گورستان باغچه

با لبخندی شیرین , آن سوی نرده ها را تماشا می کند . نور آفتاب خرامان , به اتاق وارد می شود .

پنجره ها را باز می گذارد . نسیم خنکی , گونه هایش را لمس می کند , چنان که میخواهد او را بوسه باران کند . صدای فریاد های کودکانه , از حیاط به گوش می رسد. همان ها که حیاط ِ کوچک ِ خانه را بهشتی زیر پاهای خود یافته اند .

شاخه های پربار درخت ِ نارنج حیاط و طنین ِ دلنواز ِ پرندگان آوازخوان , نوید فصلی نو را می دهند . فصل سبزی برای خواستن ! فصل سبزی برای رفتن ! فصل سبزی برای رسیدن ...

خانه , از زمزمه پر است . صف خنده طویل است و حجم خنده چنان بالاست که به همه سهمی برسد . در کنج خاکستری ایوان اما پیرمرد , با لبخند , به بازی های پر هیاهو , در دل حیاط می نگرد و با نوای پرنده ها به اوج می رود .
در انتهای دالان وجودش رنگ و بویی از ماندن نیست . عقربه ها در این سکوت , چنگ می زنند اما فریاد در گلو می خشکد . رنگ ها می میرند و پرنده ها ماتم می گیرند .

كوچه ها پر تلاطم اند . صداي شكستن مي آيد . تمام شيشه هاي خانه ها را با سنگ مي شكنند . همان ها كه كوچه را بهشتي زير پاي خود يافته اند .

تك صدای گریه ای , پیرمرد را به خود می آورد . می داند کسی در طبقه ی پایین ویولن سل می نوازد . عینک ِ خاک خورده اش بر زمین افتاده است . آن را به آهستگی بلند می کند و با دستمالی رنگ و رو رفته , شروع به پاک کردن شیشه ی عینکش میکند . نگاهش به اندک برگ های زردی است که آخرین لحظات عمر خود را در گورستان باغچه , سپری می کنند .

خانه , سوت و کور است . در این رخوت و یخ بستگی , تنها صدای عقربه ها به گوش می رسد ...
باد پاییزی وزیدن می گیرد و آخرین برگ ِ زرد هم از شاخه جدا می شود . . .


___________


آن سال , زمستان سختی پیش رو بود . روزها از پس روزها می گذشتند و این صدای تیک تیک ساعت بود که آخرین تلاشش را می کرد تا سکوت را بشکند ...







پی نوشت : داستان تیک تیک ساعت ( گورستان باغچه ) را در پاییز هزار و سیصد و هشتاد و هشت نوشته ام و تنها بهانه ایست برای سرودن ملودی ابدیت . چرخش سيب سرخي در هوا ، بر آنم داشت تا كمي از من ام دور شوم هفده ساله نبودم و هجده سال داشتم . به قول عاليجناب ناب :

" با اين ترانه برگرديم به هفده سالگي من ... "

سالها در خانه ی خیالم به دنبالش گشتم و اکنون آن را به تنها رفیق زندگی ام
" همایون طراح " تقدیم می کنم که تنهایی پر حرارتش را بر آوای یخ زده ی من می چکاند تا این سکوت را ذره ذره آب کنم ...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,احمد دولت آبادی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,آزاده اسلامی ,حسین شعیبی , ناصرباران دوست ,عطیه امیری ,ف. سکوت ,سارینا معالی ,فرزانه رازي ,حسین روحانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,سارا باقری ,شيدا سهرابى ,خلیل میلانی فرد , ک جعفری ,همایون طراح ,فرزانه بارانی ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (15/5/1394), زینب ارونی (15/5/1394),احمد دولت آبادی (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),الف.اندیشه (15/5/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/5/1394),محمود لچی نانی (15/5/1394),حسین شعیبی (15/5/1394),آزاده اسلامی (15/5/1394),آرش پرتو (15/5/1394),سحر ذاکری (15/5/1394),مینا لگزیان (15/5/1394),آرش پرتو (15/5/1394),م.ماندگار (15/5/1394),آزاده اسلامی (15/5/1394),ف. سکوت (15/5/1394),محمود لچی نانی (15/5/1394),شیدا محجوب (15/5/1394), ناصرباران دوست (15/5/1394),عطیه امیری (15/5/1394),محمد حشمتی فر (15/5/1394),رضا فرازمند (15/5/1394),سارینا معالی (15/5/1394),فرزانه رازي (15/5/1394),حسین روحانی (15/5/1394),منصور دیبا (15/5/1394),مریم مقدسی (15/5/1394),احمد دولت آبادی (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),عباس پیرمرادی (15/5/1394),شیدا محجوب (15/5/1394),پریناز.ک (15/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (15/5/1394),زهرابادره (16/5/1394),کیمیا مرادی (16/5/1394),محمد اکبری هشترودی (16/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/5/1394),آرمیتا مولوی (16/5/1394),سارا باقری (16/5/1394),منصور دیبا (16/5/1394),شيدا سهرابى (17/5/1394),آرمیتا مولوی (17/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/5/1394),خلیل میلانی فرد (17/5/1394),باران (17/5/1394), ک جعفری (17/5/1394),محمد ثمانی (17/5/1394),بهاره علی پور (17/5/1394),شهره کبودوندپور (17/5/1394),انسیه زمانی (17/5/1394),همایون طراح (17/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (18/5/1394),زهرابادره (21/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (21/5/1394),فرزانه بارانی (22/5/1394),مینا لگزیان (22/5/1394),همایون طراح (22/5/1394),رضا فرازمند (26/5/1394),منصور دیبا (29/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/7/1394), ک جعفری (18/7/1394),کیمیا مرادی (1/8/1394),سحر ذاکری (14/9/1394),همایون طراح (30/10/1394),همایون به آیین (12/7/1395),همایون طراح (30/8/1395),

نقطه نظرات

نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) با عرض ادب خدمت تمامي دوستان

داستان نيست ! نوشته است اي است كه تا حدي شاعرانگي در آن موج مي زند ! لذا اين كار را از كارهايم سوا كنيد و ضعف هاي آن را بازگو كنيد ولي به بزرگي خود ببخشاييد !

سبزترين ها ! اينست آرزوي من براي تمامي داستانكي ها


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:38

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو. افسانه حقیقی ات را که باد اندک زندگی روز مره همه مان توام گردیده را با دل و جان گوش سپردم.بسیار لطیف دیدم و آنجا را مستحکم یافتم که سیرحوادث را کلی نگریسته و از مکان و زمان فارغ گشتی.
باری! بشر اینست دیگر. همیشه برای گریز از مهلکه بی عدالتی. نابرابری.ناکامی . محدودیت ها و محرویت های گوناگون سیر آفاق می کند آرزو ها و تمنیات قلبی و درونی خویش را با متنی چند سطری آرامش خیال می بخشد. وگرنه پیری و مرگ خواهی نخواهی به سراغ مان می آید و گریز از دستش کار ما نیست. بسیار پر مسما و لذت بخش بود علی جان.


@احمد دولت آبادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر احمد دولت آبادي گرامي

رستگاري آن است كه انسان از قيد زمان و مكان و هر چيز پا بندي جدا شود ! و همين كه بي هيچ قيد و بندي انسان احساساتش را بر ديواري نقاشي كند ، آن روز ، روز انسانيت است !

از لطفي كه به نوشته ام داريد سخت سپاسگزارم و بهترين ها را براي شما و قلم شما آرزومندم ! سبز باشيد


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:38

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب مارتین عزیز
بسیار زیبا و با احساس نوشتید.
توصیف لحظه به لحظه ی صحنه ها بسیار جالب و دقیق بود.
لذت بردم.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر الف انديشه ي عزيز

از اين كه هستيد ، مي آييد ، مي خوانيد و مي نويسيد بسيار متشكرم .

سبز باشيد و آفتابي


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم
یعنی خودم را.
ذخیره ای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچ کس نداشت.
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی.
هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم ..
یعنی تو را ...

- رسول یونان -
سلام بر شما مارتین گرامی
و سلام می کنم به جناب طراح و خوشحالم که هر دو جوان فرهیخته از کوچه باغهای بهارنارنج شیراز همدیگر را یافته و رها نکرده اید
داستانواره..دلنوشته و هرچیز دیگری بود بسیار زیبا بود
ایرادات فنی بماند برای منتقدان
اما هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند
روزگارتان بی نقص@};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:57

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

پاييز را عاشقانه دوست دارم چرا كه مرا به پيشواز زمستان مي برد ! پاييز را دوست دارم تا مادامي كه حياط خانه ام را از برگ هاي پژمرده ژر نكند ...

از حضور مهربان شما و لطف بي كرانتان سپاسگزارم . باشد كه باشيم ...

سبزترين ها را برايتان آرزومندم .


@شهره کبودوندپور توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:26

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم کبودوندپور.
سپاس از شما


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:49

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:58

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود و سپاس@};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:53

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای غفاری گرامی
در اول داستان شما شخصیت معلوم نیست .بعد شروع میشه به توصیف از محیط که من مخاطب دلم میخاست بدونم شخصیت من کیه ؟که راوی داره از اون حرف میزنه .
کاش از همون خط اول اینو من میدونستم پس با محیط و صحنه و شخصیت شما بهتر میتونستم ارتباط برقرا کنم .گرچه این جمله های ادبی منو از محوریت داستان دور میکرد .مثلا :
تک صدای گریه ای ؟؟؟؟؟
اصلا وقتی داستان داره تموم میشه اوردن این کارکتر لازمه ؟کمکی به داستان شما میکنه و تو روند اون تاثیری داره ؟
اگر نبود تنهایی پیرمرد و بیشتر حس میکردم
با اوردن اون بند زیاد موافق نیستم .تک صدای گریه ای ...
اگر حذفش کنی .حس تنهایی رو بیشتر به رخ مخاطب میکشی البته این نظر شخصی بنده بود و نویسنده برای کلمه به کلمه داستانش هدفی رو در نظر گرفته
سپاس از شما و موفق باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 09:57

نمایش مشخصات زینب ارونی اقای غفاری پیشنهادی دارم نوشته های شاعرانه رو به داستان تبدیل کنید و اجازه ندید قلم شما برای داستان شاعرانه بنویسه که اینها مقوله ای جدا از هم هستند و کسانی که اینجا میان دلشون میخواد داستان بخونندو یک نویسنده مثل شما حتما میتونه این متن شاعرانه رو به داستانی موفق تبدیل کنه .
جسارت بنده رو ببخشید


@ زینب ارونی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر زينب اروني عزيز

از اين كه مي آيي بسيار مشعوفم ! و از وقت گران بهايي

كه صرف خواندن و مهم تر از آن نقد داستان مي كني . مي

دانم كه باري به هر جهت نمي خواني ...همين زيباست ..

حقيقتا نكاتي را كه ذكر كردي همگي مي پذيرم ! با اين

همه افزودن آن كاراكتر كذايي را به عمد نگاشته ام .

سعي كردم داستان ، شخصيت محور نباشد ! پيرمرد ،

كودكان ،گريه ي يك نفر (كيست آن يك نفر ؟!! ) و حتي آنان

كه بازي را رها كرده اند و شيشه ها را مي شكنند !

پيش تر با محمود لچي ناني هم چنين سخني داشتيم !

" انسان ها هرچند اجتماعي ، در آن گوشه ي وجودشان تنهايي عظيمي دارند ..."

از گريه نوشتم ولي به گمانم ماهيت گريه مهم تر از خود

فرد گريان است !

بيش از آن كه تنهايي پيرمرد را به رخ بكشم به ئنبال آن

چيزي بودم كه بدانم اندر احوالات اين خانه ي قديمي چه

مي گذرد ؟! اين يك داستان حقيقي است يا يك لوكيشن

ساختگي ؟!

سبز باشيد و صد البته مانا !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) با اين همه سخنتان را مي پذيرم ! به نظرم آن چنان براي داستان شدن ، ناب نيست اين موضوع ... شايد اولين و آخرين بار باشد كه داستاني بدين سبك در سايت مي گذارم ...


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 10:51

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما علی غفاری دوست ( مارتین)
نوشته بقول خودت نه داستانت رو خوندم ،و اینقدر دوستت دارم که بهت فوحش ندم :D ( لازم به یاد آوری نیست که شوخی کردم )
ولی یه تاریخی هست که من ارادت خاصی بهش دارم ، یه تاریخی که برای من پر از خاطرات و مخاطرات فراموش نشدنی ه ، روز ب روزش ، و صحنه به صحنه ش مثل یه فیلم جلو چشامه !!!
حالا نمیدونم ذکر اون تاریخ تو نوشته شما بهمون دلیل ه یا نه ،....بگذریم ، داغ دلم تازه شد .
شعرها و سروده ها ، و خونده های شهریار قنبری رو هم ، آره دوست دارم .


@محمود لچی نانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) محمود لچي ناني گوشت رو بيار جلو يه چيزي بگم !

آوردي ؟!

ـ " نذاشتن هم صدايي رو بلد باشيم ..."

از حضور گرمت صميمانه سپاسگزارم . من هم به شما

علاقه دارم و از نقد و حتي دشنام شما هم هراسي

نيست !!

و از اين كه داغ دلت تازه شد ، عذرخواهي مي كنم !

نمي دونم اون سال رو چرا نوشتم ؟! مارتين آدمي هست

كه بي دليل چيزي رو بنويسه ؟!! نمي دونم !

@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) در ضمن مراقب شيشه ي خانه ات باش !

" ما بهاري وسط پاييزيم
عاشقانه هاي حلق آويزيم
برگ زرديم و فرو مي ريزيم
من و تو دوباره بر ميخيزيم ..." (شهيار قنبري )


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر
اون تاریخ که شما 18 ساله بودین دقیقا همون تاریخ
اون پاییز ...همون پاییز لعنتی...من دوبار مردم...یک بار در خانه...یک بار در جامعه...
از اون سال به بعد از همه ی اعتقادات گذشته دست کشیدم...خدا را بار دیگر در ویندوز قلبم نصب کردم...
درضمن آدمهای زیادی را در محل کارم شناختم که برای نان شب
نیمه شب آدم می فروختند
راستی ما هرگز همصدایی را بلد نیستیم و یاد نمی گیریم
چون من هستیم...نه ما
لالالالا دیگه بسته گل لاله!


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 12:19

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شهره کبودوند
همونطور که گفتی اون سال سال شناخت بود ، شناخت خود ، و دیگران .
اگر چه آدم هایی بودند که برای نان شب ، دیگران را فروختند ، اما ، آره آدم هایی هم بودند که بی خیال از نان شب ، جون خودشون رو گذاشتن وسط .
یادشون رو گرامی می دارم
@};-


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 13:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر آقای لچی نانی
بله یادشون گرامی...صدها ندا ...صدها سهراب
اما برای کی؟ ...برای چی؟..
دعوا بر سر مترسک ها !؟
من فقط دلم برای جوانی از دست رفته شون می سوزه
ولی حق با شماست خیلیها را شناختیم
همون بیلزنهای معروف که مملکت رو شخم زدن


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 14:18

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر دوستان عزيز

" كسب تو جراحي لبخنده و تشويق اشك
مثل مثله كردن واگويه هاي عاشقاست
توي فصل قرق ابر و نسيم و گل سرخ
كسب تو تفتيش طرح سايه ي اقاقياست

كار من رد شدن از روياي سرخ رود نيست
كار من حادثه ي دريايي پيوستنه
تو شب واهمه ي سايه زن شعله فكن
كار من معجزه ي سپيده روشن كردنه ... "

(استاد ايرج جنتي عطايي ـ با لباس شخصي ها )


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:01

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم کبودوند و جناب لچی نانی عزیز
بیخیال.تلخی و شیرینی همه از جنس بودن ها و نبودن ها و اسارت ها و آزادگی هاست.
مخلصیم


@حسین روحانی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 23:20

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام من بر شما حسین روحانی عزیز
ممنون، آره، به خاطر هم دلی گرمت،.. خوش حالم که با ما هستی


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:09

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب غفاری عزیز
داستان بسیار زیبایی بود (اگر شما مایلید بگویید داستان نیست من با ضرس قاطع :) میگویم که داستانه!) از تنهایی یک انسان و کالبد شکافی خاطراتش (اگر درست فهمیده باشم)
شاد و سربلند باشید@};-


@حسین شعیبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 14:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر حسين شعيبي نازنين

از اين كه مي بينمت بسيار خوشحالم ! و از اين كه داستان را پسنديدي سرمستم !
برداشت ها همه عزيزند و صحيح !

سبز باشيد و آفتابي


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:08

نمایش مشخصات حسین روحانی مخلص و چاکر جناب شعیبی@};-


@حسین روحانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 22:39

نمایش مشخصات حسین شعیبی ما بیشتر;)


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:16

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام مارتین عزیز
توصیفات و نشانه های داستانت گویای بسیاری از حرف ها بود.
نمیدانم لفافه گویی خوب است یا نه.من که خودم رک گو هستم.وقتی حرفی میزنم رک گویی میکنم.
ولی تو لفافه گو و راز گونه حرف میزنی.این پیچ و تاب و درهم تنیدگیه حرفات رو در این داستان به شدت دوست داشتم.لذت بخش بود.داستان روزهایی که وقتی در شهرت ضربه سردی به باتون به شانه پیرزنی خورد هنوز هم از یادم نمیرود.بارها و بارها دیدم و اشک ریختم.
کاری جز اشک نمیامد از دستانم.
داستانت من رو به حال و هوای خاک گرفته ای برد


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:32

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی جیمز جویس ها و امیلی برونته های نازنین. اگه کسی از جناب روحانی. جناب عمیدی. فریاد و بانو بادره اطلاع داره خبر بده. اصلا نمی دونم دوری این دوستان چرا مصادف شد با آخر هفته که حال هوای نامطبوع به سایت بده؟!
enterpolsait


@احمد دولت آبادی توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 13:56

سلام

خانم بادره که دیروز خیلی نرم و فنی اعلام کردن یه چند روزی میرن مرخصی


جناب عمیدی هم خیلی وقته نیستن

در کل این مدیر سایت مقصره

اطلاعات سایت خخخخخخخخ


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 16:59

نمایش مشخصات حسین روحانی
سلام و عرض ادب خدمت آقای دولت آبادی عزیز و آرش پرتو و مارتین عزیز و همه دوستان
والا آقای دولت آبادی من خیلی دوستت دارم.شما هم که دو سه روز نبودی دلمون برات تنگ شده بود.من کوچبکتم
آقا یه کتاب میگم.فکر کنم خوندینش.اگرم نخوندید پیشنهاد میدم بخونید
اسم کتاب هست
مستاجر
اثر رولان توپور
نشر چشمه
نظرتون رو راجع بهش میخاستم.اگه از دوستان کسی خونده نظرشو بگه ممنون میشم
@};-


@حسین روحانی توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 18:26

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو حسین. یک پیغام خصوصی فرستادم. بخون. متاسفانه نه این کتاب رو نخوندم. برای همین میگم دوستان هم در کاراشون معرفی کتاب بگذارند مفیده. الان شما با معرفی این اثر من رو مدیون خودت کردی.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 12:05

سلام بر شما

اول اینکه بعد از تایید مدیر اگه داستانو ویرایش کنید داستان منفجر میشه و میره رو هوا تا وقتی که مدیر نیاد نمیاد پایین……حالا از شانس شما مدیر امروز انگار یه سری زده……از این نظر میگم که دیشب داستان شما بین تازه ها نبود و امروز اومده بین داستانا……

اما اینکه
مت دلم میخواد صحنه ی اول داستان وقتی که هوا بهاری و مطبوع و بهشت زیرپاست رو ابتدا و ورودی دالان در نظر بگیرم…البته دالانشم خیلی درازه…و اینکه ابتداش روشنه ....و انتها ش تاریک و غم زده……


و اینکه ……… هیچی بابا……

موفق باشید


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 14:27

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آرش پرتو

اول اين كه حقيقتا نظم سايت يه كم ريخته به هم و انتشار داستان ها تو ساعات عجيب و غريب ، دلزدگي مي آره !
پيرو سخن جناب دولت آبادي و شما بايد بگم كه گاهي زندگي روزمره دوستان رو از سر زدن به سايت منع مي كنه !
اما خب بعضي بحث هاي بيهوده هم دلزدگي مياره ! با نگاهي به فضاي چند سال پيش مي بينم كه همه چيز حرفه اي تر و طي چارچوب دقيق تري بوده است ! پس به نظر من گاهي بايد سكوت كرد . ( روي صحبت اين كوچك ، با تمام سروران سايت هست و نه آرش پرتو به تنهايي )

در باب حضورت بايد بگم ممنونم ! و از اين كه برداشتي كوتاه اما جامع داري كه برايم زيباست ...

سبز باشي و آفتابي


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 12:33

درود بر شما

داستانتون ادبی بود به نظرم طبع شعر خوبی دارید به عنوان شعر بهش نگاه می کنم و فکر کنم سبک خوبی برای داستان نباشه کمی مخاطبو گیج می کنه

به هر جال خوب بود

با آرزوی موفقیت@};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 14:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر مينا لگزيان

از حضورت سپاسگزارم ! بين شعر و داستان رابطه چنان تنگاتنگه كه هيچ خط كشي قادر به خط كشي مابين آن نيست ! ( خط كش هاي بي هوا را عشق است )

از اين كه گيج شدم معذرت مرا پذيرا باشيد ! اما بگذاريد نوشته ي ما به همين شكل بماند !

سبز باشيد و صد البته آفتابي


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 15:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام بر شما جناب غفاری دوست عزیز
و درود بر ۱۷سالگی به رنج نشسته
و فصل سبزی خواستن که خاکستری شد
و بر آنها که از خانه ها به کوچه ها کوچیدند
و از کوچه به ابدیت پیوستند
و بر شاعرانگی یخ زده در کلمات
در زمهریر آن شب دیجور
و آن زمستان دیر پای
و خروسی که می دانست دو دانگی از شب مانده
اما می خواند تا نور بر سیاهی چیره شود
======
فکر می کنم برای بیان آن حس و حال هیچ شیوه ای بهتر از آنچه نوشته اید وجود ندارد . گاهی باید قلم را به دست احساس سپرد تا چارچوبهارا بشکند و مستقیما بر دلها اثر بگذارد .
عالی بود دستتان درست و مهرتان همیشه تابنده

برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 19:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب باران دوست نازنین

" ما هرگز نمی‌توانیم از داشتن چیزی برای زندگی مطمئن شویم تا وقتی که برای آن مایل به مردن باشیم... "
(ارنستو چگوارا)

از این حضور سبزتان مسرورم ! و این که متن زیبایتان بسیار بسیار دلنشین است ! خروسی که کماکان می خواند !
شما نباشید , من نیز نخواهم ماند ! پس مانا باشید و سبز


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 15:47

نمایش مشخصات عطیه امیری درود جناب غفاری دوست.
داستان زیبایی بود و توصیفاتتون عالی.
یه مقدار داستانتون گنگ بود...
اما در کل من داستانتون رو بسیار دوست داشتم.
موفق باشید... و شاد.
قلمتون مانا.@};- @};-


@عطیه امیری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 19:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو امیری گرامی

اولین حضورتان در این کلبه را گرامی می دارم و از این که لطفی به این نوشته دارید سخت سپاسگزارم !
نگو فرصتی نمونده !

سبز باشید و آفتابی


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 16:00

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستانی زیبا


گزارش لحظه های واپسین یک پیرمرد

در اوج شاعر

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 19:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب فرازمند گرامی

بودنتان را عشق است ! از این که می خوانید و می نویسید بسیار متشکرم ...

با آرزوی بهترین ها برای شما ای نازنین@};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:05

نمایش مشخصات سارینا معالی درود بر مارتین عزیز@};-

بزار قبل داستام بگم که پی نوشت داستان غافلگیرم کرد!من از تماشای دوستی ها و رفاقت ها سرخوش میشم ،و دوست ها و رفیق هارو تحسین میکنم ،پس بزارید دعا کنم که دوستی تون با دوام و ماندگار...
اما بابت داستان بزارید اعترافی بکنم،
وقتی از فصل ها گفتید ، وقتی از چرخش و تکرار گفتید،
یادم اومد که من،همیشه از تکرار میترسیدم!
وقتی پای درد دل تاریخ!میشینم از تکرار سرانجام ها میترسم!
وقتی یک زمانی از سر میگذرونیم و به گذشته میرسونیم،من از رسیدنش به اغاز صف،و بعدش از اینده ها میترسم.
مارتین تو میدونی چرا تاریخ و سرانجامش!مدام تکرار میشه؟


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 20:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام سارینای عزیز

در وهله ی اول بگم که دوستی من و همایون چندین و چند ساله است . قصدی برای نوشتن نداشتم اما بر آن شدم برایش بنویسم چون می دانم گوشه ای از روحم درد می کند! مدتی است دیگر پیش من نیست ! هر دو هجرت کردیم ...

در باب تاریخ ! امروز داشتم به تاریخ فکر می کردم ! به این که همواره می گفتم گذر زمان , قهرمان و دشمن می سازد ! همانطور که جنگلی ها در زمان رضا شاه معدوم , دشمن میهن بود اما با گذار زمان رفته رفته به قهرمان ملی بدل شد !
با خود گفتم مارتین صبر کن تا زمان بگذرد ! قهرمان ها از دل زمان بیرون می آیند !
اما بعد گفتم نه ! تاریخ را دستان من و تو می سازد ! تا به کی باید در انتظار تاریخ درخشان آینده ماند ؟؟!
خود کرده را تدبیر چیست ؟! همیشه از خط کش ها می ترسم ! چیزی که بدان ایدئولوژی می گویند ! ایدئولوژها بسیار بی رحمند و طبق اصولشان به راحتی می توان ملت را قلع و قمع کرد . به راحتی می شود غربال کرد و مخالف را لگد مال کرد ! چرا ؟! چون خط کش داریم !

تو را به شعر زیبای Heaven از جان لنون فقید دعوت می کنم ! بگیرش :

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one


@سارینا معالی توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:29

نمایش مشخصات همایون طراح درود سارینای عزیز@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:08

نمایش مشخصات فرزانه رازي درختان جوان را در خیابان دفن می کردیم
برادرهایمان را زیر باران دفن می کردیم

زمین از اضطراب کفش هامان باخبر می شد
هوا تاریک می شد، بعد از آن تاریک تر می شد

درختان بریده زیر باران گریه می کردند
برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

هوا دم داشت، با تکرار خِس خِس بازدم می شد
صدای جیغ می آمد ...دو کفش از جمع کم می شد

- هزاران سایه پشت سایه پنهانند (کم گفتیم!)
- صدایت را ببُر! ( با پچ پچی در گوش هم گفتیم )

میان شهرِ خالی می دویدیم و هوا بد بود
صدای تیر، سهم هرکسی که حرف می زد بود

به نوبت زخم هایی گوشه ی تصویر می خوردیم
به نوبت گریه می کردیم و در صف تیر می خوردیم

کسی هربار می افتاد و در خون دست و پا می زد
صدایی نام مان را پیش از افتادن صدا می زد

صدا روی درخت ِ پیر انجیر معابد1 بود
صدا مثل صدای کشتن ِ مرغ مقلّد2 بود

نفس با هر دویدن تنگ تر می شد، هدر می رفت
زمان تکرار می شد ،خانه هامان دور تر می رفت

زمان تکرار می شد ، در مسیر ابرها بودیم
دوباره در کنار نعش ها و قبرها بودیم

درختان شکسته زیر باران گریه می کردند
برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

-تو بودی ؟ - نه!
– تو بودی ؟ - نه !
هوا بد بود ، دم کردیم
به هم سیلی زدیم و دیگران را متهم کردیم

کسی می شُست آنسو دست های سرخ رنگش را
کسی آن گوشه پر می کرد با سرعت تفنگش را

کسی را دیگران سمت طناب دار می بردند
کسی را چشم بسته سینه ی دیوار می بردند

جهان با ترس هایش زیر چشمان درشتت بود
صدایم کردی و چاقوی سرخی توی مشتت بود

مرا در اشک هایت مثل ماه‌ی تلخ3،حل کردی
مرا چاقو زدی و لحظه ی آخر بغل کردی

صدایت کردم و زنگ صدایت در صدایم بود
تو را بوسیدم و خون تو روی دست هایم بود

دو تا ماهی ِ مرده داخل یک طشت ِ خون بودیم
دو شاخه روی نعش ِ یک درخت واژگون بودیم

درختان جوان را زیر باران دفن می کردند
جوان بودیم و ما را در خیابان دفن می کردند...




پ.ن:

1- درخت انجیر معابد: آخرین رمان منتشر شده ی احمد محمود- چاپ 1379

2- کشتن مرغ مقلد: ساخته رابرت مالگین، محصول 1962-براساس رمانی به همین نام اثر هرپر لی

3- ماه تلخ: ساخته رومن پولانسکی، محصول 1992- براساس رمانی به همین نام اثر پاسکال بروکنر


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:10

نمایش مشخصات فرزانه رازي دلم میخواد از حامد شعر بذارم . حامد ابراهیم پور رو میگم !
اصن دلم میخواد شعر بی ربط بذارم ! کسی جرات داره چیزی به من بگه ؟؟؟ تازه... بعدا یه چی دیگه هم پیدا کردم که دوسش داشتم دوباره میزارمش . حرفیه ؟؟؟
دلم میخواد ! میزارم . شما فرض کن فازم رو بد اخلاقیه الان ! همینه که هس !

درود بر مارتین کبیر .
میدونم که سختت نیست !
زیبا بود . هر چی بود ، خوشمان عامد !
دلت به نشاط.

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 20:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر فرزانه رازی بزرگ

اصلا هم برام سخت نیست ! از شعر فوق العاده ات ممنونم که به نام پولانسکی هم مزین است!
من هم دارم به فریدون گوش میدم از نوع فرخزادش...گوشش کن :

" من چه هستم بدون عشق تو
تو چه هستی بدون من؟
ما چه هستیم در دشت روزگار
گل های کوچک انتظار ................"


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 17:18

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام دوباره مارتین
من به آقای شعیبی عرض ادب کردم اشتباها نظرم در مورد داستانت هم اونجا افتاد ببخش@};-


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 20:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام حسین روحانی عزیز

پیام دلگرم کننده ات را خواندم ! اشک را فراموش کن ! بخند عزیزم فردا تو راهه , حلقه ای از نور تو دست ماهه !

از پس پرده می نویسم باشد تا خاموش نشوم !

سبز باشی و آفتابی مثل همیشه


نام: سيمين   ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 18:35

سلام و عرض احترام خدمت آقاي غفاري
باورت ميشه با خوندن كارت حسابي گريه كردم ؟ @
نه براي اين كه از قبلا نوشتي به خاطر اين كه مخاطبت را به زور هم شده با داستان كشوندي تا تهش كه ببينه چي ميشه كه ديد هيچي توش نيست!!!
دستت درد نكنه اقا

@};- @};- @};-


@سيمين توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 20:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر سیمین بانو

اولین بار است شما را زیارت می کنم ! از لطفتون بسیار سپاسگزارم ...دوستان احساساتی را عشق است !



سبز باشید و آفتابی@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 20:22

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) البته این که نوشتید هیچی توش نیست ! نمی دونم ولی من فکر میکنم یه چیزایی توش هست ... وگر نه نمی نوشتمش !
باید به دنبالش رفت و رفت و رفت ...


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 19:25

نمایش مشخصات سارینا معالی سلومی دوباره@};-

اومدم داستان بخونم و درباره داستان حرف بزنم نمیدونم چیشد یهویی احساس شاعرکی م گل کرد:-/

بنابرین یه بار دیگه روتون رو بکنین سمتِ من...اهان خوبه...نگارش داستان،عالی بود.
اگه موافقید یادی از بنی اسراییل کنیم،
خب شروع داستان از یک صبح زیبا و خوش شروع شد،همه چی خوب میگذشت که (ناگهان)همه چی خراب شد.ش..ش...شیشه شکست و...فلان و فلون.
اما مارتین عزیز،اتفاقات در داستان (ناگهانی)کافی رو نداشت.شاید این مورد حتی با تغییر تو نوع تایپ کردن،یا اوردن واژه (تا اینکه،ناگهان،اما...وچیز هایی که بیشتر از بلدید)رفع بشه.تا داستان اوج بیشتری داشته باشه.
امید وارم منظور رو خوب رسونده باشم و جز اون شما نه تنها نگارش دلچسبی تو داستان دارید حتی کامنت ها و حرفهای خودتونم خیلی شیکه!
ینی کلا خیلی باکلاسید;) :">
بابت دختر خاله شدنم ببخشید دیگه مارتین جانولی همینه که هس:">
مواظب باش...فازت همیشه نول بمونه


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 20:30

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود دوباره بر تو ای بانوی جوان

از این که دوباره لطف کردی و برگشتی و نوشتی ممنونم ! باورت میشه پیش از " تک صدای گریه ای ..." از واژه ی " ناگهان " استفاده کرده بودم که نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و حذفش کردم ! احساس کردم باعث میشه بین تصاویر یک انتراکت ایجاد بشه که باب میل من نیست !

اما خب برای خاطر دل شما هم شده می نویسیم :

" ناگهان تک صدای گریه ای پیرمرد را به خود آورد ..."

و این که ...این که خوب می نویسی ! ادامه بده راهتو ... بدون هیچ مانعی !

بابا برقی سایت ! فازت نول ...


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 20:53

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) این امید ماست. این باوری است که با خود به جنوب

می‌برم. با این باور ما خواهیم توانست از کوه‌های ناامیدی

سنگ امید بتراشیم. با این باور خواهیم توانست هیاهوی

ناسازگاری کشورمان را به همنوایی زیبایی از برادری بدل

کنیم. با این باور خواهیم توانست با هم کار کنیم، با هم

دعا کنیم، با هم مبارزه کنیم، با هم به زندان رویم، با هم از

آزادی دفاع کنیم، مطمئن از اینکه سرانجام روز آزادی مان

فراخواهد رسید.

(مارتین لوتر کینگ )


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 22:46

نمایش مشخصات پریناز.ک سلام
عرض کنم که بله، خوب و پر صلابت و توصیفات ریزی داشتید.;)


@پریناز.ک توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 07:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) پريناز ك

ممنونم ازت . با آرزوي بهترين ها براي قلمت ...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 00:04

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ...نظریه ادبی فرمالیستی به سرعت در فضای بسیار پرهیجان هنر آوانگارد روسیه در سالهای بلافاصله قبل و بعد از انقلاب سال ( مارتین عزیز تاریخ رو داشته باش::: 1917) گسترش یافت.شاعران فوتوریست در حال تجربه با زبان ابداع شده ای بودند تا بتوانند به ریشه های گفتار در صدا، ایماء و اشاره برسند.ویکتور شکلوفسکی این مورد را به عنوان نمونه ای به طور اخص آشکار در نظر گرفت که چگونه هنرمندان نقشی حیاتی در تقویت درک عادی ما از طریق «نا متعارف ساختن» زبان عادی ایفا می کند.از نظر شکلوفسکی و اعضای انجمن سن پترزبورگ است(opoyaz) ، استفاده ی شاعرانه از زبان، مشتمل بر طیفی کامل از تکنیکها یا ابزارهایی است که محدود به شعر نمی شود بلکه شاید بتوان آنها را در نثر ادبی هم یافت. او حرکتی ""گریزناپذیر"" را از شعر به نثر ، از نوآوری به عرف کشف کرد، چنان که زبان حالتی خودکار می یابد.وی این وضع را با حالتی مقایسه کرد که وقتی می خواهیم هنر کهن را به روشی واقعن هنرمندانه تجربه کنیم، با حفاظ شیشه ای آشنایی پوشیده می شود...

منبع: فرمالیسم و نئوفرمالیسم(یان کریستی)

منظور: دوست عزیز که می دانم بهتر از من میدانی،شهادت قلمت مصادف است با مانع تراشیدن جلوی رقصیدنش بر کاغذ با خطوط فرضی به اسم قواعد داستان نویسی کشور ما که هنوز از خواب هشتادساله اش بیدار نشده! تا جایی که می دانم در این عرصه و این بازه ی زمانی تنها دونام نوشته اند که آثارشان تکانی بود در جهت صعود. نام نمی برم چرا که پیدا کردنشان سخت نیست و گرفتار سلیقه ایم و نه اصول نقد.
آثاری از شما خواندم،این قلم سزاوار رهایی است نه حصار.
داستان "آمبولانس" شما قدرتمندتر از چیزی بود که فکر می کردم، از لحاظ انسجام و توازن فرم و مفهوم.
اینها را بابت این ننوشتم که دوستیت با طراح که از معدود نویسنده های است که طریقه ی فکر کردن را بلد است باعث خوشحالی ام شد.صریح گفتم و بی تعارف.
برقرار باشی مارتین عزیز.

در ضمن: رمان موج نو فرانسه! تکلیف نثر شاعرانه و جمله های ادبی و توصیفی را خیلی سال است که مشخص کرده است. منظور همان رمانهایی است که هنوز در ایران شناخته نشده!

برای مثال،،،رمان: «عاشق»...مارگریت دوراس! با ترجمه های همیشه افتضاح ایرانی هنوز اصالت خود را حفظ کرده چه رسد به زبان اصلیش فرانسه.

حرفهای ما اغلب عجیب است ولی نه برای تو، و تقدیم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 08:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) گاهی به نظرم می رسد که چیزی به اسم بدی وجود ندارد ، یا که بدی بهتر از هیچ است ! آن هم وقتی کسی دوست داشتن نداند ، بلد نباشد ! دلخوش باشد فقط به حضورصرف در کنار کسی ... (يان آندره آ)

درود بر پيام نازنين

پيش از حضورم در سايت ، چند ماهي به داستان هاي سايت سر مي زدم اما عضو نبودم ! حقيقتا كارهاي شما را مي خواندم و نو بودنشان را مي ستودم .
كما اين كه دو كار آخرت را نيز خواندم و حقيقتا لذت بردم به ويژه داستان آخر در باب جست و جوي بهترين بازيگر فيلم كه حذفش كردي ! ما آمديم ، شما نبوديد !

از فرماليسم نوشتي ! من از تو بي نهايت سپاسگزارم ! يك تطابق تاريخي عجيب در گستره اي 62 ساله مابين دو رويداد تاريخي ...
رو آوردن به چنين سبكي بي ترديد به يك حصار بيروني نياز دارد . تلخ است ! اما چيزي است كه هست ! گاهي نمي شود بي ايما و اشاره حرف زد ...
از دوراس نازنين نوشتي و من هم از يان آندره آ نوشتم ! به باور من انسان ها براي ساختار شكني به يك خفقان بيروني و يك محرك نيازمندند . گفتم كه ! تلخ است ! اما چيزي است كه هست !!

از حضور گرمت بسيار بسيار سپاسگزارم و بهترين ها را برايت آرزومندم ! و اين كه ... اين كه اگه روزي تو نباشي ، من نيز نيستم !


@پیام رنجبران(اکنون) توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:33

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر دوست خوبم پیام جان
سپاس از تو مرد@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 01:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي مارتين عزيز و گرامي
معمايي ست اين دنياي آشنا
خيلي عالي و زيبا بود و هم چنين چون ناوك بر دل نشست زيرا كه برخاسته از دل بود دلي كه در عنفوان جواني صاحب اين سخن ها بود شايسته تحسين و تمجيد بود .
براي احساس پاك و بكر شما آرزوي موفقيت ها دارم
@};- @};- @};- @};-
با پوزش ،مثلا من مسافرت هستم و مهمان :">


@زهرابادره توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 08:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو بادره

نبوديد ! و نبودنتان حس مي شد ! همين كه هستيد بهترين حادثه است !

بله اين دنيا همواره معما بوده و معما خواهد ماند ! به قول فروغي بسطامي :

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 18:56

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
زیبا و خواندنی
توصیفات عالی
قلمتان را دوست دارم
شاد باشید@};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 23:34

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر آرمیتا

ممنونم که اومدی ! همین به تنهایی زیباست !



نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 مرداد 1394 - 00:59

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر مارتین عزیز....
مارتین عزیز منم شانزده ساله بودم.....
اما.....

داستانت چقد باعث شد خاطرات رو مرور کنیم....
مارتین جان همینکه شاعرانه بود بدل نشست و .ً...
بهتره سکوت کنم... سکوتم پر حرفه.@};-
مارتین عزیز همایون باشی بابت یگانه بودن هفده سالگیتون هوااااارتا سپاس.


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 09:35

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر شيدا

از لطفت خيلي خيلي ممنونم . خاطرات ...خاطرات...

به حباب لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه ي شادي كه گذشت
غصه هم مي گذرد ...

(سهراب)


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 09:26

سلام دوباره بعد چند روز
میگن واسه ابراز نظر در مورد یه چیزی نباید به یکبار خوندن ودیدن بسنده کرد و به خاطر همین من هرازگاهی کارای دوستانو دوباره یا حتی چندباره میخونم

در کل بگم که آن سوی نرده ها هم چندان چیز دلخوش کنکی نیست
در مورد باد پاییزی و برگ های زرد یه نمه هم اغراق داشتی به هر حال من عقیده دارم همونجوری که بادپاییزی دچاره تعصبه برگهای زرد به حماقت گرفتارند نخواه که بیشتر از این در مورد داستانت حرفذبزنم که کلاه مون میره تو هم خخخخخخخخ




موفق باشید


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 09:42

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود ...

از دوباره اومدنت ممنونم . تا مادامي كه بچه ها دلكوك باشند ، صداي شكستن نمي آيد !

از پس اين خزان ، بهاري نمي آيد اگر بچه ها باورش نكنند !
به قول شهيار قنبري :

" با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا بهارو باور مي كنم ..."

من هم بر اين عقيده ام در آن سوي نرده ها چيزي نيست ! داستان من هم با بهار آغاز شد و در پاييز به انتها رسيد ! اين خود گوياي همه چيز است ...


سبز باشي


نام: خلیل میلانی فرد کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 10:00

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد
سلام ..

دل نوشته ی قشنگی بود..
صدای ویولن سل هم در زیر زمین واقعا معرکست !
مخصوصا وقتی ملودی بیشتر روی سیم "سل" اجرا شه ..

چقدر دوست داشتم اینو وسط یه رمان بخونم..

مرسی واسه القای یه حس خوب..


@خلیل میلانی فرد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 20:04

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر خلیل عزیز

خوشحالم که به چیزی اشاره شد که دوست داری ! همین خوبه !

سبز باشی


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 10:45

نمایش مشخصات ک جعفری با سقوط دستای ما
در تنم چیزی فرو ریخت

هجرت تو، اوج صدامو
بر فراز شاخه آویخت

ای زلال سبز جاری
جای خوب غسل تعمید

بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ، ما شد
فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو ، من شد
فصل خاکستری مرگ

پیشکش شما و جناب همایون
@};-

شاعرانه قلم را لغزاندید! نیکو ست !!
اما این شاعرانگی در برخی سطور کمرنگ وگاهی محو شده !
که به گمانم کمی به انسجام کلی داستان ضربه زده است.


درود مارتین خان!
@};-


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:43

نمایش مشخصات همایون طراح روی ابریشم چین نبض صداتو میشه دوخت
میشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت
میشه ته مونده ی دریا رو به یادت سرکشید
میشه جز تو حتا آسمون آبی رو ندید
برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم
برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم...

درود بر ک جان! خانم جعفری...

سپاس از شما. هر کجا هستید موفق باشید@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 20:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود ؟؟ "

دقیقا 14 بار ! چهارده شب است که مداوما در سکوت شبانه "هجرت " را می شنوم !

کاف بانوی عزیز از این که شما را می بینم خوشحالم ! همین ...


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 17:12

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود به مارتین گرامی
داستان بود یا نبود یک بخش از ماجراست و زیبایی و احساسی که در آن موج می زد بخش دیگر این قلم.
:) @};-


@محمد حشمتی فر توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 20:09

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد حشمتی فر

شما به من لطف دارید ! مانا باشید و البته همیشه بنویسید !
نه برای خودتان که برای ما !


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:24

نمایش مشخصات همایون طراح " با این ترانه برگردیم به هفده سالگی من
به خنده های بی وقفه ، به بغض خانگی من! "

و من اکنون به این فکر من کنم چه عدد زیبایی ست هفده!

انتقال جرم
گم شدن ماشین حساب میان کت و شوپنهاور
گم شدن میان فلسفه
دراز کشیدن روی تپه های برف
فلش دوربین
استکان چای
سیگار
سرفه
شاش
دو سیخ کوبیده
نانی که همیشه کم بود!
ساعت پنج عصر!
سیبیل
شقیقه
صدا
صبا
شهر فرهنگ
شیلر
تبریز
پفک
جلیل شهناز
شجریان
شب سکوت کویر
گوگوش
تکه نانی در خواب
.
.
.
تمام اینها در ذهنم اند. پاک نمی شوند! و البته یادم نمی رود قدم زدن در خیابان برهنه و شکستن سکوت سرسام آورش با این زمزمه :

کوچه ی خیس از عشق
شعر سبز لورکا
ساعت پنج عصر
مستی بی وحشت
گریه های ژوکوند
خط خوب سهراب
نامه ای آب شده
ونگوگ گوش به دست!
!Your passport please
do you have anything to declare?
I have a Dream... I have a dream!

سپاس فراوان از تو به خاطر این داستان و هدیه دادنش به من! غافلگیرم کردی!
می دانی که چرا دیر رسیدم ، اما به هر حال پوزش!

حرفی باقی نگذاشتی جز اینکه :

با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیکترم!

سبز باشی و البته آفتابی و داغ!@};- @};- @};-


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 18:48

نمایش مشخصات همایون طراح اصلاح کنم ( چون حیاتی است ) :
گم شدن ماشین حساب هایمان میان کت و شوپنهاور
->
گم شدن ماشین حساب هایمان میان بکت و شوپنهاور


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 17 مرداد 1394 - 20:29

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) می خواهم ببارم ! نوستالژی ببارم ! نان نبود ! کورتون زده بودم و نان نبود ! اگر هم بود سنگ بود ! اما پفک بود ! زنده هم بود !
پسرک برای ماشین حساب بر باد رفته اش می گریست ! یادت هست ؟!
شب یلدای جدایی را چه ؟؟ پسرک برای رفتنمان می گریست؟؟ یادت هست ؟!
نیمه شبی را که به کوچه ها رفتم که گریه کنم را چه ؟؟ یادت هست ؟! نمی توانستم روی پاهایم بایستم !
پهلوان جوانمرد محل را چه ؟! همان که ما را تا ژاندارمری کشاند ؟!
ناجی را که حتما به یاد داری ؟! همان که می خواست ما را از آب نجات بدهد اما ما را رها کرد !
آن روز تنها بودیم ! سالواتوره آدامو می خواند ! برف می آید و تو نمی آیی !
آن روز پولی نداشتم اما شیلر را با خود بردم ! دخترانی که ما را به ضیافت گیتار دعوت کردند چه ؟!
آه ! آن مرد طبقه ی آخر را چه ؟! که برای بردن جرج اورول آمد و آن را در چاه فاضلاب رها کرد !!
یادت هست ؟!
شب برفی ! هنوز هم به یاد آن گریه می کنم ! چای در برف سرد در کنار پسرک سیگاری !
کیشی را چه ؟! به یاد داری همیشه بر کول ما سوار بود ؟!
نازنین را در هتل گم کردم اما خودم را در خیابان ها پیدا کردم !
ای صبا ! ای صبا ! نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار ...

همایون ! این فیلم هرگز در ذهنم پاک نمی شود ! چطور باید ذهنم را خالی کنم ؟! از آن پارکی که من می خواندم در آن ؟!
از آن آواز هایی که با هم خواندیم و همگی در گوش من زنگ می زند ! از آن ها که در فرنگ دیدیم ! از کلاه سرخی که به سر داشتم ! از کلاه سیاهی که به سر داشتی ! از سرمای جان فرسای شب اول ؟؟ از مردی که سر من فریاد می زد :

" خراب کردی ! خراب کردی پسر !! "

از خیابان آزادی که فقط از آن گذشتیم !

من هم با حریق یادها همسفرم ...

فردا به خانه می روم ! اما نه ! خانه دیگر خانه نیست! شب ها در تنهایی ام نخل ها را دید می زنم ... تنهای تنها


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 مرداد 1394 - 10:09

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر مارتین مقدس
دیر اومدنم رو ببخش . قبل از داستانت از احساست تو داستان خوشم اومد و از گفتگوی قشنگت با آقای طراح که خودش داستانی هست به تنهایی !!!:D کلا شما یه سر و سری با روسیه دارین فکر کنم که تو هم اینقدر عاشق روسیه ای!
نمیدونم داستانتو از چه بعدی نیگا کنم ... گفتنی ها را دوستان گفتند و خودت هم کلیدواژه زیاد گذاشتی تو داستان .
از اون شعری که از جان لنن گذاشتی خوشم میاد .شعر تصور کن یغما گلرویی هم از اون الهام گرفته میدونی که!

موفق باشی دوست خوب


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 00:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) قد تو , هیکل تو , این قد و بالا نداره
سرو شیراز که میگن این قد و بالا نداره !

( این اهنگ قدیمی عارف تقدیم به تو منصور دیبا ! )

از این که می بینمت حتی جسته و گریخته خوشحالم ! آره یغما گلرویی الهام گرفته از جان لنون ! یه جورایی ورژن فارسی IMAGINE هست !

در باب روسیه باید بگم که آره ! یادمه تو ده سالگیم کتاب تاریخ ملل شوروی رو می خوندم ! هنوز هم دارمش ! به جاش الان دارم " توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود " رو میخونم !! همینه دیگه ...

ممنونم که اومدی


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:32

@};- @};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 14:10

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.