مومیایی ِخاطرات

باران پاییزی , بی وقفه می بارد ...

می خواهم از همین نقطه آغاز کنم . درست از همین خیابان ! درست از کنار همین تیر چراغ برق در زیر نور مهتاب ...
نمی دانم ! این پرسه ی شبانه را چگونه آغاز کنم ؟ حتی نمی دانم نامش را چه بگذارم!
آغاز ؟!
پایان ؟!
آغاز یک پایان ؟!
پایان یک آغاز ؟!

سی سال از آن شب مهتابی می گذرد ... نمی دانم ! حتی نام آن شب را هم نمی دانم چه بگذارم !

آغاز ؟!
پایان ؟!

نه ! مطمئنم که پایان نبود ! اگر نامش را پایان بگذارم , خود را مرده ی سی ساله خطاب کرده ام !
آغاز یک پایان ؟! ... شاید !
پایان یک آغاز ؟! ... نمی دانم ! واقعا نمی دانم !

سرگیجه ی بدی دارم ... نمی خواهم سیگارم را روشن کنم ! نمی خواهم مثل شخصیت جذاب داستان ها باشم ...
نمی خواهم قدم های خیسم را بشمارم ! ترجیح می دهم چراغ های روشن کنار خیابان را یکی یکی بشمارم ...

هیچ کس در خیابان نیست ...

دفتر کهنه ام را از جیب پالتوی سنگینم بیرون می کشم . نه ! نمی خواهم آدرسی را از لا به لای برگ هایش پیدا کنم . تمام کوچه های این خیابان را بلدم . حتی تعداد خط کشی های وسط آن را ! با این همه , باز هم نمی دانم از کنار کدام خط کشی رفتنم را آغاز کردم !

آغاز ؟! هاهاها ! هنوز هم به خودم می خندم ! از این که همیشه آغاز کرده ام ! اما ... اما باز نمی فهمم ... قدم های من از کجا آغاز شد ؟!

نه ! من خوشحال نیستم ... یک آدم گیج و منگ , خوشحال نیست ! نه ! شاید هم واقعا خوشحالم ! گاهی اوقات بعضی از تلخی ها , شیرین ترین طعم ها را دارند ! واقعا ؟! چطور ممکن است ؟!

مثل لحظه ای که در اوج اندوه , با گریه کردنت , قاه قاه می خندی ! بگذار ساده تر بگویم ! مثل لحظه ای که زخم خشک شده ای را از روی بدنت جدا می کنی ! درد دارد ! اما لذت بخش است !

میخواهم تک تک خاطراتم را مرور کنم ... می خواهم از سی سال پیش آغاز کنم ! باز هم این واژه ی لعنتی ! نه ! می خواهم امشب فقط و فقط تکرار کنم ! می خواهم مدام بگویم :

آغاز ؟!
پایان ؟!

نه ! سخت است ... همان " آغاز یک پایان " , بهترین نام است ! نمی خواهم به یک باره , فرو بریزم ... بگذار آرام آرام , ورق های دفتر قدیمی ام را پاره کنم ...

سیگارم را روشن کنم ؟! نمی دانم ! نمی خواهم کلیشه شوم ! یک نخ سیگار شاید بد نباشد ؟! نه ! لازم نیست به خودم سخت بگیرم ! هیچ کس در این خیابان خیس و سرد نیست که به افکار احمقانه ی من بخندد ...

هاهاها ! مگر می شود به افکار هم خندید ؟! وای خدا ! من دارم می خندم ! چیز غریبی نیست ! اشتباه نکنم فقط در سال اول در این خیابان گریه کردم !

سال اول ؟!

سال اول را از کدام روز آغاز کردم ؟! سی سال پیش ؟! در آن شب سرد پاییزی هم فقط باران بود و باران ...
اما من و او می خندیدیم ! با هم !

نه ! من خوشحال نیستم ! هیچ وقت خوشحال نبودم ! لا اقل از فردای شب آغاز !
نه ! نه ! نه ! آغاز نبود ! شاید هم بود ...

چند ورق از دفتر را پاره کرده ام ؟! نمی دانم ؟! دفتر , خیس خورده است و خاطراتم به هم چسبیده اند !

شاید اگر هوا کمتر بارانی بود , سر گیجه ی بهتری داشتم ! بهتر ؟! گاهی سرگیجه هم شیرین است ! مطمئنم سرگیجه ام از آن قرص های مسخره نیست ! حد اقل , احساس خواب آلودگی ندارم ! می دانم به زودی سرگیجه ام بهتر می شود ...

خیابان دراز تر از همیشه است ... کاغذ پاره ها روی پیاده رو ها ولو می شوند ... اما نمی فهمم چرا هیچ چیزی را به یاد نمی آورم ... لابد به این دلیل که آغاز قدم زدن هایم را نمی دانم ...

باز هم آغاز ؟!

نه ! " آغاز یک پایان " ! فکر می کنم نامش را این گذاشته بودم !


سی سال از آخرین پیاده روی ما در زیر نور خیس مهتاب , می گذرد ... نمی خواهم خاطراتم را بلند بلند نجوا کنم ... همین که کاغذ هایم را می خوانم و خط به خطش را در ذهنم مرور می کنم , حریم خصوصی ام را حفظ کرده ام ! لازم نیست کسی حرف هایم را بشنود ...

از این دست حرف ها , در داستان ها و فیلم ها بی شمارند ... می خواهم فقط و فقط با خودم خلوت کنم و خصوصی بمانم !

هاهاها ! مگر آدم با دیگران هم حرف خصوصی دارد ؟! همیشه به این اندیشیده ام که تنها موجود هستی من هستم ! و امشب در زیر این باران یک ریز , در این خیابان نیمه روشن , فرضیه ام را به اثبات می رسانم ...
اما نه ! لازم نیست چیزی را اثبات کنم ! سی سال تکرار و تکرار , مرا به یک
" تئوریسین بزرگ تنهایی " بدل کرده است !
هاهاها ...

به آخرین کاغذ نزدیک می شوم !

وقتی هیچ کس , به دنبال رد پای تو نیست , آغاز و پایان یکی است ! هنگامی که
" ما" در کار نباشد , " من " آغاز می شود . و " من " , در تنهایی , به پایان می رسد !

دیگر تعجب نمی کنم ! باز هم به همان نقطه ی اول رسیدم ... کنار همان تیر چراغ برق کنار خیابان ...

نه ! من خوشحال نیستم ! بعد از هیچ وقت خوشحال نبوده ام ...


سیگارم به خط پایان رسیده است ! آخرین کاغذ را با بی میلی در هوا رها می کنم و به کفش های پاره ام نگاه می کنم ...


باران پاییزی , بی وقفه می بارد !






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

ح شریفی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,الف.اندیشه ,حسین روحانی ,شيدا سهرابى ,رضا فرازمند , ک جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سحر ذاکری ,آرمیتا مولوی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

میثم فکوری (21/11/1394),همایون به آیین (21/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (21/11/1394),الف.اندیشه (21/11/1394),بهروزعامری (21/11/1394),شهره کبودوندپور (21/11/1394),آرمیتا مولوی (21/11/1394), ناصرباران دوست (21/11/1394),زهرابادره (آنا) (21/11/1394),سبحان بامداد (21/11/1394),شيدا سهرابى (21/11/1394),سحر ذاکری (21/11/1394),سحر ذاکری (21/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (21/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (21/11/1394),حسین روحانی (22/11/1394),آرمیتا مولوی (22/11/1394),همایون طراح (22/11/1394), ک جعفری (22/11/1394),زهرابادره (آنا) (22/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (22/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (23/11/1394),روح انگیز ثبوتی (24/11/1394),سید علی الحسینی (24/11/1394),مهدی چالی ها (24/11/1394),سارینا حدیث (24/11/1394),مریم مقدسی (24/11/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (25/11/1394),رضا فرازمند (2/12/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (18/12/1394),مهدیه سلمانی پور (28/12/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/1/1395),پیام رنجبران(اکنون) (23/1/1395),همایون به آیین (12/7/1395),همایون به آیین (19/11/1395),همایون به آیین (8/1/1396),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (12/6/1397),علی غفاری دوست (مارتین) (27/8/1397),

نقطه نظرات

نام: میثم فکوری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 07:10

نمایش مشخصات میثم فکوری عالی


@میثم فکوری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 11:34

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

سپاس از اين كه خوانديد ...


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 08:19

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

باز خوانی زیبای یک غم بی سرانجام بزرگ

اما خوشحالم موجد تفکر یعنی باریدن بیوقف ی باران هست

شاید سیگاری دیگر

شاید بازخوانی دیگر

درود بر شما

وبازهم درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 11:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آموزگار ...

از اين كه هستيد ، مي آييد ، مي خوانيد و مي نويسيد ، بسيار خوشحالم ...

سرخوشي زودگذر ! اما فراموش نشدني ! باران يك ريز ، سيگار رو به خاموشي و پرسه هاي بي هوا ...


سبز باشيد جناب عامري


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 08:38

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر مارتین بزرگ

خوشحالم که دست به قلم شدی .
داستان زیبا و غمگینی بود .از یادآوری خاطرات ، از گذشته ها ، از آغاز یا پایان ، پایان یا آغاز ، از باران و خیابان خیس و خنده های قاه قاه و تنهایی ، تنهایی و آخرین کاغذ و سیگار ...

عالی بود مارتین .مثل همیشه در انتقال حس ها مهارت داشتی و زیبا نوشتی .

شاد و پیروز باشید .
@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 11:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر انديشه !

مي داني چيست ؟! انديشيدن دشوار است ! انسان هاي راحت طلب ، براي جستن از اين مهلكه ، گريزي مي زنند به همان خرافاتي كه از انديشه نمي گذرد !
با اين همه ، مي دانم كه انديشمندان ، بزرگوار و گرامي اند ! همان صفت هايي كه از قبل افكار موروثي به من و تو اطلاق نمي شود !

اين ها را گفتم ! چرا كه نام " انديشه "‌ ، انديشه را به دنبال دارد !

و اما خاطرات ... بله ! خاطرات همچون امواج معلق در هوا پراكنده مي شوند ! گاه به گاهي ، اصابت لحظه اي خاطره ، قلب انسان را مي فشارد !


سبز باشي و آفتابي


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 09:07

سلام بر شما مارتین گرامی
خوشحالم داستانی دیگر از یک روح هنرمند موسیقی زده می خوانم و خواندم
قبل از اینکه منتقدان بیایند و بگویند داستان شما شبیه شعر بود نه داستان آمده ام بگویم داستان آغازها و پایانها را چه شاعرانه و هنرمندانه قلم زدید!!
راستی هر آغازی را پایانی است و هر پایانی را آغازی
نمی دانم این چه سری است که برف و باران همیشه زنده می کنند خاطرات مدفون شده ی لابلای ذهن را
وقتی هیچکس به دنبال رد پای تو نیست آغاز و پایان یکی است ...!!!
و زندگی ما از بین هفت میلیارد آدمی همیشه خلاصه شده در هیچ کس! همان هیچ کسی که نه هست و نه نیست و هیچکس دیگر شبیه او نیست !


شبی شعری برایت نوشتم
در شعرم برف باریدن گرفت
و من بر بالین شعرم
به خواب رفتم
سحرگاهان که چشم گشودم
هم برف به تمامی آب شده بود
هم شعر را به تمامی آب برده بود...
.
#شیرکو_بیکس
شاعر کردزبان

سبز باشید که بهار نزدیک است
@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 11:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

اول از پايان ، به آغاز مي رسم ! شعر زيباي شاعر كرد را ارج مي نهم ... مي دانيد كه ؟! كرد ها را دوست دارم ...

موسيقي نيز كه در روح و جان من خانه دارد ! ديشب هم زير بارش نت ها ، مي نوشتم ! مي خواستم نوايي را بشنوم كه فكر و قلم مرا زيبا تر كند ! و چه رنگين واژه هاي نابي ، خوش تر از " ايرج جنتي عطايي " بزرگ :

" كاش مي شد ، صداي پاهات بپيچه تو گوش دالون ...
طرف دالون بگرده ، سر آفتاب گردونامون ... "

با اين همه ، بر اين باورم اگر انسان احساس تنهايي كند و تنهايي ديگران را نيز گرامي بدارد ، جهان بهتري خواهيم داشت !
يك انسان تنها ، نه خداي جباري دارد و نه الگو و پير و مرادي ! به دنبال خودش هست ! در پي حقيقت دروني وجودش هست ...
حال چه سودي دارد كه تماميت وجودي خودم را فداي فكر و عمل انسان ديگري بكنم ؟!
همين تجربه كردن ها زيباست ...


سبز باشيد


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 10:12

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی یاران بی وقفه می بارد
و من تنها تر از گذشته ،با کوله باری خسته در آغازی که پایانش را نمیدانم روی سنگفرش های خیس خیابان قدم می زنم.
خیالم آبستن فریادهای می شود که مرا به عمق بی پایان کوچه های مهتابی ...
.خاطرات مومیایی شده
و کاغذهای مچاله شده فرو می برد
تا شاید رویای خیس آغاز یک پایان و پایان یک آغاز را را به خاطر بیاورم

سلام آقای مارتین
عالی بود

@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 15:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت از شهر زندگان گریخته است،من با تمامِ حماسه ام به گورستان خواهم رفت ...
وتنها
چرا که
به راستی، کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
و به راستی
آنکه در این راه قدم برمی دارد به همسفری چه حاجت است؟

(احمد شاملوي نازنين )

سبز باش


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 10:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به آقای غفاری دوست گرامی
آقای واژه های خاص :)
هیچ کس توی خیابون نیست چون همه جا خیس شده از اشکِ خنده هایِ تنهایی ... و هوای مهتابی شب بد جوری بارونیه ..یه نفر فقط قدم میزنه ..بدون هیچ آغاز و پایانی... اینقدر قدم میزنه و مرور میکنه ک سیگارهم با کفش های پاره همراهی نمیکنه
فکر میکنم تشبیه دفتر به زندگی خیلی خوب باشه ... هر برگی ک ورق میخوره .. لحظه ای از زندگی رو جلو میبره ..با برگ برگ کردن دفتر ...میشه زندگی رو به پایان برد ... هر برگی رو گذاشت روی لحظه ای از خاطرات پیاده رو خیابان ک مثل جاده عمر میمونه
اول رنگ خاکستری به وجود اومده یا خاکستر ؟...کی میدونه؟ شاید رنگ خاکستری به خاطر این به وجود اومده ک اسم پودر شده ها و سوخته ها رو گذاشتن خاکستر.. همه رنگ های زندگی یه آدم.. توی سوختن احساس با هم مخلوط شدن و تبدیل شدن به خاکستر ...رنگ های سوخته
کی میدونه شاید شخصیت داستان خود آزاری روحی داشته .. مثل کسی ک زخم ها رو از بدنش جدا میکنه و لذت میبره
چقدر حس داشت این داستان ... وقتی یه داستان احساسی و زیبا میخونی .. معمولا سکوت بهترین گزینه هست ..برای درک زیبایی ها ..من خیلی پر حرفی کردم :D :)
خوب نبود ... عالی بود ..حرف نداشت
دم قلمتون همیشه گرم ِگرم :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 15:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

مي دانيد كه ؟! هميشه آن فرفره هاي رنگين ميدان بزرگ و سرسبز را به ياد مي آورم ! همان را كه مي دانيد !

بگذريم ...

خاكستر و خاكستري ؟! دو واژه ي از هم جدا ! يكي ماده است و ديگري حالت است ...
من كه فكر مي كنم ، خاكستري وجود ندارد ! اما خاكستر ، هست ! وگرنه كه زنبور ها همان خاكستر را هم به رنگ سرخ مي بينند !

باز هم بگذريم !

خود آزار روحي ... به ياد دوست خوبمان " منصور ديبا " ي زيبا افتادم !! كه ماه هاست در اين حوالي آفتابي نمي شود! دلم براي نقد هاي روان كاوانه اش تنگ شده است ...
من فكر مي كنم همه ي انسان ها ، تا حدي از خود آزاري روحي رنج مي برند ! شدت و ضعف دارد ...
گفتم كه ! گاهي اوقات ، درد نيست ! لذت است !

بانوي عزيز ، از اين كه لطف كرده و خوانديد و نظر زيبايتان را نگاشتيد ، سپاسگزارم .


سبز باش و آفتابي


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 11:39

جاگذاشته ام دلی را در بطن خاطره ای!
هرکه یافت
مژدگانی اش تمام “زندگی ام”
درود برمارتین عزیز
همچون کمپوزسیون رنگها ،که به پیکره ها و اشیاء در یک تابلو، تعریف و مفهوم مشخصی می دهد، کلمات و واژه های گزینش شده شما در عنوان داستان وارتباط وزین و عمیقی که با متن برقرار کرده است،مفهوم ژرفی به آن بخشیده و پادشاهی واژه ها در خط سیر داستان را به خواننده می شناسد. «مومیایی خاطرات» در کنار اینکه ظاهری چشم نواز دارد، خاصیتی زایش گونه دارد.هر چقدر مفهوم و معنا از ان بیرون بکشی،بازهم آبستن می ماند و منتظر زایش بعدی...
بعضی از خاطرات خود بخود مومیایی می شوند و این آغاز یک پایان است بدون تردید! خاطراتی که دو نوع زندگی دارند، زندگی اول مربوط می شود به محدوده ی زمانی که آنها شکل می گیرند تا پایان یابند و زندگی دوم ،آغازیست بر آن پایان در امتدادی به درازای خواستن . نوشته های شما ، همیشه تخیلم را بیدار می کند و شاید هم بتوان به جرات گفت که تخیل هر خواننده ای را بیدار می کند، چون خاصیت ان تلنگر زدن است و ... اندیشه ات را پرواز می دهد تا اوجی که دیگر خودت بترسی ...


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 16:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) آمدی با تاب گیسو ،تا که بی تابم کنی
زلف را یکسو زدی،تا غرق مهتابم کنی
آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی ( مهدي سهيلي )

ــــ

همايون گرامي

الطاف بي دريغت را بر چشم مي گزارم . و سخنان زيبايت را مي پسندم ... از اين جهت :

"بعضی از خاطرات خود بخود مومیایی می شوند و این آغاز یک پایان است بدون تردید! خاطراتی که دو نوع زندگی دارند، زندگی اول مربوط می شود به محدوده ی زمانی که آنها شکل می گیرند تا پایان یابند و زندگی دوم ،آغازیست بر آن پایان در امتدادی به درازای خواستن ... "

مي داني كه ؟! بزرگي مي گويد :

" بودنت بعد از نبودنت ، آغاز شد ! "

و اين چه درد بدي مي تواند باشد ! وقتي كه ياد و خاطره اي در لحظه لحظه ي خاطر انسان ها ، مي نشيند و آزار مي دهد ...
بله ! هميشه ياد كسي هست كه تو را آزار بدهد ! ...

از اين كه آمدي و خواندي ام ، سپاسگزارم ! آفتابي باش



نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 12:38

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درودبر مارتین عزیز !

ن خسته بابت نگارش !
واما از اغازتون شروع میکنم!
اسمی ک انتخاب کرده بودین زیبا بود! مومیایی خاطرات وبه نوشتتون میخورد!
اما خدایی هر چی بودداستان نبود!
یه متن ادبی قشنگ!
من ن خیلی داستان خوندم! ن خیلی داستان حالیمه ،ن ادعایی دارم ،ن اینکه یک هزارم شما قلم دستم گرفتم!
ولیکن به شخصه این مدل دل نوشته رو داستان نمیدونم! حالا اگ در جریانِ داستان این سبک نوشته رو در قالب داستان جا داده بشه رو موردی نمیدونم این که آغاز باشه و روایتِ داستانی رو بهمراه داشته باشه!
اما بهر حال بنظرِ منه نوعی و مبتدی داستان نبود!
اما !!!!
متنِ ادبی بسیار زیبایی بود مخصوووووصا خط انتهاییش رو بسیار بسیار دوست داشتم!
انتهاش واقعن تاثیر گذاربود برایِ من و هوااااااااااارتا لذت بردم!
قشنگ بود دسستون درد نکنه! همه چیز هم خوانی داشت اسم نوشته،موضوع، واژه ها!

امیدوارم هر چه زودتر یه داستان از شما ببینم قلم توانمندی دارین و منِ نوعی از نگارِش داستانهاتون درس یاد میگیرم!


سپاس ک مینویسین! آن هم ب این زیبایی!

همایون باشید @};- :)


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 17:58

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شيداي عزيز

در نخستين نگاه ، از آمدنت و خواندنت سپاسگزارم و از نقدي كه بر داستان نوشتي .
نظرت را محترم مي شمارم . هر چند به باور خود من ، " موميايي خاطرات " ، مولفه هاي يك داستان را به زبان ساده دارا هست .

پيرنگ ، يا همان مراودات صحنه ها و اكشن ها و ري اكشن هاي آني و لحظه اي ( تفكر در باب سيگار و آغاز و پايان و ... )
صحنه پردازي ( در اين مورد نظري نمي دهم ! چرا كه تعمدا و يا غير تعمدا ، صحنه ها را بدين شكل وصف كرده ام ... و قضاوت زيبايي و زشتي آن در نگاه مخاطب ، متفاوت است ! )

ديالوگ : تمام گفته هاي داستان ، " مونولوگ " هستند ! چرا كه يك انسان تنها ، سخني در قالب " ديالوگ " نمي داند !

و نهايتا : نتيجه ! ( نويسنده، نتيجه را مي نويسد و باز هم نتيجه ها را به مخاطب وا مي گذارد ! )

با اين همه بارها گفته ام كه تمامي برداشت ها از يك حادثه يا داستان يا هر چيز ديگري ، صحيح هستند ! چرا ؟

" زاويه ي نگاه انسان ها ، با هم متفاوت است ... "

ــــــ-

از اين كه لطف كرده و خواندي و نقدت را بر داستان نوشتي ، بسيار سپاسگزارم .


سبز باش و آفتابي


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 16:51

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بی وقفه همچو باران
زیبا بود ، آن زخمی که گفتید " مثل لحظه ای که زخم خشک شده ای را از روی بدنت جدا می کنی ! ... " بی اختیار سراغ زخم پایم رفتم ...
مصریان باستان مردگان خود را مومیایی می کردند ، تا جسد آنها از بین نرود گرچه معمولاً مردگان باید دفن شوند تا تجزیه بشوند . برخی خاطرات کهنه را به گور می سپارند ، اما مومیایی کردن خاطرات حکایت ها دارد .
خوش باشید و همیشه سبز


@ح شریفی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 18:03

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب شريفي عزيز

" خاطرات موميايي " يا " خاطرات موميايي ... "

تكرار ... تكرار ... تكرار ...

تنها يك موميايي مي تواند پوسيده نشدن را تكرار و تكرار كند ! درست مي فرماييد ... گاهي اوقات بايد پوسيده شد تا به رهايي رسيد ...

مشرقي باشيد چون آفتاب


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 18:15

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست عزیز و هنرمندم جناب آقای غفاری دوست گرامی
سلام و عرض ادب و ارادت
مومیایی خاطرات را خواندم و از خوانش این داستان زیبا که راوی آن در چمبره ی آغازها و پایانهای بی آغاز و پایان گرفتار آمده است . و از شیوایی و شاعرانگی کلام و تصاویر زیبا و بدیعی که از بازخوانی ذهنی خاطرات خلق کرده بودید لذت وافر بردم . بخصوص از بعد فلسفی روایتتان و از اینکه هر پایانی خود یک آغاز است و هر آغازی بر یک نقطه ی پایان شکل می گیرد واینکه انسان ها غالبا مفلوک بین این آغازها و پایانها گرفتار دور باطلی از ساختن خراب کردن و باز آفرینی خاطرات هستند .
من خوشحال نیستم بخصوص از فردای شب آغاز ؟! این نگاهی درد آلوده به یک تولد است . پس از گذشت سی سال از آن . پس در کل داستان اشاره به مرگها و تولد های متوالی انسان دارد . اما به شیوه ای کاملا نو و هنرمندانه .

بعضی از جملات داستانتان را باید چندین بار خواند و بر لوح دل نوشت !!

متشکر و ممنون بخاطر این داستان زیبا
پاینده باشید و نویسا

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 23:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد باران دوست عزیز

ناصر رستگار نژاد می گوید :

" شب از نیمه هم گذشت ...
یار رفته , بر نگشت
پی عشق گمشده
نهم سر به کوه و دشت
همچو مه به نیمه شب ها
می گردم تا بینم او را
... "

نوای خسته و بی پروای عباس مهرپویا را که به یاد دارید ؟! پس چه زیباست " شب از نیمه هم گذشت " با صدای جادویی مرحوم مهرپویای عزیزم ...
____

حرفی نیست ! ناگفته ها را در محضر بزرگوارتان گفتم تا همین حضور سبزتان را دل دل کنم ! همین که آمدید و خواندید , زیباترین است ...

سبز باشید و آفتابی


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 21:13

نمایش مشخصات ک جعفری

دیگر از سقف زمانه ، آفتابی بر نمی تابد مرا
کلبه جانم دگربار ، روشنایی نیست

در کنار پنجره دیگر گل اندامم نمی ماند
شهر خالی مانده بی او، آشنایی نیست

کوچه باغان گذشته، خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته
باغ سرسبز جوانیها ، خزانی شد

سالها بی بودنت بودم، تن به هر بیهوده فرسودم
جمع این مطلب زدم من، زندگانی شد!




چه کسی می گوید: زندگی یعنی اکنون؟!

وقتی ارتعاش سقوط هر برگ پاییزی ، بهانه ایی می شود برای زایش هزارباره خاطرات مدفون شده!
اکنون و اکنونها را طاقتی نیست در برابر سونامی گذشته!

گذشته!! آغاز است، پایان است!
همین اکنون است!


مارتین عزیز،
خوشحالم که می نویسی
و نوشته هایت را با ما قسمت می کنی!
سطر سطر نوشته ات آکنده از عطر خیره کننده مارتینی بود!
می دانی ؟ برایم جالب بود، وقتی سرانجام پرسه های تنهای داستانت به همان نقطه نخست ، ختم شد! مرا به یاد داستان ردپایم انداختی!!

این جمله را هم بسیار دوست داشتم: «وقتی هیچ کس به دنبال ردپایت نیست، آغاز و پایان یکی است!»

و اینکه : اگر نوشته ات مونولوگ بود، بنظرت بهتر نبود جمله « بگذار بگویم...» را نمی نوشتی؟!

به وسعت دریا بمان ...
دریایی سبز و آفتابی...

@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 21 بهمن 1394 - 23:55

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) کافی بزرگ ...

در انتظارت بودم ! وقتی سخن تضاریس داری باشد , از هجوم آمدنت , واهمه ای ندارم ! چرا که می دانم ذهن و فکر تو , تیغه های کلامم را ابریشم وار , رام می کند !

آری ! بر این اندیشه ام که با گذر هر ثانیه , بر حجم وسیع گذشته های من و تو افزوده می شود ... پس زندگی , کامجویی بی فرجامی است از اکنون ! اکنونی که رفته رفته به گذشته بدل می شود ...

______

درست است ! مونولوگ با آن " بگذار بگویم ... " , کمی ناهمگن است ! از یاد آوری ریز و موشکافانه ات سپاسگزارم ...


سبز باش بانو


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 بهمن 1394 - 10:33

نمایش مشخصات همایون طراح مارتین! کافی ست. روی نیمکت خیس خیابان بنشین و سیگارت را دود کن! می دانی که ، گاهی باید از همه چیز دست کشید...

داستان خوبی بود. درود بر تو...


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 23 بهمن 1394 - 08:04

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) حرفی بزن حرفی که قد من باشه
چیزی بگو که مثل عشق روشن باشه
سازی بزن تا صدام از تو پر باشه
با زخمه هات آوازم رویین تن باشه
این همه راز
این همه راز نهفته
این همه باغ
این همه باغ شکفته
این من و تو
این همه چشم نخفته
این همه شعر نگفته
این همه شعر نگفته
نگفته
نگفته

( شهيار قنبري )


سپاس كه خواندي


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 بهمن 1394 - 23:38

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام علی آقا:)
یه چیزی می گم نخندینا:D من ندیده بودم این داستانتون رو.نوشته بود 1 روز و 16 ساعت پیش...من کجا بودم این مدت؟؟:"> :">
ببخشیددیگه..باور کنید اصلا ندیده بودم در حالیکه داستان های بالا و پایین داستانتون رو دیدم;)
و اما در مورد داستان:
داستانتون رو که خوندم گیج شدم مثل وقتی که دارم داستان پیام رنجبران رو می خونم:D
غم داشت ولی می ارزید به خوندنش
اونجایی که نوشته بودید"وقتی هیچ کس به دنبال رد پای تونیست،آغاز و پایان یکی است"محشر بود...
من خیلی خاطره هامو دوس دارم:)
ممنونم از شما@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 22 بهمن 1394 - 23:40

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن عجب داستان بازاری شد;) :)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 23 بهمن 1394 - 08:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانوي خوش نام

انتظاري نيست ! باور كنيد آزادي انسان ها عزيز تر از آن است كه براي لحظه اي خودخواهي ، بخواهم حق گزينش شان را سلب كنم !
همين كه آمديد ، لطف كرديد ... خوشحالم كهداستان را پذيرفتيد !

سبز باشيد و آفتابي


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 بهمن 1394 - 02:15

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام
خیلی خوبه که الان پاییز نیست و بارون بی وقفه نمیباره..وگرنه من باید سر به کوچه میزدم...با سیگار..بی سیگار@};- @};- @};-


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 23 بهمن 1394 - 08:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب
باد می غلتد درون بستر ظلمت
ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منکوب،
مرغ باران می زند فریاد:

- عابر!
درشبی این گونه توفانی
گوشه گرمی نمی جوئی؟
یا بدین پرسنده دلسوز
پاسخ سردی نمی گوئی؟

ابر می گرید
باد می گردد
و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر:

- خانه ام، افسوس!
بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است ...

( احمد شاملوي نازنين )

ــــــــــــــ

درود بر بانو

از اين كه آمديد و خوانديد مرا بسيار سپاسگزارم . انسان ها ، هميشه بهانه اي براي ورق زدن ديروزهايشان دارند ! چه بهانه اي زيباتر از شر شر باران !
پيرو سخنان كاف بانو بايد بگويم كه نبايد گذاشت ثانيه ها ، با سرعت به گذشته ها دوخته شوند !
به قول پابلو نرودا :

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری ...

به نظر من هيچ اشكالي ندارد كه انسان مدام خاطرات شيرين تابستاني بسازد ، و تمام آن خاطرات را در پاييز در زير بارش باران ، بالا بياورد !! بايد خاطره ساخت ! حتي مرگبار !


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 23:23

سلام
خیلی قشنگ نوشته بودی و جدا از قواعد های دست و پا گیر از نوشتت لذت بردم.
موفق باشی

پایان، آغاز راهم است!
من می روم که بیاد نیاورم تو را
تا به آغاز برسم
همان پایان خودم

م مقدسی

@};-


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 02:29

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر مقدسی عزیز

بله ! قواعد دست و پاگیر ... همان چیزی که همواره از آن پرهیز کرده ام !

از این که آمدی و خواندی بسیار سپاسگزارم ...


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 اسفند 1394 - 21:23

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

زیبا بود

با یک حس زیبای شاعرانه

لذت وبهره بردم

قلمتان رقصان@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 18 اسفند 1394 - 11:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد

از این که مقبولتان افتاده است سخت مسرورم ! امید است که فردا , خوش رنگ تر بشود ...

سبز باشید@};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 اسفند 1394 - 18:11

نمایش مشخصات سارینا معالی ما ب یاد رفقای باحالمون موندیمااا.....شما چطور؟؟؟:D


دعام رو یادم نرفت...فازت نول...اینم گل


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 23 اسفند 1394 - 00:30

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام سارینای گل

خوبی ؟! اتفاقا به یادت هستم ! خوشحالم که تو هم به من سر زدی ...

آره ! سکوت وهمناکی به دور خودم پیچیده ام ! ولی فازت نول! همواره ! اینم گل !!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.