انحنای صحنه ها

او مرده است ...
اتاق , دور سرم می چرخد .
اجسام بی شکل , بدون هیچ ریتم خاصی به سمتم هجوم می آورند . می آیند و می روند . جنبش بی وقفه ی آن ها , مثل سوزن در سرم فرو می رود .
دیوار های اتاق , مدام به هم نزدیک و از هم دور می شوند گویی نیرویی خارجی , آن ها را مچاله و از هم باز می کند ! نمی دانم اما شاید هم کسی اتاق را مثل بادكنك هی باد می کند و خالی می کند ... هي باد می کند و خالی می کند ...
دیگر رمقی برای تماشا ندارم . از درز باریک بین مژه هایم , هنوز هم رقص دیوانه وار آن اجسام بی شکل را می بینم .

اتاق , دور سرم می چرخد .
تن بی جان او , در هوا آویزان شده است ...
صدای ضعیف خنده ای به گوش می رسد . تصویر مات دهان بزرگی از پشت اجسام , رفته رفته نمایان می شود ...
از پژواک آن خنده در فضای وهم آلود اتاق می ترسم . حس می کنم عده ای مرا در این گوشه مسخره می کنند !
با تنی برهنه و خون آلود در گوشه ي انتهايي اتاق افتاده ام و حتی توان چشم باز کردن ندارم . شاید هم جرآت چشم باز کردن را نداشته باشم !

اتاق , دور سرم می چرخد !
هنوز صدای زوزه ی اشیا در لا به لای بستری از خنده و ناله , به گوش می رسد و من هم اکنون , به دو گوش شنوا بدل شده ام ! می ترسم ! می ترسم چشمانم را باز کنم و تماشا کنم !

صدای گرفته ای , به آهستگی در گوشم می خواند :

" چشمانت را کور کن ! در لحظه ای که تنهاترین موجود این اتاق هستی , از یکی بگذر تا به آرامش برسی ! نفرین بر گوش های شنوا و چشمان بینا ... از یکی بگذر ! "

بی اختیار چشمانم را با آخرین قدرت بر هم می فشارم تا ذره ای از انحنای صحنه ها کم کنم .

ناگهان قلبم فرو می ریزد !
دستی به شانه ام می خورد ... چشمانم را محکم تر از قبل بر هم می فشارم ... پیشانی ام خیس عرق شده است ...
دست بر تن من , سُر می خورد و من نای فریاد زدن را ندارم ...

به یک باره صدا قطع می شود ... سکوت مطلق !

دست , همچنان بر شانه ام سُر می خورد و به سمت پایین می رود و روی سینه ام می ایستد . عطر آشنایی به مشامم می رسد گویی که حواس گم شده ام , به آرامی جان می گیرند و زنده می شوند .

احساس می کنم این همان سکوت است . همان سکوتی که وحشتی را به دنبال ندارد . چشمانم را رها می کنم . دیگر هیچ فشاری بر روی آن ها حس نمی کنم ...
به خودم جرآت می دهم و سریع پلک می زنم . درست مانند یک پلان آنی !

نفس راحتی می کشم و لبخند می زنم ... چشمانم را باز می کنم .
اتاق در آرامش فرو رفته است . نور آبی رنگ چراغ خواب , سقف را به کف اتاق چسبانده است . گرمی نفس هایش را حس می کنم .
او هنوز هم زنده است ...
بالا و پایین شدن سینه های براقش را در زیر نور خفیف چراغ می بینم و دوباره لبخند می زنم .
بدنم را به نرمی , بر روی تخت تکان می دهم .
صدای لطیفش را می شنوم :

_ " چرا نمی خوابی عزیزم ؟! "
__ " خواب خيلي بدی دیدم ! "
_ " یه لبخند قشنگ بزن و بعدش لالا ! بهش فکر نکن ! "
__" خواب دیدم تو یه اتاق تاریک ... تو هم بودی ! وای ... نه ! خیلی ترسیده بودم ! "
_ " گفتم بهش فکر نکن ! "
__ "من دوستت دارم ماریا ... "

دوباره سکوت در فضای اتاق می پیچد . او هیچ حرفی نمی زند . با دلهره بدن برهنه اش را تکان می دهم . با دلواپسی فریاد می زند :

_ " تو چت شده امشب ؟! چکار می کنی ؟! "
__ " تو زنده ای ؟! "
_ " آره ! آره ! آره ! گفتم که خواب بد دیدی ! تموم شد ! حالا راحت بگیر بخواب ! "
__ " من دوستت دارم ماریا ... "
_ " خب منم دوستت دارم ! ولی تو اصلا حال خوبی نداری امشب ! "

دوباره سکوت در فضای اتاق می پیچد . لب هایم را به روی لب هایش می گذارم و تن گرمش را به نرمی لمس می کنم . دوباره دستانش را از نوک شانه هایم سُر می دهد و به سینه هایم می رسد .
برهنه از تمام دنیا , به او دلخوش می شوم . او را تا بی نهایت لمس می کنم و صدای بلند نفس هایش در گوشم تکرار می شود .

او زنده است ...
زنده است تا من هم زنده بمانم و نفس بکشم .
دوباره صدایش می زنم :

__" هنوز هم زنده ای ماریا ؟! "
_ " آره ... "
__ " من می خوام وارد رویاهام بشم . تو هم میای ؟! "
_ " آره ... "
__ " دستمو بگیر پس ... "
_ " قول بده زود برگردیم ! مي دونم كه دلم براي امشب تنگ ميشه ... "
__ " دستمو بگير فقط ... "


ناگهان بوی تلخ قهوه در اتاق بلند می شود . اجسامی بی شکل در هوا شروع به چرخیدن می کنند . آن قدر می چرخند و در هم تنیده می شوند که به شکل میز و صندلی در کف اتاق پراکنده می شوند . دیوارها به رنگ قهوه ای سوخته در می آیند و تعدادی تابلو بر روی آن ها ظاهر می شوند و صدای آواز گرفته ی مردی رفته رفته بلند می شود :

I need some sunshine on my face
To help me dry my eyes

مرد چاقی با پیش بند سفید در وسط اتاق ظاهر می شود و شروع به منظم کردن میزها و صندلی ها می کند .
ماریا دستانم را محکم تر می فشارد و در گوشم زمزمه می کند :

_ " چقدر این جا آشناس ! "
__ " آره همینطوره ! "
_ " وای خدای من ! من لخت نیستم ! "
__ " صداتو بيار پايين احمق ! انتظار داری تو رو لخت بیارم جلوی اون مرتیکه ی چاقالو ؟! "
_ " مگه اینجا رویای تو نیست ؟! يعني من حتي تو روياهاي تو هم امنيت ندارم ؟! "
__ " خفه شو ماریای عزیزم ! گاهی حتی رویای آدم هم به آدم خیانت می کنه ! "

مرد چاق , با لبخند به سمت ما می آید و منوی کاغذی رنگ و رو رفته ای را به دست من می دهد . به نشان تشکر , سری تکان می دهم و پشت میز می نشینم . ماریا اما هنوز با اخم , به ساعت دیواری زل زده است . دوباره بلند می شوم , صندلی را برایش عقب می کشم و او را به نشستن دعوت می کنم . او هم بدون این که نگاهی به من بیندازد , بی تفاوت پشت میز می نشیند .

__ " من قهوه می خورم ماریا ! تو چی ؟! "
_ " لیموناد ! "

به چشمان نافذ او زل می زنم که ناگهان صدای باز شدن در به گوش می رسد و قامت مرد جوانی در دهانه ی در ظاهر می شود .
ماریا , با چشمان برق زده اش نگاهی به من می کند و با حرارت خاصی می گوید :

_ " این خودشه ! همون آقاهه که قرار بود کتاباتو چاپ کنه ! گفتم که این جا خیلی خیلی برام آشناس ! انگار همین دیروز اینجا بودم ... الان اسمش یادم میاد ... "
__ " دوباره از اول شروع نکن ماریا ! یه دیالوگ تازه تر بگو ! نذار همه چیز دوباره تکرار بشه ! تو رو خدا يه خورده به اون مغز لعنتي ات فشار بيار ماريا ! "

ماریا با چشمان گرد شده اش , به چهره ی غمگین من خیره می شود و با صدای منقطع می گوید :

_ " یعنی چی ؟! "
__ " داری نا امیدم می کنی ! تو دوباره مي خواي منو به اون عوضي بفروشي !"

مرد جوان , با لبخند به سمت ما می آید و من با نهایت نفرت به سمت در پشتی فرار می کنم . صدای فریاد ماریا را اما هنوز از پشت سرم می شنوم :

_ " تو که می خواستی این دلقک بازی ها رو در بیاری پس چرا منو به رویای مسخره ات دعوت کردی ؟! "

در را محکم به هم می کوبم . بغض بدی , گلویم را می فشارد . به در تکیه می دهم و نفس نفس می زنم . روبه رویم تیرگی مطلق هست . می دانم که او صحنه ها را فراموش کرده است . می دانم که اگر در را باز کنم , باز هم با همان منظره ی تلخ رو به رو می شوم . می دانم که ماریا باز هم با او رفته است ... رفته است !

مثل بچه ها گريه مي كنم و به زني فكر مي كنم كه در روياهاي من به دنبال حريم امن مي گردد اما در واقعيت ، كوچك ترين سهمي را به من نمي دهد .

نا امیدانه از رویایم بیرون می آیم . اتاق , همان اتاق تاریک است و نور آبی رنگ چراغ خواب , هنوز سقف را به کف اتاق چسبانده است .

او با بی حوصلگی دستان مرا از تنش دور می کند و چشمانش را به سمت نور آبی رنگ چراغ خواب , می چرخاند و در همان حالت , مات می ماند .
دوباره سکوت در فضای اتاق می پیچد .
او پلک نمی زند ! نمی دانم به چه چیزی زل زده است . حتی نمی خواهم برای دیدن منظره ی پیش روی چشمانش , تلاشی بکنم . تنها , این را می فهمم که آن منظره باید مسحورکننده تر از این برهنگی دو نفره باشد .
دستم را به آهستگی از سینه هایش جدا می کنم . دیگر دلهره ای ندارم . بدن بی حرکتش را هم برای اثبات زنده بودنش , تکان نمی دهم با آن که واقعا دوستش دارم . نمي دانم ، شايد هم با من قهر كرده باشد !


چشمانم را می بندم ...
اجسام بی شکل , بدون هیچ ریتم خاصی به سمتم هجوم می آورند . می آیند و می روند . جنبش بی وقفه ی آن ها , مثل سوزن در سرم فرو می رود .
اتاق , دور سرم می چرخد !
او مرده است ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

شيدا سهرابى ,شیدا محجوب , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سحر ذاکری ,م.ماندگار , ک جعفری ,همایون طراح ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (31/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395),لیلا حسن زاده (31/3/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (31/3/1395),سحر ذاکری (31/3/1395),داوود فرخ زاديان (31/3/1395),همایون طراح (31/3/1395), ناصرباران دوست (31/3/1395),ناریا جاوید هودانلو (31/3/1395),سحر ذاکری (31/3/1395),فرزانه رازي (31/3/1395),م.ماندگار (1/4/1395), ک جعفری (1/4/1395),شهره کبودوندپور (1/4/1395), ک جعفری (1/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (1/4/1395),سارینا معالی (1/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (1/4/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),امید رضا خدادادی (2/4/1395),شايسته دولتخواه (2/4/1395),سارینا معالی (2/4/1395),رضا فرازمند (3/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (4/4/1395),نادیابزرگی نژاد (4/4/1395),شيدا سهرابى (6/4/1395),شیدا محجوب (6/4/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (8/4/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (14/4/1395),نادیابزرگی نژاد (30/5/1395),سارینامعالی (3/6/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (27/6/1395),همایون به آیین (12/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (17/9/1395),همایون به آیین (19/11/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/5/1397),علی غفاری دوست (مارتین) (12/6/1397),علی غفاری دوست (مارتین) (27/8/1397),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 خرداد 1395 - 00:54

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا برگردم:)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 17:26

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) برگرد به برگشتن !

:D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 19:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام مجدد
عرض ادب و احترام به آقای غفاری دوست بزرگ
اول و اخرش او مرده است .. حالا فرقی هم نمی کنه دیگه ..مهم اینه ک مرده .. شایدم از اول زنده نبوده
من همیشه فک میکنم توضیح دادن و مخصوصا نوشتن یه کابوس یا حتی رویا خیلی سخته ..یعنی می مونی ک از چه کلمه ها و توصیفاتی استفاده کنی .. ولی قسمت های شروع داستان واقعا بی نظیر بودن .. اینقدری ک بشه کابوس یه نفر رو به راحتی تصور کرد .. مخصوصا تشبیه بادکنک
کات
من به نظرم میاد راوی از یه دل زدگی یا یاس یا خیانت...زیاد رنج می برده ... مخصوصا اونجایی ک توی خوابش یه عده دارن مسخره اش میکنن .. و خودش رو خون آلود میبینه
تا قبل از اون قسمتش ک میگه هنوز او زنده هست ... راستش حدس میزدم خودکشی کرده ..اخه یه جاییش هم هست میگه چشمانت رو کور کن از یکی باید بگذری ... گفتم شاید از خودش گذشته ..تا به کابوسش در واقع پایان بده.. بعد فهمیدم نه .. چشمش رو روی واقعیت باز میکنه تا از هیچ کدوم نگذره
کات
تا قبل از بیدار شدنش ... بد جوری داستان ملتهب شده ..تا حد نفس گیر شدن ... ولی یهو ارام میشه .. البته قرار هم بر همین بوده ک صحنه ها قسمت های کج و منحنی داشته باشن ... و دو باره وارد چالش میشه و دوباره ارام ... من اینطوری حس کردم ک قسمت کابوس ک اول داستان بود در واقع قسمت آخر داستان بود ..قسمت اول رویا بود بعد واقعیت و بعد کابوس
کات
من یه چیزی بگم .. شاید یه خورده ک چه عرض کنم خیلی بی ربط باشه ... ولی همیشه گفتن بهتر از نگفتن هست ... در کل چیزی از خل و چل بودن من کم نمیکنه ... من ماریا رو شخصیت یه داستان دیدم ک راوی داره مینویسه و اینقدر توی نوشتن کتاب غرق شده ک بین واقعیت و تخیل نمی تونه تشخیص قائل بشه .. میترسه ک به دست ناشر بسپارتش ک شاید از دستش بده ..ک یا شایدم بقیه هم ماریا رو بشناسن .. در واقع داره با شخصیت داستان زندگی میکنه
کلا وراجی تعطیل و ...کات
داستان جالبی بود .. همین ک درگیری ذهنی به وجود اورده بود .. لذت خوندن رو چن برابر کرده بود .. بعضی وقت ها جای بودن بعضی داستان ها بد جوری حس میشه ... زیاد خوندن داستان های رئال مغز و ذهن رو یه نواخت میکنن
دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

به پاس اين برداشت زيباي شما كلاه از سر بر مي دارم بدين جهت كه از انديشه ي شما مي گذرد .
به واقع تلاش من در اين داستان ، اين بود كه داستان را مثل يك دريا خلق كنم !
گاهي طوفاني مي شود و دمي آرام مي گيرد . از نو مي خروشد و دوباره آرام مي گيرد ! (اين قصه سر دراز دارد !! )

در وهله ي دوم ، بگويم كه همواره از شجاع دلان ، استقبال كرده ام و چه زيباست كه برداشت دوم تان را نيز نگاشتيد ! اين گريز از خود************ي شما ستودني است و اميدوارم از شما ياد بگيرم تا در تك تك مراحل زندگي (در هر جايگاه و منسب و حرفه اي ) ، خودم باشم و خودم را بروز بدهم !
برداشت دوم شما بسيار بسيار جالب و زيبا بود ...


بانو سروستاني
به گمانم كه هنوز هم آن فرفره هاي بزرگ آهني را در ميدان بزرگ شهر ، به خاطر مي آورم !:D

سبز باشيد و آفتابي


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) خود س ا ن س و ر ي هاي اتوماتيك سايت را عشق است !!


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 15:21

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام
شاید ندونید که شما از کسایی هستین که من داستانها و قلمشو رو دوست دارم. و در مورد این داستان ، باید بگم که خیلی خوب تونستین انحنای صحنه های خواب و واقیعیت زندگی رو نشون بدید! بنظرم توصیفاتتون عالی بود! ولی شخصا نتونستم ارتباطی بین تکه اول داستان و جاییکه زن وارد داستان میشه رو، ارتباط خاصی بدم.شرمنده تونم......
به هرحال ممنون که در این روزهای کساد و بی داستانی سایت، باز هم برامون نوشتین!

موفق باشید.


@سحر ذاکری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 17:29

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو ذاكري گرامي

از اينكه هستيد ، مي آييد ، مي خوانيد و مي نويسيد بسيار سپاسگزارم !
لطف حضرت عليا ، همواره با من بوده است .

به اميد فردايي بهتر و خوش رنگ تر ، هميشه سبز بمانيد .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 16:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر جناب غفاری دوست گرامی . دوست عزیز و هنرمندم
عرض ادب و ارادت
خیلی خوشحالم که پس از مدتها تشریف آورده اید تا بازهم با یک داستان سخت مغزمونو به چالش بکشید . اگر چیزی ازش مونده باشد البت !

"انحنای صحنه ها " داستانی است بیان شده بین لحظات باز و بسته شدن چشمهای راوی ! در بخش اول راوی در خواب دچار کابوس است . بعد چشمانش را باز می کند و از زنده بودن ماری مطمئن می شود . دوباره چشمانش را می بندد و به روایا ها یا خاطراتش می رود و باز چشمانش را باز می کند و به اتاق خوابش بر می گردد.

خوبی اش این استکه پایان هر صحنه آغاز صحنه ی دیگری است و مثل این است دوربین دور می زند تا انحنای صحنه هارا بگیرد ابتدا و انتهای صحنه ها در هم می رود . مردی که در اتاق خواب در کنار عشقش در اثر کابوس بیدار می شود در انتهای صحنه ی بیدار شدن وارد صحنه ی رویاهایش می شود بازهم همراه عشقش و آنجا عشقش را دو دستی و از "ترسی" که مخاطب دلیلش را نمی داند تقدیم به جوانی می کند که یحتمل ناشرش باشد و بعد از انحنای این صحنه می گریزد به واقعیت زندگی اش که همیشه ماریا با آن جوان می رود و دستهای مرد را از دور کمرش باز می کند . به نوعی شایذ غرقیم در یک وسواس فکری و اضطرابهای پایان ناپذیرش!
بنظرم اگر صحنه ها منحنی نبودند . داستان در هر قسمت منقطع می شد و مخاطب پرش و بریدیگی حس می کرد .
عالی بود و لذت بردم از خوانش آن
سرگیجه گرفتم !
به امید دیدارهای نزدیک تر
@};- @};- @};- @};- @};- @};- img src="http://www.dastanak.ir/images/smiles/41.gif" border="0">


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 17:40

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود خدايان بر عاليجناب باران دوست

" انحناي صحنه ها " ، در نوع خود چالش خوبي براي نوشتن دوباره بود . مدتي در انديشه ي نوشتنش بودم و اين هم به نوعي مي تواند تكه اي از ماجراي قصه هاي بر باد رفته ي من باشد !

سخن شيوايتان را مي پسندم از اين جهت كه زندگي به نزديك ترين چيزي كه شبيه است ، " پلك زدن " است ! چه ، روح آدمي ، زمان و مكان نمي شناسد !

انسان ، مرز بين واقعيت و خيال را در يك پلك زدن مي پيمايد ! و هنوز هم بر اين حادثه مشكوكم كه فرق بين رويا و واقعيت ، كجاست ؟!
شايد اگر روزگاري بين اين دو تفاوتي قائل شدم ، دست از سورئاليسم هم بردارم !!

از برداشت زيبا و موشكافانه حضرت عالي كمال تشكر را دارم .


مشرقي باشيد تا طلوع آفتاب


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 22:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي این روزها خون می‌خورم از بس پریشانم
بـا عشق، با دیـوانـه‌گی دست و گریبانم

او سـازِ رفتن می‌نوازد بـارهـا اما
من مانده‌ام حتا دلیلش را نـمی‌دانم

از ابتـدایِ دوستـی تـا انتهــایِ عشـق
چون روحِ سرما خورده‌ی یک بیدِ لرزانم

گُم می‌شوم در خویش و باتو می‌شوم پیدا
ای عشـق! ای سـر منشأ غـم های پنهانم!

کامل نخواهد شد سـوای او یقین دارم
بر مومنی چون من، بنایِ دین و ایمانم

من چون کویری تشنه، چون یک رودِ بی آبم
بـر مـن ببـار ای ابـرِ فــروردیـن، ببـارانم!

" رامین ملزم "

درود بر سرهنگ مارتین !
همیشه پاکدل .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 11:57

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر فرزانه رازي

خودتي ؟!! مگه تو هم اينجا هستي ؟!! اصلا يك لحظه شاخ در آوردم تا ديدمت !!! ( اين ديالوگ ، دست كم در حال حاضر خيلي خيلي طبيعي تر به نظر مياد ! )

ــــــ
اگر اندكي روح سبز به اين داستان دميده شود بايد بگويم كه :

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است ...


سبز باش تا هميشه


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 23:24

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر مارتین کبیر

خوشحالم که باز هم ما را به داستان زیبا و خاص خودت دعوت کردی .

توصیفات و لغات خاص مارتین .

کابوس ... رویا ... مرگ ... زندگی

گفتی با چراغ بیا!
گفتی برایم دریچه ای بیاور رو به ازدحام کوچه ی خوشبخت!
ببخش بانو...
بی چراغ آمده ام که چراغی نمانده در این شهر...
عوضش تا دلت بخواهد دلتنگی و سکوت آورده ام...

کوته نظران نقش تو را از حافظه ی شهر پاک میکنند،
از کتابها،
از کتابخانه ها،
از تقویم ها،
از شعرهایت حتی...!
اما دستشان به رویا های ما که نخواهد رسید!

در این شهرِ متروک ِ بی فروغ،
جای تو خالیست
و من
از نهایتِ شب حرف میزنم...


#زهرا_میرزایی

عالی بود . مثل همیشه از قدرت قلمت لذت بردم.

شاد و پیروز باشی.@};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 18:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر الف انديشه ي عزيز / هاو آر يو ؟!!

از اين كه كماكان سعادت ديدار در اين زيبا سرا ، نصيبم ميشود تا ياران خوبي همچون شما را ببينم ، مايه ي دلگرمي است .

آره ! يه جورايي حس مي كنم در اين محفل شبانه ديدگاه دوستان تقريبا به هم شبيه است ! و مرزي بين رويا و واقعيت در اين وادي وجود ندارد !
با اين همه ، من كه در همين شب نشيني " داستانكي " اندكي از دنياي پر زرق و برق و واهي پيرامونم جدا مي شوم و معناي حقيقي تري از زندگي را مي يابم !

الف انديشه !

ما وقتي زندگي مي كنيم كه علاقه هامون رو محكم تر از هميشه دنبال كنيم !

از بودنت سپاسگزارم !


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 02:02

نمایش مشخصات همایون طراح داستان سورئالت همچون نقاشی ونگوگ بزرگ مرا قلقلک داد! چرخش اجسام در هوا ، در هم رفتگی نورها ، به خصوص استفاده از ترکیب رنگ آبی تیره و سیاه ، عقب و جلو رفتن اتاق که همانا ابعاد و.حجم است به درستی و هوشمندانه داستان را به سمت یک سورئال نسبتن قدرتمند سوق داده است. رسیدن به یک مضمون و برداشت واحد در یک داستان سورئال ساده نیست! اما داستانت کدهایی را در خود داشت که می توانست خواننده را به رساندن مضمون کمک.کند. جمله ی کلیدی داستان به باور من این جمله بود:

" مثل بچه ها گریه می کنم. به زنی فکر می کنم که در رویاهایم به دنبال حریم امن می گردد اما در واقعیت کوچکترین سهمی به من نمی دهد. "

همین! همین کافی ست که به یک " رابطه سرد " برسیم. به یک تنش درونی برای رویارویی با واقعیتی سیاه ، شاید خیانت!
یک نکته ضعف در داستانت دیدم. پذیرش ماریا برای همراهی راوی در رویاهایش نسبت به دیالوگ های پیشینش ، که می گفت تو امشب حالت خوب نیست و غیره ، تصنعی و منطقی نبود. به سیر منطقی داستان ضربه زد! خیلی زود این موضوع را پذیرفت. شاید من مخاطب توقع چنین واکنش سریعی از جانب ماریا را نداشتم!
نام داستان به داستان نشسته است و بابت این انتخاب به تو تبریک می گویم.

مستر علی درود بر تو!

خوشحالم که دوباره خواندمت.

سبز باشی و آفتابی در گرمای خانه!


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 18:19

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو همايون !
هنوز هم گاهي اوقات نامت را فراموش مي كنم !!:D

از اين كه لطف كردي و كارم را خواندي سپاسگزارم .
در باب ديالوگ كليدي داستان به زعم تو و در باب شاه كليد هاي داستان ، بايد بگويم كه نوعي " زايش " در دل داستان بود ! در اولين تلاش براي آفرينش داستان ، داستان به مراتب عريان تر از اين بود اما حس كردم ناديده گرفتن همين شاه كليد ها ، به داستان ضربه ميزند ! به قول انگليسي ها :

The simplicity is the beauty

گاهي بايد ساده تر شد و مخاطب را بيشتر با جريان داستان همراه كرد تا بازخورد بهتري از كار را ديد !

در مورد كرنش سريع ماريا هم با آن كه بارها داستان را زير و رو كردم ، بي تغيير ماند !:-/ نمي دانم ! اما من حس مي كنم ماريا پس از اندكي معاشقه ، خود را به مرد داستان مي بازد !
مردي كه پس از سفر كوتاهش در رويا ، دوباره او را پس مي زند ! نمي دانم اما شايد همگي ، هم ديگر را پس زدند در اين ماجرا ...

ازا ينكه هستي و مي آيي ، خورسندم ! به اميد ديدارت در لا به لاي ورق ها


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 13:05

نمایش مشخصات ک جعفری
مارتین عزیز!


داستان زیبایت از خیانتی بالقوه و نهانی پرده برمیدارد و از مرگ عشقی سخن می گوید که راوی را تا پندار مرگ ماریا رسانده است!
در داستان،سکانسهایی از عالم رویا و واقعیت وجود دارد و گره خوردگی زیبایی که بین بی وفایی ماریا در رویا، و سردی هم آغوشی آنها در پایان داستان و همچنین پیشگویی از یک مرگ نمادین در ابتدای داستان و در نخستین رویای مرد!


اگر اجازه ام بدهی،می خواهم به یکی از مشغولیات ذهنیم اشاره کنم که چندان هم بی ربط با داستانت نیست:


اینکه رویا چیست؟منشاش کجاست؟واقعیت کدامست؟به گمان من، رویا با واقعیت تفاوتی ندارد! هرکجا که آگاهی باشد، همانجا دنیای واقعی است!
اما آگاهی چیست؟ شاید بتوان آگاهی انسان را 2 تکه کرد:
یکی قسمت خودِآگاه که از ان به شخصیت تعبیر می کنیم و تا حدود زیادی قابل شناخت است! و دیگری قسمت دوردست و ناشناخته و عجیب و مرموز بنام ناخودآگاه با وسعتی نامحدود و بیکران! قسمت خودِآگاه به این جهان و پیرامونش، واقعیت می بخشد و قسمت ناخودآگاه به عالمی که رویا و خواب می پنداریمش!

من فکر میکنم ، که قدرت نامحدود ناخودآگاه بسیار بیشتر و شگفت آورتر از قدرت محدود خودآگاهست! چه بسیار زندگیها و عقاید جامد و ثابتی که با تلنگر ناخودآگاه در عالم رویا، کاملا دگرگون شد !!! همین ناخودآگاهست که منشا بسیاری از کنشهای غیرارادی بشریست! از کشف و شهود و الهام عرفا و مرتاضها گرفته تا بارقه های آنی اذهان نوابغ و دانشمندان که منجر به ابتکار و اختراع می شود و همچنین در از خودبیخودیهای هنرمندان و اتصالشان به آن منبع نامحدود و سپس آفرینش شاهکار هنری!

اگر به باور یونگ، شخصیت انسانی بخاطر مستور بودن در عنصری نامحدود و وسیع، قابل تعریف و شناخت نباشد! و اگر ناخوداگاه ، بواسطه پایستگی و لایتناهی بودنش ، حاوی تمام اطلاعات تاریخی بشری از اساطیر باستانی و مظاهر ادیان گوناگون باشد! اگر در ورای خوداگاه ما، جهان همه پیوسته و درهم تنیده است به نحویکه منجر به تله پاتی یا پدیده های همزمانی و پیشگویی ناخوداگاه در خواب، می شود. اگر این دنیای تکه تکه و مجزای ما تنها زاییده پندار خوداگاه ماست! اگر همه پدیده ها نه تنها جزیی از کل ، بلکه در کل حل هستند، بنحویکه تمام کنشها و واکنشهای ارادی و غیرارادی اجزا، تحت تاثیر و فرمان و اراده آن کل نامحدود باشد
....
ادامه دارد


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 14:08

نمایش مشخصات ک جعفری
ادامه:

پس بیراهه نیست اگر بگویم ناخودآگاه نامحدود همان کل نامحدود است و کل نامحدود همان ناخودآگاه نامحدود است !! و اگر این گفته ، درست باشد پس جا دارد که همین جا و در پیشگاه تو، دوست عزیز با کمال تواضع و البته افسردگی! اعتراف کنم که :

ما هیچیم ! یک هیچ مطلق و نامحدود !


@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 11:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر كاف عزيز

مدتي را نبوديد ! در انديشه شما بودم ... مانا بودنتان را آرزو مي كنم ...

با اين سخنتان تا حدود زيادي موافقم كه رويا و واقعيت هيچ مرزي ندارند ! چه بسا همين لحظه اي كه برايت مي نويسم هم غرق در رويايي ناشناخته باشم !
به باور من دنياي مربوط به " خود آگاهي " هم مي تواند مويد يك رويا باشد چرا كه زندگي اساسا مي تواند رويا باشد !
در اين باب هنوز هم شك دارم !
چه چيزي ميتواند تن و گوشت و استخوان جامد ما را در كنار پديده اي به نام گذر زمان ( كه كاملا فرازميني و غيرمادي است ) به بلوغ برساند ؟! بلوغي كه من آن را " پير شدن " مي خوانم !!
اين نشان گر اين نكته است كه رويا و واقعيت در هم آميختگي غريبي در هم دارند و شايد همين مساله مبين اين قضيه باشد كه نه رويايي وجود دارد و نه واقعيتي ! نه من و نه تو ! و نه ما ! و نه مخلوقاتي كه به دست ما ساخته شوند !! و نه طبيعتي براي زيستن ما ! و نه دنيايي به مثابه سفره ي بلندي براي ضيافت دادن به من و تو و آن هايي كه هيچ كدام وجود ندارند !!

گفتم ... شك دارم به اين ها ! ولي تا حدودي ملموس است برايم !


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 14:16

وقتی چشم! نیمه باز است اجسام کج و کوله دیده می شوند!
وقتی بین خواب و بیداری یا رویا و واقعیت هم باشی همین گونه است
من خودم بشخصه گاهی که چه عرض کنم بیشتر اوقات بین رویا و واقعیت می مانم و درمانده می شوم
آیا اگر چشمم را ببندم کور می شوم ؟!! هرگز
آیا اگر چشم سرم را باز نگاه دارم دیگر از رویا و کابوس خبری نیست؟! هیهات
در داستانهای سورئال واقعیت و وهم آنقدر در هم تنیده شده اند که مرزی ندارند دقیقا مثل داستان انحنای صحنه ها
ماریا کابوس بود یا رویا؟ واقعیت بود یا خیال؟ زنده ماند یا مرد؟
اینها هرگز جوابی ندارند
اشاره ی زیبای نرجس بانو بی نظیر بود
عشق شخصیت داستان به ماریای داستانش رنگ واقعیت به خود گرفته بود و بین کابوس و رویا در نوسان بود
ماریایی که نویسنده گمان می کرد با سپردن به دست ناشر! برای همیشه می میرد و از رویایش بیرون می رود !

سلام بر شما مارتین گرامی
از بهترین داستانهایی بود که خواندم

صدای امبولانس می اید ..دارد کسی در همین شعر جان می دهد و اثر انگشت قاتل با من همخوانی دارد...کاراگاه طناب دور گردنم را باز می کند...به دست هایم دست بند می زنند...ومرا باخود می برند@};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 18:40

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

ممنون كه با من همراه بوديد . اشاره ي شما به كج و كوله ديدن اجسام با تنگ شدن پهنه ي ديد را مي پسندم.
همين كه خوانديد بهترين بود براي من...

در ضمن اشعار سياه را از خود دور كنيد !!!


سبز باشيد تا ابد


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 17:04

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر آقای غفاری دوست
وقتی داستان را خواندم گمان بردم ادامه ی داستان " رقص نُت ها در آتش " است .
دوستان گفتنی ها را گفتند و حرفی برای گفتن نیست .
داستان تعلیق خوبی داشت و همینطور فضاسازی
موفق باشید


@ح شریفی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 18:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب شريفي عزيز

باز هم همان عكس نوستالژيك را مي بينم ! دوستي با شنيدن نواي ساز كلارينت به ياد گذر زمان مي افتد ! عكس شما هم به همين مثابه است !
بله ! من هم حس مي كنم شبيه " رقص نت ها در آتش " باشد ! شايد هم بخشي از آن بوده است ...

از حضورتان سپاسگزارم.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 02:44

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر مارتین عزیز و گرامی
داستان را خواندم و لذت وافر بردم و هم از نظرات دوستان بهره بردم برای قلم سلیس و افکار بزرگتان آرزوی موفقیت روزافزون دارم
شاد باشید @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 18:26

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آناي سايت

از اين كه هنوز هم هستيد و مي نويسيد بسيار خوشحالم . به اميد اين كه حضورتان مانا باشد و ابدي !

سبز بمانيد


نام: مریم سلطانی   ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 11:25

سلام
زیبا می نویسید, خیلی لذت بردم, بخصوص از ابتدای داستان....

خیلی موفق باشید,


@ مریم سلطانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 18:28

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

از اين كه لطف كرديد و كارم را خوانديد بسيار سپاسگزارم . به اميد بهترين ها براي شما

آفتابي باشيد


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 23:27

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستان زیبایی بود

دوست زیبااندیش

کامنت دوستان را خواندم ولذت وبهره بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 4 تير 1395 - 19:04

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب فرازمند نازنین

حضورتان مایه ی دلگرمی ماست ! تا همیشه بمانید و بنویسید ...


سبز باشید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 تير 1395 - 11:18

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود











بدرود


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 7 تير 1395 - 15:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

ممنون از لطفتون ///

سبزي هميشگي باشيد


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 12:49

سلام و احترام
میتوانم بگویم بهترین داستان شما رو خوندم. و شاید یکی از بهترین داستانهای سایت. نمیدانم!
جمله های تکان دهنده ای داشت مثل: "حتی رویاهای آدم به ادم خیانت میکنند"
و ماجرای غریبی داشت...
او مرده است...
حق با توست . خیانت و مرگ با هم یکی است.
درود
@};- @};- @};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 20:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

حقیقتا که خیانت و مرگ با هم یکی است ! در آن نقطه ی سیاه است که دیگر جریان خون در رگ ها , بی معنا می شود! و قلب , رفته رفته خاموش می شود ...

از این که آمدید و خواندید بسیار سپاسگزارم ...

سبز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.