رقص نُت ها در آتش (قسمت چهارم)

جولیا در وسط خیابان برف آلود , گم شد !
ویکتور با دلهره به خیابان متروک نگاهی کرد و اطرافش را برای یافتن رد و نشانی از او , بر انداز کرد . هیچ صدایی به گوش نمی رسید . گویی که دستی پنهان , همه ی اهالی خیابان را غیب کرده باشد !
ویکتور , با دلشوره , اطرافش را می پاید و حس می کند سرمای کشنده ای از آن سوی چکمه هایش , به درون استخوان هایش نفوذ می کند .
در آن یخ بستگی , مرد تنومندی را از دور می بیند که به سمت او می آید . مرد با نزدیک شدن به او , سلام سردی می کند .
ترس و دلهره ی ویکتور , آرام آرام از بین می رود و با نگاه نافذش , بی هیچ تحرکی , پاسخ سلام غریبه را می دهد و می گوید :

_ " منتظرت بودم ...یه کافه همین نزدیکی ها هست ... اونجا با هم حرف می زنیم ... "

__ " همون کافه ؟! "

_ " آره ! همون کافه ! "


ناگهان صدای همهمه ی عجیبی ذهنش را فرا می گیرد و دوباره انسان ها و اتومبیل ها , در خیابان , سبز می شوند ...
___________


قهوه چی , در پشت پیشخوان , بی تحرک ایستاده و به صف طولانی نانوایی در آن سوی خط رفت و آمد اتومبیل ها , خیره مانده است .
سکوت مرموزی , آن جا را پر کرده است و کافه چی به خوبی می داند با کش آمدن صف نانوایی , خیل عاشقان قهوه و رقص و آواز , آب می رود !

ناگهان در باز می شود . دو مرد سیاه پوش پا به کافه می گذارند و کلاه هایشان را از سر برمی دارند . یکی از آن ها هیبت بلند و درشتی دارد . آن که کوتاه تر است با لبخند به سمت پیشخوان می آید .

کافه چی , با تبسم بلند بالایی پیشخوان را دور می زند و رو در روی مرد می ایستد و دستانش را به گرمی در دست می گیرد .

_ " خوشحالم دوباره می بینمت ویکتور ! شاید باورت نشه ولی داشتم همین الان به تو فکر می کردم ! باورت میشه ؟! "

__ " متشکرم رفیق ! چرا نباید باورم بشه ؟! خیلی وقته دیگه از چیزی تعجب نمی کنم ! کی فکرشو می کرد ؟! "

_ " واقعا ! کی فکرشو می کرد ؟! گاهی اوقات که این میز و صندلی های خالی رو میبینم دلم می خواد بزنم زیر گریه ! می بینی ویکتور ؟! چه سکوت بدی ! "

__ " مگه سکوت خوب هم داریم ؟! صدای موزیکتو بلند کن ! نذار ساکت بمونه اینجا ! دو تا قهوه هم برای من و دوستم بیار ... "

کافه چی , سرش را برای دیدن غریبه کج می کند و لبخند خشکی به او می زند .

_ " دوستتو معرفی نمی کنی ویکتور ؟! "

__ " دوستم ... آقای ... "

و با خنده , نگاهی به غریبه می کند و می پرسد :

__ " اسمتو من مدام فراموش می کنم ! واقعا عذر می خوام ... "


غریبه , با گام های سنگین به جلو می آید دستانش را به نشان سلام بالا می آورد .


__ " مارتین رانکاگوا هستم ! می تونید مارتی صدام کنید ... "

_ " اوه! آقای مارتی ! از دیدارتون خوش وقتم ! ... بفرمایید لطفا ... بفرمایید ! من میرم براتون قهوه بیارم ... "


ویکتور و مارتی رو به روی هم , پشت میز می نشینند و صدای موسیقی بلند می شود . کافه چی , از پشت پیشخوان لبخندی به آن ها می زند و دوباره سرگرم کارش می شود .

_ " مارتین ... ! "

__ " مارتی صدام کن لطفا ... "

_ " خیلی خب ... مارتی ! اینجا همون جایی هست که من کارمو شروع کردم ...حدود پانزده سال پیش ! "

__ " به عنوان یک خواننده ی آماتور ؟! یا نه ! به عنوان پسر یک خواننده ی مشهور ؟! "

_ " نه نه ! اون اوایل کسی نمی دونست من پسر فردریکو هستم ... "

__ " اصلا بهت نمیاد پسر اون باشی ! ... می تونم سیگارمو روشن کنم ؟! "

_ " راحت باش ! ماجرا از روزی شروع شد که من و ..."


مارتی , چشمانش را برای روشن کردن سیگار , تنگ می کند و ویکتور محو صورت او می شود .

دود سفید رنگی در فضا می پیچد .

__ " اگه دوست نداری می تونی تعریف نکنی ! شاید هنوز باورت نشده که من دیگه برای اون روزنامه ی کثیف کار نمی کنم ... منو هفته ی پیش اخراج کردن ! "

_ " احساس می کنم می تونم بهت اعتماد کنم مارتین ... ببخشید مارتی ! دقیقا پانزده سال پیش بود ! درست همین جایی که تو الان نشستی , دختری نشسته بود به نام جولیا ! ... "

__ " جولیا واندرز ! برای ادامه تحصیل رفت آمریکا ! می دونم از این که می دونم متعجب نیستی ! شهرت , این دردسر ها رو هم داره ویکتور ... "

_ " آره خب ... جولیا رفت ... "


کافه چی , پیروزمندانه , سینی قهوه را به سمت آن ها می آورد و بر روی میز می گذارد و با لبخند به آن ها نگاه می کند و می رود .
مارتی به چشمان آبی ویکتور زل می زند و به آهستگی می گوید :

__ " اگه ناراحتت می کنه چیزی نگو ... "

_ " نه نه ! مشکلی ندارم ... پانزده سال پیش , همراه با جولیا , به تماشای کنسرت پدرم رفتیم ... راستش وسط اجراش , من تو یه اتاق تاریک گیر افتادم ... و خب از ترسم حرف هایی رو به اون زدم که واقعا خنده دار بود ! ... "

__" چه حرفایی ؟! "

_ " مهم نیست ! الان فقط می خوام اینو بگم که گذشته , حال و آینده ی ما یه جورایی از روزی شروع میشه که چکمه های من پاره شدن ... "

__ " من که متوجه حرفای تو نمیشم ویکتور ! ... "


ویکتور , نگاهش را از چین و چروک های صورت مارتی به گذر بی وقفه ی انسان ها و اتومبیل ها در آن سوی شیشه می اندازد . در حالی که رگه ای از دود سفید را می بیند که از دریچه ای کوچک به بیرون می رود , به این می اندیشد که آیا می توان بین خواب و بیداری , خطی کشید ؟!



________

پی نوشت :

او نمی گذارد من , آرام بگیرم ! رنگین کمان به خوردم می دهد ...

سپاس از دوستان بزرگوار ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

ح . شریفی ,سبحان بامداد ,فرزانه بارانی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,همایون طراح ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,سارینامعالی ,فرزانه رازي ,انسیه زمانی ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (18/7/1394),الف.اندیشه (18/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (18/7/1394),کیمیا مرادی (18/7/1394),عبدالله عمیدی (18/7/1394),م.ماندگار (19/7/1394), ناصرباران دوست (19/7/1394),شهره کبودوندپور (19/7/1394), ک جعفری (19/7/1394),مریم مقدسی (19/7/1394),آرمیتا مولوی (19/7/1394),سبحان بامداد (19/7/1394),فرزانه بارانی (19/7/1394),فرزانه رازي (19/7/1394),احمد دولت آبادی (19/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (19/7/1394), ناصرباران دوست (19/7/1394),ح . شریفی (19/7/1394),شيدا سهرابى (19/7/1394),حسین روحانی (19/7/1394),همایون طراح (19/7/1394),شهره کبودوندپور (19/7/1394),آرمیتا مولوی (20/7/1394),سارینا معالی (20/7/1394),سحر ذاکری (20/7/1394),همایون به آیین (20/7/1394),انسیه زمانی (20/7/1394), ک جعفری (20/7/1394),زهرابادره (21/7/1394),رضا فرازمند (21/7/1394),سارینا معالی (21/7/1394),م.ماندگار (25/7/1394),آرمیتا مولوی (27/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/8/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/8/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/8/1394),ف. سکوت (18/8/1394), ک جعفری (26/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/1/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (29/4/1395),سارینامعالی (22/6/1395),همایون به آیین (19/11/1395),همایون به آیین (8/1/1396),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 22:21

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود مارتین
عالی مثل همیشه.
داستان بسیار زیبا و پرکشش پیش میره.
دیالوگ ها حرف نداره.
فضاسازی عالی.
لذت بردم.
سبز باشی.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 10:57

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بانو الف گرامی

دیدار همیشگی تان در این خلوت کده , ما را خشنود می کند .

از الطاف شما , سپاسگزارم ... باشد که بمانید و بخوانیمتان ...

مشرقی بمانید ...


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 22:24

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن فکر می کنم اول:D
سلام علی آقا@};-
رفته رفته داستان داره جذاب می شه.توصیفاتتون عالیه خیلی عالی
اما متاسفانه تا میایم از داستان لذت ببریم تموم می شه...دوتا پیشنهاد: 1. یا کوتاه ننویسد2. یا جذاب ننویسید
منتظر ادامش هستم البته با امید اعمال دوتا پیشنهادم(در صورت امکان اولی:D )
موفق باشید.ممنون از شما@};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 22:25

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن
دوم....
:-s

(:D )


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانوی خوش نام سایت

می دانید چیست ؟! نوشتن این اثر , دل سپردن به صحرای سیبری بود ! اما باید رفت ...
به باورم اگر چندان طولانی نشوند هر کدام از قسمت ها ,ذهن عزیزتان فرسوده می گردد .

(قرار بر این بود این داستان را در دو یا سه قسمت بنویسم !!! اکنون به آن خیال می خندم !! )

______

به هر روی , از این که سایه ی لطف شما بر سر داستان من , خوش نشسته است , خوش حالم .

بمانید تا مشرق !


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 02:40

نمایش مشخصات م.ماندگار سوم
سلام و درود
مارتی در قلمت هیچ شکی نیست
همراهت هستم
سبز آفتابی
@};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:07

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو ماندگار گرامی

از این که همراهم هستید , صمیمانه سپاسگزارم .

آفتابی باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 08:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر جناب غفاری دوست
در زیبایی و صلابت و استحکام و همچنین در کشش و جذابیت و در عالی بودن ادبیات و پر بار بودن و جذاب بودنش هیچ شکی نست . نمی دونم متوجه حس کرده اید آدم دلش نمیخواد چنین داستانهایی را تکه تکه بخونه . و به همین دلیل پیشنهاد می کنم بعد از پایان ارائه ی تکه تکه ی داستان یکبار هم کل داستان را برای خوانش و کسب لذت یکجا منتشر بفرمایید که البته موجب مزید امتنان است .
بس حكیمان گفته‌اند ایــن لـحـن‌ها
از دوار چـــــرخ بــگــرفــتـیــم مــــا

بانگ گردش های چرخ است این كه خلق
می‌ نوازندش بــه تنبور و بــه حــلـق

مــا هــمـه ابنای آدم بــــوده‌ایـــم
در بـهـشــت این لحن‌ها بـشـنــوده‌ایـــم

خشک سیمی ،خشک چوبی، خشک پوست
از کجا می اید این آوای دوست

ناله ی تنبور و دیگر سازها
اندکی ماند بدان آوازها

سبز باشید و پاینده
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 08:55

سلام استاد
موافقم
با انتشار یکجای داستان@};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 15:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما سرکار خانم کبودوند پور
از همراهی شما سپاسگزارم
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:21

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد بزرگ ...

این که شما لطفی به داستان من روا می دارید , می آیید , می خوانید و می نویسید , از سر بزرگواری شماست ! وگر نه که بودن شما به تنهایی , موهبتی است ما را !

من باب سریالی شدن داستان , پیشتر هم خدمت دوستان عرض کردم قصدم بر این نبود در بیش از دو یا سه قسمت بنویسمش ! اما بعد از نگارش قسمت اول , دیدم که نه ! ناشدنی است !
به واقع حس می کنم , جرقه ی خلق داستان , نتوانست مرا مجاب کند که کوتاه بنویسم !
اما خب , قطعا در پایان , داستان را یکپارچه خواهم کرد اگر ارزشش را داشته باشد ...
می دانید که ؟! پایان داستان بسیار مهم است !

یا خود قلم (ع) !!

__________


مشرقی باشید تا سر زدن آفتاب





نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 09:15

سلام مارتی
اشکال نداره مارتی صدات کنم!؟:D مثل توی داستان
داستان این قسمت رو خیلی دوست داشتم و شدیدا من رو برد توی فضای سینمای دیوید لینچ
به ویژه بزرگراه گمشده و نیز جاده مالهلند !
راستش جذابیت داستان شما از لینچ هم بیشتره
با عاطفه موافقم یا زیاد بنویسید یا جذاب ننویسید!
توصیف منظره ی برفی و کافه و گپ و گفتگو..دقیقا علایق من توی این قسمت بود...یه فضای کاملا سورئال
منتظرم همینجا ;) @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

از این که هستید , می آیید , می خوانید و می نویسید , سرمستم !
شما به این جوهر پاشی بر کاغذ بی جان , لطف بی کران دارید .
داستان , بین ریالیسم و سوریالیسم , شیفت می کند ... خود من عاشق سوریالیسم هستم چرا که بر این عقیده ام , دنیا , آنی نیست که به چشم می بینیم !!

شهره بانو , بمانید تا سر زدن آفتاب


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 09:36

نمایش مشخصات ک جعفری
" با کش آمدن صف نانوایی، خیل عاشقان قهوه و رقص وآواز ، آب می شود "

در سرزمین من، صف نانواییها آنقدر کش آمده که دیریست هجای رقص و آواز ، فراموش شده است!

چیست این؟ این نان چیست؟ این میل به زندگی چیست؟ این هراس از مرگ چیست؟ که پیروزمندانه ، همچون اژدهای شانه های ضحاک ، مغز زیباییها را می بلعد!!!


درود مارتین عزیز

گفته ام ... بازهم می گویم:

قلم مارتین پوشت را دوست دارم!
مرا به خلسه می برد ، خلسه ایی از وهم و خیالی طرب انگیز!!
بنظر می رسد ، با این قسمت، دریچه ایی گشوده شده بروی مخاطب ، تا بتواند گسستگی قسمتهای پیشین را درک کند!
لیک چشم براه ادامه می مانم، مشتاقانه اما نه با شکیبایی....


@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:29

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) کاف بانوی نازنین

همواره بودنت را چشم به راهم من ... چرا که قلم های عصیان گر را به نیکی می شناسی ! جای شگفتی ندارد برایم که " کافی " گران مایه , خودش این کاره است ! با صلابت و پر مغز !

صف نانوایی های حوالی خانه ی من و تو نیز کش آمده است !
اما خیالی نیست ! تو را به این ضیافت رنگین دعوت می کنم :



همچنان تنها , فقیر , شرافتمند
و عاشق صدای پیانو
باقی خواهیم ماند ...
(استاد احمدرضا احمدی عزیزم )



_____

مشرقی بمان , تا صبح راهی نمانده است ...


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 10:51

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود کاکو

کلا توی داستان، فضای خوبی ایجاد میکنی و بین نویسنده های داستانکی خاصه .
عالی عالی بود...

**********************************
آمدم سوی تو هر بار ولی بیهوده
از تو نه! از من اصرار، ولی بیهوده

تا فراموش کنم برخی از اندوهِ تو را
شد دلم کوچه و بازار، ولی بیهوده

گفته بودی که سبُک می کند آدم را عشق
اینک این من! که گرانبار؛ ولی بیهوده

لرزشی نیست دگر در دل و دستانم، آه!
آمده لحظه ی دیدار، ولی بیهوده...

باز دلتنگیِ تو، نان و شرابم شده است
هفتمین بوسه ی انکار ...، ولی بیهوده

می نویسمغزل و پیرهنم خانه ی توست
وه که از عطر تو سرشار! ... ولی بیهوده

گوش کن، می شنوی؟ سوتِ قطارِ عدم است
دوستت دارم بسیار، ولی بیهوده...

***********************************

شادمان و سلامت و موفق باشی
@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:34

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) How are you Kako ?! Damet alow with this coming Kako!!

سبحان عزیز از این که قدم رنجه فرمودی و آمدی , دستت را به گرمی می فشارم ...

" تمام نا تمام من
با تو , تمام می شود
شاعر بی نام و نشان
صاحب نام می شود ... " (شهیار قنبری )


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 12:11

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام جناب مارتین
داستانتان لبریز واژه ها و توصیفات زیبای است که با ذهن بازی کرده و تکرارش حس لذتی را در خواننده ایجاد می کند.
ولی افسوس که گسلش بین قسمت ها ما را از حال و هوای داستان بیرون می کشد و اما پیشنهاد دوستان برای یکجا منتشر کردن داستان ایده خوبیست تا هم لذت خوانش را چند برابر شده و هم دست ما را برای نظر دادن باز باشد.
ممنون از چرخش قلم زیبایتان


@فرزانه بارانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 00:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما بانو بارانی گرامی

از این که همراهی ام کرده اید بسیار سپاسگزارم .
از نقطه نظرات و پیشنهادات سر کار , بهره می برم .

سبز باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 12:23

نمایش مشخصات فرزانه رازي نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه الان باید یه کلاه کابوی بذارم رو سرم و تا جایی پایین بکشمش که چشام دیده نشه ! بعد همینطور که عافتاب میتابه و فضا هم بگی نگی حالت بیابونی داره ، یه چن ثانیه سکوت کنم و بعد انگشت اشاره دست چپمو در حالی که کف دستم به سمت صورتمه ، زیر لبه کلاه بذارم و به سمت بالا هلش بدم تا یه کوچولو چشام دیده بشه و روی موسیقی متن " دی دی دی دی دیـــــــــــننن ، دیــــننن دیــــننننن دیـــننننننن ... دی دی دی دی دیـــــــــــننن ، دیــننن دیـنننن دیـننننننننن... " بگم:
- هی مارتین ! عالی بود پسر ...


درود بر مارتین کبیر ! خوبی میدونم .
باید جا به جا مینوشتم ... اما خب ! میدونی که ؟! اینطوری میطلبید ... ;)
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 00:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) خانم فرزانه رازی گرامی

لطف شماست بر سیاه کاری های قلم ما ! باشد که همیشه بمانید و بنویسد تا ما بخوانیم ...

سبز باشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 12:41

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر منتقد باریک بین و محافظه کار خوش سلیقه. خوشا به حالت که با همه صغر سن به این زیبایی سخن می گویی. تکنیک خوب. کم گویی و محکم گویی. چیدمان اشخاص همه و همه بر یک اثر پرقدرت گواهی می دهند. اکنون همه ی امواج هوشیارم به سوی داستان در تلاطم افتاده و به مارتی ناشناس چشم دوخته ام تا بدانم سرانجام چه خواهد. بیش از این مگذار در انتظار قسمت بعد بمانیم.
بقول یکی از دوستان داستانکی سبز باشی و آفتابی!


@احمد دولت آبادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 00:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو ای احمد دولت آبادی عزیز

از این که سایه ی لطفت بر سر داستان است , سپاسگزارم. این سایه را آن قدر پهنا بده , تا آفتاب داغ , آزارمان ندهد !


سبز بمان


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 15:30

نمایش مشخصات ح . شریفی آقای غفاری دوست عزیز ، سلام
داستان هنوز زیبای خود را حفظ کرده و دیالوگها به زیبایی از زبان شخصیت ها خارج میشوند .
اما چرا نام شخصیت ها را پشت دیالوگ ها نمی نویسید ؟ تا یادمان نرود که این دیالوگ متعلق به کیست .
موفق باشید و همیشه تندرست


@ح . شریفی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 10:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب شریفی نازنین

لطف شما من باب حضور گرمتان , مرا در سرگیجه ی ممتدی از شرمساری , به حال خود رها می کند !

تذکرتان را به دیده ی منت می پذیرم ...


سبز باشید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 15:42

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر مارتین بزرگوار
ن خسته جناب@};- بسیاری بسیاری لذت بردم.
ولی
آخه چرا اینقد کمه هاااانx-(
خدایی این انصافه!؟؟؟؟؟
بشریت را در آمپاسی ابدی فرو برید x-(
توروخدا دوخط بیشتر بزار جون ب لب شدیم نویسنده هم اینقد خسیس :"> واه واه
هواااارتا لایک بابت قلم توانمندتون.
همایون باشید @};-


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 10:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شیدای سایت ! خوبی ؟!

خساست مرا ببخشای ای بانو ! بر این باور نبودم که کوتاه پنداشته می شود !
همین که دوستان نیکویی همچون شما را در حول خوانش اثر میبینم , خجسته شمایل می شوم !

مشرقی تر از همیشه , بمانید !


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 17:08

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام مارتین
هم صدات قشنگه و هم قلمت
بعضی وقتا یه کارایی انجامش لازمه هرچند که ناراحتی به بار بیاره. خودت که میدونی منظورم چیست؟ حقیقت خودمم از کاری که کردم خوشحال نشدم ولی حس کردم لازمه.
داستان حال و هوای بسیار دلنشینی داره و شکی نیست که توانایی هات زیاده.
بیشتر دوست دارم بگم استعدادت عالیه. دوست دارم بگم ذاتت هنرمنده و بگم که نرم و یک دست نوشته بودی. این قسمت رو دوست داشتم.خودش یه داستانی بود ولی میدونی نمیشه تجزیه و تحلیلش کرد چون بلنده. اما به زیبایی تونستی داستان رو به پیش ببری. ما در ادامه هستیم. دلم میخواد خیلی ادامش بدی. یه داستان خیلی طولانی بنویس. یه پیشنهاد هم دارم. اینکه هر قسمتی رو میذاری به همراهش قسمتا قبلی رو بذار. یه پی نوشتم بذار که قسمتا قبلی هم نوشتم. چون من یکی دوست دارم هر بار از اولش بخونم.
راستی هم در داستان نویسی موفق خواهی شد و هم در خوندن. صدات یونیک و خاص هست
دمت گرم
سلز و پیروز باشی


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 10:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) حسین روحانی عزیز

آره می فهمم ! گاهی اوقات انسان کارهایی رو انجام میده که ناگزیر به انجامشه ... ولی گفتم ! هرگز به آن جمع بندی کلان نمی رسم !! نمی دانم همسایه ام را که هر روز سر من فریاد می زند چگونه از خود برانم ؟!!

لطف شماست که ما هستیم و می نویسیم ... این همراهی ات را همیشه به یاد خواهم داشت رفیق قدیمی !

مشرقی بمان تا سر زدن فردای خوش رنگ تر ...


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 19:01

نمایش مشخصات همایون طراح بله ، همچنان میخوانمت مستر!

امیدوارم زودتر داستان تمام شود تا نقدهای جمع شده توی ذهنم را فراموش نکرده ام!:D


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 10:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) همایون طرااح !

مردی می گفت :

" هی بچه ! بچه مگر تو را چه می شود ؟! هی بچه ! هی ! شاخ و شونه نکش ... !! "

ولش کن ! مهم اینه که همراهم بودی ! سپاس !


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 10:55

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بی پایان بر تمامی دوستان عزیزم

" رقص نت ها در آتش ... "


داستانی بود نه چندان طولانی ! اما فکر نوشتن آن , نگذاشت با نگاهی کوتاه از آن بگذرم ...
به واقع , خوش خیالی من برای اتمامش در چند قسمت , کاملا واهی بود !
در این حین عده ای از عزیزان , چه در خفا , چه آشکارا , از من خواستند برای حفظ یک پارچگی کار , آن را دیگر در سایت منتشر نکنم !
دوست مهربانی , مرا فرمودند که وقتی به اتمام رساندی اش , آن را در دسترس دوستان قرار بده ...

گفتم که ! هدفم نگارش در دو یا سه قسمت بود ! اما واقعا ناشدنی است !! می دانم و می دانی که اینجا , داستانک است ! و نه داستان بلندک !!

و من اکنون , پس از نوشتن چند قسمت از کار , برای ضربه نخوردن به کلیت داستان و همچنین , اذیت نشدن مخاطب من باب سر زدن های پراکنده , انتشار داستان را در سایت متوقف می کنم .
امیدوارم جسارتم را تمام قد , ببخشایید .


دست تمامی دوستان را به گرمی می فشارم . باشد که باشیم و باشید برای بودنی بهتر ...



" سبز باشید , آفتابی باشید , مشرقی بمانید که آفتاب را در اولین سحر از عمق وجود , نفس بکشیم ......... "


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 11:01

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) امشب به طواف عشق تو خواهم تاخت
در مشرق تو , مغرب خود خواهم باخت
از هر چه که بود و هست , رد خواهم شد
تنها , به عبادت تو خواهم پرداخت ...

@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 19:09

نمایش مشخصات همایون طراح زرشک مارتین جان! :D

این همه نقد ، همه را باید دفن کنم؟!!

به قول مرد :
آمدی افسار قلم را رها کنی شری شد برایت!

به هر حال مایلم که بعد از اتمام کار ، این داستان را بخوانم.

سبز باشی


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 21:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " بارون بارونه زمینم تر میشه ! همایون جونم کارا بهتر میشه ... "

آن مرد می گفت :

" هی بچه ! هی ! شاخ و شونه نکش ! "

ما هم مطیع بودیم ...


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 18:20

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر مارتين عزيز و گرامي
همچنان زيبا و جذاب پيش مي رود داستان
و من چشم به راه ادامه اش مي مانم
احسن بر اين قلم ناب و دلنشين
شاد و موفق باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 17:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو بادره ي گرامي

از همراهي تان سپاسگزارم .

شما سبز بمانيد تا هميشه ...


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:59

نمایش مشخصات سارینا معالی پسر خاله!!!!!!!!!!!!!!

چرا قبل انتشار مشورت نکردی خب؟

با کله برم تو دیواررررررررر؟x-(


چمن سبز است گل سرخِ سفید رو بیشتر دوست داری یا قرمز؟:D
هرکدوم از دوتا گل سرخهارو دوست داری سبد گل یاس اونجاست برو بگیرش:D


فاز و نول و اینحرفها...;)


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 17:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) ساريناي عزيز

چگونه اي دختر ؟! از اين كه بودي ، سپاسگزارم ...

شما هم هميشه سبز بمان


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 08:04

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 17:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};- @};- @};-

متشكرم آرميتاي سايت


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 17:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بر و بالاي اين ورق را نگاه مي كنم ... ردي از بستني كاله و دوغ رامك مي بينم ...

وقتي ورق ، چنين بي محابا ، به پيش مي راند ، تو نيز مي تواني كاغذها را پاره كني و بر ديوار ، رنگ بپاشي !!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 17:48

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) قصه ي ازدواج هنر با مال و مكنت ، قصه ي تلخي است ... آن كه بايد بداند ، مي خواند و آن كه مي خواند ، لا جرم ، مي داند ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 09:34

نمایش مشخصات ک جعفری
تو را چه می شود، جناب ؟؟؟

قصه ات ناتمام مانده !!
دریغ که تا بوده چنین بوده.....




@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) داستان ناتمام نیست کاف بانوی عزیز !

به آن زیاد فکر میکنم ! پیش تر هم گفتم که کاری است که نمی توانم باری به هر جهت , نگاهش کنم ! چرا که سراسر درد و رنج است و تناقض !

شما هستید ! همین برایم کافی است !


@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.