کشتی زر ورقی

" دستامون لاغر و بی رمق
کشتی می ساختیم از زر ورق ... "

هیچ وقت به عمق این ترانه پی نبردم ! اما شنیدنش در آن هوای سرد ، واقعا لذت بخش بود . هندزفری را روی گوش هایم صاف کردم و راهم را تا ایستگاه مترو ادامه دادم .
سنت پترزبورگ را دوست داشتم . همان حال و هوای روسیه ی تزاری را داشت و خیابان هایش مرا به یاد بیلدینگ بریک های بچگی هایم می انداخت . همان قطعه های خانه سازی که هیچ وقت نمی شد تا انتها ، آن ها را روی هم سوار کرد !
همیشه در آن بالا بالاها ، نیرویی مرموز ، ساختمان را فرو می ریخت و من با ناامیدی به قطعه های پخش و پلا شده بر کف زمین زل می زدم !
پدر ، می گفت آدم ها در اوج رسیدن ، شکننده ترین هستند . درست مثل همان بیلدینگ بریک ها که در آخرین لحظه تسلیم می شدند .
پدر ، سوادی نداشت ... نمی دانم ! شاید هم داشت ...

غرق در افکارم بودم که چهره ی ساده و بی ریای او مرا به خودم آورد . کوپه ی مترو زیاد شلوغ نبود و او در کنج آن ، ژاکت نارنجی رنگش را روی دستش گرفته بود و با لبخند به من زل زده بود .
هندزفری را از گوشم بیرون آوردم و به سمتش رفتم و پرسیدم :

_ " ببخشید خانم ! من می خوام به خیابون "پوشکارِسکایا " برم ... مترو رو درست سوار شدم ؟! "
__ " آره ! فقط ایستگاه بعدی باید مسیرتون رو عوض کنید ... "

دختر خوش برخوردی به نظر می آمد . موهای قهوه ای اش روی دوشش ریخته شده بود و چشمانی قهوه ای داشت . با کنجکاوی پرسید :

__ " اهل کجا هستید ؟! "
_ "حدس بزنید ! "
__ " ایران ! "

با حالتی بهت زده نگاهش کردم و گفتم :

_ " از کجا فهمیدید ؟! "
__ " این چشم ها ... این بینی ! من آدم ها رو خوب می شناسم ! "
_ " ولی خود هموطن های من میگن زیاد شبیه ما نیستی ! حتی تو کشور شما هم همه فکر می کنن روس باشم ! "

خنده ای کرد و گفت :
__ " درکش دشواره ! از هر کسی بر نمیاد ! ... همیشه یکی از آرزوهام این بوده که بتونم فارسی حرف بزنم ! "

با لبخند به زبان فارسی به او گفتم :

_ " اندکی تلاش کنید قطعا پیروز خواهید شد ! "

با ذوق زدگی دستانش را بالا آورد و در هم قفل کرد و گفت :

__ " وای خدای من ! چقدر زیبا ... ببینید جناب ! باید همین ایستگاه پیاده شیم و من باید برم ولی شماره منو داشته باشید . خوشحال می شم اگه بتونم شهر رو به شما نشون بدم ... اگه کمکی لازم داشتین حتما به من بگید ! "

در آن ایستگاه با او خداحافظی کردم و به حرف هایش فکر کردم .

در خیابان " پتروگرادِسکایا " از مترو خارج شدم و به ساختمان های منظم سنت پترزبورگ چشم دوختم . هوا سرد بود و مردم در پیاده رو در رفت و آمد بودند . یکی دو خیابان را تا هتل ام در خیابان " پوشکارسکایا " پیش رو داشتم .
هندزفری ام را دوباره در گوشم فرو کردم و چمدانم را پشت سرم روی سنگ فرش پیاده رو می کشاندم .

" کشتی زر ورقی طعمه ی بارون نمی شد
قلب های عروسکی تو سینه ویرون نمی شد ... "

در اتاق هتل ، به او می اندیشیدم و این که چقدر دختر عجیب و غریبی بود . پنجره را باز کردم و به بچه هایی خیره شدم که در زمین فوتبال رو به روی اتاقم ، مشغول بازی بودند .

آن شب ، با او تماس گرفتم و دقایقی را با هم حرف زدیم و حتی یک آواز قدیمی ایرانی هم برایش خواندم .

از فردای آن روز ، سه روز فرصت داشتم در سنت پترزبورگ گشت و گذار کنم . او را هر روز صبح در خیابان " نِوِسکی پِراسپِکت " در لابی هتل " اروپا " می دیدم .

دختر بسیار باهوش و باسوادی بود و از ایران بسیار می دانست . به یاد دارم در کافه های کنار رود " نِوا " ، با هم شجریان را گوش می کردیم . به او گفته بودم که ایران ، آن چیزی نیست که در تلویزیون شما پخش می کنند .
و او با عمق نگاهش به امواج خروشان رود " نوا " ، چشم می دوخت و دستانم را در دستانش می فشرد .
در آخرین روز ، هوا بارانی بود و چترش را با خود آورده بود . پالتوی سفید بلندی به تن داشت . با نگاهی بغض آلود به من نگاهی کرد و گفت :

__ " ای کاش آدم ها هیچ وقت نمی رفتن ! "

لبخندی زدم و گفتم :

_ " مهم اینه که آدم ها به یاد هم بمونن ... "

سرش را پایین انداخت و گفت :

__ " تو دوست داشتی خیلی جاها رو تو سنت پترزبورگ ببینی ولی به خاطر من ... "

رو به رویش ایستادم و به چهره اش خیره شدم . موهایش در باد می رقصید و نگاهش را به زمین دوخته بود .

_ " من به اون چیزی که می خواستم رسیدم ... "
__" میشه چترمو بذارم تو کیفت ؟! بارون بند اومده ... "
_ " آره ! به شرطی که جا نذاریش ! "

پس از آن ، در خیابان های سرد سنت پترزبورگ به سمت ایستگاه مترو قدم زدیم . و من همان ترانه ی قدیمی را زمزمه می کردم :

" روی آب ، ماهیای رنگی نزدیک سحر
مهمونی نور میدادن
اونا مهربون بودن
تو آب شور حرفای شیرین می زدن
کشتی زر ورقی تو داغ خورشید نمی سوخت
ناخدا ، شادی مونو به زندگیش نمی فروخت ... "


دسته ای رو به روی هتل اروپا ، موسیقی می نواختند . یکی از دستانش را در جیب پالتویش فرو برده بود و با دست دیگرش ، دست مرا فشرده بود .
نیم رخ صورتش را نگاه می کردم و همین که با لبخند به من نگاه می کرد ، چشمانم را از صورتش می دزدیدم .

او ، چترش را در کیفم جا گذاشت و رفت ... در آخرین لحظه ها ، از آن سوی نرده های ایستگاه مترو ، با چشمانی اشک آلود برایم دست تکان می داد و من آرام آرام از پله برقی پایین رفتم تا این که چهره اش در آن سوی جمعیت ناپدید شد ...

___

پس از این که به خانه برگشتم برایم نامه می فرستاد و از شب های روشن سنت پترزبورگ برایم می گفت . از آن روزهای تمام نشدنی قطبی که هیچ شبی را به دنبال نداشت و ما بودیم و یک دلتنگی بی پایان برای هم ...

آن دست های لاغر و بی رمق را خوب به یاد دارم . نوک انگشتانش همیشه سرد بود .
وقتی سردی دست هایت را علاج نکنی ، به تمامی وجودت رخنه می کند !
مدتی در سکوت اتاقم در زیر تاریکی مطلق ، مدفون شدم و به این اندیشیدم که آدم ها ، آن چنان هم که ما می پنداریم منطقی نیستند . چرا که هیچ چیز در پیرامون ما منطقی نیست ...
گاهی اوقات آدم ها بی دلیل می روند .
با دوست قدیمی ام ، منصور تماس گرفتم . می دانستم در وین ، حسابی سرش شلوغ است ...
امیدوار بودم لااقل او مرا فراموش نکرده باشد .
صدای منصور در گوشم پر می خورد ...

__ " آدم ها بسته به موقعیت و برهه ای که توش زندگی می کنن ، به پیرامونشون واکنش نشون میدن ! آناستازیا ، دختری بوده که تو اجتماع نبوده ، با خودش تنها بوده و وقتی تو رو دیده و تو ، این اعتماد به نفس رو بهش دادی که خودشو باور کنه ... اون وقت بوده که دیگه تو رو فراموش کرده ... کسی چه می دونه ! شاید بعد از تو تونسته دوست خوبی برای خودش پیدا کنه ! "

با تلخی از او پرسیدم :

_ " قبول داری از دل برود هر آن که از دیده رود ؟! "
__ " دقیقا همینه ! "
_ " چقدر رک و راست حرف می زنی منصور ... "
__ " زندگی همینه ! به قول خودت همیشه یک نفر از اینجا می رود ! "


با منصور بدرود گفتم . روی مبل لم دادم و با بی میلی تلویزیون را روشن کردم :

_ "متاسفانه ساختمان پلاسکو ، ساعتی پیش پس از آتش سوزی فرو ریخت ..."

پدرم همیشه می گفت آدم ها در اوج رسیدن ، شکننده ترین هستند . تلویزیون را خاموش کردم و با چشمانی اشک بار صدای موزیک را تا ته بالا بردم :

" اون شب اما زیر گنبد کبود
نفسای گرم لالایی نبود
آسمون خوابمون وقتی که بی ستاره شد
کشتی زر ورقی تو دریا پاره پاره شد ... "






پی نوشت :

سلام !
این داستان واقعی نیست ! هر چند آدم هایی با این نام و نشان ها در پهنه ی گیتی ، زندگی می کنند .
_ نام خیابان ها و نشانی های داستان ، وجود خارجی دارند .
_ یک تشکر ویژه دارم از دکتر منصور دیبا که برای این قلم بازی ، ناخواسته با من همراه شد !






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

سبحان بامداد ,شیدا محجوب ,نادیابزرگی نژاد ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ابوالحسن اکبری ,حسین شعیبی , ناصرباران دوست ,محمد علی ناصرالملکی ,شهره کبودوندپور ,همایون طراح ,ترنم سرخسی ,آرمیتا مولوی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (5/11/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (5/11/1395),شهره کبودوندپور (5/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/11/1395),الف . محمدی (5/11/1395),م.ماندگار (5/11/1395),همایون طراح (5/11/1395),زهرابادره (آنا) (5/11/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (5/11/1395), ک جعفری (5/11/1395),همایون به آیین (5/11/1395),همایون طراح (5/11/1395),ترنم سرخسی (5/11/1395),حسین شعیبی (5/11/1395),نادیابزرگی نژاد (6/11/1395),آرمیتا مولوی (6/11/1395),مهشید سلیمی نبی (7/11/1395),شیدا محجوب (7/11/1395),رضا فرازمند (8/11/1395),ابوالحسن اکبری (9/11/1395),سبحان بامداد (10/11/1395),همایون به آیین (28/12/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (19/12/1396),مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),همایون طراح (23/6/1397),علی غفاری دوست (مارتین) (27/8/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 07:57

سلام
بهترین داستانتان بود
زیباترین توصیف ها و دیالوگ ها
چه خوب می درخشیدن
و در انتها چقدر خوب که حادثه تلخ اتفاق افتاده را هرچند بصورت خبری کوتاه بیان کردید اما در ابتدای داستان مقدمه اش را چیده بودید
کلا باید بگم که داستان عالی بود
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 12:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر مریم بانو

سپاس از این که هستید ، می آیید ، می خوانید و می نویسید !
باری ، تلاش کردم داستان را از کوره ی آهن پزی بیرون بیاورم و در کوچه ای گم نام به پسرکی پا برهنه بسپرم !
داستان ، شعر یا ترانه و تصنیف ، همگی از ناکجا آبادی غریب بر هوای سر انسان چرخ می زنند تا بر وجود او رخنه کنند !

از این که لطف کردید و خواندید بسیار سپاسگزارم .

آفتابی باشید !


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 10:20

درود بر مارتین کبیر!
مردجوان دی ماهی! که همیشه لبریز از موسیقی و شعر است
داستانهایتان را دوست دارم چون مملو از حس ناب است
بیراهه نمی رود...از کوچه باغهای ذهنت عبور می کند...زشتیها را می گذارد بماند... زیباییها را نشانت می دهد...
ردپایش همیشه در خاطراتمان می ماند ...
سرمای سنت پطرزبورگ را گرمای عشقی زیبا می کند...
گاه آدم نیمه ی دیگرش را ملاقات می کند در جایی غیرمنتظره! کسی که زبان روحت را می فهمد کسی که دستت را می گیرد و تو را کشان کشان دنبال دلش می کشاند...نه امکان ندارد هرآنکه از دیده رفت از دل برود...
بیایید سر خودمان را شیره نمالیم...دلی که رفت بازگرداندنش کاری دشوار است! بعد رفتن ِ دل! ممکن است هزاران بار دل ببازی اما به خود که می آیی می بینی به سراب زدی یک جای کار می لنگد و تو نمی دانی سهمت را از زندگی گرفته ای یا داری با خودت لجبازی می کنی؟!!
ﻫﺮ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ
فراموش می شود
دروغ گفته است
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ
دلداری دهد
قصه عاشقی و دلدادگی
تا ابد می ماند
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ
متنفر بشوی
ﺑِﺒُﺮﯼ
ﺩﻭﺭ ﺷﻮﯼ
ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﯿﺮ ﺑﺰﻧــــﯽ
ﺑــــﺎﺯ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ !
ﯾـــﮏ ﺟـــﺎﯾـــﯽ ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﻣـﯽ ﮐﻨﺪ...
کشتی زرورقی غرق می شود اما نمی سوزد...=((

از این آناستازیاها قسمت هرکی که اهل دله! و چه چیز زیباتر از چتر یادگاری جامانده از پرسه های عاشقانه ;)

ترانه ی زیبای شهیار قنبری تقدیم داستان زیبایت :
...
...ته ِ ايست‌گاه
در فرودگاه
در آ************
سر ِ چارراه

بغلم كن
بغلم كن

وسط ِ جريمه
سر ِ هر امتحان
آخر ِ خط ِ شب
معبد ِ شاعران

پاي ديوار
سر ِ بازار
نوك ِ تپه
زير ِ رگبار

بغلم كن
بغلم كن....
و در آخر :
فروریخته ام همچون پلاسکو
آتش درونم خاموش نمی شود
کاش آتش نشان درونم زنده بماند(شین کاف)


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 12:44

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " می دانم
در نهایت من و تنهایی
باهم خواهیم ماند
او سیگارش خاموش خواهد شد و
من نیز برای همیشه
خواهم خوابید ... "

(شیرکو بیکس )

دیدم " شیرکو " را فراموش کردید ، از او یاد کردم !
گفتم که ، داستان خیالی است درست به مثابه تمام دنیای ما که قصه است و افسانه !
با این همه ، پهنه ی گیتی ، فراخ تر از آن است که جای جای آن خالی از حادثه بماند ! حال ، آن حادثه می تواند به شیرینی یک هم آغوشی عاشقانه باشد و یا به تلخی آوار شدن بر سر انسان ها ...
این پارادوکس هاست که زندگی ما را شکل می دهند ! اشک ها و لبخند ها ...

شهره بانو ، چشم به راه کاری زیبا از شما می مانیم !

سبز باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 15:00

درودی دیگر!مارتین گرامی
چشم به راهتان نخواهم گذاشت که من عادت به منتظر گذاشتن کسی ندارم هرگز
قلم اگر یاری کند چشم!
مدتی است سپید نویسی را تمرین می کنم
باشد که آرام گیرم
این شعر طهران قدیم رو خیلی دوست دارم
تقدیم به داستانکیها :


کاش معجزه شود!
هوس کند
بازگردد!
مرد مغرور شعرهایم!
تا جوانه بزند دانه ی دلم بار دیگر...
دلم پرسه های عاشقانه می خواهد
زیر برگهای رقصان چنارهای شمران...

دلم! های گرم نفسش را می خواهد زیر سایه بان ایستگاه چراغ برق...
لمس سرانگشت عشق، در نمور و تاریکی کافه نادری...
دویدنهای دیوانه وار در کوچه باغهای ده ونک
اقاقیهای سپید! در آغوش کاهگلِ دیوار ...

دلم آن ماشین دودی را می خواهد
که سیاهی دودش
با روشنایي آمدن یار عجین شود...

دلم سنگفرشهای فرسوده ی مولوی را می خواهد!
عمارت کلاه فرنگی!
حوض خانه ی عزیز جان!

بوسه های داغ و شرم آگین زیر هشت دری خانه ی بی بی خورشید
دلم کوبه ی دروازه خانه اجدادی ام را می خواهد
که پشتش آن کسی باشد
که باید باشد...
افسوس
فروریخته ام
همچون پلاسکو
آتش درونم خاموش نمی شود
کاش آتش نشان درونم زنده بماند...شین کاف

@};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 21:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست عالی بود بانو درود بر شما
تعظیم عرض شد و سلام خدمت شما
و پیشکش می شود به شخص خودتان و به سروده ی نابتان و هنر قلمتان .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
نه آتش دلمان خاموش می شود و نه آتشنشان آن دیگر زنده بر می گردد .
از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل !؟


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 07:43

بسیار زیبا @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 12:31

درود بانو
سپید زیبا و خواندنی بود سپاسگزارم از تقدیمی زیباتون @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 13:19

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) Oh ! Sh , K !
The new brilliant title ...

شعر سپید ! زیباست ...
برخی می گویند من هم می توانم بنویسم ! اما به واقع گمان می کنم زیاد از سر نوشتن شعر سپید به ذوق نیایم !
با این همه عاشق احمدرضا احمدی هستم و شدیدا کارهایش را می پسندم ! به نوعی سلطان یآس عاشقانه است در شعر ایران ...

شعر زیبای شما هم ستودنی است .
واقعا کاش معجزه شود


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 10:41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
وقعا زیبا و دلنشین ، موفق باشید و شاد .
@};- :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 12:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب ناصرالملکی

سپاس که خواندید . همین باارزش ترین است .
و خرسندم که دوست داشتید کار را ...

آفتابی بمانید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 11:30

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر مارتین کبیر...
داستان زیبایی بود از آدم هایی که می آیند می روند اما همیشه می مانند!
و چقدر این یاد ها و خاطرات دل انگیز و تلخ است برای او که جا مانده
همیشه یک نفر از اینجا می رود و
دیگری را جا می گذارد
میان حجم بی حجم بی تابی!

قلمتان نویسا جناب
سبز باشید

@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 12:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود خدایان بر میم

تصویر نو خجسته باد !
آدم ، در تنهایی شکوفا می شود ! قدر " رفتن " ها را باید دانست !
انسان در تاریک ترین گوشه ی وجودش ، آسایش گاهی دارد به قدر خود خود خودش ! و هیچ کس را به آن نقطه راهی نیست !
به باور من ، همان جاست ، زادگاه بهترین های آدمی ...



نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 12:08

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود ها مارتین عزیز
مثل همیشه عالی و سرشار از حس ناشناختنی
لذت بردم
موفقیت های روزافزون نصیب تان


@زهرابادره (آنا) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 12:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آنای سایت

لطف کردید و این منزل گاه را روشن کردید ! امیدوارم همواره پاینده و مانا و شاد باشید ...

راستی ! موبایل شما " گل " نمی فرستد !! :D می دانم !:D
این گل ها تقدیم شما :
@};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 14:20

درود بر مارتین عزیز
چیزی برروی داستانت سایه انداخته بود ترانه «کشتی زرورقی» از «مارتیک» عزیز بود! حس نابی که در داستانت وجود داشت، همراستا بود با تنالیته آهنگ «کشتی زرورقی» یعنی همان چیزی که با شنیدن موسیقی ترانه «کشتی زرورقی» ما را بسمت خاصی سوق میدهد، در داستانت نیز وجود داشت!این حس خاص، معجونیست از:عشق،دلتنگی،دلواپسی،شیرینی،تلخی،اشک،شادی
این ترانه مارتیک خیلی متفاوته با کارهای قبلیش و مثه کارهای قبلیش «پاپ» نیست بلکه یک «راک ملایم» است. این توضیح را بدین خاطر دادم که بگم،همانطور که موسیقی راک ملایم«سافت راک» تکیه بر خواننده و ترانه سرا دارد و حضور ساز کمرنگ هست، در داستان شما هم تکیه بر روای و شخصیت ها و احساسات هست! محتوا با احساس بنوعی آمیخته شده و حتی در ان حل شده است! و از اینطریق براحتی در درون خواننده نفوذ می کند!
در داستان همانند شعر ترانه«کشتی زرورقی» حضور نوستالژیک پدر،مانند نسیمی در فضای آن جریان دارد! قطعه های خانه سازی با زرورق ها،من و او در شعر ترانه با راوی و آناستازیا در داستان، نقشی مشابه دارند! و پایان داستان که پایانیست بر لحظات خوش!فرودیست در لحظات اوج!
خیلی جلوی خودم را گرفتم که حس خوبی که از داستان زیبایت گرفتم را با گفتن« اما...» خدشه دار نکنم ولی چه میشه کرد! ممکنه خودم را به چیزی متهم بکنم اگه نگم! اگه نگم که آوردن ماجرای پلاسکو در داستان، به ان لطمه زد! هرچند اتفاق تلخی بود که همه را اندوهگین کرد!


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 15:00

خوشحالم از زیارت شما @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 15:07

درود بر شما شهره بانوی گرامی
از ارادت من نسبت به خودتان که آگاه هستید! در واقع زائر منم@};-


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 15:05

راستی یادم رفت بگم که نام داستانت خیلی زیباست! همیشه تلفیق حداقل دو هنر با هم، نتیجه زیبایی را بدنبال داره! داستان با موسیقی! داستان با نقاشی! و ...دلیلش اینه که کاستی های همدیگرو جبران می کنند! در اینجا هم حسی که در موسیقی ترانه «کشتی زرورقی» بود اونم در گام مینور که بنوعی مشابه نغمه«اصفهان» ماست، یعنی حس عمیق دلتنگی و عشق و اندیشه، بسیار به کمک داستان اومد و قطعن خواننده را در خیابان پوشکارسکایا با پای پیاده رها کرد تا حس و حال راوی را بفهمد!


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 15:41

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همایون عزیز

همین که دلتنگ رفقای خالص میشیم ، دو تا خط خطی می کنیم بلکه سعادتی حاصل بشه و زیارتشون کنیم !
اول این که زحمت کشیدید و آمدید و کار را خواندید و بسیار زیبا نقد کردید به ویژه ترانه ی " کشتی زر ورقی " را ...

از " پلاسکو " بگویم ! به باور من در داستان بالا ، نامی از این ساختمان آورده شد و به واقع در نمای کلی داستان ، نقش یک مکمل را بازی می کرد .
سعی کردم از حادثه ی دلخراش تهران چیزی ننویسم و شعارزدگی را بزدایم .
و به نوعی پلاسکو ، در ریزش یک احساس عاشقانه ، ریزش یک زندگی عاطفی ، در فرو ریختن بیلدینگ بریک های بچگانه ذوب می شود و در سقوط خیلی از چیزهای دیگر ! در نتیجه ، به زعم من ، در داستان نامی از فاجعه ی پلاسکو برده نشده است ! همه چیز زندگی کاراکتر نخست داستان است و بس !
به گمانم گریه ی آخر او هم صرفا برای فرو ریختن زندگی عاشقانه خودش باشد !
______
دوست دارم تا دوست خوش ذوقی چون شماست اندکی هم از کشتی زرورقی در قاب ترانه سخن بگوییم ! ترانه ای از بانو " زویا زاکاریان " که شاید از بهترین کارهای اوست .
همان گونه که به ظرافت ذکر کردید کشتی زرورقی ، گریز از عرش به فرش است .
شاید یک تراژدی غم ناک ! وقتی که در اوج خواستن و رسیدن ، همه چیز در هم می ریزد و نابود می شود ...

این سبک کار که به نوعی سافت راک هم هست در موسیقی ما کم تر دیده شده است ، متاسفانه ! و خب سلیقه ی عموم با کارهای بند تنبانی ، خوش نشین تر است !
__________
و اما سنت پترزبورگ ... عاشق هم که نباشی ، در سرمای خیابان های لنینگراد ، تو را عاشق می کنند ! حتی در حد یک ترانه ، در حد یک داستان ...




@علی غفاری دوست (مارتین) توسط همایون به آیین Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 07:36

درودی دوباره
ابتدا از اینهمه لطف و مهربانی ات سپاسگزارم و اعتراف می کنم که آدم باصفایی هستی!
اما بعد...من آدم سرسختی هستم کوتاه نمیام! میخوام با احترام به اندیشه و تحلیلت در مورد آوردن ماجرای پلاسکو در داستان،در مورد نظر خودم پافشاری کنم! درسته که ماجرای پلاسکو برای درک ریزش یک احساس عاشقانه و فرو ریختن یک زندگی عاطفی، کمک خوبیست ولی ماجرای پلاسکو اکنون موضوعیت دارد و مانند خیلی از ماجراهای دیگر متاسفانه بزودی فراموش می شود! شما که برای داستانتان عمری کوتاه در نظر نگرفتید! اگر این داستان را کسی چندین سال بعد بخواند بعید میدانم که ماجرای پلاسکو آنقدر عمر داشته باشد که مانند اکنون به خواننده در فهم درونمایه داستان کمکی بکند!
پاینده باشی دوست گرامی


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 13:15

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

بله ، چنین است که شما می فرمایید . شاید در آینده اگر عشقی باشد و مجالی باشد برای نوشتن ، چنین کار را بازآرایی کنم :

" متاسفانه یکی از ساختمان های بلند پایتخت لحظه ای پیش ، در پی آتش سوزی فرو ریخت ! "

از نگاه موشکافانه ی شما سخت سپاسگزارم همایون !


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 15:33

نمایش مشخصات همایون طراح داستان " کشتی زرورقی " داستانی ست که نه کلاسیک است و نه مدرن! اما بیشتر حال و هوای داستان های کلاسیک را برای من تداعی می کند. عناصرش عناصر کلاسیک هستند! تصاویر کلاسیک. موقع خواندنش گاهی تصاویر فیلم Carlito's Way برایم روشن می شد. ( بدون در نظر گرفتن مفهوم ) یا شاید حال و هوای کارهای چخوف! باران ، چتر ، خیابان های سنت پترزبورگ ، مترو ، پله برقی ای که پایین می رود و دستی که خداحافظی می کند و چهره ای که میان جمعیت گم می شود! عشقی که در برخورد نگاهی ( تقدیر) جرقه می زند و با جدایی ای جبرگونه خاموش می شود! و اشک...
اما پرسش و کشمکش راوی با خودش این است که آیا این جدایی ( فیزیکی ) حقیقتن منجر به جدایی می شود؟!
شروع داستان بسیار قدرتمند و خواندنی است. تا جایی که شخصیت زن وارد شود! اما از آنجا به بعد کار دچار مشکلاتی می شود. لحن داستان اخباری می شود که با سبک و لحن تو و داستان هایت و این داستان بالطبع ناهمگن است.
" دختر بسیار باهوش و باسوادی بود " . چرا مخاطب باید این گفته راوی را باور کند و به آن اعتماد کند؟! فقط به خاطر اینکه از روی چشم و بینی او فهمیده است از ایران آمده ست؟! این کافی ست؟!
" ایران آن چیزی نیست که در تلویزیون شما پخش می کنند " . گفتن این جمله در داستان ، آن هم داستان کوتاه ، چه ضرورتی دارد؟! چه کمکی به پیشبرد داستان می کند؟! چه گره ای باز می کند؟! چه گره ای می زند؟!
منصور! از کجا به یکباره وارد داستان شد؟! اظهارنظر منصور چیه اون وسط؟! اصلن شخصیت منصور این وسط واسه مخاطب روشن نشده و قابل هضم نیست! انگار فقط راوی نظر خودش را در قالب یک " منصور " آورده است.
اما ساختمان پلاسکو! به نظرم آوردن آن در داستان جالب بود! فروریختن در اوج. با داستان همگن است. و خب اگر از مناسبتی بودنش چشم پوشی بتوان کرد ، می توان گفت جالب بود و بجا.
ترانه " کشتی زرورقی " که از زویا زاکاریان است ، بسیار خوب به داستان نشسته است. به خصوص اینکه شروع و پایان با این ترانه رخ می دهد.

در مجموع باید بگویم ، داستانت را دوست داشتم. بسیار هم دوست داشتم و می دارم. قلمت زیباست. اما این موارد هم به چشم من می آمد که باید می گفتمشان!

درود بر تو مستر! خوشحالم که خواندمت. باز هم بنویس. از خیابان های سنت پترزبورگ تا کوچه هفدهم. از خیابان هایی که در انتظار تو هستند...

سبز باش


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 15:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر همایون طراح عزیز

راستش مواردی را که گفتی شدیدا می پذیرم ! این داستان را خود من خیلی دوست دارم اما برای نوشتنش اندکی تعجیل کردم ...
بهانه ای نیست ! اشکالاتی دارد و باید رفع شود . البته ناگفته نمونه که همونطور که خودت می دونی ، این کار خیلی خیلی طولانی تر از این هاست ...
شاید اگر بسط داد همه چیز رو ، نقص ها برطرف بشه !

کوچه ی هفدهم ! کوچه ی هفدهم را در اسارت همان سال های سبز ، با هیچ کوچه ای در بهترین جاهای دنیا عوض نمی کنم !
یادت هست که در آن کوچه هم هر شب ، من بودم و موسیقی و تنها قدم زدن ! حتی در ساعت سه نیمه شب به بهای سرد بودن هوا و سرگیجه داشتن و لاجرم زود برگشتن به خانه !! :D

از این که کار را نقد کردی ، بسیار سپاسگزارم . به امید دیدار ای رفیق کهن !


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 بهمن 1395 - 22:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر دوست فرهیخته و هنرمندم جناب آقای غفاری دوست
عرض ادب و ارادت
قدم بچشم و رسیدن بخیر رفیق همیشه در سفر . گمانم چیزی در آب شیراز باشه که مردمانش اهل سفرند از سعدی تا مارتین
داستانت را خواندم عالی بود بی نیاز به توضیح و تفسیر لذت بردم از تک تک واژه هایت از تصورات و تصویرهایت از فضایی که بر داستان حاکم بود از عشقی که حتی فرصت جوانه زدن نیافت و از آنچه در بطن داستان آوار شد و داغ دلمان را تازه کرد .
اسم داستان و ترانه ی کشتی زرورقی خوش در دل داستان نشسته بود . در کل خیلی ریتمیک قشنگ بود !
دعا می کنم همیشه قلبت به یاد یک آناستازیا ی واقعی بزند و چتری در کیفت باشد که مدام عاشقت کند .

پیشکش با تعظیم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 13:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد باران دوست

از این که هستید خوشحالم . شما بسیار لطف دارید به من ...

حقیقت امر این است که سعدی از سر "سرخوشی " سفر کرد .
اما واقعیت امر این است که نه تنها " شیراز زیبای من " که هیچ جای این بلاد دیگر جای زندگی نخواهد بود .
حقیقت تلخی است اما گمان نمی کنم در آینده ، دست کم فرزند من ، در این جا ، هوایی برای تنفس پیدا کند !

خشکسالی ، قحطی ، گرسنگی ، جنگ ، ناامنی ... این ها خطراتی هستند که شدیدا ما را تهدید می کنند و شوربختانه نمی بینیم ! هوای این روزهای شهر من پر است از پارازیت های سرطان زایی که همانند بختک بر جان شهر افتاده است !
مدتی است بسیار بسیار نومید گشته ام ... مایل نیستم دوستان را مایوس کنم اما ما ، برای ما دلمان نمی سوزد !

از این که داستان را خواندید ، بسیار سپاسگزارم . امیدوارم همواره سبز بمانید ...


نام: نادیابزرگی نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 17:53

نمایش مشخصات نادیابزرگی نژاد سلام جناب غفاری دوست... بعد از مدت هاست که به سایت سر میزنم... با خوندن داستانتون نمیدونم چرا یاد داستان دلتنگی های نقاش خیابان 48ام اثر چی دی سلینجر افتادم... ربطی بهش نداشتا.. ولی....
تفسیرات، توضیحات، صحنه پردازیاتون عالی بود...
امیدوارم همیشه قلمتون سبز سبز باشه


@نادیابزرگی نژاد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 7 بهمن 1395 - 12:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر نادیا

از حضورتان سپاسگزارم و خوشحالم که داستان را دوست داشتید .
به امید بهترین ها برای شما


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 18:30

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خوشحالم که همچنان می نویسید
عالی بود


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 7 بهمن 1395 - 12:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آرمیتا

امیدوارم حالت خوب باشه ! اتفاقا من هم از زیارت مجدد شما پس از مدت های مدید خوشحالم ...
و این که ...
من چشم به راه کار زیبایی از شما می مانم !

سبز باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 بهمن 1395 - 18:58

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
یک داستان رمانتیک و عاشقانه بسیار زیبا
از خواندنش بسیار لذت بردم. توصیفات داستان بقدری عالی بودند که آدم ناخواسته در فضای داستان قرار میگرفت. روایت آنقدر رئال نوشته شده بود که من هنگام خواندن شما را در آن فضا تصور می‌کردم! :)
شاد باشید. @};-


@حسین شعیبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 7 بهمن 1395 - 13:14

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) حسین شعیبی بزرگ

سخن از رئالیسم که بیاید وسط ، بی تردید خود شما یکی از خوش نویسان آن هستید .
از حضورتان و از لطف تان سپاسگزارم ...

سبز باشید


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 بهمن 1395 - 21:36

سلام و درود بر برادر بزرگوارم
داستان زیبایی است که براحتی می توانی فضای شهر را وحال وهوای شخصیت ها را دریابی.دومین داستانی است که از شما می خوانم،در داستان ،پلان فرهیختگی شما را همان استاد جوان پنداشتم ودر اینجا هم ،شخیصت اول.اما هر که از دیده برود،بیشتر در ذهن می ماند ودل برایش می تبد.دوم اینکه،سواد ملاک ،ارزش انسانها نیست،چه بسیار افراد بی سواد یا کم سوادی که درک بالای دارند وچه افرادی که فقط ،ادعای باسوادی دارند. ومگر ایرانی ها چه شکلی اند ،که شخصیت داستانتان به روس میزند،باید بگویم در ایران هم افرادی با پوست بسبار روشن وچشمان رنگین وموهای غیر از رنگ سیاه زندگی می کنند وآنان هم ایرانی هستند.ساختمان پلاسکو هم این روز ها به نمادی در عرصه ادبیات مبدل شده است و کارایی آن هوشمندانه بو د.
با سپاس،لذت بردم
نویسا وپایدار باشید


@ترنم سرخسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 7 بهمن 1395 - 02:26

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

از این که آمدید سپاسگزارم و از زمانی که صرف خواندن و نقد داستان کردید .
همان گونه که شما می گویید سواد ، مبین شعور یک فرد نیست اما چه می شود کرد ؟! شخص اول داستان را باید ملامت کرد !
در باب نژاد ، رنگ پوست و موی ایرانی ها ، عرضم به حضور شما ، بیشترین نزدیکی را با ساکنین شمالی مدیترانه دارند . یونان ، ایتالیا ، و تا حدی اسپانیا ...
ما عموما گندمگون ، با موهای تیره هستیم . چرا که رنگ بندی چهره هم درجات مختلفی دارد .

باز هم سپاس که آمدید و خواندید .


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 بهمن 1395 - 21:53

داستان *کشتی زر ورق* از آن دست داستان هایی است که به راحتی می شود دوستش داشت. می توان گفت یک داستان خوب با یک شروع عالی...

زمینه ی داستان دربرگیرنده ی حس ها و ذهنیات تجربه شده ی انسانی است که به شکلی لطیف بیان می شود و هر خواننده ای بنا بر آنچه در خود دارد از آن لذت می برد...

خوش حالم که خواندمتان . دوستان هم به خوبی برای داستان نقد نوشته اند...

سپاس از شما. برقرار باشید.


@شیدا محجوب توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 7 بهمن 1395 - 02:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

از این که می بینمتان خوشحالم .
همان گونه که گفتید " تجربه " ، به واقع اصلی ترین جوهره ی انسان است . و ما برای تسخیر " حال " ، و رهایی از گذشته و گریز از فردای نآمده ، راهی جز تجربه کردن نداریم !

باز هم سپاس از بابت خواندن داستان

آفتابی باشید


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 بهمن 1395 - 23:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) عرض سلام خدمت جناب فرازمند عزیز
که متاسفانه ، نظر ایشان بنا به دلیلی ناشناخته نمایش داده نمی شود !
از حضورتان سپاسگزارم استاد .


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 بهمن 1395 - 21:50

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود بر جناب استاد مارتین هم استانی عزیز . توصیف های داستان خیلی عالی زیبا بود .لذت بردم از داستان زیبایتان . موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 9 بهمن 1395 - 22:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد اکبری
معلم نیک ما ! از این که شما را زیارت می کنم بسیار مشعوفم ...
لطف حضرتعالی را ارج می نهم ...

همیشه سربلند باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.