پرده ی نمایش خون آلود ...

با سر زدن آفتاب , اولین جنبش , آغاز شد .

لرزه ی کوچکی بر پیکر پاره سنگ افتاد تا در امتداد ضربه های کوچک , اولین نور به داخل آن , رخنه کند .

چنین می نمود که از درون , تقلایی برای رهایی , موج می زند و تک جرقه های کوبش چکش بر میخ , در آن تیرگی مطلق , روشنایی روز را فریاد می زدند .

آفتاب , همچنان می تابید .

با جان گرفتن ضربه ها , برقی از لا به لای تراشه های حفره , درخشیدن گرفت و انعکاس سفید رنگی بر زمینه ی سیاه و دایره ای شکل سوراخ , هویدا شد .

شکاف , در تکاپوی بی رحمانه ی چکش و میخ , باز تر و باز تر می شد و خط سرخ باریکی از درز آن , به پایین سرازیر شد .

کم کم , تصویر سایه روشنی از دستانی خون آلود , در هنگامه ی مرموز سنگ و فلز , پدیدار شد .

آفتاب , سوزنده تر از همیشه , می تابید .

آن پرده ی نمایش خون آلود , بزرگ تر و بزرگ تر می شد و پیکر تنومند مردی , در وسط آن , قد می کشید .

پیکر , روز را در میان خون چکان ِ مژه هایش , جست و جو می کرد و تا رسیدن به آن مستی جاودانه , نور را جرعه جرعه , سر می کشید ...

تنها موسیقی ِ کوبش چکش بر میخ بود که سکوت ِ تانگوی آفتاب و سایه را در هم می شکست .

پرتوی کم رنگی , در افق می تابید .

پیکر , به دستان بی رمقش نگاهی کرد و به رقص خورشید در آن بی انتها , زل زد .

فرصت زیادی , باقی نمانده بود .

پاهایش از ریشه در دل پاره سنگ , اسیر بودند .

با نگاهی پر آشوب , به آخرین عشق بازی خورشید و افق چشم دوخت و با نهایت توانش , آخرین ضربه را به میخ وارد کرد .

پاره سنگ , شکاف بزرگی برداشت . چکش و میخ از دستان بی رمق پیکر بر زمین افتادند . نیم تنه ی بالایی اش , آزاد شد اما پاها , همچنان در اسارت ماندند .

فرصت چندانی , باقی نمانده بود .

تمام وجودش را برای رسیدن به رهایی , در خودش فرو ریخت تا آخرین ضربه را به آن پاره سنگ بزند .

نگاهی به افق تیره و تار انداخت . در میان پرده ی سرخ و تیره ی چشمانش , اثری از خورشید نبود .

به سیاهی شب خندید و خود را در میان پرده ی نمایش خون آلود , به آهستگی رها کرد ...













پی نوشت : پرده ی نمایش خونین , یا همان " جنبش پاره سنگ " , پاسخی است به چکش های خواب زده ...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

23

ح شریفی ,الف.اندیشه ,سحر ذاکری ,کیمیا مرادی ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,نگارسنج پایگاه ادبی ایران ,حسین روحانی ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت ابادی ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی , ناصرباران دوست ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,زهرابادره (آنا) , ک جعفری ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (21/10/1394),سحر ذاکری (21/10/1394),آزاده اسلامی (21/10/1394),کیمیا مرادی (21/10/1394), ناصرباران دوست (21/10/1394),الف.اندیشه (21/10/1394),م.ماندگار (21/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (21/10/1394),شيدا سهرابى (21/10/1394),همایون طراح (22/10/1394),همایون به آیین (22/10/1394),شهره کبودوندپور (22/10/1394),سحر ذاکری (22/10/1394),فرزانه رازي (22/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (22/10/1394),داوود فرخ زاديان (22/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (22/10/1394),احمد دولت ابادی (22/10/1394),ابوالحسن اکبری (22/10/1394),بهروزعامری (22/10/1394),حسین روحانی (22/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (23/10/1394),زهرا بانو (23/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (23/10/1394),سارینا حدیث (23/10/1394),مهشید سلیمی نبی (23/10/1394),فاطمه رنجبر (23/10/1394),همایون طراح (23/10/1394),بهروزعامری (23/10/1394),نگارسنج پایگاه ادبی ایران (23/10/1394),زهرابادره (آنا) (24/10/1394),محبت امیرنژاد (24/10/1394),عباس پیرمرادی (25/10/1394),ف. سکوت (27/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (27/10/1394),شهره کبودوندپور (27/10/1394),آرمیتا مولوی (28/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/11/1394),شيدا سهرابى (12/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (14/11/1394),رضا فرازمند (18/11/1394),حسین خسروجردی خسرو (2/12/1394),مریم حمیدی (18/12/1394),مهدیه سلمانی پور (28/12/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/1/1395),بهروز بیهقی (22/2/1395),سید رسول مصطفوی (27/2/1395),مهدی ترابیان (3/3/1395),علی عدالت خواه (4/4/1395),همایون به آیین (12/7/1395),همایون به آیین (8/1/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),همایون طراح (23/6/1397),

نقطه نظرات

نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 18:55

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) در وهله ی اول سلامی می کنم به تمامی آنانی که بودند و همواره هستند !

اگر یادتان باشد , پیش از این گفته بودم که :

" بودن های معنوی جاودانه اند ... "

پس به آنان که رخ بر گرفته اند بگویید :

" شما هستید ! در روح و جان ما ... تا زمانی که بودن مادی مان , از ریشه بخشکد ... "

و اما داستانک ! مدتی را دور بودم ... سعادتی دست داد تا دوباره چشم های نازنینتان را با رقص ناموزون واژگانم , ناخوش کنم !
نمی دانم ! ما آن را " خط مشی سایت " می نامیم ! بالا رفتن نجومی برخی ارقام , در شان و منزلت محیط زیبای داستانک نیست !

آنان که باید بدانند , می دانند ! و آنان که نباید بدانند , فقط می خوانند !


سبز باشید _


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 19:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب
خیلی عمیق و زیبا می نویسید
توصیفات بسیار زیبا بودند
نمادین بود و بسیار دلنشین
فقط الان شک کردم:
یعنی پیکرتراش، تندیس را شکاند و نابود کرد؟!
عالی بود!
لذت بردم
موفق و شاد باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 23:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو اسلامی عزیز

نمی دانم او را چه خطاب کنم ! پیکر یا پیکر تراش ! اما هر چه که باشد , این پرده نمایش خونین است که جلوه گر صحنه هاست !

از این که خواندید و برایم نوشتید , سپاسگزارم !


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 20:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست فرهیخته و هنرمندم ! جناب غفاری دوست عزیز و گرامی
درود و عرض ادب و ارادت ! خیلی خیلی خوش تشریف آوردید . خوشحالم از زیارت مجدد شما . مقدمتان گلباران .
آمدن ها و رفتن ها تکرار ی است در تکرار روز و شبها و آنچه می ماند اندیشه ی زلال است و ناب و روح هنر که در کالبد مرده نیز شوق حیات بر می انگیزد .
خوشحالم که مثل همیشه با داستانی زیبا و پر مفهوم و البته نمادین و جذاب و شاعرانه تشریف فرما شده اید . روحمان شاد شد از خوانش این داستان .
برای بنده حکایت "پرده ی نمایش خون آلود" تصویر روشنی بود از زایش هنر و قد افراشتن هنرمند و آثار هنری در مقابل تیرگی و تاریکی و شبزدگی و خوابزدگی ! انجا که با آغاز تابش خورشید، هنرمندی با قلم و چکش در تقلاست تا از دل سنگی یک پیکره و یک اثر هنری خلق کند! ولی درواقع هرچه کارش جلو تر می رود گویی این خود اوست که از بند رها می شود و اگرچه این کار کار آسانی نیست و دستانش و نهایتا صحنه به خون آغشته می شود ! اما نتیجه ی کار شگرف است و عظیم و نور را به درون سنگ تاباندن و از دل تیره ی سنگ سیاه مجسمه ی انسانی را که نماد رهایی آدمی است از قید و بندهای خواسته و ناخواسته که بر وجودش پیچیده است! بیرون کشیدن و نهایتا آزادی و رهایی انسان در زیر تابش نور هنر !!کار هر کسی نیست !
نماد خورشید نیز نماد تابش گرما و نور است اما تلفیق پایان کار زایش هنری با غروب خورشید و ماندگاری صحنه ی خونین نمایش نیز مبین این است که این خون می تواند مثل آن خورشید روشنگر و گرما بخش باشد .
عالی بود لذت بردم
به بزرگواری خودتون ببخشید اگر برداشت سطحی و غلطی داشتم از داستان عمیقتان .
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

پاینده باشید


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 23:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد باران دوست نازنین

می دانید چیست ؟! پیش تر ها می گفتم که به گستره ی تمامی اذهان , آزادی اندیشه و تفسیر وجود دارد ! مخاطب , پیروی بی چون و چرای نویسنده نیست ! مخاطب , از دل یک اثر , هم گام با نویسنده می زاید و می آفریند !

برداشت شما فارغ از هر گونه قضاوتی , برایم زیباست .
با این که با پیکر تراش , بیگانه ام اما می دانم که پیکر , در سکوت و تنهایی اش , روشنایی را می خواند و تک تک لحظه هایش را قربانی می کند ...

و واقعا که چه هنر بی رحمانه ایست پیکر بودن و پیکر تراشی !


سبز ترین ها , این است آرزوی همیشگی ام برای شما ...


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 21:54

نمایش مشخصات ک جعفری
....

و کسی چه می داند؟
شباهنگام، رهایی در دل پرده خون آلود،
با پاهایی که در روح سنگ ریشه دوانده،
و تقلایی که به تاوان لمس نور! هر صبح، با سرزدن آفتاب ، آغاز می شود،
از جنس چه زخمی ست؟!
....
باران مصیبتی ست از ابرِ چکش های خواب زده بر بستر این نمایش تکراری و خونین!



آمدی، مارتین؟!

خوش آمدی...
@};-

وَه ! که بوی مارک مارتینی قلمت، سرگیجه ام می دهد!

درود بر تو

و قلم تو


@};-



@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 23:45

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) روح عصیانگر درون سنگ , آیا می داند که از پس هجرت نور , نور دیگری خواهد بود ؟! آیا می داند که شب نمی ماند ؟! آیا می داند که هنوز هم می شود تا سحرگاه دیگر , اسارت پاها را تحمل کرد و تسلیم نشد ؟!
نه ! نمی دانم ! شاید روح عصیانگر من و شما , از خط چین ها بیزار باشند ! مرگ بر توالی شب و روز !
______

کاف بانو ! از آمدنت مسرورم ! حصار در قاموس شما , بی معناست ! پس می شود بی پروا حرف ها را زد و از شب پرسه های سرگیجه و تلاطم , به آرامی و سلامت گذشت !


سبز باش تا آواز


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 00:01

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب مارتین خان ساره ی سهیل این روزها!
جناب ناپرهیزی فرمودین!؟؟؟ خووداایِ منعععع!
خوابم الان یا واقعنی برگشتین!؟
ادامه ی داستان قبلی هم کلنی رف ک رفت!آری سِباسیَن؟
بر میگردم!
جهت عرض ادب پیام گذاشتم ! فردا مصدع اوقات شریف خواهم شد شوالیه!
بدرود@};-


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 15:56

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شیدای سایت ! هاو آر یو ؟!

همین که آمدی و احوالات ما را پرسیدی , بزرگترین غنیمت است !

ارادتمند شما بوده ام و هستم و خواهم بود !


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 دي 1394 - 01:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر آقای غفاری عزیز
هرچیزی بهایی دارد ، بهای آزادی از خود گذشتگی ست
برای شکاف سنگ و رسیدن به نور که همان روشنای و جاودانگی ست باید سختی ها را به جان خرید ، حتی از خون خود هم نباید دریغ کرد .
آنکس که تن به ذلت بدهد و در تاریکی بماند نابود می شود و هر که در مسیر خورشید قدم بگذارد جاودانه خواهد بود .
آنچه نوشتید را دوست داشتم ، بیشتر مرا به یاد تصویری انداخت که در آن ، گلی از درون سنگ قد علم کرده بود
موفق و همیشه پیروز باشید


@ح شریفی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 16:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب شریفی عزیز

گلی در شوره زار یا تلاشی سزاوارانه جهت رهایی از هر گونه بند و اسارتی !
گل می خشکد و به شوره زار می پیوندد و پیکر نیز از باد و باران و تیشه , در امان نیست !

به واقع , این انسانیت است که می ماند و نه انسان ! از دامن آن گل خشکیده نیز , امید است رویش جوانه های تازه و تازه تر ...

از این که آمدید بسیار سپاسگزارم ...


آفتابی باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 08:41

سلام جناب مارتین عزیز و گرامی
چه خوب کردین که به جمع یخ زده ی ما (البته خودم را می گویم) بازگشتید و با یک داستان بسیار گرم و نمادین ذهن فروخفته ام را بیدار کردید.
امیدوارم این روزها بیشتر زیارتتان کنیم و از قلم خوبتان کیفور شویم:)
گفتنی ها را دوستان گفتند. برای رهایی و رسیدن به نور باید از درون شروع کنی ..موسیقی چکشهای بیدار بر میخ می تواند ماندگارترین و زیباترین موسیقی بشر باشد
وقتی سنگ(ذهنهای خفته و خموده) می شکافد و نور به درون روزنه ها نفوذ می کند دیگر چه اهمیتی دارد اطرافت پر از تاریکی باشد


از ترانه هاى من اگر
گل رابگيرند
يك فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگيرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادى را...
اگر از ترانه هاى من ،
آزادى را بگيرند
سال ،تمام سال خواهد مرد
شيركو بيكس
شاعر كرد زبان
ممنون برای این داستان و قلم زیبا
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 16:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شهره بانو

در اولین کلام عرض کنم که ذهن پویای شما , نیازی به تلنگر های سمج ندارد ! دل واژه های بیدار , به وفور از شما خوانده ام ...

و اما آزادی ! مرحوم فرخزاد چنین می گوید :

" اگر برای پرنده , دانه بپاشی , می گریزد ! چرا که می داند ستاندن آن نان , بهایی دارد به قیمت از دست رفتن آزادی ... "

و به قول داستایوفسکی بزرگ :

" آزادی , سقفی است به قدر منزلت یک ملت ! ملتی که بلند منش تر باشد , آزاد تر است ...

در ملتی که آزادی نباشد , این سقف کوتاه و کوتاه تر می شود ! به طوری که آن سرزمین به مکان کرنش انسان های بزرگ و تردد انسان های کوتوله تبدیل می شود ... "


از این که هستید , آمدید , خواندید و نوشتید , سخت سپاسگزارم ...

سبز باشید و آفتابی


@شهره کبودوندپور توسط رضا فرازمند Members  ارسال در یکشنبه 18 بهمن 1394 - 20:45

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر عزیز کبود وند پور مهربان

از خواندن این شعر زیبای شما


بسیار لذت بردم

آموختم

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 11:58

نمایش مشخصات فرزانه رازي از چشم هام ، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند

" آنان که باید بدانند , می دانند ! و آنان که نباید بدانند , فقط می خوانند ! "

دم ، دل ، سر ، جف شیش ، ردیف !
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 16:11

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " آنان که باید بدانند , می دانند ! و آنان که نباید بدانند , فقط می خوانند ! "

فرزانه رازی ! درود بر تو !

سبز هستی یا نه ؟! بله ! حدسم بر این است که هستی !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 16:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) و راستی , از این که شاخی در بالای سرم نمی بینم , شاخ در آورده ام !!


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 12:05

نمایش مشخصات م.ماندگار درود مارتین عزیز
خوشحالم که مینویسی @};-
در خط به خط داستان حضور داشتی در خط به خط همه ی داستانهات حضور داری و بودن معنوی یعنی همین وقتی نباشی نوشته هات هستن
لذت بردم
سبز باشی و صد البته آفتابی @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 22:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر م بانو

از این که در این حوالی همچنان می بینمت , خوشحالم ...

سبز باش و صد البته آفتابی


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 13:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ادب فراوان :)

چیه خب ؟ سرعت نتم خوب شده بود ..دنبال یه نوشته درست و درمون و خوب گشتم ..داستان شما رو دیدم ...این شکلک های تشویق رو گذاشتم :D :D
والا به خدا :)
تازه الان متوجه شدم مثلا گل هم میتونم بزارم ..ولی چون برای هیچ کدوم از دوستان تا به حال نزاشتم ..اینجا هم دست نگه میدارم
راستش میخواستم یه چیزی بگم ...منصرف شدم .. بیشتر هم به خاطر اینکه ترسیدم ضایع بشم ...مثل همیشه برداشت اشتباه داشته باشم .... چه ضایع بازی ها ک در نیاوردم زیر داستان بچه های سایت :D :D :D ....پس سکوت میکنم ..مثلا من خیلی فهمیدم چی گفتید

دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 22:42

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو

نخست , سپاس که خواندید ! و دیدید !

و این که ... این که :

" به شخصیت خودتان بیشتر از آبرویتان , اهمیت بدهید ! شخصیت , از آن شماست و آبرو برای دیگران ! "

لذا , به نظر من , حرفتان را بی هیچ کم و کاستی همواره بزنید ! البته در چارچوب نکته سنجی و نقطه سنجی ! بی تردید , خاموش نبودن های دلکوکانه , بهتر از خاموش ماندن است !

به قول استاد شهیار قنبری :

" دوباره از خودت بگو
خودش یه جور دلخوشیه
که این سکوت سرد تو
خود ِ خود ِ خودکشیه ... "

از این که هستید , مسرورم !

سبز باشید


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 13:54

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر مارتین بزرگ

خوشحالم که نوشتی .

همیشه از قلمت لذت بردم . این کارت هم عالی بود

بازهم برامون بنویس.

شاد باشی و موفق@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 22:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر الف ! هاو آر یو ؟!! آر یو اوکی ؟!

شما هم بمانید با قلمتان ! طنین دلنواز داستان " مسلخ " شما , همواره در ذهن من می ماند ! به قول م فریاد همیشه حاضر :

" گاهی اوقات بعضی چهره ها از ذهن انسان خارج نمی شوند , حتی اگر فقط یک بار دیده باشی شان ! "


سبز باش و آفتابی


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 18:14

نمایش مشخصات شيدا سهرابى فتح کرد مجسمه ی آزادی را
کبوتری با بال های شکسته
زمزمه می کرد پیام فتح را
تاآخرین نفس...
"ما خسته اییم از شعار آزادی"
درود بر مارتین بزگروار!
داستانتوون رو بسیار دوست داشتم! کلن لذت میبرم از داستانایی ک عمق داره ! ک با فکر نوشته شده ! ک نماد داره! ک بین چهار کلوم حرفش هزاران حرف میشه پیدا کرد!
و ساعتها ب موضوع فکر کرد!
منم موافقم با صحببتون ک نوجومی داره اعداد میره بالا ک فک کنم الان درست شده یه کمولو ......
بابت تاخیرم پوزش من ور پذیرا باش! امتحاناسفردا دوتا امتحان دارم!:-s =(( از صبح همش میگفتمخدایا یه ده دیقه وقت بده برم سایت شرمنده ی مرتین خان شدم!
خلاصه دیر اومدنمو پایِ بی معرفتیم نذارینااااااااا ببقسید!
بازم برامون بنویس و افتخار خوندن داستاناتو بهمون بده!
هوااااااااااارتا سپاس از اینکه نوشتی!
اها یه چیزی تو پرانتزی بگم! از اونجایی ک عاااسق تولد ادما هستم اصن برام خعلی دوست داشتنیه گفتم حالا ک هستی بگم ک؛
(اگ اشتباه نکنم 27 دی تولدتون بودش:-/ اگ اشتباه نکنم ک من فرداش ویروس پزشکی دارم خعععععلی درسش سخته!اگ نتونستمو نیومدم جهت عرض ادب و تبریک وشاد باش همینجااااااا هواااااااااارتا معذرت میخوام پیش پیش لمس حضورتون همایون!)
اینام پیش پیش "بقول استاد باران دوست پیشکش"@};- @};- @};- @};-
همایون باشید@};-


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 22:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شیدا ی عزیز

از بابت تولد میلاد , بسیار سپاسگزارم ! بله ! نزدیک است ! خوب به یاد دارید !
و این که ... همین بودن شما , برای سرودن نوای دوستی , کافی است ! و امیدوارم با خوب گذراندن امتحانات فردایتان , از بار گناهان مارتین , بکاهید !!

به قول اردلان سرفراز :

" پیشکشم برای تو , یه سبد محبته !
از تو یک تبسم هم واسه من غنیمته ! ... "


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 19:26

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی چی تکنیک زیبایی.
درود بر علی جان. بقول یکی از دوستان خوبم . ممنون و خوشحالم که هستی و می خوانی. سبز باشی و آفتابی.
یک متن بسیار تکنیکی از اوج و در اوج. لذتی بیش از این نمی توان بر آن یافت. از متون هایی که می توان بر اشخاصش هر نامی بنهیم و هر مکانی و هر شهری را قید کنیم و بر خلاقیت ذهن مان بر آن تصویری آشنا فراهم کنیم.
موفق و پیروز باشید.


@احمد دولت ابادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 22:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) احمد دولت آبادی !

چگونه ای مرد ؟!! خوش می بینمت ! با آن هیبت پر صلابت در قالب مردی سیاه پوش و سیگار به دست !

لطف بی کرانت , شامل حال من است و من صمیمانه ترین درود ها را به سویت می فرستم ...

آفتابی باش تا همیشه


نام: همایون به آیین   ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 20:45

درود بر مارتین عزیز
داستان شما را صبح امروزدوبار خواندم و با خود گفتم چه اصراریست برای نقدنویسی وقتی نتوانستم داستان را بخوبی درک کنم.برای همین چیزی ننوشتم ولی اکنون که تنهام و حس خوبی دارم ، دلم می خواهد چیزی بنویسم. یاد داستان شما افتادم و باخود گفتم فقط می نویسم نه برای نقد، تنها به قصد نوشتن.
همانسان که بعضی از اشعار حافظ را تنها کسانی می توانند تفسیر کنند که حافظ شناس باشند،در تفسیر و نقد داستان (پرده نمایش خون آلود)نیز بایستی مارتین شناس بود وگرنه خزعبلاتی نوشته خواهد شد همانند خزعبلات زیر.
آری ، من مارتین شناس نیستم برای همین راز پرده خونین برای من ناگشوده باقی خواهد ماند،مگر اینکه خود دراندازه فهم من زبان به رازگشایی بازکنی!
تا چند خط از داستانت من مسحور شدم از بدعت در آفرینش نگاهی نو و شکار صیدی فربه در قحطی موضوع.آنجا که پیکری خود را می نمایاند بدست صاحب ذوقی با زبان آوری شیوا، هنگامی که می گوید «..خط سرخ باریکی از درز ان به بیرون سرازیر شد» نوعی تلاش برای زندگی حاصل از تقلای چکش و میخ ، وچه ژرف و ظریف ،این عبارت آشوب بپا کرد در من«...آخرین عشق بازی خورشید و افق ...» انگار نگاری مرا به بستر خویش راه داده است(درکم می کنید!من بدون کشف لایه های تودرتوی داستانت،دارم از واژه هایی که شما هدایتشان کردی ،بی محابا ایده می گیرم تا فقط بنویسم)
اما هنگامیکه پرده خون آلود نمایش به اجبار سعی در نمایاندن خود برمی آید ،سحری که مرا در خود اسیر کرده بود، از خود پوسته ای در بیرونم بجای می گذارد و نگاری که مرا به بستر خود راه داده بود،صدایش را تیز می کند و درب خروج را بمن نشان می دهد.من اکنون ناکام مانده ام و محروم از لذت هماغوشی در پرده آخر.


@همایون به آیین توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 23:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) " خط سرخ باریکی از درز آن به پایین سرازیر شد ... "

جناب به ایین نازنین

با چه ژرفا و نگاه موشکافانه ای می توان به جملات نگریست ؟ نگاه عمیق شما را می ستایم , از آن جهت که از پس مجهولات ذهنی تان نیز به سر منزل مقصود می رسید !

هم آغوشی داغ خورشید و افق و خواستن های بی وقفه ی خاک و سنگ و فلز , برای رسیدن ! و خط باریک سرخ رنگی که به مثابه فلش بک کوتاهی است از تلاشی پر وسوسه برای رسیدن ...

اهنگ بی نظیر " شراب تابستانی " را بی تردید شنیده اید ! با صدای جادویی " لی هیزل وود " و " نانسی سیناترا " !

نمی دانم چرا ! اما اکنون , به یاد آن افتاده ام و آن را به شما پیشکش می کنم :

Strawberries, cherries
And an angel's kiss in spring
My summer wine is really made
From all these things

I walked in town
On silver spurs that jingled too
And sang a song
That I had sang just for a few
She saw my silver spurs
And said lets pass some time
And I will give to you summer wine
Oh summer wine

Strawberries, cherries
And an angel's kiss in spring
My summer wine is really made
From all these things

Take off your silver spurs
And help me pass the time
And I will give to you summer wine
Oh summer wine

My eyes grew heavy and my lips
They could not speak
I tried to get up
But I could not find my feet
She reassured me with an unfamiliar line
And then she gave to me more summer wine
Oh summer wine

Strawberries, cherries
And an angel's kiss in spring
My summer wine is really made
From all these things
Take off your silver spurs
And help me pass the time
And I will give to you summer wine
Oh summer wine

When we woke up the sun was shining in our eyes
My silver spurs were gone
My head felt twice the size
We took my silver spurs a dollar and a dime
And left us craving for more summer wine
Oh summer wine


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 21:28

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود .خیلی عالی بود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 22:53

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب اکبری نازنین

از این که لطف کرده و به کلبه ی ما هم سر زدید , بسیار سپاسگزارم !
باشد که بودنتان , همیشگی باشد بر سر اهالی داستانک ...

مشرقی باشید


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 23:38

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

خوشحالم که طلوع کردید

بمناسبتی کم حالم

اما حسمند می آبم با خوشحالی


@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 دي 1394 - 23:44

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام مارتین خوبی؟
برادر کار به موضوع ندارم
موضوع که در سر هرکسی می تواند تراوش کند ولی
ما داستان می خوانیم و به صراحت بگم ادبیات گنگ و نامفهومی ازت خواندم.
اگر صحبت از فلسفه شود
بحثش فرق می کند ولی زبان داستان باید ساده باشد. شما بیش از حد ادبی نوشته اید و من یکی نتونستم باهاش کنار بیام
سبز و پیروز باشی برادر


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 10:47

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر حسین روحانی عزیز

از این که می بینمت خوشحالم ! پیش از انتشار , داستان را پیشکش دوستی کردم و گفت :

" گرفتمش ! اما بسیار ثقیل و مبهم نوشته ای ! "

گفتمش :

" منتشر می کنیم ... "

با نگاهی به نظر دوستان , دریافتم چند تن از دوستان به کلیت داستان رسیده اند و با دیدن کامنت جناب به ایین و اشاره ی ظریف ایشان به نکته ای که مد نظر من بود , به خود گفتم :

" برزخ , به انتها رسید !! "

_______

حسین عزیز با این نظرت مخالفم که " داستان باید ساده باشد ..." در این صورت , بسیاری از بزرگان داستان دنیا باید تا ابدیت در سکوت بخوابند !!


از این که لطف کردی و به ما سر زدی , بسیار بسیار سپاسگزارم ...
باش تا فردای سبز تر


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 10:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) و البته ! می پذیرم که اگر ساده تر نوشت , به جلد بیرونی داستان , ضربه ی کمتری وارد می شود ...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 05:44

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








درود مارتین عزیز!
دیروز صبح یه لحظه صفحه ی داستانک را باز کردم، دیدم نوشته ای،گفتم هر طور شده ، بیایم و بخوانم! شد پنج صبح!!...میتوانی بگویی: میخواستی نیایی! من هم میگویم حق با شماست...می شود نخواند و رفت!...منظورم: اثر در حد یک ایده ی گنگ باقی مانده! نه قصه شده است و نه یک متن ادبی!!...صرفن کلمات.اگر ایده را اینگونه فرض کنیم چیزی که نامیده شده: پیکر پاره سنگ، خویشتن را می تراشد تا به خویش برسد در تمنای نور...
اگر ایده این باشد!...
چرا سنگ؟!..چرا چوب و تخته نه؟!!...چرا چیزی دیگر نه؟!
چرا خورشید و نور؟!...چرا هوا و دریا و آسمان نه؟!!
اگر جایشان عوض شود تفاوتی در نوشته ایجاد می شود؟!!...
اصلن چرا، پاره سنگ شده! دلیلش چیست؟! چرا چیزی دیگر نشده. چه باعث شده که سنگ بشود!...اصلن چرا دنبال نور...چرا تاریکی نه؟!!...حالا اگر به نور برسد چه اتفاقی می افتد!...
نه دوست من! چون قصه نداریم...ماجرا نیست...یک متن ادبی که ایده را برساند هم نیست.
یک نوشته! باید خواننده ی سه دانگ و نیم را بجایی برساند...حالا چون شمایید می گوییم خواننده ی چهاردانگ را...نشود! متن ایراد دارد! هر تاویلی و تفسیری هم بشود! تِم متن نیست!...تحریف و ساخته ی ذهن خواننده است...تحمیل است هم از سوی نویسنده و هم نظریه پرداز!!و در نهایت خواننده: ؟؟؟؟!!!!!
نتیجه می شود چیزی که تا دنیا دنیا همه چیزمان را گرفته و هنوز هم حتا حالا هم که می دانیم از کجا خورده ایم، دیگر نمی شود درستش کرد!!! به اندازه کافی در تحریف غوطه وریم و توهم!!
میخواهم بگویم:می بایست روشن تر نوشت! واضح تر...قصه گفت.یا چیزی که بشود فهمید. نگران نباش. حرفهایت منتقل می شود.
روی سواد و فرهنگ ایرانی به هیچ وجه نمی شود حساب کرد!!...این مردم را نمی شود به حال برداشت خودشان رها کرد!!..ملت ما برداشت ندارند!! که حال و روزشان اینگونه است...دیدگاهتان را سهل ممتنع کنید! مستقیم ،غیر مستقیم بگو...
یادت باشد فیلم های پرفروش ما: اخراجی ها و رسوایی و مدرسه ی موشهاست...یعنی: حتا هیچی هم نیستیم...
ببخشید از صراحتم. میدانم می شود برایت نظر داد.
و پوزش از لحنم یه مقدار یهجوری شد. حوصله ی اصلاحش را ندارم مخلصم و پیروز باشید.
*
بی خیال این حرفها! خوشحال شدم دیدم نوشتی. خوشحال شدم دیدم هستی. موفق باشی دوست خوبم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 11:07

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر پیام رنجبران عزیز

همین که هستی , برای ما زیباترین است ! بله ! می شود نخواند و رفت , اگر لطف شما از ما دریغ شود ...

و اما پاسخ مارتین :

" ایده را به نیکی دریافته ای پیام عزیز ! از این بایت خوشحالم ...
و اما :
چرا سنگ؟!..چرا چوب و تخته نه؟!!...چرا چیزی دیگر نه؟!
چرا خورشید و نور؟!...چرا هوا و دریا و آسمان نه؟!!
اگر جایشان عوض شود تفاوتی در نوشته ایجاد می شود؟!!...

باید بگویم که , داستان یا متن ادبی یا نوشته یا هر چه که اسمش را بگذاریم , همانی است که می خوانیم و وقتی بر صفحه ی کاغذ نشست , از قید و بندها رها است و آزاد ترین هاست !
گمان نمی کنم چوب و تخته , صلابت و سختی سنگ را داشته باشند ! و بیرون جستن از دل پاره سنگ , در آغوش کشیدن نور است ! نوری که از روزنه ها , نفوذ می کند ... (سخنم به هیچ عنوان , تفسیر نیست ! فقط گفت و گویی است من باب نوشته ی من )

و سخن نهایی ام :

نویسنده , تک خالق هستی است ! و به هیچ عنوان نمی شود به هدف نهایی او رسید ! این نکته را هم مد نظر می گیریم که دنیا خاکستری است و رسیدن به صفر یا صد , حرفی است بیهوده ! سیاه و سفید در دنیا وجود ندارد !

چه کسی می داند " بوف کور " , در لا به لای نقطه ها و ویرگول هایش , چه احساس و عواطف و اشک ها و لبخندهایی که بر روح و تن صادق هدایت , وارد نکرد !
صادق , خالق مطلق کائنات بوف کور است !

________

پیام رنجبران عزیز , از این که با نکته بینی اثرم را نگریستی , با ارزش بود برایم ... چرا که به دنبال کلید ها هستی و نه دهلیزهای خفته در تاریکی !

سبز بمان


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 21:13

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر مستر!

وقتی داستان را برای بار اول خواندم ، سریع داستان را بستم و به سراغش هم نرفتم! کمی راجع به آن فکر کردم! دیدم نه ، باید دوباره و دوباره خواند! دو بار دیگر خواندمش و هر چند مرتبه به این نتیجه رسیدم :
همان طور که قبلن نشان داده ای نوشتن را خوب بلدی و زیبا خلق می کنی. کلمات را زیبا کنار هم می گذاری. به عبارتی کلمات را بسیار خوب میشناسی اما در پایان با خود گفتم چه اصراری ست به این همه تو در تو نوشتن و مبهم نوشتن؟! انگار که کلمات در هوا معلق هستند! به اعتقادم نیاز به این همه نماد و گنگ نویسی در داستان نیست! این ایراد کار بود.

درود بر تو مارتین. خوشحالم که نوشتی و خواندمت!

سبز باشی


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 23:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو همایون ...

باغ های معلق بابل را عشق است ! واژه ها , می رقصند اما ترکیب ها , گرد هم نشسته اند !

بارها گفته ام که در فضای غیر رئال و سورئال , این استایل را برای اغراق در صحنه ها می پسندم ! چه می شود کرد ؟!

سبز باش تا فردا


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 21:17

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

درست است که اینجا جای داستانست

اما من نوشته ها را هر نامی داشته باشند میخوانم وآنچه را که نام ندارد یا نمیشود نامی بران گذاشت بیشتر میپسندم

قابل تفسیر بودن و تفسیر موازی از ویژگیهای نوشته ی شماست و جهت مثبت داشتن تفسیر هارا بیشتر دوست دارم

موفقتر باشید گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 23 دي 1394 - 23:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آموزگار عزیز , جناب عامری

مواد لازم : شعر , داستان , دل نوشته یا نوشته !

این حبوبات , آشی می سازند , دلپذیر !

طعم نهایی را عشق است و نه آن چه که با آن می پزند ! به عقیده ی من , گوشت گربه هم اگر بتواند , شایسته ی خوش طعم کردن این آش لذیذ است !!

از این که به من سر زدید بسیار بسیار سپاسگزارم ...


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 دي 1394 - 12:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود بر مارتين عزيز و گرامي
خوشحال شدم كه بعد از مدتي حضور پيدا كرديد
هم داستان را خواندم و هم نظرات دوستان را يك به يك .
داستان اگر از بعد فلسفي نقد شود مفهوم بسيار عميقي و چند گونه اي دارد .
در هر حال اثر خوبي است و من در حد ذهنيات خودم از آن استفاده كردم ممنونم
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 25 دي 1394 - 14:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آنای مهربان سایت !

همین که نوشته ام بهانه ای شد برای عرض ادب و احترامی به شما , مایه ی خرسندی است !

لطف شما را ارج می نهم ...


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 دي 1394 - 13:48

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام جناب غفاری دوست



تا اواسط نوشته تان نرسیده بودم که تابلویی برایم تداعی شد که در آن مجسمه ای خود را از دل سنگ می تراشید.

خب حدس می زنم که شما آثر را به شکل ادبی به تصویر کشیده اید. تصویری کاملا ملموس که با اندک نگاهی میتوان به هدف خالق آن اثر پی برد. این تصویر که شما برایمان به نمایش گذاشته اید مفاهیم خاصی از آن برداشت می شود که بی شک اولین آن همان خودسازی است. در لایه دوم می توان به تولدی نو رسید. آغازی نو شروعی نو و بلوغی نو...

لایه سومی که شما در داستان گنجانده اید همان تکاپو با چنگ و دندان برای رسیدن به نور است و اینجای کارتان زیبا بود. تلاش، همت ، سیر وسلوک و.. سایر برداشت هایی هستند که می توان دریافت که البته همگی مرتبطند.

خود اثر کار زیبایی بود و من آن را پسندیدم. گرچه می توانسید با انداختن گره ها و اطناب بیشتر کار را غنی تر کنید.
در واقع من ابهامی در داستان نمی بینم و معتقدم کار به خودی خود کامل است و این جا کار خواننده است تا بتواند به برداشت های خود از اثر برسد و داستانی در ذهنش با خلاقیت شکل دهد، نه اینکه تقصیر را به گردن نویسنده بیاندازد.

سپاس از شما بابت چنین تصویر سازی قوی@};-


@عباس پیرمرادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 25 دي 1394 - 14:09

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر عباس پیرمرادی عزیز

رسیدن به نور , بهای سنگینی می تواند داشته باشد ! به قول افلاطون :

" شاید به قیمت کور شدن ! و طرد شدن ! "

اما , قیمتی تر از آن , همان " پرده نمایش خون آلود " ی است که مبین تلاشی است برای گریز از ایستایی و رکود !

و واقعا که رونق جسمی , از شکستن رکود فکری , حاصل می شود !

_______

از نگاه تیزبینانه ات سپاسگزارم ... و از این که نوشته ام را دریافتی , خوشحالم !

سبز باش عباس عزیز


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 دي 1394 - 14:37


با آمدن آفتاب اولین ******** آغاز نمیشه. پس جغد ها و خفاش ها و کرم های شب تاب چی اند که قبل آفتاب فعال اند ?
تاریکی جای امنیه برای کارهای قایمکی و بعد که به نتیجه دلخواه رسید وارد روشنایی آفتاب شد...
قبل رسیدن به آفتاب اول باید از تاریکی گذشت.
تا تاریکی رو با تمام وجودت درک نکنی به لذت آفتاب و سایه نخواهی رسید...



سلام
قشنگ نوشته بودی و تصویرهای خوبی ساختی
موفق باشی @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 24 دي 1394 - 14:38

یادم رفته بود
ج ن ب ش


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 25 دي 1394 - 14:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر مقدسی

می دانی چیست ؟! وقتی تمام روح و جانت در کالبدی سنگی , فرو رفته باشد , سر آغاز دنیایت , روز و روشنایی خواهد بود !

و گر نه که جغد ها هم در مواجهه با " آزادی اندیشه " , شب را به روز ارجحیت دادند !
در این خفقان تیرگی , چه توقعی از پیکری داری که سالهاست در دل تاریکی , یخ بسته است ؟!
این همان گذشتن از لذت تاریکی است !! چه لذت کسل کننده و دردناکی !
____

از این که لطف کرده و داستانم را خواندی , بسیار سپاسگزارم !

آفتابی باش


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 01:33

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر مارتین!

خداروشکر ویروسو تا نصفه خوندمو رسیدم ب27ام

جشن میلادت را ب پرواز میروم
در این خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی ک ن برای من
ن برای تو
گ تنها برای ما و همه آبیست!


لمسِ حضورتان همایون مارتین خان!
براتون هوارتا آرزوی خوب دارم.@};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 18:15

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) شيداي سايت !

ويروس را تا نيمه خواندي و به ميلاد من رسيدي ! اميد است با پايان آن ويروس لعنتي و نفس گير ، به بهترين ميلاد ها برسي ...

" همه چيز از ويروس شروع مي شود ! "


ممنونم كه به يادم بودي ! و صميمانه ترين سپاس ها را روانه ي وجودتان مي كنم ...
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:19

سلام آقای غفاری دوست گرامی
مارتین خودمان;)
تولدتون مبارک
امیدوارم امسال بهترین سال زندگی تان باشد و دنیایتان پر از موسیقی و نوای عشق و اهورایی
باشد که یزدان، ترانه ی هستی را تا 120 سال بر شما بدمد
سبز باشید و آسمان دلتان صاف @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 18:17

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

از اين كه لطفتان را در باب از ياد نرفتن ميلادم ، از من دريغ نكرديد ، سخت سپاسگزارم !

من هم اميدوارم سال نيكويي در انتظار من و شما و آن ها باشد ! همه ي ما كه سالهاست منتظريم همه چيز بهتر شود ...

سبز باشيد بانو@};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک . @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 18:19

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر فرزانه رازي بزرگ

من اساسا ممنونم از بيخ و بن ! اميدوارم لحظه لحظه ي زندگيت با شادي همراه باشد ! شادي ، جوهره ي زندگيست !@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 09:32

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی تحمل هیاهوی پر تپش این اسارت چگونه است
چگونه می توان روح عصیانگر را آرام کرد
و بهایش را با خونهای چکیده در شکاف سنگ داد
گاهی تلاش هم بیهوده است
وقتی هنوز روح در اسارت ، خاک ،سنگ به زنجیر کشده شده است

درود جناب غفاری عزیز
عالی بود
@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 09:33

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی غفاری دوست ...@};-


@آرمیتا مولوی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 17:23

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) روح خط فاصله جسم ...

سپاس آرميتاي مولوي ...

سبز باش تا آواز


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 14:43

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام علی آقا:)
خوبین؟
اول اینکه تولدتون مبارک باشه با 5روز تاخیر:">
من خودم که تا یه هفته بعد تولدم تو فاز تولدمم...امید که شمام اینجوری باشید تا تبریک تولدم زیادی بی مزه نشه:D
از اونجایی که تولدتون فردای روز تولد منه قشنگ به یاددارم اما برا خاطر کسالتی که داشتم و بعد از اونم به خاطر نت؛ نتونستم زودتر بیام...شرمنده:">
در مورد داستانتون تجربه نشون داده من زیاد بااین جور داستان ها کنار نمیام ولی خوندم داستانتون رو و بهتونم می گم ممنون@};-
موفق باشید جناب:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 18:11

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بانوي خوش نام و يك روز زودتر زاده شده !

از اين كه آمديد سپاسگزارم و از اين كه ميلادم را در ياد داريد بسيار مشعوفم !
من در همان روز ميلاد هم به يادش نبودم چه برسد به يك هفته شادي پسا ميلاد !!
اما خب ، جشنش را پيش از آن بر پا داشتم !

شما شاد و سلامت باشيد و البته :


" ميلاد شما هم با يك هفته تاخير خجسته باد ! "


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 19:19

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن تولد خوبه...به آدم روحیه می ده...همیشه یادتون بمونه:)
و...
ممنونم:">
@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 بهمن 1394 - 20:55

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست گرامی

مارتین عزیز

داستان ریشه دریک فلسفه عمیق دارد

تراشیدن مجسمه ای زیبا بر اساس تخیل واندیشه ای درونی.

در جایی که خود فرد تراشنده تندیس در هنر خود ذوب وادغام می شودودر آنجا به آرامش می رسد

هنرمندی که با صدای چکش ومیخش ما را هشیار می کند


دست مریزاد زیبا بود@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 20 بهمن 1394 - 16:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب فرازمند عزيز

پيش تر نيز گفتم ... بر من آشكار نيست كه فرجام اين تلاش ، مرگ جسم است يا نه ! اما اين را مي دانم كه روحي كه از درون ملقلب شود ، جاودانه است !
تكاپوي جسم ، شكستني است !

از اين كه لطف كرده و تشريف فرما شديد بسيار سپاسگزارم ...

به واقع ، برداشت شما را از اين نوشته ، عزيز مي شمارم ...


سبز باشيد و صد البته ، آفتابي


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 20 بهمن 1394 - 16:21

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) منقلب !



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.