زمزمه های یک شب ِ در تعلیق

او , خانه را ترک کرده است .

طوفان , در ِ چوبی ایوان را محکم به هم می کوبد .

منظره ی تیره ی جنگل در آن سوی در , پنهان می شود و صدای زوزه ی باد در لا به لای ریزش سیل آسای باران از دو پنجره ی باز خانه , به گوش می رسد .

شیهه ی دیوانه وار اسبی از بیرون به گوش می رسد . با بی میلی , ته سیگارم را در جاسیگاری له می کنم . باد , قطرات باران را از آن سوی دریچه ها , به صورتم می کوبد .

بوی باران می آید . بوی دود سیگار می آید . طوفان اما کوتاه نمی آید و از میان انبوه درخت ها تنوره می کشد و من هنوز بی تحرک با چشمانی بسته بر روی مبل افتاده ام ... خنکی قطرات باران را کم کم می توانم حس کنم ...

فضای تیره ی کلبه , در تعلیق فرو رفته است . حجم سیاه رنگی را در چارچوب اتاقک جا داده اند و فانوس نیمه جانی در کنج دیوار , سو سو می کند .

شیهه ی دیوانه وار اسبی از بیرون به گوش می رسد . سیگاری برای روشن کردن ندارم ... خسته تر از آنم که فندکی به دستم بگیرم !

آه ! پدرم همیشه می گفت نگو فندک ! بگو تفنگ ! پدرم بود دیگر ! مرا از سیگار منع می کرد . می خواهم به یاد بیاورم شبی که مادرم , بعد از ابتلا به آندروفوبیا , پدر را ترک کرد ...

و من ماندم و تصویر مردی که آخرین سیگارش را در جاسیگاری له کرد و سایه ی تنومندش , رفته رفته در پشت شیشه ها کم رنگ شد . او هم رفت ! و هرگز برنگشت ...

بر روی ایوان هنگامه ای بر پاست . گویی که این باد و باران تمامی ندارد , امشب , واپسین شب بی انتهای دنیاست و این جا , کورترین صحنه ی دنیا و من , آخرین
بازیگر دنیا !

شیهه ی دیوانه وار اسبی از بیرون به گوش می رسد . صدای نعره اش مثل سایش ناشیانه ی آرشه بر تارهای ویولن است . دست هایم می لرزد . می دانم که از سرما نیست . وقتی به چیز ناخوشایندی فکر می کنم دست هایم می لرزد .

با هر تقلایی که شده , تن سنگینم را از مبل جدا می کنم . صدای تق تق استخوان هایم را می شنوم ! گام های کوتاه و بی نظمم را به سوی ایوان می کشم و در را باز می کنم ...

ضربه های مهلک باد و باران را بر پیکرم حس می کنم . با هر جان کندنی هم که شده , پشت میله های ایوان می ایستم و به جنگل تیره و تار نگاه می کنم ... مه غلیظی به آهستگی , در خط تلاقی ابرها و جنگل , می رقصد .

و من به او می اندیشم ! و به آخرین صدای بسته شدن در ِچوبی کلبه ! به رفتن ها فکر می کنم . به این که , آدم ها , هیچ گاه نمی مانند . من حتی به آندروفوبیا فکر می کنم ! من هنوز هم آندروفوبیا را تجاوز به یک زن می پندارم !
هیچ تعریف دیگری از آن در ذهن ندارم ... در کتابی خواندم همان " مرد هراسی" است . اما مادر چرا رفت ؟! تا پدر هم برود ... آن ها چیزی نمی گفتند . فقط در را آهسته پشت سرشان بستند , همین !

صدای کوبش ِ در , در ذهن آشفته ی من , می لغزد . او هم رفته است ! مثل مادر , مثل پدر , مثل همه ! و فقط من مانده ام ...

شیهه ی دیوانه وار اسبی , به گوش می رسد . در فضای روشن و تاریک بین چمن ها , او را می بینم .
سوزش بدی را بر پوست صورتم حس می کنم . چشمانم را تنگ می کنم و او را می بینم . در میان مه غلیظ , اسب سفید رنگ خودم را می شناسم . لکه ی سیاه رنگی بر روی تن سفید رنگش , می جنبد .

مه به نرمی کنار می رود و تصویر واضح تر می شود . چشمانم را تنگ تر می کنم و بی اعتنا به غرش باد و باران , اسب نر سیاهی را می بینم که بر روی مادیان زیبای من سوار شده است .

و شیهه ی دیوانه وار اسب , باز هم به گوش می رسد .

با نفرت , به تفنگ آویزان شده در گوشه ی ایوان نگاه می کنم .
این باد و باران تمامی ندارد , امشب , واپسین شب بی انتهای دنیاست و این جا , کورترین صحنه ی دنیا و من , آخرین بازیگر دنیا !



_________________________

پی نوشت :

آمدیم ستاره ی خشکیده ی درون قلبمان را از سینه بیرون بیاوریم , اندکی در آب چشمه بخیسانیم , بلکه بشود آن را برای دل دل کردن به دیگران بخشید !
سیمای گرم و آشنای چند تن از دوستان قدیمی , بهانه ای بود برای زدودن این یخ بستگی !
چندی برای سخن گفتن , راه را پیمودیم اما صاحب خانه , سخن را پیش از بوسیدن نخ و سوزن , قیچی کرد ! با این همه , مهم این است که اکنون کهنه جامه ای بر تن داریم و همین ما را بس !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

سبحان بامداد ,"صابرخوشبین صفت" ,م.فرياد ,فرحناز شورکی ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,مریم مقدسی ,شیدا محجوب ,همایون طراح ,شهره کبودوندپور ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (6/7/1395),فرزانه رازي (6/7/1395),مریم مقدسی (6/7/1395),آرمیتا مولوی (6/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/7/1395),همایون طراح (6/7/1395),آرمیتا مولوی (6/7/1395),مهدی دارویی (6/7/1395),ف. سکوت (6/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1395),شیدا محجوب (6/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/7/1395), ناصرباران دوست (7/7/1395),ف. سکوت (7/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (7/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (7/7/1395),زهرابادره (آنا) (7/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (7/7/1395),فرحناز شورکی (7/7/1395),سبحان بامداد (8/7/1395),تینا قدسی (8/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (8/7/1395),م.ماندگار (9/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (9/7/1395),همایون به آیین (10/7/1395),سارینامعالی (10/7/1395),بهروزعامری (10/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (13/7/1395),شيدا سهرابى (23/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (24/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (21/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (4/11/1395),حسین شعیبی (4/11/1395),همایون به آیین (19/11/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1396),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (11/5/1397),علی غفاری دوست (مارتین) (12/6/1397),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 12:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا بیام


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 12:22

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) به قول جک جونز :

I'll be dying slow , till the next hello !


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چرا شما شعر ک میگید اسمش رو میذارید داستان :D :D

ســـــــــلام
عرض ارادت به آقای غفاری دوست گرامی :) :)
همون آقای واژه های خاص

اگرچه ک کار چرندی هست ..و به دور از عقل .. ولی هیچی به اندازه چکوندن یه تیر توی مغز به ادم حال نمیده :D :D
من فکر میکنم شیهه اسب رو اعصاب شخصیت داستان بود .. واگرنه اصلا دلیلی به دست به تفنگ شدن رو نمیبینم .. حتی اگه مادر مریض بوده و رفت ..حتی اگه پدر اروم در رو پشت سر خودش بسته بود .. حتی اگه حال.. فندک نه ببخشید تفنگ دست گرفتن نباشه ..حتی اگه آخرین سیگار توی جا سیگاری کمر خم کرده باشه .. حتی اگه ..چی گفتید اول داستان اره .. حتی اگه (او)ک مجهول ماند خانه رو ترک کرده باشه .. شیهه اسب رو اعصاب بود .. ندیدید چند بار هم تکرار شد و با تکرارش صحنه ها و سکانس های ذهنی و احوالات شخصیت هم گفته میشد و عوض میشد
پی نوشت هم ک میگه صابون صاحب خونه به تن داستان خورده .. یه شست و شوی درست حسابی :D :D خیلی هم خوب .. اینقدر ک به فکر جماعت نویسنده هستن و ادبیات گهر بار این مرز بوم مهمه .. خود به خود میخوان یادمون بدهند ک بازنویسی با توجه به احوالات صاحب خونه برای نویسنده بهتره .. خواستم بگم باشد ک پند گیریم .. به نظرم اومد .نخواهیم هم پند میگیرم .. خود به خود :D :D

دیگه اینکه .. خدا خیر اون دوستان قدیمی بده ک دیدارشون باعث شد شما دست به قلم بشید و بنویسید و ما بخونیم و لذت ببریم .. بازم خدارو شکر ک الحمد لله وگرنه والا به خدا :D :D
داستانی روان و کوتاه .. باادبیات خاص و کلمات صیقل خورده و ریتمی روایت گر از لحظه ای خاص .. همراه با فلش بک های زیبا و شخصیت پردازی در خور توجه .... هی خوندم و لذت بردم :) @};-
دم قلمتون همیشه گرم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:07

سلام
دوست داشتم از شما داستانی بخوانم
میگم آقای غفاری دوست چرا شما شعر سپید را امتحان نمی کنید ? بنظر از عهده اش خوب بر خواهید آمد چون
معمولا داستان هایتان آرایه پردازی آهنگینی دارند و این نشان میده شما می توانید در شعر سپید موفق باشید
حالا از این بگذریم
داستان روان بود و این یک امتیاز برای داستان است
و خب در تعلیق را توانستیم حس کنیم آن هم در ذهن یک شخص که دلبستگی به " او " را که در اول داستان گفته شد مرور می کرد و مقایسه با مادر که رفت و به همراهش پدر
و شخصیتی که تنها ماند در تنهایی هایش
البته رفتن مادر و پدر یک رفتن واقعی نیست و رفتن خیالی در ذهن شخصیت است که می خواهد تنهایی در اعماق وجودش را نشان دهد
خوب بود داستان
و موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) پیش تر ها هم می گفتم به باور من مرزی نمی توان بین شعر و داستان قائل شد ! حتی اگر پا را بشود فراتر نهاد , می توان مجسمه سازی را همسنگ شاعری دانست !
دیالوگ ماندگار جمشید مشایخی را به یاد می آورم در نقش کمال الملک , با کارگردانی علی حاتمی عزیز که رو به پیرمرد قالیباف چنین گفت :

" هنرمند تویی ... "

و بغض کرد ! آن سکانس را دیوانه وار دوست دارم .

از نگاه زیبایتان به کار , سپاسگزارم . ما هم چشم به راه کار وزینی از شما می مانیم ...

آفتابی باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:22

موافقم
منم مرزی بین هنر ها نمی بینم اما قالب چرا
قالب ها رو مانند شهرهای کوچکی می بینم که کشور بزرگ هنر میسازه و در یک کشور همه جزء ها باهم می شوند یک کل
و خب اینکه گفتم شعر سپید هم امتحان کنید چون استعداد اینکار در شما می بینم و خب چه خوب است برای دیدن شهر سپید از شهر داستان به آنجا مسافرتی داشته باشید...


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی چرا شما شعر ک میگید اسمش رو میذارید داستان :D :D

ســـــــــلام
عرض ارادت به آقای غفاری دوست گرامی :) :)
همون آقای واژه های خاص

اگرچه ک کار چرندی هست ..و به دور از عقل .. ولی هیچی به اندازه چکوندن یه تیر توی مغز به ادم حال نمیده :D :D
من فکر میکنم شیهه اسب رو اعصاب شخصیت داستان بود .. واگرنه اصلا دلیلی به دست به تفنگ شدن رو نمیبینم .. حتی اگه مادر مریض بوده و رفت ..حتی اگه پدر اروم در رو پشت سر خودش بسته بود .. حتی اگه حال.. فندک نه ببخشید تفنگ دست گرفتن نباشه ..حتی اگه آخرین سیگار توی جا سیگاری کمر خم کرده باشه .. حتی اگه ..چی گفتید اول داستان اره .. حتی اگه (او)ک مجهول ماند خانه رو ترک کرده باشه .. شیهه اسب رو اعصاب بود .. ندیدید چند بار هم تکرار شد و با تکرارش صحنه ها و سکانس های ذهنی و احوالات شخصیت هم گفته میشد و عوض میشد
پی نوشت هم ک میگه صابون صاحب خونه به تن داستان خورده .. یه شست و شوی درست حسابی :D :D خیلی هم خوب .. اینقدر ک به فکر جماعت نویسنده هستن و ادبیات گهر بار این مرز بوم مهمه .. خود به خود میخوان یادمون بدهند ک بازنویسی با توجه به احوالات صاحب خونه برای نویسنده بهتره .. خواستم بگم باشد ک پند گیریم .. به نظرم اومد .نخواهیم هم پند میگیرم .. خود به خود :D :D

دیگه اینکه .. خدا خیر اون دوستان قدیمی بده ک دیدارشون باعث شد شما دست به قلم بشید و بنویسید و ما بخونیم و لذت ببریم .. بازم خدارو شکر ک الحمد لله وگرنه والا به خدا :D :D
داستانی روان و کوتاه .. باادبیات خاص و کلمات صیقل خورده و ریتمی روایت گر از لحظه ای خاص .. همراه با فلش بک های زیبا و شخصیت پردازی در خور توجه .... هی خوندم و لذت بردم :) @};-
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 17:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

و من هنوز در زیر خاکستر خاطراتم آن فرفره های بزرگ فلزی را به یاد می آورم که در وسط میدان سرسبز , می چرخیدند !!

پاشیدن مغز یک انسان بر درو دیوار ؟؟!:-/ :-/ میلی به آن ندارم ولی برای نوشتن بد نیست ! یا برای یک ترانه ی ناب که رضا یزدانی اون رو بخونه !
راستش , دیدگاه دوستان رو خوندم و خب , با اون چیزی که من در ذهن داشتم تقریبا هیچ کدوم هم پوشانی مطلق نداشت !!!
با این همه , من واژگان این داستان و چیدمان آن ها را به همین ترتیب می پسندم و به برداشت تمام دوستان احترام می گذارم ! و همین برداشت ها برای من زیبا هستن ...
برداشت شما هم جالب بود برام ... شیهه اسب شدیدا روی اعصاب شخص بود !

سبز باشید بانو


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 18:30

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلامی دوباره
جدی میگید ؟ یعنی اینقدر باور پذیر و جدی درمورد شیهه اسب نوشتم ؟:-/ :-/ خواستم الکی همه تقصیر ها رو بندازم گردن پرتغال فروش ... به نظر خودم فقط یکی دوتا استیکر (:D :D ) فراموش کردم بذارم ..همین .. کل نظراتم شوخی بود .. البته به غیر دوخط آخرش ک واقعا جدی گفتم
به هرحال
در مورد گفتن اینکه این داستان شعر گونه بود و آهنگین .. هنوزم نظرم همینه .. و اینو اصلا اصلا اصلا ایراد ندیدم .. باور کنید من اصلا از ایراد های داستان حرفی نزدم .. همه تعریف بود و تمجید
سبز باشید و سربلند.. مثل همون سرو های کنار فرفره ها


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 11:15

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود دوباره !

ما که حرفی نزدیم ! ممنونم از شما ;) ;) ;)


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:27

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :)
.
.
.
.
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 17:55

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:42

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای مارتین
قلمتون را دوست دارم و چقدر دلتنگ خوندن یک داستان خوب بودم

لذت بردم
عالی بود


مرد را
قاب می گیرم
با چشمان غروب زده
روی تخت های خیالی
وقتی...
تقسیم می کند
نخ نخ تنهایی اش را
بین سیگارهای افروخته

آرمیتا مولوی


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 17:58

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر آرمیتا

از این که آمدی , خواندی و نوشتی بسیار سپاسگزارم .
امید است که احوالت , بهتر از هر روز باشد ...

سبز باش


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 14:46

نمایش مشخصات همایون طراح " شیهه دیوانه وار اسبی به گوش می رسد . "

بعد از خواندن داستانت حس و حال نقد کردن از ذهن و وجودم پرکشید! نمی دانم این حس و حال مرا دوست داشته باشی یا نه! چرا که میدانم نقد شدن را دوست داری. مثل همه کسانی که جدی می نویسند. اما اجازه بده که داستان را دوباره بخوانم و تنها به شیهه دیوار وار اسبی که در میان مه گمشده است گوش دهم!

فقط همین را بگویم که سبک خودت را داری. مثل تمام داستان هایت یک جمله ی کلیدی را در داستانت تکرار میکنی و همین یک کلید برای باز کردن داستان کافی ست...

سبز باشی...


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 18:01

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همایون

شیهه ها و نعره ها را نباید نادیده گرفت درست همانند صدای فریادی که از دل کوهستان به گوش می رسد . جریان آب , گاهی کار دست آدم می دهد . می دانی که ؟!

ممنون که آمدی و خواندی ! بعد از آن تنها , برگرد به برگشتن !


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 17:20

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
می گویم این مرد داستان شما را ببریم صفحه بغلی پیش اون خانمی که سرگیجه داره، شاید وضع شان خوب شود!
یک مرد مبتلا به اسب هراسی!!!؟؟؟ و یک زن مبتلا به اداره هراسی،:D چه شود!:D

در مجموع:
آشنا بود صدا
مثل هوا با تن برگ...


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 18:04

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر ف سکوت

اسب هراسی ؟!! :-/ :-s :-s

من میگم آدم اگر موسولینی هم باشه از اسب می ترسه ! لابد عکس معروف موسولینی رو با اسب دیده اید ! و دست کاری معروفی که در عکس انجام دادند ! فتوشاپ در دهه 30 !!
با این همه , من گمان می کنم اسب هراسی , یک حس آنی بوده است !

از این که هستید , می آیید و می خوانید و می نویسید خوشحالم . ف سکوت گرامی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 18:16

نمایش مشخصات ف. سکوت آره اسب هراسی: Aquinophobia
بعد از 8 ساعت فک زدن، اومدیم کمی خستگی در کنیم و داستانی بخوانیم که در فضای ترسناک و پر شیهه داستان شما گم شدیم.
باید شب دوباره داستان را بخوانم. شاید بوی باران حالم را بهتر کند و آن را بفهمم.


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 18:21

نمایش مشخصات ف. سکوت به رفتن ها فکر می کنم. به این که آدمها هیچ گاه نمی مانند....


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 18:28

نمایش مشخصات ف. سکوت یعنی مادر پس از تجربه یک تجاوز، به آندروفوبیا دچار شد؟:-/
حالا اون تفنگ اسب سیاه را می کشد یا راوی را؟:-/

بروم و وقتی آقای باران دوست کامنت گذاشتند، برگردم... من که چیزی نفهمیدم. فعلا تخلیه اطلاعاتی هستم...:D


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 18:29

نمایش مشخصات ف. سکوت سرگیجه گرفتم.:-s


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 11:17

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر ف سکوت

اگر خط خطی های ما , مجب اغتشاش خاطر شد , عذرخواهی می کنم ! اگر نه که ذهن پویای شما پیش از این ها هم , بر ما ثابت شده بود ! این را بارها دیده بودم و دیده ام...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 12:19

نمایش مشخصات ف. سکوت درودی دیگر،
خط خطی های شما را دوست دارم.:x
این جمله داستان را هم خیلی دوست داشتم: "به رفتن ها فکر می کنم، به این که آدمها هیچ گاه نمی مانند ..."


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 23:45

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شما بمانید تا ما هم بمانیم و بخوانیم . کجای این دنیای تاریک , روشن تر از اینجا ؟!
شما به من لطف دارید ...@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 06:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر آقای غفاری دوست و مارتین کبیر دوست عزیز و فرهیخته ی همیشه در سفرم .
عرض ادب و ارادت . رسیدن بخیر از دیار لنین و استالین در کوله ی سفرتون تحفه چه آورده اید . غیر از این داستان زیبای ************ شده به دست صاحب خانه؟!
در اینکه داستانهای شما همیشه نثری برتر از شعر دارد یا به شعر پهلو می زند که شکی نبود . این یکی ترجیع بندی شده است برای خودش با تکرار شلاق باد و شیهه ی اسب و تکرار فوبیای همه ی آدمهای داستان.
از راوی که مادرش بخاطر فوبیا رفته و در پی اش پدر و بعد تر ازان رفتن عشقش و حتی اسبش . اینجا همه فوبیا دارند ؟!
شاید تنها نماد نریان سیاه بر پشت مادیان حکایت از تجاوزی درناک کند و بشود آن را به سرتاسر داستان نسبت داد و شاید تجاوز خودش نمادی باشد غیر از برداشت سطحی اش (تجاوز جنسی ) به هر حال با این توصیفات شما آن خانه (شاید هم این خانه) محل ماندن نیست بهتر است که برویم اگر شد سوار بر مادیان اگر نشد با تفنگ برویم که دچار فوبی نشویم.
داستان سرتاسر تغلیق بود . همیشه از خوانش داستانهای شما لذت برده ام حتی وقتی کمتر به آنچه در ذهنتان بوده نزدیک شده ام . تصاویری که خلق می کنید بی شباهت به فیلم سینمایی نیست آندروفوبیا ..
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 11:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد باران دوست نازنین

بودنتان را و آمدنتان را موهبتی می دانم . از دیار لنین و استالین همین را به یادگار دارم که قیچی نمی کنند! سعی در دوختن دارند ... کاری که ما نکردیم !

در باب برداشتتان , باید بگویم که همواره نگاه تیزبینانه و دقیقتان به مسائل را ستوده ام و بی شک از دلایل مانایی رفقای قدیمی در این وادی , وجود بزرگوارانی امثال شماست .

آندروفوبیا یا مردهراسی... یا به قول ف سکوت عزیز , آکینوفوبیا یا اسب هراسی ! همه هراس است و هراس ! و رفتن است و رفتن ! اما این را می دانم که آدم ها بی دلیل نمی روند ...

از این که لطف کرده و آمدید سخت سپاسگزارم استاد .

سبز باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 10:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود بر مارتین عزیز
در زندگی هیچ چیز مثل واقعیت های تلخ انسان را عذاب نمی دهد . سرانجام تبدیل به خاطره ای می شود که سوهان روح و جسم می شود . با دیدن هر اتفاق خاصی به آن خاطره پیوند می زند و تداعی می شود
عالی بود زنی که مردهراسی داشت و راوی داستان زندگی غمگین خود را از فردی می داند که مادرش را مرد هراس کرد. شیهه اسب نر که می تواند برایش سمفونی لذت باشد .از آن متنفر باشد و از فندک اورا به یاد انتقام اندازد از کسی که باعث فنا شدن زندکیشان شده است .
مرد با نگاه کردن به تفنگ شکاری مصمم می شود که انتقام بگیرد .
به نظر خیلی جالب بود و صحنه های داستان را مثل فیلم برایمان بازی کردید یا من چنان حسی داشتم متشکرم
برایتان موفقیت روز افزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 11:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آنا

امیدوارم نیک روز باشید . نگاه زیبایتان به داستان را ارج می نهم .
از خاطره گفتید ! به یاد دارم پیرمردی تکیده را با نگاهی غم زده به من می گفت :

" خاطره سازی نکن ! روزی ویرانت می کند همین خاطره بازی ... "

و واقعا درست می فرمایید . خاطره ها , در روزگار تنهایی و اندوه , سوهان روح می شوند . با این حال ترجیح می دهم زنده باشم و خاطره بسازم تا این که مرده ای متحرک باشم و گریزان از ماجرا !
مگر زندگی بدون خاطره هم می شود ؟!
مرد داستان هم شاید آخرین خاطره اش را بر روی صحنه می سازد ...


از حضورتان صمیمانه متشکرم بانو

سبز باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 02:38

نمایش مشخصات م.ماندگار درود @};-


داستانتون بسیار زیبا و آهنگین و مارتینی بود :)
لذت بردم.

سبز باشید @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 23:59

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر ماندگار

از این که هنوز هستی خوشحالم . ممنون که خواندی ...

سبز باش


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 10:12

درود بر مارتین عزیز، دوست گرامی
خیلی دلتنگت بودم ! خوشحالم که با یه داستان خوب آمدی و پوزش ازینکه مدتی مسافرت بودم و در زمان اکران داستان زیبایت حضور نداشتم. اکنون آمدم تنها درودی بفرستم و بگویم که قلمت را دوست دارم و از تو بخوام که باز هم بنویسی!


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 14 مهر 1395 - 00:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) همایون عزیز

ما هم دلتنگ بودن های شما بوده ایم همواره ...

از این که آمدی سخت سپاسگزارم ! ما چشم به راه رنگین کمانی از شما هستیم ...


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 23:07

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

مدتی نبودی

اما مارتینوار آمدی و آنچه مارتین وار نوشته بودی خواندم

درود بر شما لذت بردم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 14 مهر 1395 - 00:40

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد عامری

از حضورتان نورانی می شود این محفل ! امید است که همواره باشید و از شما یاد بگیریم ...

سبز باشید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 مهر 1395 - 11:33

نمایش مشخصات شيدا سهرابى دورد بر مارکوپلو
خان بعد از ماه ها اینورا اومدم
صفحه رو کشیدم پایین ببینم چه خبره ک تصویرتون رو دیدم
خرسندم از دیدار دوبارتون.
البته با کلی تاخیر من اومدم فک نکنم ببین کامنت منو
ولی
داستانتون قشنگ بود مارکوپلویی بود:)


از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
یک دم ز گرد پیکر من بشکاف


همایون باشید@};-


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 17:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر شيدا سهرابي

شگفتا كه نمايان شدي !! سپاس كه آمدي و اميد است كه باز هم بنويسي ...

سبز باش



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.