پرانتزی در انتهای زمان

می دانستم خواب می بینم اما نمی توانستم بیدار شوم !
شاید یک انفجار , یک سقوط , یک ضربه ی کوچک حتی در اندازه ی یک تلنگر می توانست مرا از کابوس جدا کند .
هواپیما به آرامی پیش می رفت و او به نرمی , سرش را بر روی شانه هایم تکیه داده بود . او نمی دانست ! آرام بود و نمی دانست که هواپیما خواهد افتاد !
اما من به خوبی می دانستم ! آن را بارها در خواب دیده بودم . همان لحظه ای که پروازمان در لا به لای ابرها به پایان می رسید ...
ای کاش می توانستم از خواب بیدارش کنم تا آخرین حرف هایم را با او بزنم و یا می شد جلوی یک کابوس قریب الوقوع را گرفت اما می دانستم خواب می بینم و نمی توانستم بیدار شوم !
مردمک چشمانش در زیر پلک های سنگینش به حرکت افتاده بود و حالت چهره اش لحظه ای شاد می شد و لحظه ای اخم می کرد و در اندوه فرو می رفت .
هیچ کس در کابین نبود .
می خواستم این آخرین لحظه ها تنها او را تماشا کنم . لباس سرخ رنگی به تن داشت و سینه ریز کهربایی اش را روی لباسش انداخته بود .

دستم را به آرامی بر روی صورتش کشیدم و تکانی به او دادم اما بیدار نشد .
برای لحظه ای حس کردم می توانم از این خواب بگریزم . دوباره تکان محکم تری به او دادم .
لبخند به چهره اش نشست اما بیدار نشد . در گوشش اسمش را صدا زدم و باز لبخند زد . این را می دانستم که نجواها در خواب فرو می روند , شاید او هم با شنیدن صدای من در خواب , به حس خوبی می رسید .
بلند تر صدایش کردم و باز حرکتی نکرد .

عرق سردی بر پیشانی ام نشست . برای لحظه ای حس کردم آن صحنه را بارها و بارها دیده بودم . کابین شروع به لرزه کرد و من با دلهره به او نگاه کردم که همچنان بی تفاوت , لبخند می زد .
لرزش کابین بیش تر و بیش تر می شد . با صدای بلند صدایش کردم و محکم او را تکان دادم ناگهان. درست مثل تکه گوشتی بی جان بر روی دسته ی صندلی اش افتاد .
تا انتهای وجودم نامش را فریاد زدم و از خواب پریدم ...

عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود ...
اتاق غرق در سکوت بود و نور آبی کم سویی از چراغ خواب به تخت خوابم می تابید .
سینه ریز کهربایی اش را از داخل کشوی چوبی کنار تختم بیرون کشیدم . دست ها و شانه هایم می لرزیدند ...
سینه ریز را به آهستگی به گردن انداختم , چراغ خواب را خاموش کردم و به خواب رفتم ...





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

پیام رنجبران(اکنون) ,تینا قدسی ,الف . محمدی ,ف. سکوت , ک جعفری ,م.ماندگار ,همایون طراح ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,سبحان بامداد ,آرمیتا مولوی ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (8/6/1396),همایون طراح (8/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (8/6/1396),تینا قدسی (8/6/1396),الف . محمدی (8/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/6/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (8/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (9/6/1396),سید رسول بهشتی (9/6/1396),م.ماندگار (9/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (10/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (12/6/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),سارینامعالی (12/6/1396),ف. سکوت (18/6/1396), زینب ارونی (18/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (20/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396), ک جعفری (11/7/1396),آرمیتا مولوی (17/7/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (17/7/1396),سبحان بامداد (23/7/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 12:04

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب غفاری .درود بر شما داستانتون بسیار زیبا و دلنشین بود.موفق و شاداب باشید


@کوثر علیزاده توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 13:07

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

سپاس از لطف شما ...

@};- @};- @};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1396 - 10:45

نمایش مشخصات کوثر علیزاده @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 12:34

نمایش مشخصات همایون طراح سلام مارتین خان! دوست نایاب ما...
سپاسگزارم که داستانت رو منتشر کردی! نیاز بود که یک داستان خوب در داستانک بخوانم و امروز خواندم ! داستانی به سبک خودت. لذت بردم...
موفق و سبز بمان


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 13:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) Hey man !
Long times no see ...
I hope you'd be safe and sound in every point of the world !

By the way , You may think its funny here ! But I watched Pulp-Fiction ! I didn't like it ...
Some times I think we , the people follow the others who are just appreciating !

Its Dastanak ! But we can discuss about arts here ...No ?


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 01:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :) :)
گویا دوباره مرغ سعادت بر پهنه ی آسمان داستانک پر و بال گشوده .. خوشا به حالت داستانک که دوباره پذیرای داستانکی شده ای که نویسنده اش دیر زمانیست در آن سوی آب های آبی مارکوپلو شده است :D :D

خداییش من استعداد نوشتن چرت و پرتم دارم .. حتی میتونم پیِس تئاتر بنویسم ادامه شو داشته باشید :D :D
ای کسانی که خفته اید بازآیید و ببینید که داستانکی جدید در شرف خواندن، چند صباحیست که انتظار میکشد .. چه انتظاری!؟ آری چه انتظاری که شما بیشتر منتظر بودید برای آمدنش ...
لحظه ها ی مدیدیست که ثانیه ها ی پر التهاب به دنیال دقیقه های بی صدا در سایت غمزده داستانک سپری می شوند...
کات .. نویسنده از بس چرت و پرت بافت خفه شد

سلام و عرض ارادت
جناب غفاری دوست بزرگ :)

جمله اولی رو که خوندم کلمه خفتوک اومد توی ذهنم .. کلی خندیدم .. درست میگم دیگه ..به لهجه شیرازی به این فلج خواب میگن خُفتوک :D
خلاصه خواستم به خاطر این حرکت ناشایست عذر خواهی کنم :D :D ولی بعدش بقیه داستان رو مثل بچه آدم خوندم :)
از شوخی گذشته
درود بر شما و قلم منحصر به فردتون از خوندن داستان و التهابی که توش موج میزد و روانی و زیبایی روایت داستان لذت بردم
سکون ..ارامش، حرکت، التهاب و دوباره سکون

برقرار باشید و بمانید @};- @};- @};- :)

دم قلمتون همچنان گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 00:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

دویست و چهارده روز از آخرین نوشته ام می گذشت ! جای شکرش باقیست که امثال شما را هنوز زیارت می کنم...

درست به مثابه این است که پا به قریه ای می گذاری که روزگاری نیک در آن زیسته ای اما هم اینک جز مخروبه ای بیش , از آن باقی نمانده است !
و شما همان باقی ماندگان قحطی عظیمی هستید که بر جان قریه افتاده است !
و من گیج و منگ از این همه سکوت ! به یاد روزگارانی که در کنار هم بودیم ...

باری ! از این که لطف کردید و کارم را خواندید سخت سپاسگزارم ...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 13:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست من سلام
خوشحالم که داستانک زیبایی از شما خواندم .
لطفا مواظب آن سینه ریز کهربایی باشید . خوب است که آدم لا اقل یک یادگاری واقعی داشته باشد حتی اگر هیچوقت خلبان نبوده باشد و یا پرواز نکرده باشد .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 00:10

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود خدا بر استاد بزرگ داستانک !

استاد چه خبری به همراه دارید ؟! بعد از آن طوفان تفرقه افکن ؟!

جدای از شوخی , از آمدنتان بسیار خشنود شدم . امیدوارم همواره شاد باشید ...


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 09:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور حالتون رو درک می کنم !حال شما مثل حال یه مسافره که بعد سالها برگشته و می بینه شهر رو بمباران کردن و همه رفتن جز یه سری آدمهای وابسته که جایی برای رفتن نداشتن فقط منتظرن! منتظر یه آشنای قدیمی که با دیدارش دلخوش شن حتی اگر این خوشی دیری نپاید
درود بی پایان آقای غفاری دوست
داستان مخصوص به خودتان را خواندم داستانهایی از جنس سفر و همسفر
به شعری اکتفا می کنم
با اینکه شعر هم در من خشکیده

تناسخ
از میان همه روزها اگر
روزی طوفانی بمیری
بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی بارانی بمیری
بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی آفتابی بمیری
بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی برفی بمیری
بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی مه‌آلود بمیری
بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

اما من چه؟
من که این گونه زنده‌ام
من که این‌گونه زیسته‌ام
و برای شما
شعرهای بسیاری سرودها م
بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم
شیرکو بیکس@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 10:18

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

بسیار خوشحالم که هستید ...

از آغاز همین بوده است ! آغاز هر سلام به پایان بدرود می رسد ! اما یادها می مانند ...

شیرکو بیکس را دوست دارم ! این را می دانید ...

پس بسیار سپاسگزارم که شعری از او تقدیمم کردید ...

سبز باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 10:33

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر مارتین عزیز،
چه خوب که دوباره دیدم تان. دلتنگ تان بودیم. یاد قدیم ها به خیر...
داستان تان را دو بار خواندم به امید یافتن چیزهایی که همیشه پنهان می کنید... نیافتمش. تنها حس از دست دادن و گم شدن را آشنا یافتم...
باز هم بنویسید.


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1396 - 22:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر ف سکوت بزرگ...

من همواره دلتنگ دوستان خوبی چون شما می شوم اما باز هم مرام داستانک را عشق است که گاه به گاهی , ما را به هم نزدیک تر می کند ...

همین که آمدید و خواندید داستانم را آن هم دو بار ! برایم بسیار عزیز و زیباست ...
به امید بهترین ها برای شما


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 12:23

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
حالا این پرانتز در انتهای زمان باز بود یا بسته؟


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 09:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) هميشه پرانتز يه جا باز ميشه و قاعدتا يه جا بسته ميشه !
چه درد عميقي است پرانتزي كه زير دست آن نويسنده ي فراموش كار ، هرگز بسته نشه!
حالا اون نويسنده مي خواد هر كسي و در هر جايگاهي باشه ....

به باور من ، اين پرانتز يك جا باز شد و در يك نقطه ي كور بسته شد !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 18:51

نمایش مشخصات ف. سکوت بستگی دارد که درون پرانتز چه باشد؟ شاید عبارتی کوتاه یا توضیحی شفاف که زود بسته می شود.
شاید حرفی ناتمام و طولانی که بسته شدنش تا انتهای زمان به درازا بکشد و یک عمر کفاف آن را ندهد...


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1396 - 14:44

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر مارتین !

عنوان داستانت را خیلی دوست داشتم ! بکر و مارتین گونه !

و البته بنظرم این داستان را با کوتاه نگاری ، حیفش کرده ای.
این فضا و مضمون جای مانور و پردازش بیشتری دارد. که قطعا زیباتر خواهد شد.

خوشحالم که خواندمت !

@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 12 مهر 1396 - 18:01

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};- @};-

...


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 13:17

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام جناب مارتین
قلمتان را دوست دارم عالی بود
و اگر جسارت نباشه دو نکته عرض کنم...اولا خواب
موضوع بسیار کلیشه ی در داستان ها
دوم ..
دوباره از عبارت عرق سرد بر پیشانیم نشست استفاده کردید که زیبایی اثر را کم کرده

اما اسم داستان عالی انتخاب شده بود
موفق باشید


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 22:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};-

سپاس فراوان من باب خواندن داستان...

سبز باشید بانوی گرامی


نام: Larna   ارسال در سه شنبه 25 مهر 1396 - 04:18



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.