احمق ها , رستگار می شوند ...

پیرمرد تکه چوبش را بر زمین کشید و رو به آن ها گفت :

" راه قدیمی همین است رفقا ! از این جا آغاز می شود و تا نوک کوه می رود . درست آن جا ! همان نقطه ای که خورشید از آن طلوع می کند ... "

تکه چوبش را بر زمین نگه داشت و به قله چشم دوخت . پسرک , نگاهش را زودتر از دیگران از قله ی موعود ربود و رو به پیرمرد چنین گفت :

" ای بزرگ ! بهتر نیست ادامه ی کار را به فردا بسپاریم ؟! کار امروز بسیار سنگین بود ! "

مرد تنومندی , از لا به لای جمعیت , کلنگش را به نشانه ی خشم بالا برد و فریاد زد :

" پسرک احمق ! به فردا بیندیش ! فردا , روز رسیدن به خورشید است ! "

پیرمرد با ملاطفت , پسرک را نوازش کرد و به او لبخند زد .

"تو قسمتی از خورشید خواهی شد ! به گستره ی ماهی , سالی و یا حتی قرنی ! "


کلنگ ها بر زمین خوردند . آه از زمین به هوا برخاست. هوا , تب کرد و آسمان , انگشتان نم زده اش را بر خاک چکاند .

زمین سبز شد . باد سردی از مشرق وزیدن گرفت . برگ ها خشکیدند و زمین زرد شد .

کلنگ ها , بر خاک می زدند و پیرمرد , بی تحرک , چوبش را بر زمین گرفته بود گویی که پیکرش , سنگ شده باشد ! به گستره ی ماهی , سالی و یا حتی قرنی !

زمین از وحشت به خود لرزید و کلنگ ها , رَم کردند ! پسرک با بی تابی , کلنگ را بر زمین انداخت و بغض کرد !

" می می روم ! "

کلنگ ها , ماتم گرفتند و مردها خشم ! مرد تنومند خواست بار دیگر کلنگش را به نشانه ی تهدید بالا ببرد . فریاد جان خراشی کشید . دستانش , سنگ شده بودند !

" پسرک احمق ! خورشید را از آن بالا خواهیم دید ! برو به سوی تاریکی جاودانه ات ! برو ... "

پسرک , گامی به عقب برداشت و ناگهان پشت به آن ها , با پاهای برهنه شروع به دویدن کرد .
زمین برای بلعیدنش , چنگ می انداخت , آسمان می غرید و او تنها می دوید ...

بی وقفه می دوید تا به کوهستان پر حرارت مغرب رسید . با التهاب , به پشت سر نگاهی انداخت . سکوت پر آشوبی , دشت را پر کرده بود .

در آن بی انتها , کلنگ ها را دید که در هوا بی حرکت مانده اند , به گستره ی ماهی , سالی و یا حتی قرنی !

راه را پیمود تا به قله رسید . کف پاهایش تاول زده بود و و نیرویی در وجودش , رفته رفته , آب می رفت .

خورشید , خاموش می شد اما پسرک , واپسین غروب را با لبخند به تماشا نشسته بود گویی که برای لحظه ای , قسمتی از خورشید شده باشد ! به گستره ی ماهی , سالی و یا حتی قرنی !



____________________________

پی نوشت :

از میان هجمه ی پر ناز و ادای " من آمده ام " , خنجر بی رحم بر دل ِ ایستایی و رکود خودم میزنم ! بارها گفتمش , من نآمده ام !! من همواره هستم! اما او سخن از من نمی شنود ! رفتنم را باور کرده است تا روزی که" آمده ام" را از زبان من بشنود !
نمی دانم چرا ! اما من نرفته بودم و بر " آمده ها " و " نآمده ها " تکیه نکرده بودم!
چرا که :

" هستم "

پی نوشت دوم : این داستان , سومین کار من در سایت بود که پس از مدت ها , نوک بر پوسته زدن , سر از تخم بیرون آورده است !

" تبری و دوری جستن از این دست رستگاری ها " , مختص دوستانی است که همین جا , کنار تیر چراغ برق در باران نم نم بهاری دیدمشان و برای همیشه در ورای باورم , خوش نشسته اند ! به وسعت ماهی , سالی و یا حتی قرنی !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

احمد دولت ابادی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,همایون به آیین ,ح شریفی ,پیام رنجبران(اکنون) ,همایون طراح ,ابوالحسن اکبری , ک جعفری ,شيدا سهرابى ,عباس پیرمرادی ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

احمد دولت ابادی (1/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/2/1395),الف.اندیشه (1/2/1395),م.ماندگار (1/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (1/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (1/2/1395),همایون به آیین (1/2/1395),احمد دولت ابادی (1/2/1395),محبت امیرنژاد (1/2/1395), زینب ارونی (1/2/1395),ابوالحسن اکبری (1/2/1395),همایون طراح (1/2/1395), ناصرباران دوست (1/2/1395),عباس پیرمرادی (2/2/1395),شيدا سهرابى (2/2/1395),سارینا معالی (2/2/1395),رضا فرازمند (2/2/1395),داوود فرخ زاديان (3/2/1395),عباس پیرمرادی (3/2/1395),آرمیتا مولوی (3/2/1395),شهره کبودوندپور (4/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (4/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (5/2/1395),مریم ظهیری مهر (6/2/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (6/2/1395),سارینا معالی (15/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (18/3/1395),سحر ذاکری (9/4/1395),سارینامعالی (14/6/1395),همایون به آیین (12/7/1395),همایون به آیین (19/11/1395),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (12/6/1397),علی غفاری دوست (مارتین) (27/8/1397),

نقطه نظرات

نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 11:58

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر علی


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:05

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی به گستره ی ماهی. وامانده در سالی سخت و در آمال قرنی بر اوج قله رسوخیدن بود در این مدرنیته نمودنتان. علی جان. در مقابل این اثر حرفی برای گفتن نمی ماند. زبانم قاصر است و تنها در دل می خوانمت زنده باد نویسنده بزرگ.زنده باد


@احمد دولت ابادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر احمد عزیز

گمان مکن فراموش کرده ام ! هنوز در یادم مانده است ! می دانم که می دانی از چه می گویم !
با این همه , نامش را فراموشی مگذار ! بگو کم سعادتی زودگذر ! که از سوی من بوده است همیشه !
_________

از این که داستان , مقبول حضورتان واقع شده است بسیار خوشحالم . و سپاسی بی پایان دارم , من باب خواندن این داستان ...

همیشه سبز باش و آفتابی !


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:24

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام:)
این اولین داستانیه که ازت خوندم و یه چیزایی فهمیدم.
همیشه گیجم میکرد داستان هات:-/
دستت درد نکنه مرسی@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط احمد دولت ابادی Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:37

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر تو. من کی می تونم این {مرسی} رو از ذهنتون پاک کنم؟ اگر در پاک کردن یک واژه ناتوان باشی به حتم در آینده در نوشتن و دراز نویسی موفق نخواهی شد. خصلی صریح و صادقانه می گویمتان. ناراحت نشوید


@احمد دولت ابادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) امان از ناصر الدین شاه فقید !

این شاه شهید , در بحبوحه ی ورود مدرنیته ی " من در آوردی " آن ایام , همین واژه ی " مرسی " را گرفت و به دربار ارزانی داد ! و دربار آن را به عموم ملت , بسط داد !

با این همه باور من بر این است که " مرسی " ایرانیزه شده است و ایرادی ندارد !
و هنوز هم بر آن باورم پا می فشارم که سپاس واژه ایست ناب , اما روسی الاصل ! مرسی فرانسوی است ( زنده باد زی زو ) و متشکرم و ممنونم هم که عربی هستند !!

لذا ... نمی دانم دیگر چه بگویم !!


@احمد دولت ابادی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 13:11

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن چشم ببخشید...شایدقبل ترها و بعد از اون اتفاق:D تعمدا میگفتم مرسی:D
ولی باور کنین الان فقط عادته .سعی میکنم چشم


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر عاطفه ی عزیز

می دونی چیه ؟!

این داستانم رو بسیار بسیار دوست دارم . گاهی اوقات , یک چسب قوی می تونه خیلی خوب افکارت رو بر پهنه ی کاغذ بچسبونه ! و اینجاست که من تمام قد میگم :

" خودشه " !

از این جهت که خودم , دوستش دارم و این برای من یک بی انتهاست !

می دونی که ؟! بارها گفتم , آدم تا خودش باور نداشته باشه , نمی تونه دیگران رو معتقد کنه به چیزی ! یک درخت هم همیشه اول خودش از میوه , استفاده می کنه , بعد اون رو به طبیعت می بخشه !

___________

از این که آمدی و خواندی , سخت سپاسگزارم !

سبز باش تا همیشه


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:35

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی @};- @};- @};-


@احمد دولت ابادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:46

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر مارتین کبیر
خوشحالم در محیط زیبای داستانک داستان پر مفهوم دیگری از تو می خوانم.
به راستی که احمق ها رستگار می شوند!
شجاعت شخصیت داستان رو تحسین می کنم
گاهی باید شک کرد به راهی که همه می روند!

درود بر تو
و لذت بردم
اضافه می کنم تلاش کردم قلبی تقدیم کنم اما نشد
پس باز خواهم گشت!


سبز و آفتابی
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 17:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر ماندگار

احوالات شریف چگونه است ؟؟
داستانک , علاوه بر گالری زیبا و باشکوهی که هست , بهانه ایست برای دیدار همراهان خوش ذوقی همچون شما ...

از این که هستی , می آیی , میخوانی و می نویسی سخت سپاسگزارم !

قلب های معنوی را عشق است !

سبز باش


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:55

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی خوب البته ما باید زبان را از مقصد و مبدا تمییز بدهیم. شاید در طی زمان بتوان آن را جا انداخت اما زبان اصالت و ریشه دارد و گم نمی شود. همچنان که ایرانی ها بازرگان بودند که در واقع بازارگان بودند و امروز در بسیاری از ممالک در زبان شناسی بازار را ریشه در زبان فارسی می دانند و و اعتراف دارند که این واژه مال خودشان نیست. کلمه {بازار} در بسیاری ممالک استعمال می شود


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 12:58

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی بزرگان نلغزند در هیچ راه
کز آغاز تدبیر پایان کنند!
البته این شعر به شما بزرگان می چربد دوست عزیز


@احمد دولت ابادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 17:22

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود دوباره

دنیای ما , دینامیک است و نه ایستا !
روز به روز واژگان جدید می آیند و به زبان می چسبند ! در این که کلماتی همچون Bazzar , Paradise , Caravan فارسی بوده اند , کمتر شکی وجود دارد !
حتی با ریشه یابی می فهمید خیلی از واژگان هندی , ایرانی و اروپایی , یکی بوده اند ! چرا که ریشه ی یکسان داشته اند !
یکی از دلایل مهمی که ما عربی را به راحتی یاد نمیگیرم ولی انگلیسی را راحت تر می فهمیم همین است ! ( واقعا چنین است )

و این که ... هم اکنون , زبانی به نام " پارسی " وجود ندارد ! چرا که ما خط " پهلوی " را نیز از دست داده ایم . مایه ی تمایز یک زبان , رسم الخط آن است که برای ما , " عربی " است !
و این خیل وسیع واژگان عربی واقعا جدایی ناپذیرند ! درست همانند همان مرسی , تلویزیون , رادیو , تلگرام , واتسپ , سیستم , ماشین و و و و و ...


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 13:02

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر مارتین بزرگ

و فصل عصیان خواهد رسید
فصلی که بدانیم
در هر قدم
می توان با او نفس کشید !
او را دریافت
ورای قدم های پیش از تو ...
برای روزی که موعود می خوانند
از شرق یا غرب
سوای جای گامهایشان بر پهنه ی عظیم نادانی
به راستی که احمق ها رستگار می شوند

خوشحالم که هستی و می نویسی .
قلم خاص و توانایت را می ستایم . توصیفات زیبا و عمیقت را دوست داشتم و بیش از آن مفهوم بسیار قابل تامل داستانت را .

بمان و بنویس .

شاد و پیروز باشی@};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 17:28

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) الف عزیز ! هاو آریو ؟!!!!!!

از این که کماکان هستی , خوشحالم . دیدار دلکوکانی همچون سرکار , اندوه " رقص نابلدانه ی سایه ها " را از خاطر می برد !

از بابت شعر زیبایت سپاسگزارم ! باشد که اندیشه , جای پذیرش بی چون و چرا را بگیرد ! شاید در دنیای نوادگان نوادگان ما !!
هر چند , انسان همواره رو به افول و زوال بوده است و نه بهتر شدن !

سبز باش تا آواز


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 13:05

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی شاید در اصل از زبان روس الهام گرفته شده باشد اما یادمان نرود از زبان فرانسه به زبان فارسی راه پیدا کرده.
پس این گرته برداری از فرانسه است
بسی رنج بردن در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 14:42

درود بر مارتین عزیز
دلم بدجوری گرفته است! یعنی با دلی گرفته داستانت را خواندم.داستانت را خواندم بدون اینکه تلاشی برای درکش داشته باشم! گفتم ابتدا یه بار فقط بخوانم و البته که باید داستان شما را چندبار خواند تا بتوان لایه های ان را کشف کرد. یه بار خواندم ولی اکنون نمی توانم چیزی بنویسم که درخور داستان شما باشد!بعد خواهم آمد و تلاش خواهم کرد تا آنچه که خواستی بگویی را درک کنم!


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 17:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) همایون عزیز ! چگونه ای برادر ؟!!

حال و هوایی که از هم اکنونت وصف کردی , مرا یاد جمعه های دلگیر می اندازد ! وقتی در غروب دلگیر جمعه , با پخش و پلا شدن دوستان و آشناهایت مواجه می شوی و به معنای واقعی کلمه " تنها " می شوی !
و تنهایی , چه ها که با افکار انسان نمی کند !

امیدوارم , هر چه زودتر شنبه ی پرنشاط شما آغاز شود و جانانه برگردید ! هر چند بودن شما همیشه حس می شود! درست مثل وزنه ای بر گردن ِ رخوت یک جمع خواب زده !


سبز باش تا ابد ای رفیق !


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 00:08

درودی بر مارتین عزیز
(خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت) را باید حافظ شناس باشی، تا هم ان خم را بفهمی!هم ابروی شوخ! و هم کمان را! و البته که کسی را اجازه ورود به خلوت شاعری چون او نبوده است تا که بتواند تا بخواند از ورد لبانش، همه انچه که در دل شاعر می جوشد و در قافیه ای جای می گیرد. این را بنوعی قبل ها هم گفته ام که برای درک نوشته های مارتین ، بایستی مارتین شناس بود و میدانم که دغدغه های او، تعلیق ،فضاسازی وعلت و معلول داستانی نیست! پیرنگ نوشته هایش، رنگ هستی است و هماره بودنش. او چنین رستگاری را نمی خواهد! برای همین، چنین رستگاری را برای دوستانش که در ورای باورش خوش نشسته اند، آرزو نمی کند! آری مارتین ، درونمایه های نوشته هایش،تکه هایی از خورشید است به گستره ماهی،سالی و قرنی! و برای فهم ان باید به خورشید نزدیک شد.
در ادامه درودی بی پایان هم میرسانم به پیام و همایون طراح عزیز که خیلی کم ما را مهمان نوشته های زیبایشان می کنند و البته دوستان دیگری که بیشتر با ما هستند و از نظرو نوشته هایشان بهره مند می شویم از جمله: احمد عزیز،جناب شریفی و اکبری گرامی، استاد باران دوست بزرگوار و همینطور عاطفه بانوی مهربان،بانو ماندگار گرامی و اندیشه بانوی عزیز و دیگر دوستان غایب.


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:15

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) همایون عزیز

از این که دوباره برگشتی بسیار مرا ممنون خود کردی .

از آن جایی که همواره به گستره ی وسیع اذهان و باورها ایمان دارم , تمامی برداشت ها و نظریه ها را قبول دارم ! شاید زمزمه ای در گوش من بگوید :

" پذیرش تمامی عقاید , یعنی انکار تمامی آن ها ! "

با این همه , از آن جایی که من انسانی نسبی گرا هستم با هردو تعریف مطلقا مخالفم ! ولی هر دو در دل , نقاط صحیح زیادی دارند !

پس یک اثر , به گستره ی تمامی اذهان , برداشت می تواند داشته باشد ! و حافظ شناس بودن هم طیفی دارد به گستره ی تمامی حافظ شناسان ! هر کس حافظ را به گونه ای می بیند !

از این که آمدی بسیار خوشحالم ! لطف شما را ارج می نهم ای همایون !

سبز باش تا ابد



@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:53

درودی دیگر
طیفی به گستره تمامی حافظ شناسان!! کاملن مخالفم، وقتی حافظ سخن از می و دست در کمر یار می گوید!چگونه میتواند هم منطور می الست باشد و هم می انگور!حافظ همانگونه که بوده، همانگونه هم گفته و برای همین است که باید حافظ شناس باشی. اما نویسنده ای که مدرن می نویسد به قصد برداشت های متنوع از طرف خواننده می نویسد ولی برای نزدیک شدن به حوزه مفاهیم نمادها و اشارت هایی که بکار می برد باید با نوشته ها و سیر فکری اش تا حدودی آشنا باشی تا نایل به یکی از برداشت ها بشی.
اگر کسی مارتین را نشناسد تا حدودی!
لاجرم،رستگاری اش را نداند تا حدودی!


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 17:26

نمایش مشخصات ح شریفی سلام آقای غفاری دوست
داستان پرتأملی بود . به شما خسته نباشید عرض می کنم
عنوان داستان را بیشتر در خود داستان می توان درک کرد و نویسنده به خوبی عنوان را در داستان و داستان را در عنوان جای داده بود . پسرک ، همچون بهلول که خود دانا بود در کنار مردمی که گمان بردند نادان است . به روشنی پیوست
موفق و پیروز باشید


@ح شریفی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 17:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر جناب شریفی گرامی

یادتان که هست ؟! گفته بودم عکس پروفایلتان انسان را بر روی صندلی اش اندکی جا به جا می کند ! مبادا که نحوه ی نشستن من , درخور و مناسب نباشد !! مبادا که در کلامم , حق مطلب به نیکی رعایت نشود !!
خلاصه ! عکس پروفایل شما , زیباست !

از این که آمدید , بسیار سپاسگزارم ! امیدوارم همواره آفتابی باشید و مانا !


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 20:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)



















مارتین عزیز
*
نگاهم به شعر ارسطویی ست، و در وجه تمایزش با تاریخ،شعر را حکایتی از امری کلی می بینم.زین رو، متن حاضر، ادبیتی است که متمایل به شعر منثور است،و به این دلیل حضورِ رمزگانش توجیه پذیر می شود. پس، معیارم مواجهه با قالبِ یک داستان نیست.ابهام متن، که البته، ابهامی مطلوب است و نه دشوارِ تهی یا پراکنده، و خواننده را در چند لایه بودنش، به یک یا دوبرداشت محکم و در نهایت معنا، می رساند،که شخصن نوشتنانه خواندمش(دخیل شدم در متن)، و رسیدم به چیز یا مضمونی که لذت ببرم،و سپاس.
نکاتی چند که از بدو حضورت می خواستم بگویم،مجالی نبوده،خودمانی بگویم:
اغلب نظرهای ذیل داستان ها را نمیخوانم،دو الی سه نفر،یکی تویی! دلیلم،هُرم احساسی عالی و ملموس است که در لابلای جملاتِ نظرهای تو وجود دارد. چیزی که اغلب در داستانهایت، ابتر یا ناقص می ماند و در نهایت درخود سرکوب . چرا؟!...دلیلش، را اینگونه برای خود گفته ام:
مابین، خیل عظیمِ تعاریف از هنر، با هربرت مارکوزه، بیشتر موافقم: «هنر عبارت است از حس بخردانه و خرد حسی شده!»...اما توضیحم برای این جمله، کلاسیک است و با تمام نفرت هرلحظه و هرروزه ام از هگل،ولی هگلی است:«هنر هم شهودی است بی میانجی، و هم تولیدی فکر شده».
چه میخواهم بگویم؟
تو احساس قابل و ناخدآگاهِ قوی ی داری،در کنارش خدآگاهت قوی تر، زمانی که قلمت، از دستِ سایه ی خداگاهت در می رود، متنت و جملاتت، احساس خواننده ات را نیز درگیر می کند!!..مثل، مواقعی که نظرهایی ذیل داستان ها می نویسی و عالی ست. در عین حالیکه، تناسب و تعادل میان فکر (خرد) و حس، بدرستی در هم آمیخته شده. اما، در داستانهایت، با "خرد" و خردمندی، شروع می کنی،یعنی لحظه شکل گرفتن ایده ات، که ممکن است "حسی" باشد را در خدآگاهت مچاله می کنی، به دلیل اینکه: نوشته ات سمت و سوی "بیانگری" ی از جنس تلقیح "فکر" می رود، یعنی قصدت، ایجاد ارتباط و بیان حرف های فکری ات است و قدرت غالب با آن است. از این رو، سهم "حس" ناچیز می ماند. گاهن هم به دلیل نسبیت "خرد" اثرت دچار پراکندگی می شود و مفهوم رسانده نمی شود.پیشنهادم، آزاد گذاشتن بیشتر حست و اعتماد بیشتر به ناخدآگاهت است. تا اثر مطلوب تر شود و از خشک بودن، برهد...

"ادامه دارد"
:)


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 21:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

















اما، فقدان این تناسب، که در توضیح بسیطش، هیچ تضاد یا تعارضی با افسارگسیختگی هنر،به هر شکل یا نوعش ندارد، و مراد،انسجام است و زیبایی و لذت که در نهایت : هنر.و اشکال دیگری در نوشته هایت پیش می آید، که این به نظرم،بیشتر دیدگاهِ شخصی و دوستانه ی من است، نسبت به تو.( نوشته ای که سمت و سوی بیانگری از جنس اندیشه می رود،"معمولش"، می بایست، حتی المقدور،و باید از حواشی یا کلی گویی یا نماد و نشانه سازی، پرهیز کند، حتا سیر و نمط پی رنگ تا حدِ زیادی تضعیف شود و حتا شخصیت پردازی ها) تا خواننده به سادگی هر چه تمام تر، با فحوای نوشته روبرو شود، به نظرم، در مورد نوشته های تو،و اینگونه نوشتنت، ماهیت نوشته هایت که ابهام بالایی دارد، و همچنین اغلب، نمادسازی شامل حالش می شود،با ذات اینگونه نوشتن در تعارضی وارد شده، طوری که معمولا موجب می شود، نوشته ات، "محکم" نباشد!...یا کلملات و واژه هایت(بخصوص نشانه سازیهایت) در جهت مضمونِ نوشته ات، در خودِ متن حل نشوند، و به چشم بیایند یا از متن بیرون بزنند، اینگونه باز هم از تاثیر ناخدآگاه اثر کاسته می شود، منظورم: البته، الان فقط مثل می زنم، والا که تکلیفم با این متن، همان ابتدا مشخص شده است.
نشانه ها و رمزگانی از قبیل :"خورشید" و "سنگ" و "پیر" و "کلنگ" و "تبر" ...در بعضی از نوشته هایت،ناگهان و یکباره به چشم می آیند.تاکید می کنم، این مثال است و برنگشتم به داستانهایی که از تو خوانده ام. بابت حضور این کلمات و رمزگان در سبک زیبای تو که تبدیل به موتیف شده اند. و به نظرم، زمان هایی که سهم حست بیشتر می شود، در اثر می نشینند، و نشانه سازی هایت،مختصات قامت رعنای قلم تو می شوند.



*
:)

درود بر مارتین عزیز.
روانکاویت کردم در حد اریک فروم و کارن هرنای :D حالا هی بگید پیام بده :D بخدا پیام پسره خوبیه،فقط اعصاب معصاب نداره. همین.
در ضمن، این متن من، فقط نظر دوستانه ام بود و برای تو! خدای ناکرده نقد قلم تو نیست. چون در کلیت به آثار تو علاقمندم و به همین دلیل شخصی و برای دل خودم،میخونمشون و نه موضع نقدِ صرف. گفتم بگم ، بهتره که نگم :)

موفق بمان رفیق.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 01:39

نمایش مشخصات ک جعفری خب!
ما آمدیم تا با شما مخالفت کنیم! :D امیدوارم که با نگارش مخالفتنامه ام ، تقابلی نداشته باشید :

به گمانم بهتر است به نفرت هگلیتان بیشتر بها بدهید تا شاید از هنر هگلی نیز، رو برگردانید! چرا که به گمان من، خرد و حس را نمیتوان از هم جدا پنداشت! از آن رو که خرد ،زیرمجموعه حس است! خرد ، هرگز و هیچگاه بدون یاری حس یا حواس، نتوانسته و نمی تواند ، مولد اندیشه بشود! ( البته امیدوارم منظور شما از حس، از جنس چیزهایی مثل وحی نباشد! چرا که در اینصورت مخالفت نامه ام را باید به گونه دیگری بازنویسی کنم!! )
حتی آن " مفاهیم از پیشی کانت " نیز بدون یاری حواس، بلا استفاده اند. همانطوریکه مغز، بی تپش قلب ، قادر به ادامه حیات نیست ، اما قلب بی مدد مغز : بوم ، بوم !! می تواند حتی ریتم شش و هشت هم بنوازد!
ازین رو شاید بهتر است بگوییم ریشه اصلی هنر، حس است!
ولی آیا این حس، که مادر تمام کنشهای آدمی و از جمله هنر است، الزاما لذت بخش است ( آنطور که شما فرمودید!!) ؟! : به گمانم خیر!
جهانی که برای انسان ، با گریه آغاز می شود، نمی تواند برای لذت و شادی طراحی شده باشد!
در اینجا گریزی می زنم به شوپنهاور، علی رغم همه بگو مگوها و مشکلات شخصیم با وی :D __ هنر می تواند و باید هم زیبایی بیافریند! و حتی این زیبایی هم می تواند به نوعی لذت بخش باشد! اما لذتی که به دردی خانمانسوز ، راه می برد ! آرتور، هنر را همچون مسکنی می داند که می تواند آن درد بزرگ را ، ولو برای لحظه ایی ، التیام دهد و نادیده بگیرد. غافل ازینکه این ، فرزند همآن مادر است!....
و اما دیدگاه و دریافت شخصی ما:D : هنر، هنرمند و هنردوست را همچون انسانی مخمور و مِی زده می بینم که با استفراغِ آنچه که به قصد سرخوشی نوشیده بود... به سبکبالی و آرامش می رسد ! لیک آرامشی دردناک، از آن رو که نه شرابش مستی می آورد و نه آن مخمور می زده ، توبه می داند! پس استفراغ پشت استفراغ...

و اما داستان مارتین: همچون سایر آثارش، شاعرانگی در آن موج می زد. شاعرانگی که برآمده از احساسات سرکش مارتینی است! به گمان من، این اثر تهی از حس نبود، با این وجود برایم ملموس و محسوس هم نبود!!

........


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 01:51

نمایش مشخصات ک جعفری

از آن رو که : به گمان من، داستان ، ریتمی حماسه گونه دارد. فارغ از زمان و مکان از اتفاق و یا حماسه ایی خارق العاده سخن می گوید! لیک حماسه ایی ناملموس، غیرقابل باور، ناگهانی، بدون هیچ پیش زمینه یا پشتوانه ایی... حتی آن پسرک حماسه ساز نیز، برایم غریبه و بیگانه آمد و نه قهرمان! شاید بهتر بود دیالوگ پسر قویتر و تکان دهنده، نوشته می شد تا اینگونه موجی از احساسات طغیان گرش ، به مخاطب هم منتقل می شد!

و ضمنا ، زمین و آسمانی که از شورش کلنگها ناله سرمی دهند و اشک می ریزند ، چگونه می شود که فرار پسرک را تاب نمی آورند...؟ کمی برایم گنگ بود این تناقض!!


درود بر شما ، پیام خان و مارتین عزیز!

و پوزش از هر دوی شما ، برای زیاده گویی و حضور نابهنگامم:">

و همچنین سپاسگزارم!
@};-


@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 06:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) به به به ! کاف بااانو جان . با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟... خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر/حرف آزرده درشتانه بود،خرده مگیر :) گفته ام،پیشتر،حلاوت مخالفت نامه هایتان،جای خود،لکن، مسافر یک جاده ایم، نگاهمان شاید، اندکی،متفاوت باشد،دست اندازهای مسیر باعث است.اما،مسافر یک جاده ایم،و در این نوشته،به نظرم، به یک چشم انداز،همزمان چشم دوخته ایم،واژه گانمان متفاوت است.چرا که به نظرم اختلافی نیست.یکی از تفریحاتم،خواندن،بحث متز و ژان میتری(در عرصه ی سینما) است،هر دو یک چیز را می گویند،اما واژگانشان متفاوت،در فلسفه ی هنر،همانطور که بهتر می دانید، پیش از هر بحثی،می بایست، واژگان و تعاریف را فیکس کرد،تا از بازی های زبان،گریخت.جدای این،در خودِ متون، و رساله های زیباشناسیِ هنرِ برادران فلاسفه، تضاد و تعارض و تناقض، آنقدر زیاد است،که خوانشش، حداقل برای من،جزو فانتزی هایم است،از بس که شوخی می ماند این همه تضاد.و همیشه زیرلب با نیش باز می گویم: خودشان هم تکلیفشان با خودشان روشن نیست.و حال، جدای از مزاح،زیبایی فکر زاییده ی همین تناقضات و تفاوت هاست،و اگر امروز،سنگ بنایی گذارده می شود از اندیشه، مرهون و بر،فلسفیدن،همین پیشینیان است.لکلن، این ها هیچ از نفرتم از هگل نمی کاهد :D

ای بسا کس را که صورت راه زد
قصد صورت کرد و بر الله زد :D
آخر این جان با بدن پیوسته است
هیچ این جان،با بدن،مانسته است؟
تاب نور چشم،با پیه است جفت
نور دل،در قطره ی خون نهفت
شادی اندر گرده و غم در جگر
عقل چون شمعی درون مغز سر
رائحه در زلف و منطق در لسان
همو در نفس و شجاعت در جنان
این تعلقها نه بی کیف است و چون
عقل ها در دانش چو نی زبون

از جایی، که از علاقه ی بی حد و اندازه ی شما، به حضرت مولانا :D مطلعم، گفتم، در همین مقوله از ایشان یاد کنم.
*


یک پوزش بخواهم، که نوشته های الان من، آخرین سانس بیداری ام از شبانه روز است، و چنانچه پراکنده، عذر :D

ادامه دارد


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 06:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

:)

کاری پیش آمد،باقیش بماند،شب ما روزه دیگران است،پیش می آید از این موارد،پوزش،برمیگردم...

@};- :)


@ ک جعفری توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 11:19

درود بر بانو کتایون عزیز
خوشحالم از دیدار مجازی تان. لذت بردم از بگو و مگوی شما و پیام عزیز. (بگو) هایتان را با زبانی سخت اما لطیف،ژرف اما ظریف بیان کردید و اما در حوزه مگوی ها،جسارتن رنگی میزنم با کاردک سرتختم بر گوشه های بومی که با طبع ابستره ای تان ان را آراستید. حس و عقل جز با هم نتوانند در عرصه ای که بی شک مسیر وارستگی از ان می گدرد،بسلامت بگدرند. بگدریم از اینکه که این دو در عرصه هنر با هم میتوانند آفریننده توانایی باشند،خود هنر قرن ها و سالها متظر ماند تا کسی این مفهوم گنگ و بسته ی (آفرینش لذت) را که به زور و البته ناگزیر در رسالتش چپانده بودند،بسط دهد و بگویند آنچه را که ابتدا کانت و سپس شیللر گفته است. هنر به تعبیری ابزاریست با مکانیسم برابری و تعادل حس و عقل تا با آفرینندگی و لذت رسانی،به هدف غایی که ناشناخته مانده بود،برسد و ان چیزی نیست جز ان که همه ادیان آسمانی و غیرآسمانی به غلط و دروغ سعی داشتند و دارند که انسان را به سمت ان سوق دهند و ان غایت،وارستگی اخلاقیست که جز با ابزار هنر نمی توان به ان رسید.


@همایون به آیین توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 14:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
درود بر همایون بزرگوار،صبحی خواستم عرض ادب کنم،ذیل کامنت شما،مانده ماند،پس هم اکنون:ارادت. و بهره مند شدم،از نظر شما دوستِ عزیزم: به آیین، به آیینی!


*
ادامه ی، نوشته ام،را ذیل صفحه می نویسم،کاف بانو :D و به آیین عزیز.


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:48

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر کاف بانو و همچنین پیام عزیز و همایون به ایین !

در اینجا خیلی کوتاه پاسخ ک بزرگ را می دهم و مابقی بحث را موکول می کنم به زمانی بهتر و فراخ تر !

(از پیام عزیز به خاطر وقت پربهایی که صرف طلاکاری این گلابدان کرده است بسیار سپاسگزارم . و از کلام پر ارزش همایون به آیین و از نقد زیبا و موشکافانه ی کاف بزرگ ! )
_______________

کاف بانو

از این که می بینمت دوباره بسیار خوشحالم . این داستان, شاید به گونه ای " اپیک " وار شده باشد و به هیچ عنوان شخص نخست داستان , آن صلابت قهرمانان حماسه را ندارد ! چه , هرگز آن پشتوانه ی رستم و هرکول را بر گرده ندارد ! آن مقبولیت عمومی را ندارد ! قدرت درونی اش , بیشتر از آن که حماسه باشد , قهر کودکانه اما جانانه ایست ! که می توان آن را قهری بزرگ منشانه خواند ! قهری کودکانه اما مردانه ! به واقع قهری کاملا بزرگانه !!
به همین جهت , نمی توانستم دیالوگ های او را چنان بگویم که رستم زالی از دل او پدید بیاید ! او یک قهرمان خاموش و کوچک و تنهاست ! رجز خوانی نمی کند ! اما عمل می کند ! می دود تا خود را برهاند !

و این که آسمان و زمین بر کلنگ ها خشم نگرفتند !! گرفتند ؟!:-/ آسمان چرخید و چرخید و زمین هم رنگ عوض کرد ! به گستره ی ماهی , سالی و حتی قرنی !!

بانو سپاسگزارم که آمدی و خواندی !
سبز باش تا ابد@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 08:53

سلام به همگی
کاف بانوی عزیز، آقای به آیین گرامی و جناب مارتین نویسنده ی بزرگوار
معتقدم پسر داستان شما یک قهرمان است
ساده بگویم هرآنکس که قدرت نافرمانی بیابد یک ابرقهرمان است
آدم و حوا را نافرمانی اسطوره ی زمین کرد ورنه اکنون فرشتگان مینو بودند و بی اراده ...@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 22:12

نمایش مشخصات همایون طراح همین که دوباره بیایم و داستانی از جنس تو را بخوانم کافی ست! کافی ست برای فرار از این دل آشوبگی مدام که نمییدانم از کجا سرچشمه می گیرد ! آرام شدم! قلمت حالم را خوب کرد. حداقل برای چند دقیقه ، تا رمقی بدست بیاورم و بیایم چند کلمه ای بنویسم. نقد هم که ، پیام جان به درستی به موضوعات اشاره کردند.
بگذار این بار هم از نقد اثرت عبور کنم و بیندیشم به فرار پسرک!
دوباره بنویس!

سبز باشی...


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همایون طراح بزرگ

کماکان به آن مرد سرخوش می اندیشم که چگونه همه چیز را به پریز برق حواله کرده بود و از صدور الکتریسیته ها , مستانه می خندید !

با این همه سپاسگزارم که آمدی و خواندی ! امیدوارم به زودی ببینمت ...

سبز باش


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 22:47

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برجناب مارتین هم استانی عزیز.داستان ریبا و پراز راز ورمزی بود که تنها از قلم زیبای تو می تواند تراوش کند.خواندم واز آن لذت بردم .همیشه قلمت پویا باد.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:24

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد اکبری نازنین

از این که لطف کرده و داستان را خواندید بسیار سپاسگزارم . هم استانی را خوب آمدید ! بی تردید


بهترین ها را برای شما آرزومندم ...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 ارديبهشت 1395 - 23:14

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر مارتین کبیر و بازگشت شکوهمندش
عرض ارادت و احترام
مقدمتان گلباران . هرچند بقول خودتان نرفته بودید که بازگشته باشید . شما اینجا همنیجا ورِ دل و در دل ما بودید! هرچند ساکت و بی داستان اما چشمان ما عادت دارد به خواندن نانوشته ها و ناگفته هایت . باشد که هرمردی رازی مگو بماند به وسعت ماهی و سالی و قرنی !
خوش دارم با همین دستهای سنگ شده ام کلنگ را زمین بگذارم و پابپای پسرک داستان برای رسیدن به ساحت خورشید به سمت مغرب کوچ کنم !
یکی را باد می برد پی میراث شرقی
یکی را آب می برد به مغرب ترقی
همیشه از خوانش داستانهای شما بوجد می ایم زیرا کلامتان به شعر خیلی نزدیک تر است تا به نثر
منصور باشید
@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:27

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) جناب باران دوست نازنین

از این که دوباره می بینمتان بسیار بسیار خوشحالم . شما به من لطف دارید .

همین که ناگفته ها و نانوشته ها , زبان به سخن می گشایند همان حرف قدیم ما از نو اثبات می شود که :

" بودن های معنوی , ماندگارند و ابدی ! "

از بابت شعر زیبای بانو زاکاریان هم سپاسگزارم ...


سبزترین درود ها تقدیم به استاد بزرگ ...


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 11:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) متن بسيار مغلق و مبهم و پيچيده.
مفهوم را هم مطلقا قبول ندارم.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:30

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر شما

از این که لطف کرده و داستان را خواندید سپاسگزارم . بحث , بحث قبول داشتن و نداشتن نیست ... 7 میلیارد نفر انشان است و 7 میلیارد تفکر متفاوت که هیچ کدام شبیه هم نیستند ! و همگی رستگاری حقیقی را می جویند و بر این باورم که همگی نهایتا رستگار حقیقی می شوند چرا که دنیا هزار روزن برای رفتن به بهشت دارد .

به هر حال سپاسگزارم که خواندید

سبز باشید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 13:14

نمایش مشخصات شيدا سهرابى تلخ تلخم، چه غریبم
روی این خوشه ی سرخ
من کجا خوابم برد،
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گمگشته است
عطر گل خاطره ی عطر کسی است
که نمی دانم کیست
که نمی دانی کیست
می آید یا رفته است.


درود بر خان!
به به بالاخره انتظارمون سر اومد.
بابت دیر اومدنم هوااااااااااااااارتا پوزش !
امروز سایتو باز کرم.
خان داستانتون دوست داشتنی بود
دوبار اون رو خوندم!
اره بقولی باس گاهی خلافِ جهت رود خونه شنا کرد!
انرژی بیشتری میخواد ولی نتیجش ممکنه بد نباشه!
گاهی از با یه موج پرت میشی تو آب اگه یه کم خلاف جهت بیایی باز میرسی ب ساحل آرامش ولی اگ خوتو بدی دست موج ها و جریان ِ آب معلوم نیس کجا فرود بیایی!
مثلا یه روزایی بابایی میگفت استقلال خوبه !من خعلی کوچولو بودم گریه کردمو گفتم این ک همش گل میخوره نمیخوامش!وهمون روزها بابا هم ب من شاید گفته ای دخملی بلانسیتم;) احمق ولی درنهایت من رستگار شدم و او همچنان چشمش خشک شده ب دروازهی سوراخ سوراخ شدشون
روزهمه ی باباییا همایون مخصوصا استقلالیاش:x :*
خان روزتون همایون هواااااااااااااااارتا
سپاس از اینکه بعد از کلی داستان آپ کردین!
درس گرفتم از نوشته تون خان!
(خار مغیلان پیشکشتان استیکر خار ندارن بجا گل )


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:35

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) به قول شاعر :

" واسه من خار مغیلان نفرست ! "

درود بر بانو

ممنونم که آمدی و خواندی. دیر یا زود آمدن , مهم نیست ابدا ! مهم آن لطفی است که بر سر من روا می دارید !

در باب فوتبال هم ... حقیقتا من هم رو به رستگاری ام !;)

قوهای سفید شرایط خوبی دارند ! همین مرا بس !


سبز بمان


@شيدا سهرابى توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 17:08

درود بر بانو سهرابی عزیز
چی می خواستم بگم؟! می خواستم بگم که فقط از دست شما برمیاد که ماهرانه در خلال نقد داستان پیچیده مارتین و تعبیر استعاره ای-فکاهی احمق ها رستگار نمی شوند، از تیم محبوب تان تمجید کنید. در این رورهایی که استقلالی های دلخون،به یادآوری تاریخ و روزهای اوج این تیم در حال حاضر فلک زده،دلخوش کرده اند!امروز را باش و آینده ای که مال قرمزهاست:D


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 17:11

ببخشید،اشتباه شد«احمق ها رستگار می شوند»


@همایون به آیین توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 20:15

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب به ایین عزیز

دم پرسپولیستون گرم گرم!
یک هزارم درصد فک کنین یادم بره!
کلی حال کردم با اون بازی
بابت اینکه دیر پاسخ دادم هوااااااااااااااااااااااارتا پوزش واقعن وقت نکردم سایتو باز کنم جوابتون رو دیدم ولی با لپ تاپ نتونستم باز کنم سایتو جهت عرض ادب به شما!
صفحه ی جناب مارتین خان ادمو یاد بیمارستان مینداره ک گل طبیعی ممنوعه ولی دیگه من گل میذارم خان شما خار مغیلان فرض کنید با نهایت پوزش @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 15:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)














(خرد و حس را نمیتوان از هم جدا پنداشت! از آن رو که خرد ،زیرمجموعه حس است! خرد ، هرگز و هیچگاه بدون یاری حس یا حواس، نتوانسته و نمی تواند ، مولد اندیشه بشود!)

از بند،گفته ی شما می آغازم،نخست اینکه با این گفته، هم موافقم و بیشتر مخالف در کاربردش،بخصوص شخصی،به ضرس قاطع،بسیاری از آثاری که هر روزه،با آنها مواجه می شوم،علی الخصوص،آثار بومی و وطنی، نه به خرد رسیده اند و نه حس!...تعاریف هنر،و امر فلسفی و جامعه شناسی،در کشور ما،کاملن،چیزه دیگری ست.دلیل: در کشوری که هفتصد سال،فلسفه و مشاء(استدلال) را به تیغ شبه عرفان و صوفی بازی و (احمقین بالفطره ای چون عطار) کشتند،و حکم،مطلقِ شیخان بود و الهام بعد از تناول آب دوغ خیار و خواب قیلوله،تا گله ی مریدان،مدام،جامه دریدندی،و سر به بیابان نهادندی،و من باب ذهنیت مطلق کثیفشان که تا به امروز هم میلولد،سهروردی و حکمت ذوقی(اشراق) ایشان،که راهی تازه بود را نگذاردند به جوانی برسد.ذاتِ این ژن دیگر درست بشو نیست،زین رو،کلام استدلال و اندیشه،آنقدر از ما فاصله گرفت،که شوخی ماند،گفتن از مشاء و نقدش.
زین لحاظ،همیشه،کنار لعنت به هگل :D درود میفرستم، بر مغولان بزرگوار و عزیز، این ارجمندان که با حمله به ایران و سپس وزارت، خواجه نصیر الدین طوسی،بسیار دیر،لکن مجدد،فلسفه در ایران راه اندازی شد،والا که، امروزمان، همین نیمچه شلنگ تخته اندازهای فکریمان،هم،برایمان غریبه می بود.ناگفته نماند،همین امروز،سه چهار هزار نسخه،دست نوشته ی فلسفی از ایرانیان پیشین، در شیراز موجود است، جدای از نم نم خارج شدنش از کشور،هنوز یک مرد،برای بسط دادنش،و ترجمه اش،پیدا نشده
(برداشت شخصی از منبع: دکتر سید حسین نصر{اسلام شناس} و استاد دانشگاه جرج واشنگتن. مختصری درباره ی سیر فلسفه در ایران)


و این که،تا همین چندی پیش،که هگل به فارسی ترجمه نشده بود! و بسیاری دیگر از رساله ها،و نمیدانم،این ها در دانشگاه در واقع در حال خوانش چه هستند؟!!!...حال و روز، ترجمه ی امروز،و فلسفه ی جدید، جدای از اشتباهات مهلک متنی،بسیار ناچیز است،این ها که دیگر نه ربطی به ممیزی دارد و نه س ا ن س و ر،مشکل ذهنیت،درب و داغان ماست،و توهم همه چیز دانمان در عین کم دانشی. و هر از چندی "شومنی" پیدا می کنیم، تا چندی پیش یکی در ناسا بود، امروز پرفسور سمیعی...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 01:41

نمایش مشخصات ک جعفری

گفته بودمت که قصه مخالفت و موافقت ما، سر دراز دارد! درازایی به وسعت تاریخ پرفراز و نشیب ایرانمان ! مگراینکه حلاوت مخالفتهایمان در ضیافت یک فنجان قهوه تلخ، برای همیشه حل شود و برود پی کارش...

پیام خان؟! گفته ما را قیچی کردی چرا؟! بی انصافیست این...
کاش به ادامه بند گفته مان نیز، نیم نگاهی می انداختی! آنجا که به تفکیک معنای حس اشاره کردم! هرچند کوتاه و گذرا ، اما اشاره نمودم که با احساسی از جنس الهام و وحی ، بعنوان ریشه هنر ! مخالفم ! بشدت هم مخالفم !
برای انسانی که در تمیز و تشخیص امور واقع ، عاجز و درمانده شده،... وادی وحی و متا ، چیزی جز آروغهای آب و دوغ خیاری صوفیان و عرفای توهم زده نیست!
چراکه ، همه آنچه که نامش را متا فیزیک نهاده اند، را میتوان با قوانین فیزیک ، توجیه کرد! که اگر جز این باشد ، نقص بزرگیست بر آنچه که ، آن نامحدودِ هولناکِ بی شکل ، نقش می زند !
به گفته قدیس اوگوستین: معجزات نه برخلاف طبیعتند، بلکه برخلاف آنچه که ما از طبیعت می دانیم ، روی می دهند!

از اینها که بگذریم ، دلیل مخالفت من، با جمله هگل بود که شما با همه نفرت هگلی تان، برای ریشه یابی هنر، به آن چنگ زدید!

با همه اینها، بسیار شگفت انگیز و بهت آور است ، دستکم برای خودم ! چون که می خواهم بگویم : با این بخش از دیدگاهتان موافقم!:D

و راستی سپاس ازینکه مرا مهمان شعری از جلال الدین محمد بلخی نمودید، البته خالی از لطف نیست که اگر شما را مهمان نغمه خواننده ایی تنبانی کنم ،آنجا که چَه چَه زنان می گوید:

ابرو به من کج نکن ، کج کلاه خان یارمه !

و باقی ترانه....

:D


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










و در کلیت ، با اینکه بشدت،برای بررسی یک متن(تصویری یا ادبی یا نقاشی)، معتقد،به بررسی خود متن، در ساختار (همزمانی و درون متنی ) خودش، بدون در نظر گرفتن،مولف ام،اما، اغلب اوقات،نگاهی به نام مولف دارم، و مثلن در همین جا، حضور مارتین «معنادار» در نظر گرفته شده است، زین رو،هم خردش قابل بررسی است و هم حسش.و مظنه ای بر تناسب و تعادلش، و البته که نسبیت شامل نگاه نقد همیشه می شود،که البته قابل درمان است :D و مصرانه پیگیرش هستم،که فعلن بماند...
پس، به نظر،زیاد با هم اختلاف نداریم.و من هم درباره وجود حسِ مارتینی :D در متن، اذعان داشته ام.
*
تعاریف از هنر، آنقدر دچار گستردگی است،که شاید برای خوانش،همه ی نظرها،و تطبیقشان با هم چندین سال، زمان مصروف شود.از شوپنهاور گفتید، خب استاد اعظم شوپنهاور سلام الله علیه،که به نظرم،فلسفه و مسیر اندیشه، به قبل و بعد از ایشان تقسیم می شود :D چرا ما باهم اینقدر اختلاف داریم ؟! :D بگو مگویتان با ایشان سره چیست؟!...ناگفته نماند و جدای از مزاح، شوپنهاور، را صادق ترین فیلسوف می دانم، آنجا که می فرماید :«ذات مطلقی که جلوه اش این چنین جهانی از پدیدارهاست، خودش باید بحدی هولناک باشد که به وصف نمی آید». پس تکلیف روشن است،و جای پایمان را سفت می کند،در عین حالیکه،(متافیزیک : اعم از مفهوم فلسفی و اعتقاد به حضور تک معنایی در متن ، از تقابلهای دوتایی را منظورم بود: خیر/شر)
و شوپنهاور را تا اینجا هستم،لکن،آنجا که فاز بودیسمی و ذنش، گل می کند،نه نیستم!: طریقت بودایی،طریقه ی انفعال و نفی زندگی است.بیشتر با : آری گویی موافقم، نه بخشش !

این فعلن بماند تا همین جا، احتمالن باز گردم :D
فقط اینکه، در همه ی مکاتب و نظریه های هنر چه نقدی و غیره، اعم از،هرمنوتیک و فرمالیست و پراگ و فرانکفورت و مارکسیستی و فمینیست و ساخت گرا و پساساختگرا و ...با احترامی که برای همه ی آنها، قائلم،شخصن دیدگاهم و مواجه ام با اثر هنری، نخست روبه روشدن با "امر والا"(نامحدودِ هولناکِ بی شکل) ست(شخصن لابلای تصاویر آثار،آنجلو پولس یا بلاتار چنین چیزی می بینم) و سپس زیبایی، اما در نهایت،لذت هنر شاید مفری باشد،تا از واقعیت خفه نشویم،پس مطلوب است،هنر بُرد فلسفه ست،بقول فیلسوف ویتگنشتاین دامت برکاته:«آنچه که به زبان نیاید، را تصویر بیان می کند».


@پیام رنجبران(اکنون) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 16:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) i will be back dear Payam ...@};-

:D


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 02:13

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود
چگونه ای پیام ؟! حقیقتا با خواندن نظرات پربار شما و سایر عزیزان , در وهله ی اول مدیون شدم و در نگاه دوم , وامانده! امیدوارم وانهاده نشوم در این آشفتگی ! که از کجا شروع کنم و به کجا برسم !!
نخست به این پرسش میرسیم که انسان با مغزش راه می رود یا با پاهایش ؟!
به قولی تعارض میان ماده و اندیشه (که جناب دیبا هم بدان اشاره کردند)
یا به بیان پرسشگرانه ی دیگر , اول فکر است یا عمل ؟!
هگل که منشا سوخت و ساز امور را " اندیشه " می داند .
اما آیا چیزی بدوی تر از اندیشه هم هست ؟! " حس " ؟!
با آن موافقم ! حس یا " غریزه " مادر خرد است و خرد , زاینده ی " اندیشه " و اندیشه , آفریننده ی " هنر " !
با سخن شما و کاف بانو هر دو موافقم ! هنر , به مثابه یک فرش باشکوه است ! فرشی که اگر دست های فقیری پشت آن نبودند , هرگز ملزم به بافته شدن نبود !!
به عبارتی , همان استفراغ (هنر) لذتی به دنبال دارد ! درد آور است اما خب آرامش بخش است .

تا اینجا با هم موافقیم که خلق اثر , از حس شروع می شود یا همان ناخودآگاه ! ( چیزی که به زعم پیام در کارهای من فدای خودآگاه ویرانگر می شود !! )
با این همه , بارها بر این رمزگونه بودن و ناخودآگاه کشی های بی رحمانه , پافشاری کرده ام. این را پیام عزیز درست می گوید .
شاید بازخوردش را به خوبی ببینید ! کامنت های من تاریخ انقضای کوتاه تری دارند تا داستان های من ! به مراتب کوتاه تر !
نمی دانم واقعا ! شاید هم تا قالب داستان , به میان می آید , حس من اندکی آب می رود ! ( در داستان قبلی ام چنین معضلی نداشتم و داستان کاملا ماورایی بود و نه زمینی ! )
خب ! این بر می گردد به پیام داستان ! به مضمون و جوهر داستان ! واقعا به هیچ طریق دیگری نمی تواستم حتی سمبل ها و نماد ها را فدای " حس " کنم !
و این تعارض " خرد " با پیوست " نمادها و حواشی و کلی نگری " را در این داستان بر من ببخشایید !!
با این همه می دانید که ! قلب فقط خون رسانی میکند !! همه چیز همان مغز است و سیگنال های عصبی آن که ناحیه ای به نام " قلب " را به درد می آورد !!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا واقعا همه چیز از حس شروع می شود ؟!! یا همان سیگنال های مغز !!!!!!!!! شاید هم همان سیگنال های خرد زا , مولد اصلی حس باشند !
:D
( این چند خط آخر , شوخی بود !! )

از پیام , کاف و همایون بزرگ صمیمانه سپاسگزارم !


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 02:08

نمایش مشخصات ک جعفری
پیام خان، نمی دانم چگونه شبی است امشب؟! یا مرا چیزی شده و یا شما اهدنا الصراط المستقیم ، شده اید ! اینهمه توافق؟! مگر می شود؟!:D
امان از دست اندازها و چاله چوله های این جاده بی انتها و بی مقصد...:D

______

و اما شوپنهاور ( ره ) ....

او را دوست ندارم ! اما بسیار برایم محترم است. فلسفه اش را می پسندم ! فاز بوداییش را عمیقا درک می کنم! حتی نسخه اخلاق بر پایه ترحم و شقفت او را تحسین می کنم ! چرا که ژرفنای هولناک ِتنهایی و بی کسی انسان، آنقدر دردناکست که عمیقا سزاوار ترحم و دلسوزی است !
باشد که اینگونه بتوانیم از رنج وجود بکاهیم ! نه آنکه با خودخواهی افسار گسیخته، بر این درد بیافزاییم ...

با همه اینها، هرگز نتوانستم او را ببخشم آنجا که با صلابتی مغرضانه و خردی مرده ، گفت : « زن موجودیست با گیسوانی بلند و عقلی کوتاه »
این گفته هم در نوع خود، مصداقیست از وسعت نقش پررنگ احساس در خرد!

و اینکه ، بله، میتوان هنر را برد فلسفه هم تعبیر کرد ! فلسفه ایی که خود زاده ی تجزیه و تحلیل و آنالیز داده های برآمده از احساس به توسط خرد است !

و از ویتگنشتاین ، این گفته اش را بیشتر می پسندم:« هر گزاره ایی تصویری از واقعیت است ! »

__________

از همینجا درود می فرستم حضور همایونی جناب به آیین عزیز ! و همچنین سپاسگزارم از درج دیدگاه پرمغزشان در راستای بگو مگوهای من و پیام عزیز ! اما ناگفته نماند با بند پایانی گفته شان ، آنجا که غایت را رستگاری اخلاقی دانسته اند، بسیار و بسیار مشکل دارم ! که بماند برای فرصتی دیگر...

_______
و دوست خوبم،مارتین عزیز

بسیار پوزش برای شلوغیهای صفحه ات که بار همه این گناه را به تنهایی می پذیرم!:">

البته ناگفته نماند مارتین ! من هنوز با انقلاب شخصیتی پسرک داستانت مشکل دارم! که البته الزامی نیست رستم وار رجز خوانی سر دهد! شاید بهتر بود، این حماسه و یا قهر خاموش را پررنگتر و ملموستر به تصویر می کشیدی!


با آرزوی بهترینها برای بهترین دوستانم...

@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 02:21

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود همیشگی !

واقعا چه می شود گفت ؟!!! از نفس افتاده بودم , اومدی ! :D

گمان من بر این است , طبق فرمایش حضرت شوپنهاور و شما بانوی عزیز , همین که " هستیم " , بر خویش ترحم ورزیده ایم ! بر این مظلومیت دامن زده ایم !!

به واقع انسان , معلقی است سرخوش در میان حجم وسیعی از تلخی ...

بگذریم !!


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 08:54

@};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 20:04

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام مارتین کبیر....

این داستان رو...همون شب خونده بودم....نمیدونم چرا برداشتی و بعد این مدت...دوباره گذاشتی...

به هرحال....مارتین..اینکار...بهترین کارته...به نظر من....

فقط فرار ، از راه قدیمی که میخواد بزاره احمق بمونم...راه رستگاریمه ..حتی به گستره ی چند دقیقه از اخرین نفس خورشید....

کوتاهش میکنم خاله زاده....فازت ک نول...اینم@};-

تا دوباره....


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 02:26

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر تو ای سارینا

از اینکه دوباره می بینمت بسیار بسیار خوشحالم . حقیقتا این داستان بارها تا مرز بالا آمدن آمد ! تا این که دیگه واقعا " بالا آمد " !!!:D

راستش ... معتقدم انسان , همون چیزی رو که باور داره , یک مذهب هست براش ! و طبق مذهبش رستگار میشه ! من که فکر میکنم کسی که به خودش بمب وصل میکنه تا با انفجار یک معبد هندو , راهی بهشت بشه , شاید واقعا هم راهی بهشت بشه !!! بهشت اون , همونی بوده که براش تلاش کرده ! در ذهن من , شیرجه رفتن به سمت جهنمه ولی خب اون با لبخند , به سمت مرگ میره !

همگی رستگارانند !!

برگرد به برگشتن !


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 21:11

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر مارتین مقدس (با عرض معذرت از دیرکرد چند ماهه ام!!)
یک سلام ویژه هم دارم به دخترخاله خوبت سارینای عزیز! خوشحالم که بعد ازمدتها دوستان زیبا را بار دیگه میبینم.از همینجا عرض احترام و ارادت دارم خدمت تمامی دوستان داستانکی
راستش یه لحظه اومدم بگم فلسفه مشرق واقعا روت تاثیر داشته بعد یادم اومد این داستان واسه خیلی پیشتر از سفر چین و ماچین بوده !!!
من بقدری این کارت رو دوست داشتم و دارم که یه نسخه اشو واسه خودم نگه داشتم و به نظر من هم بهترین کار نمادینت هست .
در مورد بحث سروران عرضم به حضور انورتون دکارت که پدر علم و فلسفه جدیده به دو حوزه ماده و فکر پرداخت میکنه و معتقد بود این دو حوزه با هم مرتبط نیست و حوزه فکر را به فلسفه و ماده را مربوط به علوم طبیعی دانست.
غرب با توجه به تجربه قرن‌ها مدرنیسم که از دین فاصله گرفت به این نتیجه رسید که گمگشته آنها حکمت است و به مسایل حکمت یونان بازگشتند. (فلسفه ی یونان! و نه شرق!) بعد به حکمت‌های چینی و هندی رجوع کردند(همون حکمتهای باب میل شما!)
از اون جایی که دین اسلام به هر حال گره بیشتری با علوم طبیعی خورده هیچوقت فلسفه و مذهب را از هم جدا نکردند ولی در غرب به علت گسست عمیقی که وجود دارد به کل مذهب جای خود را به فلسفه داد و واقعا امروز به نظر من یک فلش بک عجیب رو به سمت مشرق زمین و تهذیب نفس شرقی استارت زدن!!
و چون داستان مارتین بیشتر از اینکه فلسفه داشته باشه به نظر من بعد عرفانی داره(گستاخی عارفانه حتی در درگاه معبود) بحث روح کاملا از بین میره. عرفان روح رو قبول نداره! عرفان با "جان" سر و کار داره که جوهر عرفان هست.
پس به نظر من اینجا دیگر سخن از خرد یا حس , چندان مساعد نیست.این داستان یک کار عارفانه است از دید من که به نظر من فقط و فقط خود مارتین میتونه مطلقا اون رو باور داشته باشه!!!

مارتین ! از دیدارت خوشحالم. موفقیت تو ارزوی من است
@};-


@منصور دیبا توسط سارینا معالی Members  ارسال در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 - 22:23

نمایش مشخصات سارینا معالی ی سلامم از اینوری بگیر دایی جان......

خوشحالم از برگشت شما و مارتین و دوستای کم پیدا و خوب...@};-


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 3 ارديبهشت 1395 - 00:28

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) I'll come back dear Proffessor !
;)


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 13:53

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر منصور

خوشحالم که میبینمت . و از لطفی که به این نوشته روا داشتی .

فلسفه ی شرق یا غرب ؟! به گمان من فلاسفه ی شرق , به جای ترسیم تابلو , منظره ی طبیعت رو تغییر دادن !از آن سو , چیزهای با ارزشی با خود آوردم ! با ارزش تر از دریای نور !!
همان تهذیب نفس و دوری جستن از هوای چسبناک دنیا! ولی نه با آیین و رسوم خاک خورده و کلیشه شده و تکراری ! بلکه یک انقلاب درونی , آن را می آغازد ! که البته سوخت و ساز در جوار رستگاران را به شدت دشوار می کند .

بحث طولانیست ...

از این که هستی , خشنودم !


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 09:04



فرزند آدمم

چندمین؟ نمیدانم

اما تولدم

در همین خانه بود

زمین

همان سال

که درختان سیب میوه ی هوس دادن

مادر بارور شد

به نطفه ی گناه پدر

و من متولد شدم

من

فرزند ناخلف بهشتم

تبعیدی زمین...(بهزاد حیدری)
درودی دیگر مارتین گرامی

ممنون به خاطر این داستان زیبا
به یادتان هستم به وسعت ماهی! سالی ! و یا حتی قرنی


@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 12:06

درود بر شهره بانوی گرامی
....
نبودن بعضی ها دلتنگی می آورد!
از آن دست دلتنگی،
که با هیچ بهانه ای التیام نمی یابد!
دلتنگی ما نیز
رودخانه ایست که به هینچ دریایی نمی ریزد!

@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 4 ارديبهشت 1395 - 13:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

از شعر زیبایتان سپاسگزارم ! به یاد دارم در نخستین ظهور , شما نخستین کسی بودید که بر این داستان دیدگاهی نگاشتید ! شما , سارینا و آرش پرتو !

و واکاوی زیبایی را بر این لوح نشاندید !! درست به یاد دارم ...

" بگذار از کلنگ ها چیزی نگویم ! "

از این که آمدید , هستید , می خوانید و می نویسید , بسیار خوشحالم !

مشرقی بمانید


نام: سارا یاسمینی   ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 19:27

سلام. جالب بود.
موفق باشید


@سارا یاسمینی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 10 ارديبهشت 1395 - 10:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

سپاس از اينكه بوديد ...


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 خرداد 1395 - 22:19

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

من داستان شما را قبلا" خوانده بودم

ولی کامنت من ثبت نشده

دوباره داستان زیبای شما را خواندم

لذت وبهره بردم

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 18 خرداد 1395 - 11:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) جناب فرازمند عزیز سلام

از این که منت گذاشته و کار را خواندید بسیار سپاسگزارم. همین باارزش ترین است برای من...

سبز باشید و آفتابی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.