كارم ابزار دقيقه ! شركت دارم ! الان هم واسه همين دارم ميرم نيروگاه ! يه دانشگاه كوچولو هم ميريم كه بگيم آره ! ما هم مدرك داريم ! مي دوني كه ؟! دوره اش دوره ي ديپلم ديگه نيست ! "

و چشمكي به جوان زد و حرفش را ادامه داد :

ـــ " خدا شاهده تا همين امروز نزديك ده تومن پول دادم ! فقط براي يه مدرك زپرتي! دكون وا كردن بي شرفا ! كار شما چيه ؟! "

جوان ، مدام تابلوهاي كنار جاده را نگاه مي كرد . مرد ، صداي موسيقي را كمتر كرد و با خنده پرسيد :

ـــ " حواست كجاست ؟! عاشقيا ! "

ـــ " دستتون درد نكنه ، من كم كم پياده مي شم ! "

ماشين به آهستگي در كنار جاده ، ايستاد .

ـــ " نگفتي ! كارت چيه جوون ؟! "

ـــ " والا استاد دانشگاه هستم من ، همون ابزار دقيق درس ميدم ... "

ــ " اوف ! پس نونت تو روغنه ! "

ــ " نه آقا ! حق التدريسي كار مي كنم ... شما فكر كنيد مجاني ! ممنون از لطفتون ! "

مرد ، خنده اي كرد و گفت :

ــ " موفق باشي داداش ! "

و پايش را روي پدال گاز فشار داد و رفت .


ــــــــــــــ


پي نوشت :

...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

16

سبحان بامداد ,همایون به آیین ,فرزانه بارانی ,تینا قدسی ,فرزانه رازي ,شیدا محجوب ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,الف بانو ,ف. سکوت ,همایون طراح ,مریم مقدسی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (24/8/1395), ناصرباران دوست (24/8/1395),م.ماندگار (24/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (25/8/1395),حسین شعیبی (25/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (25/8/1395),الف بانو (25/8/1395),همایون طراح (25/8/1395),مسعود کوشانی (25/8/1395),سبحان بامداد (25/8/1395),زهرابادره (آنا) (25/8/1395),همایون به آیین (25/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (25/8/1395),سارینامعالی (25/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/8/1395),شیدا محجوب (25/8/1395),فرزانه رازي (25/8/1395),سبحان بامداد (25/8/1395),رضا فرازمند (25/8/1395),ترنم سرخسی (26/8/1395),ترنم سرخسی (26/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (27/8/1395),فاطمه رنجبر (27/8/1395),رضا فرازمند (27/8/1395),فرزانه بارانی (29/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (29/8/1395), ک جعفری (1/9/1395),زهرا بانو (2/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (2/9/1395), زینب ارونی (3/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (4/9/1395),ف. سکوت (5/9/1395),نادیابزرگی نژاد (8/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (10/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (2/11/1395),ترنم سرخسی (5/11/1395),همایون به آیین (19/11/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 آبان 1395 - 23:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست هنرمندم جناب آقای غفاری دوست (مارتین )
سلام و عرض ارادت و احترام
چه شب و روز پر باری را سایت داستانک تجربه می کند ! دوستان هنرمندی داستان منتشر کرده اد که مدتهاست چشممان به راهشان سفید شده بود .
خیلی متاسفم که این داستان نیست!! حقیقت محضه
پلان فرهیختگی درد امروز جامعه ی ماست . دردی است که مثل موریانه جامعه را می جود و تف می کند . چه فرهیختگانی که برای لقمه ای نان باید در خدمت نافرهیختگان باشند یا سالها به فقر دست و پنجه نرم کنند یا ترک وطن کنند و شکاف طبقاتی هر روز وسیعتر و عمیقتر شود .
عالی بود
پاینده باشید و برقرار
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 24 آبان 1395 - 00:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد باران دوست

حقیقتا از دیدارتان خوشحالم و اندکی در شگفت ! پلان فرهیختگی را همین امشب در سایت گذاشتم و چه زود بر دیوار چسبیده شد ! حتی نامش را هم من باب خالی نماندن عریضه , چنین نگاشتیم !

هدف , تجدید میثاقی بود با دوستان نیک داستانکی چون شما که هر جا که باشند , یادشان در دل ماست .

در باب موضوع داستان عرضم به حضورتان , آن چه که آفت دانش و فرهنگ است آلودگی به زرق و برق دنیاست و شما نیک می دانید که زمانی انسان رو به انحطاط می رود که برای ارتزاق , مسیرش را رو به دانشگاه کج کند ! دانشگاه باید یک راه زیبا باشد و نه تنها راه رستگاری ...

خوشحالم که هستید !

سبز باشید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 09:46

نمایش مشخصات همایون طراح درود مستر!
این قصه ، یکی دیگر از واقعیت های تلخ این جامعه است! نمیدانم ، اما شاید هم تلخ ترین! داستان گویا و شفاف است. ممنون که نوشتی رفیق!

سبز باشی


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 15:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همايون

به هر حال جمع كردن اين خيل وسيع از جوانان در دانشگاه ترفند خوبي است براي مهار كردنشان ! مي داني كه ؟! دانشگاه پلي است براي نان خوردن خيلي ها ! و اين پل زدن اجتناب ناپذير شده است ... و همين مي شود كه همه چيز بر عكس مي شود .

از اين كه آمدي ممنونم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 11:45

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مارتین عزیز و بزرگوار
داستانی از قلب جامعه و تلخی هایش
زیرکانه و با قلمی زیبا و تاثیر گذار
صدافسوس که جامعه دارد به سوی بیسوادی گام بر می دارد
اگر چاره ای اندیشیده نشود .
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 15:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آنا

سپاس كه هستيد . درد اين جامعه ، گذار است ! اين سالهاي هميشه در گذار !
منم اميدوارم كه روزي دانشگاه ، تنها راه رسيدن به خوشبختي نباشد !

سبز باشيد


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 15:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بگذاريد اصلاح كنم !

به اميد روزي كه دانشگاه تنها راه رسيدن به درآمد نباشد . ما در دانشگاه به متخصص نياز منديم و نه كارناوال انسان هاي بي جهت و سر در گم !


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 12:18

درود بر مارتین عزیز،دوست گرامی
برشی شفاف و تاثیرگذار!
داستانی دیالوگ محور با درونمایه ای که بخوبی از دیالوگ های داستان قابل استنباط بود!
خیلی لذت بردم از خوانش داستانت!
و اینکه توصیفی که در ابتدا و در طول داستان از شخصیت (ابزاردقیق کار) ارائه دادی، کاملن ملموس بود و مناسب و بجا!
پاینده باشی،دوست گرامی!


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 16:02

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همايون به آيين

تا چهره ات را مي بينم به ياد آن برجك دور افتاده در دل پادگان مي افتم و آن آلبوم به ياد ماندني " گلپا " ، كه با صدايت جاودانه شد ...
براستي كه تلفن ها و بي سيم ها هم گاهي خيانت مي كنند! با اين همه به قول شهيار :

" رو كاغذهاي بي صدا ، ساز مي كشيم ، ساز مي كشيم ! "

بگذريم ، اين نوشته را از اين جهت نگاشتم كه واقعا مي بينم چه آفت جان كاهي در دل شهر افتاده است . همگي به سوي دانشگاه هجوم مي آورند و مدرك مي گيرند و در اين گير و دار ، جامعه توانايي ايجاد كار براي اين خيل عظيم باسوادان( !) را ندارد ! و مردمي مي شويم سخت سرخورده و درد به دل ! و واي به حال فرزندان ما كه از چنين پدران و مادران شكست خورده اي زاده خواهند شد !


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 13:08

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

مارتین کاکو چطوری حال و احوال؟

واقعیت تلخی که این روزا ا فرگیرشدن هم فراتر رفته متاسفانه این موضوعه. و تاسف بیشتر اینکه بنده خدا استاد که بخش عمده آموزش رو انجام میده یک صدم درصد هم ازون شهریه دانشجوهای درسش بهش نمیدن !! و این خودش موجب انتخاب مسیرای مغایر با شئون ،برای برخی از صاحبان علم شده ...! این وسط طرف خیلی به اصطلاح عمومی زرنگ باشه یه دکون بزنه ...دکانی که با دو تا استاد دیگه و دو تا منشی ، در سیصد زمینه و رشته تخصص و غیرتخصص خودش فعالیت کنه !!چیزی که عینا در دانشگاه های مختلف چه درون مملکت و چه برون ،شاهد اون هسیم !
این قصه واللو سر دراز دارد.و به قول علما اگه موشکافانه علمای اهل قضاوت و روسای اهل سیاست و مدبرای اهل دیانت و مدیران اهل عمل و همگی اهل دله دزدی آشکار و مخفی و اهل الخیانت ،بهش بپردازن ، میبینن که ااا ااا شرافت هم خوب چیزیه که راههای آسونتری هست واسه نون آوری بچه هاشون و... .
و...
و خداوند گونی را آفرید برای بندگان ستم دیده ی حاکمان ...

خب حالا بدور از شوخی متاسفانه درد زیاده در این زمینه و عامل بیماری هم مشخص و راهکار هم اگه خورده نشه واقعا تابلویه ! توی همین قضیه تولید علم ، بدبختی زیاد وجود داره و با دو پارامتر پول و پارتی علم تولید میشه ...!

شاد و سلامت و موفق باشی

دمت گرم


@سبحان بامداد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 16:23

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود سبحان

كلامت درست است ! خودت كه بيشتر در آنآب و هواي مسموم بوده اي و بهتر درك مي كني ...

از اين كه آمدي سپاسگزارم .

آفتابي باش


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 18:05

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام و خوبی میدونم .
فعلا که اینطوریه . ببینیم بعدا چی پیش میاد ! اونم اگه بیاد ... اگه ...
دمت گرم .
شاد و عاشق .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 26 آبان 1395 - 17:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود

آره خوبم ! دست كم ، خيلي به تر از روزهاي ديگه ! ممنون كه اومدي...


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آبان 1395 - 19:17

سلام استاد
بسیار زیبا قلمتان نگاشته است درباره این درد بزرگ جامعه امروز ما
پاینده باشید


@ترنم سرخسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 27 آبان 1395 - 12:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر بانو

نخستين بار است سعادت ديدارتان را در اين صفحه دارم . در نگاشتن استاد بسيار اغراق كرديد ! سپاسگزارم كه خوانديد ...


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 آذر 1395 - 15:11

نمایش مشخصات ک جعفری

ما خود حلقه ایم ، در این سلسله .....




درود ها بر مارتین

@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 2 آذر 1395 - 12:13

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) و ...


و درود بر کاف بانو @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 آذر 1395 - 20:34

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت هم ماهی گرامی
البته قبول کنید زنهای دی ماه دست نیافتنی و جذابن :D به نظر همکارها گوشت تلخ و ایراد گیر در نظر دوستان مهربان و همراه و در نظر نظر رقیبان غیر قابل نفوذx-(
بگذریم و اما داستان شما
ساده ،زیبا و قابل تامل
شخصیت ها قابل لمس و دیالوگها از حالت مکالمه خارج شده بود و خیلی خوب تونستید در قالب دیالوگ اطلاعاتتون رو به مخاطب برسونید ،اما اسمش رو اصلا دوست نداشتم دو نام پیشنهادی
P.l.cیا
اموزش گام به گام
دومی میتونه قابل تامل باشه
شاد وسلامت باشید
@};-


@ زینب ارونی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 5 آذر 1395 - 13:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

خنده جنس ماه دی بود !
;)

از این که آمدید سپاسگزارم. در باب نام هم با شما موافقم چرا که خودم هم می دانم نام درخوری نبود !
از این که نگاشتید ، سخت سپاسگزارم .

سبز باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 آذر 1395 - 21:13

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
داستان تان را دوست داشتم. خیلی آشنا بود.;)


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 11 آذر 1395 - 14:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو ف عزیز

آمدنتان خجسته بود ! همین !


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 23:13

سلام
نسبت به کارهای قبلیتان متفاوت بود
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 11:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام خدمت شما

از این که آمدید و خواندید سپاسگزارم ...

سبز باشید ...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.