رقص نُت ها در آتش

با وحشت از خواب پرید . در آن هوای تب کرده , به سختی می شد نفس کشید .
با چشمانی باز , به دریچه ی کوچکی که در بالای دیوار روبرویی بود نگاهی انداخت . دریچه , کمی پایین تر از محل اتصال دیوار با سقف , قرار داشت.

غبار کم رمقی در لا به لای نور ورودی به اتاق , پیچ و تاب می خورد و چنین می نمود که گرد مرگباری را در آن جا , پاشیده باشند .

همان اندک روشنایی , برای پس زدن این شب سمج , کافی بود . دست کم می شد چیدمان نامرتب تخت خواب ها را دید و از غربت شبانه نهراسید .

بوی سیگار به مشام می رسید و سایه ای , افتان و خیزان به مرد نزدیک می شد . جسم باریک و کوتاهی در دستانش , خودنمایی می کرد .
با حرکت دستش , جسم از دیده , پنهان شد . به نظر می رسید که در زمینه ی سایه , محو شده باشد .
هم راه با صدای جرقه ای , نور خفیفی در حوالی چهره ی سایه , درخشید تا چین و چروک ِ صورتش , قدری نمایان شود .

دود سفید رنگی , به آهستگی از دریچه , به بیرون رفت .

صدای گرفته ای از آن پیکر سایه پوش , به گوش رسید , بی آن که جنبشی از سوی لبانش , دیده شود :

_ " باز هم خواب آشفته دیدی ویکتور ؟! "

مرد نفس عمیقی کشید و سرش را بین دستانش گرفت و گفت :

__" هه ! خواب آشفته ؟! نه که تو بیداری همش رویا می بینم ! ... تو چرا خوابت نمی بره مارتی ؟! نکنه تو هم می ترسی بخوابی و کابوس بیاد سراغت ؟! "

_ " هه ! کابوس ؟! نه که تو بیداری همش رویا می بینم ! "


صدای قه قهه ی مارتی بالا گرفت و در اتاق پیچید . ویکتور با اشاره ی دست , فریاد کوتاهی از عمق گلویش کشید و گفت :

__ " هیس ! همه خوابن ! اینطوری نخند مارتی ! ... "


چهره ی مارتی باز هم در زیر همان نور کم رنگ , روشن شد و به آرامی , در کنار ویکتور , روی تخت نشست .

دود سفید رنگی , به آهستگی از دریچه , به بیرون می رفت .

_ " حالا چه خوابی می دیدی رفیق ؟! "

ویکتور , به باریکه ی دود , در لابه لای میله های دریچه , خیره شد .
نور مهتاب , در پشت دریچه , چنان غریب و نا آشنا بود که پلک زدن را در چشم هایش , بی معنی کرده بود .

مارتی نیز , به تبعیت از او به رقص دود , در مهتاب ِ نیمه جان , خیره مانده بود و نگاهش را به آن دور دست ها , دوخته بود .

__ " یه خواب عجیب و ترسناک ! ... تو یه صحرای خشک و بی آب و علف , کنار رود پر آبی نشسته بودم ... صدای شیون و گریه , دشت رو پر کرده بود . عده ای , پشت سرم فریاد میزدن : آب ! آب ! ما تشنه ایم ...
یه بطری بزرگ پشت ماشینم داشتم . اون رو پر از آب کردم ... اما همین که خواستم سوار ماشین بشم و براشون آب ببرم , چند نفر سیاه پوش به سمتم حمله کردن و بطری رو به زور ازم گرفتن ... خیلی تقلا کردم که بطری رو پس بگیرم ولی نمی تونستم . دست آخر هم , دستامو قطع کردن ... "


ویکتور , دوباره سرش را بین دستانش گرفت . مارتی , با چشمان نیمه بسته , پکی به سیگار زد .
دود سفید رنگی , به آهستگی از دریچه , به بیرون می رفت .



______

پی نوشت : گمان نمی کنم , قلم برای کوبیدن بر کاغذ بی جان , سماجت به خرج دهد اما خب , چشمان ام آن قدر از این فرسایش خسته اند که قلم را در این راهپیمایی طولانی , به غل و زنجیر می کشند .
پس :

این داستان , ادامه دارد ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

29

ابوالحسن اکبری ,مختار محمدیان ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,همایون طراح ,زهرابادره ,پیام رنجبران(اکنون) ,انسیه زمانی ,پرنیان شمسی ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,ف. سکوت ,سحر ذاکری ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,سارینا معالی ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,شيدا سهرابى ,حسین احمدی ,فاطمه فرامرزی ,ح . شریفی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (26/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (26/6/1394),همایون طراح (26/6/1394),الف.اندیشه (26/6/1394),فرزانه رازي (26/6/1394),آزاده اسلامی (26/6/1394),مریم موسوی (26/6/1394),مختار محمدیان (26/6/1394),زهرابادره (26/6/1394),م.ماندگار (26/6/1394),آرش پرتو (27/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (27/6/1394),نعیمه میرزاعلی (27/6/1394), ناصرباران دوست (27/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (27/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (27/6/1394),پرنیان شمسی (27/6/1394),اذرمهرصداقت (27/6/1394),عبدالله عمیدی (27/6/1394),انسیه زمانی (27/6/1394),ف. سکوت (27/6/1394), زینب ارونی (27/6/1394),محمود لچی نانی (27/6/1394),شهره کبودوندپور (28/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/6/1394),شيدا سهرابى (28/6/1394),سحر ذاکری (28/6/1394),حسین روحانی (28/6/1394),علی حسینی (28/6/1394),پریناز.ک (28/6/1394),ابوالحسن اکبری (29/6/1394),مریم مقدسی (29/6/1394),همایون به آیین (29/6/1394),شهره کبودوندپور (29/6/1394),احمد دولت آبادی (29/6/1394),محمد حشمتی فر (29/6/1394),م.فرياد (30/6/1394),شیدا محجوب (30/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/6/1394),سبحان بامداد (31/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/6/1394),فاطمه فرامرزی (31/6/1394),عباس پیرمرادی (31/6/1394),م.ماندگار (1/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (1/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (1/7/1394),آرمیتا مولوی (1/7/1394),سارینا معالی (3/7/1394),رضا فرازمند (3/7/1394),م.آنزان (6/7/1394),پیام رنجبران(اکنون) (9/7/1394),ح . شریفی (10/7/1394),کیمیا مرادی (18/7/1394), ک جعفری (11/8/1394),فرزانه رازي (12/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (23/1/1395),مریم ظهیری مهر (11/2/1395),سارینامعالی (19/8/1395),کامران غفوری (9/9/1395),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 19:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
رقص نتها...زیبا بود ..آن هم در آتش
داستان پررمز و راز و بسیار هوشمندانه
یه جورایی یاد قمربنی هاشم (ع) افتادم ...
راستش عباس(ع) برای من یه شخصیت بسیار ستودنیه ..نه از جنبه ی مذهبی..از جنبه ی وفادادی و انسانیت
ویکتور و خوابش من را یاد ایشان انداخت
منتظر ادامه ی کابوس ....یا رویای زیبا می مانم




@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:19

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

از این که هستید , می آیید , می خوانید و می نویسید , مسرورم !

افسار قلم را رها کرده ام تا ببینم تا کجا می شتابد ! حضورتان , مانا باد ...

مشرقی باشید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 19:54

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام بر علی غفاری دوست(مارتین) عزیز@};-
داستان زیبایی بود ممنون.بیشتر از همه توصیفاتتون تو این داستان برجسته بود که باعث شد من خودم رو اونجا تصور کنم
منم مثل شهره جونم وقتی قسمت"قطع کردن دست" رو خوندم به یاد سقای دشت کربلا افتادم:(
عالی بود جناب
موفق باشید.
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانوی خوش نام سایت

از این که می بینمتان , در همین حوالی , خوشحالم . و از لطفتان به " رقص نت ها در آتش " ...
با آرزوی سبزترین ها برای شما


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 17:41

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 20:00

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر مارتین...
باید منتظر ادامه نشست.
اگر ادامه را نوشته باشی همین الان میتونم نظرم رو راجع بهش بگم وگرنه ترجیح میدم الان نگم!
فقط همینو بگم که زاویه و جنبه ی سینمایی داستان بالاست!

تا دوباره دیدن تو دست و رویم را نخواهم شست...

سبز باشی


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:24

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) تا دوباره گفتن از تو واژه هایم را نخواهم کشت ...

آره , سعی کردم صحنه ها رو خوب نشون بدم تو داستان ...

و البته , امیدوارم که فرجام نیکویی داشته باشه !

در این شب سیاه , طلوع سپیده ها را عشق است .

سبز باشی و آفتابی


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 21:52

نمایش مشخصات فرزانه رازي دونخته کنار زدن جمعیت
دونخته بالا رفتن
ینی من تا اونجا بیام بالا بعد کاری به تو نداشته باشم مهندس ؟؟؟ میمیرم خو ! :D
روووووووووووووووووهِ سیاه ، موووووووووووووووووووهِ بلند ، ناخون دلاز ، واخ واخ واخ ! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 21:03

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام و خسته نباشید
ماهم با قلم شما همراه می مانیم..............


@مریم موسوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو موسوی

از حسن توجهتان , سپاسگزارم .

با آرزوی بهترین ها برای شما


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 21:22

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام مارتین عزیز
فوق العاده ای ، منتظر ادامه داستان هستم .
رقص دود در مهتاب نیمه جان .
گل می کاری شما .

موفق باشید@};-


@مختار محمدیان توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:27

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر مختار بزرگ

از دیدارتان در این خلوتکده , خوشوقتم ! و از لطف بی کرانتان به این داستانک ...

سبز باشید و آفتابی


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 21:23

سلام بر مارتین...

اینو بگم که با پ ن خیلی حال کردم...ی پ نِ شیک، تر تمیز و مجلسی بود:D

حالا ادامه شو رو کنی ببینم چه جوریاست;)

اما یه چیزی...چند بار گفتم...دوباره میگم.... برای اینکه ساده نویسی با پیش پا افتاده نویسی حل نشه...اینجوری نوشتن...و توصیف کردن راهکار خوبی نیست.....


بگذریم.....

موفق باشید

راستی بهت میخوره شعر هم بگی؟!:)


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آرش پرتو ی بزرگ

اول که از این که می بینمت , خوشحالم . دوم از بابت لطفت به داستانک و البته پی نوشت , سپاسگزارم.

سوم این که , در این داستان , من از تعابیر عجیب و غریب استفاده نکردم و گمان نمی کنم چندان شاعرانه هم نوشته باشم !! ولی خب در چند کار اخیرم , دیدم که با این قلم , بهتر می تونم توصیف کنم صحنه ها رو ...

دوست دارم یه آهنگ بهت تقدیم کنم تا بازم مثل دیروز به احترام من به موزیسین ها , بخندی ! رضا یزدانی عزیزم , آهنگ مش رمضون !

dl.nex1music.ir/1393/12/18/Reza%20Yazdani%20-%20Mash%20Ramezoon%20%5B128%5D.mp3

سبز باشی و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:43

سلام دوباره بر مارتین...

لازم نیست حتما تعابیر عجیب غریب بیاد.....و بیشتر منظور من روی لحنه....

اما در مورد یزدانی.....خب یزدانی باز بودم...یه مدتی......ولی خب الان........ اما در کل ممنون بابت مش رمضون:)

اما در مورد شعر...کلی گفتم.... اخه می بینم.... بعضی وقتا چربش داره به نوشتارت;)

راستی صادق هدایت ..یه توصیفی داره...در مورد نئشگی...تو یکی از کتابا.....یادم نیست....تو این مایه ها که: بر بالهای شب پره ی خیال.....هر کار می کنم یادم نمیاد...کسی یادش هست؟:-/ ....آلزایمر از عواقب پیریه دیه:D


موفق باشید


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود دوباره

لحن کارهای من بیشتر به نوع داستان داره ! مثلا خب تو این داستان , یه نفر از خواب پریده (قبول دارم که داستان روایت اول شخص نداره ) ولی خب , راوی ما هم نشئه هست !! کلا سوریالیست هست راوی !!
فکر کنم اون جمله هم تو کتاب " زنده به گور " باشه ...


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 21:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي یا خدا رفتم ته صف !
دونخته زنبیل


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) دو نخته : منتظر اولین فرصت برای شروع دیالوگ معروف


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 21:46

نمایش مشخصات فرزانه رازي برین کنار... برین کنار...
( دونخته دی )عزیزمی شهره جون ، یه نمه جا بده !
( دونخته لبخند ) إ مژگون توهم که اینجایی ! لپتو بکشم ! بذار رد شم...
( دونخته قلب ) عاشقتم کاف بانو جاااااااان ، بذا برم بالا بعدا صحبت میکنیم !
( دونخته لبخند ) خانوم زمانی اجازه بدین...
( دونخته لبخند ) پرنیان جان اجازه بده عزیزم...
( دونخته دی ) ایسترم خاطیرویی دکتر جان... یول ور !
( دونخته طلبکار ) برو اونور ریش سفید ! مگه نمیبینی دارم میام بالا ؟! ها یادم نبود چشاتو در آوردم .
( دونخته لوس ) دایی جون مخلصیم ! رخصت...
( دونخته لبخند ) چطوری الفم ؟؟؟ یه کوچولو جا لطفا...
( دونخته دی ) عمه جان ! کیک و ساندیس من کو ؟؟؟ میام پایین میگیرم ازت...
( دونخته قلب و دونخته لبخند )
آنای عزیزم... ( دونخته لپ ) نقدا یه بوس لطفا...
دونخته نفس نفس


( دونخته دی ) درود بر مارتین بزرگ !
خوبی میدونم .
چیه انقد تعجب میکنی ؟؟؟ اره منم اینجام !
یه چیزی ! ( دونخته = : ) وختی مینویسی " دونخته : " یه کودوم رو بنویس... یا " دونخته " یا " : " (هوم ؟؟؟ مجبورم توضیح بدم که آشنا شه خو ! چیه نیگا میکنی ؟؟؟ خو اشنا نیس... مگه تو از اول آشنا بودی ؟؟؟ تو هم رفته رفته یاد گرفتی دیگه ! اینو ولش کن مارتین ! منو گوش کن ! )
یه سوالی ذهن منو درگیر کرده که نمیتونم واسش جواب گیر بیارم ولی خو ولش کن...
دو ساعته محمد اکبری هشترودی اومده جلو چشام که بیام به زنبیلم برسم و بگم که برو تا تهش عاخرش میام میگم که دوس داشتم !
تصویر سازی های داستان خیلی باحال زنده بود . خوشم اومد .
فقط یه چیزی ! چرا انقد علاقه داری با داستانات ترس های منو یادم بندازی ، منم که نخود تو دهنم خیس نمیخوره , شروع کنم به تعریف کردن که فامیلمون دعوام کنه بعدا ؟! :D
خلاصه ش کنم دمت گرم ...
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:11

سلام آقای دختره.......




=)) =)) =))


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي میگیرم قلمت میکنماااااااااااا...
خوبه این چش و چار نداره ! ملت این چی میگه این وسط ؟! این چرا دید کامنت منو ؟! مگه تو چش داری عاخه ؟


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) فرزانه رازی بزرگ

درست می بینم ؟!! تو ؟!! اینجا ؟!!!!!! مگه تو هم اینجایی ؟!!!! اصلا یه لحظه شاخ در آوردم !!:-/
به هر حال خوش آمدی !

___

از حضورت سپاسگزارم . از طنز زیبایی که در کلامت موج می زنه و از انرژی مثبتی که به سایت می دمی ...

از بابت تداعی شدن ترس و وحشت های کودکانه , پوزش می طلبم . به هر حال , تا ما چنین ننویسیم , ترس شما هم ریخته نخواهد شد .

اون سوال پنهان شما نیز بی پاسخ نخواهد ماند , اگر ترس از پرسش , پر بکشد !

___

مشرقی باشید و غرق در آفتاب


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 22:33

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي مارتين عزيز و گرامي
عالي بود و پر تعمق
لذت بردم
من هم مثل دوستان منتظر ادامه داستان هستم و نظر خود را در نهايت بيان خواهم كرد
براي قلم مسحور كننده تان آرزوي موفقيت دارم
@};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر سرکار بادره ی گرامی

نظر لطف شماست . همین که حضورتان را در داستان دیدم , برای من کافی است .

با آرزوی آفتابی ترین طلیعه ها


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 22:41

من عاشق نوشتن داستانهای دنباله دارم :(


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بانو مقدسی

من حقیقتا چندان به نوشتن دنباله دار ها خصوصا در این سایت مایل نیستم ولی خب , این داستانک , آن قدر برایم عزیز است که نگذارم در یک قسمت , به فنا برود !

سبز باشی و مشرقی


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 23:01

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 23:57

سلام.....

یک سلام و سه تا گل؟


:D


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:57

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر م ماندگار

راستش نه ! عکست منو دلگیر می کنه !! ولی خب از حضورت ممنونم .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 00:19

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام مارتین گرامی

از قلم و نگارشت لذت بردم.
توصیف حالتها و صحنه ها بی نقص و قابل تجسم بود.
منتظر ادامه ماجرا هستم تا بفهمم قضیه چی می تونه باشه.

شاد باشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 01:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر الف اندیشه

از این که دوباره دیدمت , این بار در داستان خودم , خوشحالم.

به امید سبزترین ها , برای شما و برای قلم خودم که چشمانتان را , خسته نکند ...

مشرقی , آفتابی , بی تردید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 10:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیز جناب غفاری دوست ! سلام
دنباله دارها از عجایب اند با مسیرهایی بر بی نهایت و ما در نقطه ی تلاقی آن . خوبی اش این است که در هر طواف دوبار از روی احساسمان عبور می کنند و دوبار لذت می بخشند یکی لذت خوانش و دیگری لذت انتظار !!
در توصیف و فضا سازی قلمتان استاد است و عجیب شاعرانه . آنقدر که هوس سیگار به سرمان بزند .
دنباله دارهارا برای وصف باید به انتظار نشست . عمری اگر باشد 76سال بعد .

زیبا بود . و منتظر دنباله ی آن و به قولی دمباله ی آن هستم.

مش‌ رمضون‌ ! دیدی‌ تو شهر رو گُرده‌ی‌ ما زین‌ زدن‌ ؟
دیدی‌ که‌ پهلوونا رُ با یه‌ کلَک‌ زمین‌ زدن‌ ؟
غول‌ِ سیاه‌ِ وسوسه‌ غیرت‌ِ ما رُ خورده‌ بود
کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود

اینم از استراق سمع : :D
سبز باشید و همیشه شکفته @};- @};- @};- @};- @};


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 10:22

سلام....

فقط به خاطر شما....

نسل انسان در قرن بی باور/پشت هیچستان میشود پرپر

نفرت و نفرین بر چنین عالم/بر چنین قرن زشت بی باور

نه کلامی ز همزبانی ها/نه نشانی ز مهربانیها

کس ندارد به مهر کس پیوند/شهر دلها به سوگ یک لبخند

واژگون گردی ای قرن بی باور/قرن جنگ و جهل ای قرن شور و شر

در بلوغ فصل سخت آهن و دود/حرص دنیا حسرت سود

آدمی را کرده نابود/بنگر ای معبود

در غریبستان این قرن شبالود/طاقت دلها بفرسود

جلوه کن خورشید موعود/خورشید موعود


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 10:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شما دوست عزیز جناب پرتو
ممنونم از لطفتون. لذت بردم از خوانش شعر
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 11:52

سلام

البته قابل ذکره..نمی دونم شعرش مال کیه:D

یه زمانی منوچهر طاهر زاده خونده...اسم آهنگ هم قرن بی باوره.... منکه قبلنا خوشم میومدا....شما رو نمی دونم;)


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 16:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر آرش

شعرش از اسد چراغی شاعر کرمانشاهی هست . کلا خود مرحوم منوچهر طاهر زاده , هنرمندی واقعی و خوش صدا بود و نبودنش برای موسیقی عریان داخلی ایران , همچون تاراجی , غمناک بود !
این اهنگشو فوق العاده دوس دارم : معجزه ی شرقی

"با تموم خستگی هام
با همه دل بستگی هام
لب خاموشم تو رو چون شعری واسه فریاد کم میاره
تو کویر تشنه ی روح من بگو باز بارون بباره ... "


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:24

سلام مارتین

اتفاقا معجزه ی شرقی...کار بی نظیرشه.......

یه چی حالا درگوشی بگم.....آخرین باری که گوش کردم...شاید نزدیک به 2 سال پیش بود....ولی یه چی میگم نخند..بهم....نخندیا:D ...الکی مثلا چیز خنده داری می خوام بگم.....اهان....یادمه..آخرین..یه روز کامل من این آهنگ رو گوش دادم...هی تکرار..تکرار لحظه به لحظه...و خب منم از تکرارش خسته نمی شدم...... اما در کل انقدر دیوانه وار موسیقی گوش کردم....که چندین ماه پیش به این نتیجه رسیدم گوش ندم بهتره...

موفق باشید


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 21:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلامی دوباره
آهنگ دانلود نشد ! پس از خوانش شعر کرارا لذت بردم

دمتون گرم
هر دورا عرض می کنم!


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) استاد باران دوست ! از آن جایی که امروز کاملا داستانم آهنگین بود و نت ها را از سوختن , می رهانیم , این آهنگ " معجزه ی شرقی " تقدیم به شما :

://ch3.ir/music/collections/1267/006.mp3


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 23:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و تشکر فراوان بخاطر لینک
الان دارم گوش می کنم .
دمتون گرم و دلتون پر نشاط


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 16:23

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) جناب باران دوست دوست داشتنی و بزرگ !

هفتاد و شش سال بعد ؟! یعنی زمانی که صد ساله شده ام! بله ! کی بشه با شما بشینیم لب زاینده رود ؟!

از حضور سبزتان , سرمستم ! و از لطف بی دریغتان به داستانک ...
استراق سمع شما را عشق است !

کباب‌ِ چرب‌ِ پایتخت‌ گوشت‌ِ الاغ‌ِ مُرده‌ بود !


مشرقی بمانید استاد



نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 11:15

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر سنت مارتین

من همیشه فکر میکنم تو برای فرزندت یه اسم خاص و زیبا باید انتخاب کنی همونطور که واسه داستانات اسم های درخوری انتخاب می کنی !!
حقیقت امر اینه که خود من این نحو نگارش رو خیلی دوست دارم و خب نسبت به کارهای اولت تو سایت خیلی تغییر استایل دادی !! البته تا حدی هم بهت حق میدم ... چون فضای کارهات خیلی ترسناک و وهم آلود میشه گاهی!!
خواب ویکتور واسه من هم خیلی جالبه / ...

موفق باشی


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 16:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر منصور نازنین

از این که , کاملا به موقع می بینمت سرمستم .
نام , فرزند و داستان ندارد ! باید زیبا انتخاب شود ! یادم هست شهیار قنبری در مصاحبه ای می گفت :

" اشعار من , فرزندان من هستند ..."

___

از لطفت به نوشته هایم بسیار متشکرم . من بسته به فضای داستان , واژه ها را زنجیر می کنم . برای چنین فضایی , این قالب , شاید بهترین باشد .

مشرقی باشی منصور بزرگ

(راستی یه آهنگ هم به تو تقدیم می کنم منصور دیبا : بوسه با لب های خونین , یه شاهکار قدیمی از ساخته های پرویز مقصدی با صدای آرتوش که پیش از انقلاب واسه فیلمی با همین نام خواند. این ورژن جدیدترش با تنظیم استاد آندرانیک :

s://www.youtube.com/watch?v=B75DOS0hXUQ


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط منصور دیبا Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 20:04

نمایش مشخصات منصور دیبا سلامی دوباره
یادمه آهنگ سنگ قبر آرزوی آرتوش رو , روی دیسک گرامافون داشتند مرحوم پدر بزرگوارم . بهر حال ما رو بردی به گذشته ها/ بله گاهی یه اهنگ قدیمی شما رو تحت تاثیر قرار میده نازنین مارتین...


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو

روحشون شاد ...

هر چه خاک اوست , عمر شما باشد


نام: پرنیان شمسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 11:52

نمایش مشخصات پرنیان شمسی


@پرنیان شمسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 16:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام

سپاسگزارم ...

@};-


نام: انسیه زمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 16:46

نمایش مشخصات انسیه زمانی سلام آقای غفاری دوست
فضای داستان و خیلی دوست داشتم و امیدوارم هرچه سریعتر قسمت بعدی این داستان رو از شما استاد عزیز بخونیم@};-
موفق باشید@};- @};-


@انسیه زمانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:53

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو زمانی گرامی

از این که هستید , می آیید , می خوانید و می نویسید , صمیمانه متشکرم .

از واژه ی استاد می گریزیم تا خاطر اساتید سایت , مکدر نشود . ما کودکانه قلم می زنیم ولی خب تلاش می کنیم با این قلم زدن , چشمی خسته نشود و خاطره ای سبز از ما بر جا بماند .

سبز باشید


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 17:13

نمایش مشخصات ک جعفری درود مارتین عزیز
خواندمت و لذت بردم.
به خصوص از خواب ویکتور.
و فکر میکنم که ادامه داستان حول وحوش تعبیر خواب اوباشد.
من هم شکیبایی میکنم و تعیبرم از خواب ردر پایان داستان خواهم گفت. البته به شرط انکه داستان را ادامه دهی....

سپاس دوست عزیز


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) کاف بانوی عزیز ,

امیدوارم حالت خوب باشد . از این که کلبه ی محقر مرا برای برپایی رنگین کمان خانگی , بر گزیدید , بر خود می بالم .

آره ! یه جورایی حس می کنم بودن بعضی از دوستان , شب من رو چون سحر , روشن می کنه ... پس تا آن جا که می توانید مشرقی بمانید و آفتاب را نفس بکشید !


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 17:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب مارتین
جای شما و دوستان دیگر خالی
الان به همون شدت عکس پروفایلتون اینجا داره بارون میاد
تهران تا حالا همچین بارونی رو به خود ندیده
@};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 21:10

نمایش مشخصات م.ماندگار شهره بانو سلام
مژگان امروز موش آب کشیده شد
بعد اومد خونه
الان داره سرما میخوره :D
منم که عاشق بارون و سرتق الان لرز افتاده تو تنم
بارون نبود که سیل بود :D
@};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 21:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیزم
منم دیوونه ی بارونم;)
دخترم ...مزاحم درجه یک مامانش ....خونه نبود...منم پنجره رو باز کردم و تا تونستم شر و ور سرودم;)
آی لاو یو :x


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 22:58

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شهره بانو

جای من همواره زیر باران سبز است ! فصل باران و برف فرا رسید ! همان فصلی که عاشقش هستم و همیشه پشت پنجره , به تماشای عشق بازی برف و جاده ها , می نشینم...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 06:56

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};-
من هم جایم همانجاست
دقیقا پشت پنجره ها به هنگامه ی باران و برف;)


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};- @};- @};-

ببار ای برف ! برف دی ماه !


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 13:33

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام

بسیار بسیار عالیییییییییییییییییییییییی

عاشق این سبک نوشتن هستم.

موفق باشید.


@سحر ذاکری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:19

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو ذاکری

پیش تر سعادت رویت نامتان را داشتم و از این که امروز , در همین اطراف می بینمتان , دلشادم . از لطفتان , بسیار سپاسگزارم .

با آرزوی بهترین ها برای شما ...


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:35

نمایش مشخصات حسین روحانی چشممون به جمال ویکتور آشنا شد
سلام
آقا ویکتورت عالی بود.
دو تا سوال اول اینکه چرا ویکتور؟ چون خارجی هست.
دوم اینکه چرا وقتی خوندم داستانت رو یاد آشفتگی های نقاشی های جکسون پولاک افتادم.
خیالی که ویکتور متصور شد خیلی وهم انگیز بود.به شخصه عاشق چنین وهمی هستم.
البته چیز دیگه.داستانت را خیلی زود تموم کردی و به ادامه موکول کردی
چون تا آمدیم بفهمیم که جریان خواب چی بوده. شد ادامه
در مورد لحن نوشتارت بگم خیلب خوب بود.دیالوگ ها سنجیده و رو فرم بود.مکالمات هر چی واقعیتر باشه عالیتر هست و تو به من این عالی بودن رو القا کردی
دم شما گرم خیلی خوشم اومد.میدونی که گفتن خیلی خوشم اوند یکی از معیار های عامه پسندانست و ما هم که عامه هستیم.
سبز و پیروز باشی
انسان فهمیده و با کمالاتی هستی
درنتیجه داستانات هم خوب از کار در میاد.


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 21:27

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر حسین روحانی با عکس کاریزماتیکش ...

از این که آمدی , سپاسگزارم . بودن بعضی از دوستان , وزن بیشتری به این مجمع می دهد . یکیش حسین روحانی !

باید بگم که شما عامه نیستید . اتفاقا , از این بابت میگم که برای چشم و فکر مخاطبت حرمت قائلی . و البته که انسان سخاوتمندی هستی که فکرت رو سر سفره میاری واسه ما !

در باب ویکتور باید عرض کنم که , آره خارجی هست ! دلیلش رو به خوبی نمی دونم ! گاهی برای نوشتن بعضی از کارها , باید از فضای ایرانی خارج بشیم ! مثلا در داستان " همیشه یک نفر از اینجا می رود " , از یک فضای خارجی سود بردم چرا که می خواستم از کراوات بنویسم !! از سیگار بی پروا !! از ملتی که گالری نقاشی را به تماشا می نشینند !! از کمپانی بزرگی که قرار نیست ورشکست شود (قابل توجه خودرو سازان ملی معدوم !! )

و فضای وهم آلود هم بر می گردد به برخاستن بی هوا از یک کابوس ! به یک کابوس سمج !

از این که هستی در این حوالی , لبخند می زنم ! پس مشرقی بمان و آفتاب را نفس بکش ...


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 22:16

نمایش مشخصات پریناز.ک سلام
:-/ باید ادامشو بنویسید که بشه نظر داد


@پریناز.ک توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 12:53

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر پریناز

نمیدونم ! آره شاید در ادامه , هوا روشن بشه !

ممنون از حضورت , سبز باشی


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 23:30

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرجناب غفاری عزیز.تا اینجاش که خیلی عالی بود.منتظربعدش هستیم .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 12:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب اکبری عزیز

از این که لطف کرده و داستانم را خواندید بسیار متشکرم . با آرزوی بهترین ها برای شما

آفتابی باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 23:13

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای غفاری گرامی
تک گویی درونی شخصیت های داستانی شما تامل بر انگیزه اما ابهام نداره گیج کننده است .و این به سلیقه نویسنده بستگی داره .که من از درک اون عاجزم .شاید به خاطر این باشه که ساده و روون بودن داستان رو بیشتر میپسندم
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 23:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو ارونی گرامی

از این که هستید , می ایید , می خوانید و می نویسید , مسرورم.

نمی دانم ! شاید راوی داستان های من بیش از آن که روایت کنند , محو صحنه ها می شوند و وصف می کنند . همانی که شما , تک گویی می خوانیدش .

از این که خواندید و نظر سبزتان را نوشتید , سپاسگزارم.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 22:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
برای بار چندم خواندم. @};- با نام و بی نام...;)


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 11:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

از اين كه چند بار خواندي اش ، بسيار متشكرم ! بله ، شما مي اييد ، حتي با چراغي خاموش ! و همين هم براي ما زيباست !

آفتابي تر از هميشه ، بتابيد !


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 13:03

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

ااااا بچه شیرازی که . عامو خیلی خیلی خوشحالوم که میبینومت اینجو.

خوب بود. ببینیوم در ادامه چه خبر میشه په...

شاد شاد شاد و سلامت باشی عامو


@سبحان بامداد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 15:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام سبحان

چيطوري بچه ي شهر ؟! دمت الو كه اومدي و خوندي !! من دو سه روز پيش ديدمت گفتم عامو اي رفيقمونون هم كه بچه ي شهره ! ها ! خوشوقتم !
ـــ
سبز باشي و آفتابي


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 20:52

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوووووم بچه شیرازی...چیز..پسرخاله چطوری؟

حالا دیگه بیهوا حرف میزنی و جوابم نمیخوااای؟x-(

اولین قسمت ویکتور و...قبلا وعدهش رو داده بودی بهمون..یادم میاد..میدونی من نرفتم تو افق محو شم...مرخصی م...وقتی برگشتم با جون و دل داستان های رفیقام رو میخونم!
حتی اگه تا اون موقع صد قسمت نوشته باشی!!!
ینی معرفتو عشق کردی؟ماشا...
چش نخوره:D
خب...تو اینی؟
اون مو بلنده کیه؟
و اونی که کاملا نیمرخه؟
و اون خوشتیپی که با کت وکرواته؟و یه پوزخند داره،و موهاش روغن زده و شبیه فرانسوی هاست؟
همه اونها یه نفر بودن؟
دگر گیسی آدمیان رو عشقه

و اینکه قلمت رو دوست داره،و بهش ایمان دارم تو ،تو کلمات حبس نمیمونی و منم حالا حالاها شاگردی دوستان رو میکنم!


حالا که من نیستم نکنه کنترل فاز و نول از دستتون در بره؟
دوستان با همگی هستمااا...
فاز همگی نول
اینم که @};-


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 22:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام سارینای عزیز

خوبی بابا برقی ؟!! فاز و نول که بی شک , سر جاشه !

از دیدار مجددت , خوشحالم ! و از لطفت و از نظر محبت آمیزت ...

منتظر آمدنت هستم ...


نام: م.آنزان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:56

نمایش مشخصات م.آنزان وقتی به قول خودت افسار قلم رو رها کنی میشه این....فک کنم وقتی بلد نیستیم بنویسیم بریم یاد بگیریم یا بیشتر بخونیم فکر نکنیم هر چی اومد تو ذهنمون یه داستانه.به امید داستانهای بهتر از شما


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 مهر 1394 - 02:01

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) آمدم که بگویم سلام! مارتین عزیز.

پاینده بماند این قلم. درود بر تو.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.