رقص نُت ها در آتش (قسمت دوم)

دود سفید رنگ به آهستگی از دریچه , به بیرون می رفت .

مارتی , تن سنگینش را از تخت خواب کند و به پای دریچه رفت . ته سیگارش را از لای میله ها به بیرون پرت کرد و در تاریکی گم شد .
ویکتور , بر روی تخت , دراز کشید و چشمانش را بر هم گذاشت ...

صداها , کم کم به سکوت اتاق رخنه می کردند و رنگ ها در دل سیاهی , بیدار می شدند تا مردمک چشمان ِ ویکتور , رقص خود را در زیر پلک ها , آغاز کنند .



برف سنگینی بر روی زمین نشسته است و راه باریکی از میان انبوه درختان , نمایان است . کودک با سرعت , بر روی برف ها می دود و خنده کنان , زن سفیدپوشی را می نگرد که از پی او , روان است .
باد سهمگين ، پژواك خنده هايش را در ميان حصاري از برف و بوران ، بر دست مي برد .

_ " ندو عزیزم ! سر می خوری ! ... "

کودک , می ایستد و نگاهش را بر زمین می اندازد . صدای پاهای زن , بر روی برف ها , نزدیک و نزدیک تر می شود .

__ " بابا هم میاد ؟! "

زن , به رد پاهای پشت سر نگاهی می اندازد و خود را به او می رساند .
رو در روی کودک می ایستد و به آن چشمان آبی , زل می زند .

_ " بابا برای کار رفته شهر ... "

__ " ولی اون قرار بود برای من , یه جفت چکمه ی نو بخره ... "

زن , نگاهی به چکمه های کهنه ی پسرک می اندازد .

_ " خودم برات می خرم عزيزم ... "

__ "چرا همین جا نموند پیش ما ؟! "

زن , دوباره به راه مي افتد و با بی حوصلگی پاسخ می دهد :

_ " چند ساله که بارون نزده ! زمین هامون , همه خشک شدن ... دیگه سوال نپرس ویکتور ! راه درازی تا کلیسا مونده ... همینطوری اونجا واینستا ! "


__ " ممکنه بابا , با این برف , دوباره برگرده مامان ؟! "


زن ، لحظه ای می ایستد و دستش را بر روی گلویش می فشارد .

گاهي اوقات ، انسان در هم خوابگي با زندگي ، از درون مي شكند ولي بغضي با گلويش ، هم بستر مي شود كه هرگز نمي شكند .

زن ، صدایش را به زحمت , صاف می کند و مي گويد :


_" ویکتور ! مراسم دیر میشه ... خودم برات یه جفت چکمه ی نو می خرم ... "


ویکتور , نگاهش را به رد پاهای مادر می دوزد و زیر لب , می گوید :


__ " ای کاش بارون می اومد ... "


و به دنبال مادر ،گام هاي سنگينش را در برف بر زمين مي كوبد .


با پایان گرفتن راه , به ساختمان های رنگ و رو رفته ی دهکده , می رسند .
صدای حزن انگیز سرود مقدس , از کلیسا به گوش می رسد اما ویکتور محو شنیدن آوای پیانویی شده است که از کلبه ی مجاور , به گوش می رسد .




________________


پی نوشت :

در مذاکرات سنگین چند روزه ام , فکرم را به سماجت ِقلم باختم . افسار و مهار را به دست خودش سپرده ام ! خود خودش ! تا ببینم , تا کجا , ما را می برد !
مغز کربنی مداد سیاهم می گوید :

این داستان کماکان ادامه دارد ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

م.فرياد ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,ح . شریفی ,م.ماندگار ,حسین روحانی ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ف. سکوت ,سحر ذاکری ,احمد دولت آبادی ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (5/7/1394),الف.اندیشه (5/7/1394),حسین روحانی (5/7/1394),فرزانه رازي (5/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/7/1394),همایون طراح (5/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/7/1394), ناصرباران دوست (5/7/1394),م.ماندگار (6/7/1394),زهرابادره (6/7/1394),ابوالحسن اکبری (6/7/1394),شهره کبودوندپور (6/7/1394),شيدا سهرابى (6/7/1394), ک جعفری (6/7/1394),عباس پیرمرادی (6/7/1394),حسین روحانی (6/7/1394),م.ماندگار (6/7/1394),م.آنزان (6/7/1394),م.فرياد (6/7/1394),نریمان محرابی (6/7/1394),انسیه زمانی (6/7/1394),شیدا محجوب (6/7/1394),نریمان محرابی (6/7/1394),منصور دیبا (6/7/1394),سجاد سیارفر (6/7/1394),احمد دولت آبادی (7/7/1394), ک جعفری (7/7/1394),ف. سکوت (7/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/7/1394),سحر ذاکری (8/7/1394),ح . شریفی (8/7/1394), زینب ارونی (8/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/7/1394),پیام رنجبران(اکنون) (10/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/7/1394),ح . شریفی (10/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/7/1394),عبدالله عمیدی (11/7/1394), ک جعفری (11/8/1394),سارینامعالی (22/6/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 17:44

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر مارتین
داستانت رو خوندم.
برمی گردم@};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:23

@};- @};-


@الف.اندیشه توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 22:26

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام مارتین عزیز
داستان زیبایی رو برای نوشتن انتخاب کردی . موضوع نگارشت ناب و جذابه و قلمت هم که خاص خودته.
توصیفاتت عالی بود.تمام موارد و حس ها رو می شد تجسم کرد.
دوست دارم زودتر ادامه داستان رو بخونم.
موفق باشی.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:01

درود بر الف بانو ... هاو آر يو ؟! آي ويش ذ بست فور يو !

از اين كه هستيد ، مي آييد ، مي خوانيد و مي نويسيد ، مسرورم ...
به داستانتان قطعا سر خواهم زد ! با آرامش خاطر ...

سبز باشيد


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 19:05

نمایش مشخصات فرزانه رازي ایش !
عمه جون ؟! x-(
دوم...
دونخته زنبیل
بر میگردم .


@فرزانه رازي توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 19:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه جون عمه جون:D
پس خواهرم کو؟:-/


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 20:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ماهبانو
ماشالله !!!
سایه ات مستدام;)


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 22:12

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر مارتین کبیر !
خوبی .
دمت گرم ، خب دیالوگ ها رو خیلی دوس داشتم . میدونی ؟؟؟ وختی این داستانتو میخونم یاد کارتون قدیمی های میوفتم ! فضاش اون شکلیه ! الان داری تعجب میکنی ؟؟؟ خب حق داری ! من هیچوخ عین بقیه ی بچه ها کارتون ندیدم ! حالا ولش کن ! :D
راستی یه چیزی ! وجدانی تن تن عاپ کن ! :D


عمه الف جون :
عمه مریم / متین رو بیشی بُـــــــــــــــــــلد ! :x دونخته بچه :D

شهره بانو :
:D قربون شما بانو ! سلام عرض شد ! :x


دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:04

درود بر فرزانه رازي بزرگ

درست مي بينم ؟!! تو هم مگه اينجايي ؟!! اصلا يه لحظه شاخ در آوردم تا ديدمت !!
ـــــــــ-

ممنونم فرزانه بانو

همين كه خاطره اي از كودكي زيبايت ، تداعي شده باشد ، راضي و خشنودم !
باشد كه سبز باشي و آفتابي !


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 19:17

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت مارتین عزیز
داستان را که خواندم به این نکته فکر میکردم که چقدر زیبا توانسته ای تصویرسازی کنی. لذت خوبی از خواندنش نصیبم کردی. داستان با اینکه تا به حال رنگ و رویی رئال دارد ولی شکی ندارم که کاملن سورئال خواهد شد. نمیدونم شایدم اشتباه میکنم. من عاشق نوشته ات شدم. میدونی کارت حرف نداشت. ولی بزرگترین ایرادی که هنوزم میگیرم و خیلی هم جدی بر رویش پا فشاری میکنم کوتاه بودن بخش هاست.
ببین تا به حال بعد از دو قسمت هنوز در وهم به سرمیبریم. خوب است و بد.
تو با همان داستان اول و دومت به من فهماندی که کارت بیسته. لحن خودت رو داری وقشنگه. مکالمه هاتم عالی بود برادر
دم شما گرم. لذت وافری بردیم


@حسین روحانی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:13

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام و عرض ادب@};-
عکس جدید مبارک...فقط توضیحش رو هم بفرمایین:D ;)
(بااجازه از علی آقا غفاری دوست@};- )


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:52

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود
خوبید شما؟
فضا سازی کردم برا داستان کوتاه بعدیم:D
احتمالن امشب بذارمش@};-


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:25

درود بر حسین نازنین

عکس جدید را عشق است ! از لطفت سپاسگزارم و از بابت کوتاهی قسمت , پوزش می طلبم !
حقیقتا به هیچ نحو دیگری نمی توانم کوتاهی این قسمت را پوشش بدهم !

از این که می بنمت چه در این حوالی , چه در آن حوالی سرمستم...

سبز باشی رفیق


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 20:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای غفاری دوست ..جوانی که مغزش پخته است;)
خوب باید تا حالا همه از روی کامنتهام متوجه شده باشند که من چقدر لاست را دوست دارم ...اصلا من خودم یکی از بازمانده های لاست هستم...من هم گذشته ای دارم که درگیرش هستم ولی خودم دیگر در زمان و مکان محصور نیستم
سالهاست با رویا و خیال زندگی می کنم
اطرافیانم هم می دانند من دیگه اون شهره ی نرمال نخواهم شد..البته من این دیوانگی را بیشتر بر خود می پسندم
دود سفید...فلش بکهای کودکی ...من رو باد لاست انداخت ...
حق با آقای روحانی است ...سورئالی زیبا در راه است
بسیار به دل نشست...خودم را در جاده ی برفی حس کردم ...و غم درون زن را درک کردم!
منتظرمان مگذار
به قول داداشم پینوشتهاتون هم خیلی باحاله
پاییزتان پرباران@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:27

درود بر شهره بانو

از این که در این وادی , می بینمتان بسیار خوشحالم ... شما به داستانک لطف دارید ...

مشرقی باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:10

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام بر علی آقا غفاری دوست و به تعبیری مارتین عزیز:)
داستانتون کماکان عالیست فقط منم موافقم با آقای روحانی خیلی کوتاس. تا میایم ببینیم چی به چیه تموم می شه.مطمئنم قسمت بعدی جبران می کنین;)
من لذت بردم جناب خیلی زیاد.
تشکرات فراوان@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:28

درود بر بانوی خوش نام ...

از داستان نوازی تان متشکرم . باشد که باشید و بمانید و بنویسید و بخوانید !

سبز باشید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:12

نمایش مشخصات همایون طراح اول اینکه به مغز قلمت یه هشدار جدی بده! به دو دلیل:
1- وقتی مینشینم پای داستان کوتاه اصلن دوست ندارم یک داستان چند قسمتی و بلند بخونم! ( این یکی خیلی برایت مهم نیست! )

2- گذاشتن داستان چند قسمتی در سایت اشتباست! داستان تکه تکه در هوا پخش می شود و بازخورد دقیقی دستت نمیاد! بله میدونم که افسار قلم از دستت دررفته!

یه ایراد دیگه به نظرم داره داستان که اجازه بده آخرش بگم! در کل من اومدم تا فقط این بار رو ایراد بگیرم و برم!

سبز بمان...


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 21:34

درود بر همایون

حقیقتش خود من با داستان های چند قسمتی چندان موافق نیستم .
در باب این کار هم باید عرض کنم که قصدم بر این بوده و هست که کار متفاوتی باشد چرا که ادغامی از واقع گرایانه و فرا واقع گرایانه در آن هست !
و سعی ام بر این بود که داستان به طرزی پیش برود که هر قسمت , جدای از قسمت های پیشین , همیت خود را داشته باشد !

و این که به نوعی , گمانم بر این بود که حسن ختامی است بر نوشته هایم در سایت ...

شاید درست همین باشد و کارگردان , کات را اعلام کند ! اما خب قطعا نوشته می شود , چه در اینجا , چه در آن جا !

از حضور سبز و نظر سازنده ات سپاسگزارم ...

سبز باشی و آفتابی


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 23:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست در آتش تو نشستیم و دود شوق بر آمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
درود بر جناب غفاری دوست ! دوست عزیز و گرامی ام
داستان اگر چه تکه تکه شده اما هر تکه اش دلبری می کند . گفتگوها و فضا سازی و تصاویر همه دلنشین بود . بنده سرما و برف را حس کردم و این هنر قلم شماست!
و همانطور که سعدی در شعر بالای فرمود بنده در شوق و ذوق دنباله ی داستان هستم . امید که شما فرصت کنید و سریعن به سر انجاممان برسانید !

پاینده باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 10:57

درود بر جناب باران دوست عزیز

جناب ! با آمدنتان ، سر افرازمان مي كنيد ! و با لطف شاگرد پرورانه تان ، خجالت زده مان مي كنيد ...

سبز باشيد تا ابد !


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 01:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي مارتين عزيز
زيبا بود و عالي
سپاس از اين قلم سحرآميز
چشم به راه ادامه اش هستم زياد منتظرمان نگذاريد لطفا
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 10:59

درود بر بانو بادره ي گرامي

همين كه هستيد ، با ارزش است ! سپاس فراوان از الطاف بي دريغتان ...

آفتابي باشيد


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 07:27

سلام.
راز ها را باید در خوابها جست.
ببینیم در ادامه نت ها چگونه در آتش می رقصند ?
موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:06

سلام بر خانم مقدسي

از اين كه چشمانتان را در خواندن واژه هايم ، بر صفحه ي مانيتور ميخكوب كردي ، سپاسگزارم !
مي دانيد كه ؟! نه اصلا ولش كن ...

سبز باشي


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 07:48

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرجناب غفاری .دستمریزاد.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:07

درود بر جناب اكبري بزرگوار

سايه ي پر مهرتان ، بر سر داستانك مستدام باد ...

سبز باشيد


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 09:19

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر مارتین خان.
داستانتون بسیار زیبا بود.
فضا سازی و واژه بندی های نو ب سبک مارتینی رو بسیار پسندیدم.
ولی کاش یه دفعه همه شو بذاریناااا !
قلم جذابی دارین ، از خوانشش خسته نمیشم،
خعلی عالی بود جناب.
چقد خوبه ک شما ب هر واژه بندی ک انحام میدین کلی فکر میکنید و با دقت نظر واژه ها رو انتخاب میکنید و در نهایت ب فضا سازی و پیکر بندی فوق العادهدایی ختم میشه.
جالب تر اینکه درسته نو مینویسد! حداقل واس من مبتدی این جوری تداعی میشه اخه سبک‌نوشتتون و انتخاب واژه هاتون مختص خودتون هستش«سبک‌مارتینی» اما در عین حال بسیار ساده و روان هستش.
هوارتااااا لذت بردم.
همایون باشید


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:09

درود بر بانو سهرابي عزيز

ممنونم كه آمديد و زيبا نگاه كرديد . اميدوارم ، بازخورد اين واژه گرداني ، پايان خوشي داشته باشد ...

سبز باشيد اي بانو


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 10:07

نمایش مشخصات ک جعفری درود جناب مارتین

گفته بودم که قلم وداستانت را دوست دارم...
ازین رو این داستان را می پسندم.
ولی بهتر است در یک داستان بلند ، سعی شود هر قسمت، به فاصله کمی از قسمت پیشین منتشر شود! چرا که اینگونه نبض زیبایی کار در ذهن خواننده دچار شوک نمی شود!

و دیگر اینکه من کمی با دیالوگها مشکل دارم! به گمانم لحن محاوره ایی مردمان آن ور آب با ما چندان همخوانی ندارد.... در این داستان لحن و جملات محاور ه ایی مادر و پسر، بشدت آشنا می زد ! بوی گفتارهای کوچه های شهرمان تداعی شد...

مارتین، حال که افسار و مهار را به قلم سپردی، پندش بده، که مخاطب را در انتظار قسمت بعدی ، چندان در خماری نگه ندارد...

سپاس فراوان دوست عزیز
@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:16

درود بر ك جعفري عزيز

اول اين كه از آمدنت تشكر نمي كنم !! از آمدنت ، خوشحالم ! همين ! به همين سادگي !

شايد زير كامنت شما ، بهترين فرصت براي گفتن ناگفته هاست .

سعي كردم قسمت ها را كوتاه تر بنويسم اما گويا دوستان ، دوست دارند زودتر به سرانجام برسد ! لذا شايد روند را تغيير دهم ...

به دوستي هم گفتم ! به نوعي دوست نداشتم كار را در سايت بگذارم و اكنون مي گذارمش ... چرا كه واقعا نمي دانم نگاه ها ، به همان صلابت به سمت داستان پرتاب خواهند شد يا خير ! وگرنه كه من سعي مي كنم بد ننويسم !

به دوستي گفتم ! اگر به عقب بازگردم ، خود را به انتهاي خود ، مي رساندم !!

در باب لحن ديالوگ ها بايد عرض كنم كه به گمان من چندان دور از انتظار و باور نيست ! قصه ي داستان ، چندان دور نيست ...

ك بانو ! از بودنتان سپاسگزارم ...


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 13:19

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود
منتظر ادامه داستان هستیم تا ببینیم این قلم افسار گسیخته ما را به کجا خواهد برد!
سبز باشید@};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 00:30

با عرض سلام

ممنون که خوندی ! باش تا باشیم !

سبز بمان


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 04:40

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر علی. برف سنگینی بر زمین نشسته بود. {روی} نداره دیگه. در نسبت دادن به تک صفت ها بیشتر دقت کن.
گاهب بجای {به} از {بر } استفاده شده. بر زمین می اندازد. به زمین می اندازد .
علی جان! اگر چه بنده بخش نخست داستان را از از دست داده ام و یا اگر خوانده ام حافظه ام یاری نمی کند. اما این بخش نشان از داستانی پایه دار و در عین حال مایه دار. مایه پایه داستان مرا به این وامی داردکه اصل را به شما توصیه نمایم. در این داستان سعی کن از معلوم به مجهول را پیدا کنی. چرا که بنظرم حوادث های گذشته و یادآوری شان مقرر گردیده داستان را در حال هدایت نماید. پس با این اصل می گویمت که همه اینجا به چندین زاویه اشخاص نگاه می کردند. به زمین. به برف و غیره و غیره. ز کنار نگاه ها به سادگی نگذر که اگر شخص بی مهابا نگاه کند با ماهیت اندیشه و داستان بیگانه می شود و مخاطب سرگردان که چرا به این نگاه می کند و به یکی زل می زند و به آن دیگری چشم می دوزد. برای مطالعه ادامه داستان استدعا دارم کاسه صبرمان را لبریز ننما. موفق باشید


@احمد دولت آبادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 14:40

درود بر احمد دولت آبادی عزیز

نکات و تذکراتت به جا هستند ! و با کمال میل ، مي پذيرمشان .

خب اين داستان به نحوي معلوم و مجهول را با هم به پيش مي برد ...

از اين كه هستيد و مي خوانيد سپاسگزارم ! باشد كه بمانيد و بخوانيد و بنويسيد !

سبز باشيد


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 21:43

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
چرا حسن ختام؟
مگر قصد رفتن دارید؟
پس زمین منتظر باران و چکمه های نوی وعده داد شده چه می شوند؟ :(


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 08:47

سلام ف سكوت عزيز

از ديدارت بسيار خوشحالم و از لطفت نسبت به اين داستان !

پسرك ، گمان مي كند كه با اولين قطرات باران ، كسي مي آيد ! چه حس تلخي است انتظار و انتظار و انتظار ...

ف سكوت ... نه ! داستانك ، محيطي حقيقي نيست ! مي شود هميشه ماند !

خيلي دوست داشتم حرفي به شما بزنم !
اولين كتابي را كه داشتيد ، برايم عزيز است !

سبز بمان


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 08:55

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام.

داستانتون رو خیلی دوست داشتم.
و منتظر ادامه اش میمونم.

موفق باشید.


@سحر ذاکری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 15:05

درود بر بانو ذاكري

آمدنتان مايه ي دلگرمي است ! بدين جهت كه سعادت ديدن نامتان در سايت ، كم دست مي دهد !

مشرقي باشيد تا طلوع سپيده ...


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 23:59

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای غفاری گرامی
داستان شما رو خوندم و لذت بردم به خاطر صحنه ها و دیالوگهایی که خلق کرده بودید .و من تونستم با شخصیت شما همذات پنداری کنم .
اقای غفاری یه جایی توی داستان نوشتید
صدای پاهای زن بر روی برفها ...
دو کلمه جمع بسته شده که فکر میکنم "پای زن "نوشته میشد بهتر بود و کلمه "بر"اضافه است
ممنون و موفق باشید


@ زینب ارونی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 10:09

درود بر شما بانو ارونی

سپاسگزارم از اين كه لطف كرده و داستانك را خوانديد . تذكراتتان كاملا صحيح و به جا است ... سعي مي كنم در گوشه ي دفترم ، تصحيح اش كنم و به ياد بياورم بانو را ...

سبز بمانيد و آفتابي


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 10:12

پيام رنجبران عزيز !

پيام را ديدم ! اما به هر روي ، نمي دانم چرا پيامت با نشستن بر سرير داستان ، بيگانه است !
به جايش ، من يادي مي كنم از تو و از بودن هاي اندك اما هميشه آفتابي ات !

تا سحر بمان تا مشرق را نفس بكشيم ...


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 14:45

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر آقای غفاری عزیز
هردو قسمت را خواندم ، برای بنده خیلی جالب بود ، بخصوص شخصیت پردازی ها و دیالوگ ها .
در داستان اول ویکتور مرد بود و اینک کودک است ، به گمانم بازگشتی به گذشته ی ویکتور بوده است
بنده منتظر ادامه داستان خواهم بود
شاد و همیشه سبز باشید


@ح . شریفی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 18:07

درود بر شما ای دوست دیر آشنا

گاهی اوقات دیدن یک نوشته , دیدن یک عکس , بوییدن یک عطر و یا شنیدن یک آوا , انسان را تا دور دورها می برد ! وجود شما و تصویر انتخابی شما نیز , همچون رودخانه است و ما هم که تکه چوبی بر آبیم !
سپاسگزارم که کار را دنبال کرده اید ...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.