آخرین مهره ی نازنین

اتاق غرق در سکوت کر کننده ای بود . نور کم رنگی از پنجره ی کوچک به داخل می تابید و سایه ی پنکه ی سقفی در فضا چنگ می انداخت .
یک قفسه ی چوبی کتاب در سمت راست , تعدادی قاب عکس رنگ و رو رفته , ساعتی شماطه دار بر روی طاقچه , یک میز و دو صندلی و ضبط صوت سرخ رنگی در گوشه ی چپ , تمام دارایی آن اتاق قدیمی بود .

دو جسم بی تحرک , پشت میز روی صندلی ها تکیه داده بودند و به مهره های سفید و سیاه زل زده بودند . بوی خاک باران زده می آمد .
زن , چشمانش را که ساعتی می شد مسحور آن صفحه ی گیج کننده بود از مهره ها برداشت و به چشمان مرد نگاه کرد و از لا به لاي سكوت خاك خورده اي گفت :

_ " علی ! من می ترسم ! "

مرد نگاهی به عقربه های ساعت انداخت و با لبخندی خشک گفت :

__ " از چی می ترسی ؟ "
_ " من از این سکوت می ترسم ! می ترسم بعد از رفتنت , این تنهایی , تنهام نذاره .... "

مرد به خانه های سیاه و سفید نگاه کرد و در حالی که از صندلی بلند می شد با خنده گفت :

__ " دارم مات می شم نازنین ! دیگه مهره ای برام نمونده ! من میرم نوار کاست ها رو بیارم ... صبر کن الان میام ! "

چشم ها و لب هاي مرد , جنگ نابراري با هم داشتند . چشم ها راستگو ترين موجودات هستي اند حال آن كه لب ها ، اندكي هم كه شده براي زنده ماندن ، نان شبانه شان را با رقص و پايكوبي طلب مي كنند .

زن با صدایی بلند و لرزان گفت :

_ " نوارها رو انداختم دور ! دنبالشون نگرد ! "

صدای نحیف باز شدن زیپ چمدان از اتاق بغل به گوش رسید. چند ثانیه بعد مرد با كيسه ي سیاهی برگشت . نوار مشکی رنگی را بیرون آورد و با تبسمی پیروزمندانه رو به زن كرد كه با دهاني باز و چشماني گرد كيسه را مي نگريست .

__ " معلومه تو پنهان کردن حقیقت , آدم باهوشی نیستی نازنین خانوم ! اينو تو گوشت فرو كن ؛ دنياي بدون ساز و آواز ، دنياي خاموشي است ! "

_ " نه علی ! اون نوارها رو نبر ! به خاطر من ..."

__" من نمی فهمم تو از چی اینقدر می ترسی ؟! "

_" از سکوت ... "

مرد باز هم لبخندی زد و نوار سیاه را در ضبط صوت گذاشت :

"درمانده از این دنیا , من بی تو و تو تنها
تو گمشده ی صحرا , من تشنه ی گشتن ها .... "

علی پشت میز قرار گرفت و در حالی که با آهنگ زیر لب زمزمه می کرد به ساعت نگاهی کرد و سرش را عمود بر پشتي صندلي رو با پنكه ي سقفي كرد.

__ " دیگه هیچ مهره ای ندارم ! تمومش کن دیگه ! معطل چی هستی ؟! "

چشمان نازنین بی هیچ جنبشی بر روی صفحه مات شده بود . نفس های علی تند تر شد . حواس طبیعی اش جان گرفتند ؛ بوی خاک نم زده , رقص دوار سایه ها , مارش بی رحمانه ی عقربه ها که حالا با تپش های آهنگين قلبش , هم گام شده بودند ....

__" دیگه راهي نمونده نازنین ... تمومش کن...این سمفونی به پایان اجرای با شکوهش رسیده ... "

زن پلك هايش را به سختي به هم فشرد و پیکر مات مردي سياه پوش را در زمینه ای سیاه و سفید ديد كه چمدان بزرگي در كنار پاهايش است . پیکر , رفته رفته رنگ می باخت و صداي همهمه ي سايه ها ، گوش هایش را مي آزرد .
با دستان سرد و لرزانش مهره ی سرباز را گرفت . بوی خاک باران زده می آمد . مرد , سرش را پایین انداخت گویی که دیگر نای بوییدن , دیدن و شنیدن ندارد ...


_ " کیش و مات ! "







شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 21 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

محمد حشمتی فر ,منصور دیبا ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,آرش پرتو ,آرمیتا مولوی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,همایون طراح ,حسین شعیبی ,مریم مقدسی ,حسین روحانی ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,بهروزعامری ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,م.ماندگار ,سارینا معالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (20/4/1394),م.ماندگار (20/4/1394),زهرابادره (20/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (20/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (20/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (20/4/1394),رضا فرازمند (20/4/1394),آرش پرتو (20/4/1394),شهره کبودوندپور (20/4/1394),حسین روحانی (20/4/1394),آزاده اسلامی (20/4/1394),سید علی الحسینی (20/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (20/4/1394),سارینا معالی (20/4/1394),پریناز.ک (20/4/1394),منصور دیبا (20/4/1394),ف. سکوت (20/4/1394),عبدالله عمیدی (20/4/1394),فرزانه رازي (20/4/1394),سحر ذاکری (20/4/1394),آرمیتا مولوی (20/4/1394),فاطمه صلبی (20/4/1394),فرزانه رازي (20/4/1394),ن.م (20/4/1394),احمد دولت آبادی (20/4/1394),منصور دیبا (20/4/1394), زینب ارونی (20/4/1394),محمد اکبری هشترودی (20/4/1394),حسین شعیبی (20/4/1394),همایون طراح (20/4/1394),حسین شعیبی (20/4/1394),منصور دیبا (20/4/1394),شهره کبودوندپور (20/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (20/4/1394),عباس پیرمرادی (20/4/1394),الف.اندیشه (21/4/1394),فرهاد جوان (21/4/1394),حمیدرضا محدثی (21/4/1394),عباس پیرمرادی (21/4/1394),باران (21/4/1394),حسین کاظمی فر (21/4/1394),بهروزعامری (21/4/1394),مزدک مهربخش (22/4/1394),م.فرياد (22/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (22/4/1394),فاطمه مددی (22/4/1394),اذرمهرصداقت (22/4/1394),اذرمهرصداقت (22/4/1394),فاطمه مددی (23/4/1394),حسن ایمانی (23/4/1394),حسن ایمانی (23/4/1394),محمد حشمتی فر (23/4/1394),مریم مقدسی (23/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (24/4/1394),لیلا کوت آبادی (24/4/1394),حسین جمالی (25/4/1394),زهرابادره (25/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/4/1394),زهرابادره (27/4/1394),امین فرومدی ( حسین علی ) (29/4/1394),زهرابادره (30/4/1394),منصور دیبا (30/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/4/1394),بهروزعامری (31/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/5/1394),حسین شعیبی (10/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/5/1394),سارینا معالی (11/5/1394),حسین کاظمی فر (12/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/5/1394),شیدا محجوب (16/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (23/5/1394),آرش پرتو (23/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/6/1394),سارینا معالی (8/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (18/6/1394),منصور دیبا (21/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (4/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/7/1394),همایون طراح (20/7/1394),کیمیا مرادی (1/8/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/9/1394),سحر ذاکری (5/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/9/1394),سارینا حدیث (5/9/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/11/1394),مریم ظهیری مهر (11/2/1395),همایون به آیین (12/7/1395),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 تير 1394 - 00:40

سلام

یه بار خوندم

انقدر تند خوندم که فقط دلیل شوکه شدنتو متوجه شدم;)

سر وقت دوباره باید بخونم


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 19 تير 1394 - 02:10

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آرش.....

هاهاها ...بله ! اتفاقا منتظرت بودم! پیش میاد دیگه! بعضی وقت ها فکر آدم ها به هم گره می خوره بدون هیچ محدودیت زمانی و مکانی ...
مرسی که خوندی...

سبز باشی


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 تير 1394 - 02:14

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقاي مارتين عزيز و گرامي
خيلي عالي بود توصيفات بكر و تازه ، پارادوكس و آشنا زدايي قابل توجهي كه در داستان به كار برده ايد و همچنين مفهوم عميقي كه در سطور داستان نهفته بود
واقعا لذت بردم و جا دارد به اين قلم زيبا و ذهن گويا تبريكي صميمانه تقديم كنم
موفقيت روز افزون شما را خواهانم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 08:42

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو بادره ي گرامي

سپاس بي پايان از اين كه خوانديد و به واژه ها و جمله ها دقت كرديد .

بهترين ها را براي شما آرزومندم .
سبز باشيد


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 04:50

سلامی دوباره

همه ما می دونیم چشمها آنقدر هم صادق نیستن ولی خب پاش که می افته صداقت اونا رو باور می کنیم .


یه زمان به هر خواننده ی میرسیدم البته وطنی غیر وطنی رو چون نمی فهمیدم (بالبته با کلام منظورمه)بی خیال می شدم یه چند تا آهنگشو و البومشو میریختم تو انباری E حالا میخواست رامش بود..دلکش بود..تاج بود..حسن زیرک بود..ناصر رزازی بود..شهریاری بود..داریوش و ستار .فرهاد..فریدون..سیاوش و ... تا کاوه افاق و رضا یزدانی و هیچکس و یاس و...تا اینکه یک سال و اندی ماه پیش تو یه حرکت انفجاری زدیم انباری Eرو منفجر کردیم تا با دنیا و زندگی بیشتر حال کنیم!


راستی ببخشید که از داستان منحرف شدیم..در کل داستان خوبی بود..و یکی از ویژگی های خوب شما اینه که روی داستاناتون وفت می ذارید و انصافا با پایان این سمفونی باشکوه تنها چیزی که موند بهشتی متروک بود.


موفق باشی دوست عزیز


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 08:48

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود دوباره بر آرش پرتو عزيز

از اين كه هستي خوشحالم ! به نظر من " چشم " ها ذاتا صادق هستند ولي اين فكر ما هست كه گاهي به كوچه علي چپ مي زنه !

اميدوارم انبار مهماتت دوباره احيا بشه البته اميد آن را هم دارم كه با اين انبار مهماتت براي هيچ همسايه و غير همسايه اي خطري جدي نباشي ...

با نوشتن جمله ي آخر كامنتت فهميدم كه فهميدي !


سبز باشي و صد البته آفتابي !


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 08:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور باورم نمی شه حسن زیرک و ناصر رزازی گوش می کنید
راستی ناصر رزازی یکی از اقوام دور مادرم هستش ولی من صدای همسر مرحومش مرضیه رو بیشتر دوست دارم
جالب بود برام خیلی


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 09:42

سلام

خوشحالم که اینجایید

الان که گوش نمی کنم ....الان فقط محسن لرستانی گوش می کنما

من زبون کردی اصلا بلد نیستم ولی انصافا صدای خوب تو ذات کردهاست به همراه موسیقی ای قوی..
نمی دونم سید علی اصغر کردستانی گوش,کردید یا نه...ولی اگه اهل موسیقی هستید گوش کنید ..من اون زمانا که گوش,میکردم تنها اهنگ های بودن که هر روز گوش میکردم هر چند بسیار بسیار ظبظ بی کیفیتی دارن...میگن یه سمتش میرسه به بابا طاهر...
راستی پارسال میگفتن به البوم رزازی مجوز دادن...




در اخر اینکه من که موسیقی گوش نمی کنم و الان خیلی خوشحالم از این کارم!


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 09:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور بازم سلام
کردستانی گوش نکردم ولی می میرم برای کردیهای شهرام ناظری با موسیقی زیبای کامکارها
موفق باشید@};-


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 11:41

نمایش مشخصات سارینا معالی گروه ماه بانو...

اونام عشقن.محسن لرستانی هم خییییییییلییییییییی باحاله


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 08:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای غفاری عزیز
یکی از افتخارات اخیرم آشنایی با شمای نازنین در دنیای مجازی است ! مردی جوان، دانا و فیلسوف مآب!(جدی می گم)
بسیار مایه ی خرسندی است شما و آقای پرتو با جوانهایی که این روزها می شناسم بسیار متفاوت هستید و نسبت به سن و سالتان عمیق می اندیشید!
این روزها دختران و پسرانی با دیدگاه عمیق خیلی کمیاب هستند
داستان بسیار زیبایی بود و ترکیب شطرنج! موسیقی و جدایی و سکوت را به زیبایی نقاشی کردین.
به نظرم باید نقاشی هم بلد باشید!
یکی از بهترین نوشته های شما بود
البته عروسک بی سر رو خیلی دوست دارم
برای خودتان وقلمتان آرزوی شکوفایی هرچه بیشتر دارم
سبز باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 10:22

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

از اين كه هستيد ، مي خوانيد و مي نويسيد سخت مسرورم !
شما به من لطف داريد و از اين بابت از شما سپاسگذارم.

بله درست فرموديد ! نسل من عروسكش را رها نكرده است !
در اين مورد هم بحث طولاني است ... وقتي ارزش ها زباني مي شوند ، مغز ها فاسد مي شوند ...


سبز باشيد و آفتابي


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 09:00

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام مارتین جان
عجب داستان زیبا و پرکششی نوشته بود.واقعا خوب و بود. حقیقت معلوم بود که چندین و چند بار ویرایشش کرده بودی و الحق که زیبا دراومده بود.
یک تراژدی.واقعا باید تبریک گفت.مرحبا@};-


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 10:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر دوست خوبم حسين روحاني

از اين كه مي بينمت خوشحالم ! و از اين كه داستان را پسنديدي !

" تراژدي " رو خوب اومدي ! " كيش و مات " تلخ ترين تراژدي براي يك قهرمان است ....

به اميد ديدارت در داستان جديدت ...

سبز باشي و آفتابي


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 09:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
بسیار عالی و ژرف اندیشانه
لذت بردم از داستان خوب و عمیقتان
براستی که زنها از سکوت میترسند
عالی بود
دست مریزاد


@آزاده اسلامی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 10:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو اسلامي گرامي

از بابت نگاه زيباتون به اين داستانك از شما متشكرم . بله ! من هم احساس مي كنم زن ها از سكوت و تنهايي مي ترسند... ممنون كه آمديد ..

براي شما سبزترين ها را آرزومندم ...


نام: پریناز.ک   ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 11:44

سلام
خیلی خوب بود.:)


@پریناز.ک توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر پریناز

ممنون که اومدید و خوندید ! با آرزوی سبزترین ها برای شما


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 12:02

نمایش مشخصات سارینا معالی سلووووم به شما@};-
اقا فاز و نولتون سر جاشه؟
داستانتون ...بهترین کاری بود که خوندم ازتون...قلمتون ظرافت همیشگی شو داشت و نمیخوام قضیه اون لباسه بشه که فقط ادمهای عاقل میدیدن.میدونید که چی میگم؟
پس بزارید برداشتمو بگم ...نویسنده سر انجامه هر شکوه و بهشتی رو (پایان) و کیش و مات میدونه.
اسم دفتر هم با داستان تناسب داشت.البته اگه من گرفته داستان چیه;)
قلمتون نویسا
همیشه باشید و بنویسید
فازتون نول@};- @};-


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:28

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بانوی جواب , به اشتباه پاسخ شما چند پله پایین تر آمده است .... !! پوزش می طلبم


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 22:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر سارینای جوان

دقت کن ! اگر فاز با نول یکی شود , جرقه می زند ! چه آرزوی دردناکی برای ما داری !!

از این که آمدی متشکرم ...در باب داستان لباس نامریی مثال خوبی نزدی چون در مورد شخصی چون شما صدق نمی کنه !

سبز باشی


نام: فرهاد جوان کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 13:32

نمایش مشخصات فرهاد جوان سلام بر جناب غفاری دوست
نمیدانم چرا ولی در همان ابتدای داستان وقتی که جمله خاک بارون زده را دیدم بی اختیار به یاد ترانه "باغ بارون زده"سیاوش افتادم،و تا پایان داستان زیر لب زمزمه میکردم.
شباهت شطرنج به زندگی را بسیار هنرمندانه به تصویر کشیده بودید،و یکی از زیبا ترین مظاهر طبیعت، موسیقی را که بدون شک میتوانم بگویم بشر در این زمینه از آفریدگار خود پیشی گرفته را به زیبای هر چه تمام تر در داستان خود گنجانده بودید"البته با مطالعه سایر داستان هایتان میتوان به خوبی متوجه الهام گرفتن شما از موسیقی شد"آسمانتان آبی،شب هایتان پر ستاره.


@فرهاد جوان توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر فرهاد جوان

سپاس از حضورتون ! اول این که ترانه ی " باغ بارون زده " از سیاوش قمیشی نیست ! از استاد اردلان سرفراز هست ! سیاوش قمیشی و عارف فقط ترانه رو اجرا کردن ! (اجرای عارف رو بیشتر می پسندم ! )

درست حدس زدید ! موسیقی در من ریشه ی هزار ساله داره ! و یک لحظه نمی تونم ازش جدا بشم !

اما در باب شطرنج و زندگی !! سعی می کنم بیشتر از این بعد بهش نگاه کنم !

سبز باشید و آفتابی


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 13:57

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
سه بار داستان رو خوندم!!!
خیلی قشنگ بود
سکوت کر کننده!نان شبانه شان را با رقص و پایکوبی...! صدای همهمه ی سایه ها!
خیلی زیبا و هنرمندانه بود
در آخر هم کیش و مات
لذت بردم
سبز باشید و البته آفتابی@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:35

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر م ماندگار گرامی

از این که سه بار خواندی خوشحالم ! چون برای چشمانت مزاحمتی ایجاد نکرده است !


سبز باشی و ... ( دفعه ی پیش هم گفتم با این جمله شوخی نکن !! ) (من باب شوخی )


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 14:08

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر مارتين عزيز@};-
... و بدانيم اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت...(زنده ياد سهراب سپهري)
بعد از خوندن داستان انديشمندانه و در عين حال پر احساست، اولين چيزي كه به ذهنم اومد بخشهايي از شعر "صداي پاي آب" سهراب بود كه يه تيكه ش هم اينه:
... چرخ يك گاري در حسرت وا ماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاريچي
مرد گاريچي در حسرت مرگ...
زندگي مانند شطرنجي است سياه و سفيد، تلخ و شيرين، زشت و زيبا، فراز و نشيب، خواب و بيداري... فرياد و سكوت... در جهان مخلوقات، هيچ چيز مطلق نيست ولي همه ي چيزها سرنوشت مشتركي دارند: مرگ و نيستي...
انسان به جايي مي رسد كه مشتاق مرگ است، نه جسمش، كه روحش مشتاق مرگ است ولي امواج محبت و عشق ديگران و دلبستگيها و وابستگيها مثل سربازي از او در برابر مرگ محافظت مي كند... او نه نميتواند زندگي كند و نه ميتواند بميرد. سربازهاي عشق و محبت و دلبستگي نميگذارند بميرد... و اين زجرآورترين لحظه هاي بودن است...
و موسيقي، تنها محل تلاقي زبان ها و زمان ها و جهان هاي گوناگون است... چيزي مشترك حتي ميان زندگان و مردگان!
مي زند پتك غمت بر سنگ دل اين روزها
غرق اندوه است ضرباهنگ دل اين روزها...
...مانده تنها يك سكوت از قطعه ي فرياد من
تا به پايانش رسد آهنگ دل اين روزها...(م.فرياد)
باز هم سپاس به خاطر داستان قشنگت@};-


@م.فرياد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود خداوند بر حضرت م فریاد


شما بسیار دقیق و موشکافانه نگاه کرده اید ! بله , آغاز ها متفاوتند اما پایان , یکی است ! و انسان در تنگنای واپسین پیچ , مرگ را می خواند !
شعر های زیبایتان را همیشه دوست دارم ...


با آرزوی سبزترین ها برای شما


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 14:21

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. مسلم این است که شما به این موضوع آگاه هستید که فرق داستان بلند و داستان کوتاه در این است که جا برای مانور توصیف صحنه به طرز جداگانه ندارد. اما می توان هنرمندانه توصیف صحنه را برای کیفیت در دل داستان آورد. برفرض مثال در شروع می شد گفت اتاق قدیمی غرق در سکوت کر کننده بود یا بر فرض مثال بگویی هنگام برخواستن نگاهی به ضبظ صوت انداخت یا مثلا هنگام برخواستن از صندلی کمک گرفت و برخواست. اینطور هم داستان انسجام خود را دارد و هم توصیف را هنرمندانه ارائه داده ای. در صورتی که شما دوبار ساعت را معرفی کرده ای.پیرنگ. شروع اوج و فرود. حرکت رو به جلو داستان با عقربه ها . جهت دادن یایان بندی بسیار زیبا بود. خوشم امد.


@احمد دولت آبادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب دولت آبادی

از این که به این کلبه ی محقر سر زدید سخت سپاسگذارم .
بله داستان هنوز جای کار دارد ...می شد هنوز وصف کرد و وصف ها را کوتاه تر و کارساز تر کرد ...


با آرزوی آفتابی ترین طلیعه ی صبح برای شما


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 14:56

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر مارتین کبیر!
خوب که هستین ایشالا ماشالا...
داستان عالی و به شدت محشر بود . من خیلی دوستش داشتم...اما چون این نوع نگاه , معادلاتم رو بهم میریزه ، دوست ندارم که باورش کنم !
اختلاطاتتون بی اختلالات.
دلتون به نشاط. :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر فرزانه رازی بزرگ

از لطفت به این داستان متشکرم ! به هر حال , گاهی اوقات آدم از خیلی چیزها فرار می کنه و این طبیعیه ! اینطور که شما از واهمه گفتید خود هم جرئت دوباره خواندنش را ندارم !!
اما از این که هستید و می نویسید سپاسگذارم...

سبز باشید ...


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 15:12

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر علی آقای عزیز و بزرگوار
بازی(شطرنج)
گفتنی های جا مانده از زبان ناتوان(موسیقی)یا به عبارتی واژه های بی کلام که بار سنگین و همواره گنگی را جابجا می کند و...
زمان(ساعت)
سازمان(میز و صندلی)تحمیل قهری اجتماع و حرکت تاریخی
تلاش برای پویایی(پنکه)و بر هم زدن وضع موجود
هویت تاریخی(کتابخانه و قاب عکس)
عطر سرشت و فطرت(بوی خاک بارون خورده)
رنگ باختن حضور همراه(همسر)نزدیکترین و صمیمی ترین و...همراه انسان.
کاری بس عمیق و شورانگیز و دارای ظرفیت لازم برای تفسیر و تحلیل های فلسفی لذت بخش.
خسته نباشید مارتین عزیز
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:48

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب عمیدی بزرگوار

برداشت شما فوق العاده زیباست ! از دید شما به نوعی , یک آشوب , در هم ریختگی , انسان ها را از همدیگر طرد می کند ! به بیان بهتر , انسانیت را طرد می کند ...

سبز باشید و مانا ..............


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 15:20

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، جناب مارتین خان

داستان خوب دیگری از شما خواندم.

فاصله، تنهایی، جبر سکوت ، جبر همه کاره، جبر تعیین کننده سرنوشت ، که گویی پایانی جز کیش ومات شدن در صحنه سیاه وسفید زندگی نیست....
من از کلید ها وکدهای این داستان، چنین دریافتی داشتم...
واینکه، داستانهای شما بسیار گنگ هستند و برای چون منی که از ابهام وگنگی به خلسه می روم،چه باک !!!!

اما جناب، کمی هم به حال مخاطبتان رحم کنید ، لطفا! اجازه ورود بدهید! همه منافذ را نبندید! گرچه ، جسارتا ، در اغلب داستانهایتان، بخاطر وهم آلودگی ونوعی درهم گسیختگی در فضا، خود مزید بر علت شده تا خواننده نتواند با فضا ارتباط برقرار کند.
واینکه ، دراین داستان فضای اتاق بخوبی توصیف شده ولی در هیچ کجا به صفحه شطرنج و یا موقعیت زن ومرد در حال بازی شطرنج، اشاره ایی نشده است!
جسارتم را ببخشایید، اینها فقط دیدگاه من نوعیست که ممکن است،لزوما درست نباشد!
به هر روی ، از آشنایی با شما وآثارتان بسیار خرسندم .
واینکه رد پای عروسک بی سر، در ذهن من ردی ابدی بجا گذاشته است!

سپاس فراوان
@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو ک جعفری عزیز

از این که نامتان را زیر این داستان دیدم بسیار بسیار شادمان شدم ! به خاطر این که هستید !

از انتقادتان استقبال می کنم و خودم هم به آن اذعان دارم ! من واضح نمی نویسم ! تا حدی گنگ می نویسم ! شاید مهم ترین دلیلش این است که نمی توانم حرف دلم را بی هیچ محدودیتی , بازگو کنم !!
در واقع این نظر من هست و قطعا هم جای نقد دارد . من معتقدم اثر باید چیزی برای عرضه کردن داشته باشد . به بیانی دیگر , نیرو محرکه ای ÷شت آن باشد که ذهن مخاطب را درگیر کند ! البته که من در حدی نیستم که ذهن مخاطب را درگیر کنم ولی خب ذاتا کارهایی را که ویترینی نیستند می پسندم !
از مخدوش کردن افق چشمهایتان پوزش می طلبم ! و این که ...این که دوباره دیدمتان ! خوشحالم !

سبز باشید و صد البته مانا


نام: فاطمه صلبی   ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 16:02

سلام...زیبا بود..
امیدوارم موفق باشین..


@فاطمه صلبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:57

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو صلبی

از لطف شما بسیار سپاسگذارم .

با آرزوی بهترین ها برای شما


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 19:34

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب غفاری عزیز
داستان یک زندگی به آخر خط رسیده را زیبا توصیف کردید
زیبا بود
ممنون


@حسین شعیبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 21:59

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب شعیبی عزیز

از حضور گرمتان صمیمانه تشکر میکنم ! برداشت حضرتعالی برایم عزیز است ...


سبز باشید و برای ما هم بنویسید (منظورم داستان هست)


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 20:33

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر مارتین

اول از همه دوست دارم به صحنه پردازی و یا فضاسازی داستان بپردازم. ورود نور کمرنگ از لای پنجره ، سایه پنکه سقفی ، کتابخانه ، ضبط صوت ، قاب عکس های رنگ و رو رفته ، همه ی اینها برای مخاطب یک فضای سیاه و شاید بهتر باشد بگویم خاکستری را می سازد. به رنگ های بعدی می رسم. صفحه شطرنج. سیاه و سفید! فضای سنگین تری بر داستان حاکم می شود. تمام ذهنم آماده ی یک تراژدی می شود! نازنین از تنهایی می ترسد و به علی این فرصت را می دهد که خود را دوباره در بازی پیدا کند و کیش و مات نشود! اما علی که انگار می داند بازی را باخته است دائم از نازنین می خواهد که بازی را تمام کند. نکته جالب اینجاست که نازنین بازی را باید تمام کند و مهره ی آخر را رو کند. مهره ای که انگار مدت هاست پیداست که سرباز است و پایانی که بدون شک کیش و مات است!
داستان ، داستان ساکنی بود! و این مسئله برای من جالب بود. بعضی جاهای داستان به نظرم باید دویاره به آن پرداخته شود ( از لحاظ جمله بندی ). مثل این جمله : با تبسمی پیروزمندانه رو به زن کرد که با دهانی باز و چشمانی گرد به او می نگریست.

ضمنن با خواند این داستان " ناخوش " از شهیار قنبری در ذهنم تداعی شد :

هر دوی ما ناخوش
تیغ ابریشم کش
مرد سر بر دیوار
دزد بوسه ، سیگار
زن شک و تردید
زن در خود تیعید
تن هر دو تنها
مرد جوراب به پا
ما بهاری وسط پاییزیم
عاشقانه های حلق آویزیم
برگ زردیم و فرو می ریزیم
من و تو دوباره بر می خیزیم...

سبز باشی


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 22:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همایون طراح

اول این که ممنونم که با دقت نگاه کردی ! (حقیقتا روی صحنه پردازی این کار , سعی کردم دقیق تر باشم )

دوم اینکه ممنونم که رنگ ها را مد نظر قرار دادی !
سوم ممنون که به اکت بازیگران صحنه , دقت کردی !
چهارم این که ممنون که به مهره ی سرباز (شاید یکی از کلیدی ترین واژه های داستان) اشاره کردی ...
پنجم این که ممنون که جمله بندی ها را مورد نقد قرار دادی ...

و ششم هم که خودت بهتر می دونی ! عشق است ! شهیار قنبری بزرگ را عشق است ... از این که دیگر نمی بینمش سخت غمگینم ! اما گوش به زنگ باش که آلبوم جدیدش سبز تر از همیشه در راه است !

سبز باشی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 23:25

نمایش مشخصات همایون طراح غزلصدای شهیار و لورکا را دل دل می کنم!


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 22:44

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

درود@};-

ترکیب شطرنج و زندگی.

ترکیب زیبایست.

راستی من هم دیر زمانیست داستانی با همین مضمون روی سایت گذاشته ام."سرباز"

سپاس از شما و قلمتان@};-


@عباس پیرمرادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 00:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب پیرمرادی نازنین

از نخستین تشریف فرماییتان صمیمانه خوشوقتم ! لذا , جای درخوری را در این کلبه ی محقر برای آسایش شما در نظر گرفتم !
داستان " سرباز " شما را حتما می خوانم ...اما گمان می کنم درون مایه ی یکسانی با این نداشته باشد ! شاید به لحاظ ساختار یکی باشند ولی خب هدف هایمان بی تردید متفاوتند ... می خوانم و همانجا نظر خواهم داد .

سبز باشید دوست گرامی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 01:50

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر مارتين عزيز@};-
شرمنده! اون كامنتي كه اومده اون پايين جاش اينجا بود ;)
:-/


@م.فرياد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 22 تير 1394 - 13:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر م فریاد

این بهت و حیرت از چه رو است ؟! شما را چه می شود ؟!


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 00:17

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب مارتین

واقعن لذت بردم.خیلی خوب نوشتید.

توصیفات عالی بود.

خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 00:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو الف اندیشه

از حسن توجهتان به این نوشته کمال تشکر را دارم . با آرزوی توفیق و شادکامی برای شما

سرفراز باشید


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 11:09

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر مارتین مقدس

مارتین مقدس یکی از حواریون هم بوده نه ؟؟

دیروز برای داستانت دو سه بار نظر دادم ارسال نشد ....منو ببخش !!!

به نظر من شسته رفته ترین و شیک ترین کارت بود مارتی
برام این جالب بود که از نوار نوشتی !! چرا از سی دی ننوشته بودی ؟؟ چرا اصلا از گرامافون ننوشته بودی ؟؟؟؟
من احساس می کنم یک خورده داستانت 30 یا 30 هست و بار فلسفی کمتری داره !!!! نمی دونم من حس می کنم اینجوریه
به خصوص که از شطرنج و هجرت زوری نوشتی!!

کلا آدمی هستی که فکر داری پس یه پله بالاتر هستی ...برای بهتر نوشتن نیازی به بهتر کردن قلمت نداری !! باید فکرتو استارت بزنی (می فهمی که ؟؟ )

موفق باشی و سربلند


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 11:59

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر منصور جان

از لطف شما سپاسگذارم . گفتی مارتین مقدس ! مارتین مقدس حواری مسیح نبود ! یک مبلغ مذهبی بوده است مثل پولوس قدیس که در نزد مسیحیان , قداست ویژه ای دارد.

در مورد برداشتت باید بگم به نکته ی ظریفی اشاره کردی ! من از نوار نوشتم ! و از خاک باران زده ... البته برداشت همه ی دوستان برای من عزیز است ....

از این که دوستی همچون شما دارم , مسرورم ....

سبز باشی


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 18:29

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر علی غفاری دوست (مارتین) عزیز
بسیار خوش وقتم که اینجا به خوانش یکی دیگر از کارهای جالبتان مشغولم .
اما برداشت های بنده :
- اگر چشم ها راستگو ترین باشند ، در عوض زبان چشم ها بسیار سخت و پیچیده و فهمیدنش دشوار است !
- نان شبانه برای لب ها چه می تواند باشد ؟!... مراد عیش و بوسیدن است یا آوازهای شبانه ؟!...نتوانستم بگیرمش .
- تمام تاریخ تعامل طرفین داستان ، در یک تمثیل یعنی همین شطرنج فشرده شده ... قواعد زندگی گاهی حالت بازی سخت و پیچیده ای به خود می گیرد که در آن یک نفر برنده و دیگری بازنده خواهد بود ! سزای بازنده ، اخراج از گردونه است و پاداش برنده ، تنهایی !
باید دید هر یک با حاصل دسترنج دیگری چه می کند که مهره های بازی او را یکی یکی از او می گیرد ...گاهی هیچکس مقصر نیست ؛ بلکه فقط قانون بازی است که این گونه پیش می بردمان .
- توصیف ها بسیار خوب صورت گرفته است .
موفق باشید
@};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 21:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر حسین کاظمی فر عزیز

از این که آمدید بسیار ممنونم ! زبان چشم ها ! تعبیر جالبی است ! چشم ها شاید حقیقت را نبینند ولی واقعیت را می بینند ! به واقع چشم ها مثل یک راوی صادق هستند ...
اما قوت و غذای لب ها ! هر چیزی می تواند باشد ! هر چیزی که مجبورشان کند نقش بازی کنند !
این که نوشتی سزای برنده , تنهایی است بسیار زیبا بود !

سبز باشی و صد البته آفتابی


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 18:39

نمایش مشخصات بهروزعامری سکوت کر کننده برام جالب بود

موفق باشید گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 21:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب عامری

چشم هایتان زیبا دیدند !

سبز باشید و مانا ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 31 تير 1394 - 22:58

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

اتفاقا چشمم مشکل داشت امروز عمل کردم واستراحت نکرده آمدم یک خواهش دارم کامنتی برای نوشته خانم کبود وند نوشتم لطفا بخوانید ونظرتون رو برا م بگذارید نظر شما برام مهمه

ممنونم

@};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 20:18

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام مارتین عزیز
ممنون برای این داستان
داستان نکات خوبی داشت که میشد دوباره و دوباره خوند و لذت برد... حس خوبی به من داد .... هرچند ایهامش میتونست بارزتر و نمیان تر باشد...
و همچنین میشد برداشت های مختلف کرد...
در هر صورت ممنون
دلت شاد و پر از حس های تازه


@محمد اکبری هشترودی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 21 تير 1394 - 21:41

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب هشترودی عزیز

از این که هستید , می آیید , می خوانید و می نویسید سخت مسرورم !
من به شما و قلم شما ارادت خاصی دارم . به واقع داستان بوی پرتقال , بوی قهوه در ذهن من مانده است و تداعی شدن روزانه ی آن برایم امری عادی شده است !

با آرزوی سبزترین ها برای خاک وجودتان


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 تير 1394 - 22:46

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 22 تير 1394 - 23:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر شما بانوی صداقت

از لطفتون ممنونم !

@};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 تير 1394 - 22:55

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
من هر وخ داستاناتونومیخونم هنگ میکنم بعدمیرم سراغ داستانای بعدی...:D


@فاطمه مددی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 22 تير 1394 - 23:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر فاطمه مددی عزیز

از این که باب میل شما چیزی نمی نویسم پوزش مرا بپذیرید !

همین اختلاف طیف ها و سلیقه هاست که زیباست ! از

حضورتون سپاسگذارم ...

سبز باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط فاطمه مددی Members  ارسال در دوشنبه 22 تير 1394 - 00:40

نمایش مشخصات فاطمه مددی درودی دوباره
نه نه منظورم این نبودکه نوشته هاتون باب میل من نیس فقط خواستم بگم یه کوچولومبهمه که اتفاقاهمین مبهم بودن هم نوشته هاتونوزیبامیکنه!چون مخاطبوبه تفکروامیداره...
سپاس


@فاطمه مددی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 22 تير 1394 - 01:04

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) متشکرم بانوی جوان

البته من هدفم مبهم نوشتن نیست اصلا ! چون به صرف مبهم نوشتن , یک اثر خوب شمرده نمی شه ! من کلا این قالب نوشتن رو دوست دارم چون میشه حرف های بیشتری رو تو این قالب زد ......

ممنون که اومدی...


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 تير 1394 - 10:55

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
با نوشته های شما آشنا شدم.
خوب می نویسید. ذهن شما سوار بر کار بود. تخیلات بسیار قدرتمندانه ای در کار داشتید و این کمک میکنه داستان پخته و سرزنده بشه. سر سری گرفتن نگارش در داستان شما مشهود نبود. شما با دقت نوشتید. قطعا ویرایش های متعددی هم داشتید.
من از سبک این کارتان لذت بردم.
مرحبا.
حسن ایمانی@};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 23 تير 1394 - 22:35

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب ایمانی عزیز

از تشریف فرمایی شما کمال تشکر را دارم . و همچنین از لطف شما ....

با آرزوی بهترین ها برای امروز و فردای شما


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 تير 1394 - 21:53

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام بر آقای غفاری گرامی
داستان شما بقدری قوی بود و با قلم توانایی نوشته شده که باید گاه جملات رو چند بار می خوندم تا خوب می فهمیدم
لذت بردم
@};- ;)


@محمد حشمتی فر توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 23 تير 1394 - 22:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر استاد حشمتی فر عزیز

همیشه حسن ختام خوشامدگویی ما با نام شما مزین میشه !
اول که سپاس که هستی , می آیی , می خوانی و برایمان می نویسی !
دوم هم سپاس از بابت لطفت به نوشته ...
سوم پوزش از بابت این که دو سه بار جمله های داستان رو خوندی ...

من بهترین ها رو نه تنها برای قلمت که برای وجود نازنینت خواهانم ...@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 تير 1394 - 23:23

همیشه عاشق شطرنج بوده ام
اما اگر اینبار... نه نه!
اگر تو آن لشکر سیاه باشی
و
من آن لشکر سفید!
دیگر هرگز به کیش و مات فکر نخواهم کرد

پات شدن بهتر نیست?!

سلام
موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 23 تير 1394 - 23:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر مریم بانو

یک هفته کار ملالت بار مجبورم کرد با شطرنج در مقابل

کامپیوتر آشتی کنم و این داستان کوچک را نوشتم !

بله وقتی که در تنگنای سقوط هستی , پات شدن بهترین

راه فرار است ! لااقل سرت را در برابر ارواح پاک جنگاورانت

بالا می گیری و می گویی : خاکم را حفظ کردم !! خون

شما بر باد نرفت ای جنگجویان دلیر ...

مریم بانو از حضورت سپاسگذارم

سبز باشی


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 تير 1394 - 18:48

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای غفاری
داستان خوبی بود .و من اخر اونو دوست داشتم چون عاشق اینم . بگم "کیش و مات "کلمه ای با قدرت و با معنی
نمیدونم چرا احساس میکنم فاصله خیلی کمی بین مولف و شخصیت های داستانی شما وجود داره به اندازه یک تار مو و به خاطر همینه به دل مخاطبین شما میشینه چون نویسنده چیزی رو نوشته که لمسش کرده .
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 24 تير 1394 - 23:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر خانم ارونی عزیز

از این که هستید , می آیید و می نویسید ممنونم . همیشه عادت داشته ام برای خالی نماندن دفتر خاطراتم , خودم را در دام حادثه ای بیندازم ! بسیار شیرین است اما با گذر زمان , تلخ می شود !!

سبزترین ها , تقدیم به خاک وجودتان


نام: لی کو   ارسال در چهار شنبه 24 تير 1394 - 19:26

داستانک زیبایی بود
سایه هاش و چنگالشون
و صفحه سیاه و سفید و سکوت و ..


@لی کو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 24 تير 1394 - 23:53

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر شما

نخستین بار است شما را زیارت می کنم ! از تشریف فرمایی و حسن توجهتون ممنونم !

سبز باشید و آفتابی


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 15:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) در تنگناي آخرين حركت مهره ها ، پادشاه ترك مي خورد !

گاهي اوقات در آخرين منزل سراي نبرد ، سرباز ، وزير

شدن را به مات كردن پادشاه بيچاره مي فروشد !

چه درد بدي است انتقام كينه جويانه اي كه آتش در

كاهدان درون مي زند ...


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 15:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) در اين آشفته بازار هجوم سياه و سفيد ها در واپسين كوچه ي شهر بايد از سرباز برهنه پايي ترسيد كه شمشيرش را به دستانش هديه نداده اند بلكه ذهنش را در سندان پر عطش بران كرده اند ...

آري ! من از سرباز ها بيش از شاهان مي ترسم ...


سپاس از تمامي دوستان نازنينم به خاطر همراهي علي و نازنين ...


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مرداد 1394 - 16:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم كه بگويی
نغمه نيستم كه بخوانی
صدا نيستم كه بشنوی
يا چيزی چنان كه ببينی
يا چيزی چنان كه بدانی ...

من درد مشتركم
مرا فرياد كن .


درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه های تو را دريافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
چرا كه مردگان این سال
عاشق ترين زندگان بوده اند

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
اي دير يافته! با تو سخن می گويم
به سان ابر كه با توفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد

زيرا كه من
ريشه های تو را دريافته ام
زيرا كه صدای من
با صداي تو آشناست ...

(احمد شاملو )



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.