همیشه یک نفر از اینجا می رود ...

__" نیاز به تمرکز دارم .... سینما هستم......تو این بیست سال شهر زیاد عوض نشده !...نگران من نباشید ... من نیم ساعت زودتر خودمو می رسونم .... به امید پیروزی ! "
نگاهی به صفحه ی موبایلش انداخت : (Call Duration : 00:00:33 )

روی نیمکت نشست و کراواتش را کمی شل کرد . با هر نفس کشیدن جلوی سرفه های خشکش اش را می گرفت .
پارک پر رفت و آمدی بود ولی نوستالژی دراز مدتی برایش داشت . شاید این بهترین مکان برای سپری کردن دو ساعت باقی مانده بود . ایجنت , هفته ی پیش به او گفته بود که این مهم ترین قرارداد مالی در تاریخ کمپانی خواهد بود .
هوا مطبوع بود و او می توانست دور از هیاهوی دلارها , انسان ها را ببیند . حیف که فندکش را نیاورده بود ! سیگارش را بین انگشتانش تاب می داد و فقط نگاه می کرد تا آن جا که قاب چشمانش اندازه داشت .
کمان کوچکی از چرخ و فلک پشت انبوه درخت ها پیدا بود .
" گردش مالی کمپانی وسیع خواهد شد . عجب ایجنت کاربلدی است ! "
دختر بچه ای با لباس قرمز از پی بادکنک قرمزی می دوید که باد با خود می برد .
" تمام مطالبات عقب افتاده ی کمپانی وصول خواهد شد . نه ! خوشم اومد ! کارشو خوب بلده ! "
پسری اسکیت باز با سرعت از بین انسان ها رد می شد . مردی کالسکه ی بچه اش را به پیش می برد. موهایش در باد به هم می خورد و مدام آن را دست کاری می کرد و پسر و دختر جوانی از دور به آن سو می آمدند .

" هوای خوبی است ! زنده باد پیروزی ! "

پسر و دختر می خندیدند و می آمدند . پسر سیگاری روشن کرد و دختر با آتش سیگار او , سیگارش را روشن کرد . مرد بلند شد و از پسر فندک خواست . پسر فندک را از جیب در آورده و به او داد .
سیگار نم کشیده اش را بیرون آورد . پسر و دختر نگاه پرسش گرانه ای به هم کردند.

پسر گفت :
_ " سیگار لوییکس ! شما باید انسان متمولی باشید ! "

مرد حجم زیادی از دود را بیرون داد. فندک را به پسر برگرداند و دستش را روی شانه ی پسر زد و گفت :

__ " انسان متمولی که سیگارش رو با سیگار هیچ کس دیگه ای روشن نمی کنه ...! "

به دختر لبخندی زد و از آن جا دور شد . هنوز یک ساعت و نیم تا آن حادثه ی تاریخی وقت بود . سیگارش را می کشید و به آهستگی افکارش را ادامه می داد .
بدون آگاهی ایجنت سر از پارک در آورده بود . می دانست که آن ها دلخور می شوند اما خب این نیکوتین در این هوای دلچسب تک نفره به او آرامش می داد . گاهی اوقات آدم دوست دارد قدری ساده تر بشود ! ساده تر , بچه تر و شاید نادان تر !
چقدر دویدن در بین آن بچه های بازیگوش لذت بخش بود . چقدر پاپ کورن ها خوش طعم بودند . چقدر تف کردن در هوا خوب بود و چقدر آن فریاد های دیوانه کننده در ترن هوایی لذت بخش بود .
__" آخ ... واقعا که زنده باد فردا ! "

پیراهنش از شلوارش بیرون زده بود و نوک کراواتش را در جیب پیراهنش فرو کرده بود که به دریاچه رسید . موسیقی تندی در حال نواختن بود . یک صف چند نفره پشت گیت ورودی دریاچه شکل گرفته بود و در سمت چپ آن چند کودک بر روی ترامپولین بالا و پایین می پریدند . در میان هیاهوی انسان ها چشمش به یک گالری نقاشی افتاد که در انتهای راست دریاچه بود. برای گذراندن دقایق آخر , جای بدی نبود .
گالری بزرگی بود و کارهای هنری هنرمندان زیادی را در غرفه های مختلف به نمایش گذاشته بود . در میان تصاویر پورتره غرق بود . یک گروه ارکستر در انتهای تالار آهنگ زیبایی از آندره بوچلی را اجرا می کردند :

in a room where the sun is absent
.....if you are not here with me

در میان چهره ها ناگهان نگاهش بر روی تصویر یک زن زیبای جوان خشک شد . با هر پلک زدن , جلوی افکارش را می گرفت که بیرون نریزند !
پیرمردی با موهای سفید بلند و عینک گرد به او نزدیک شد .

_" تصویر پر رمز و رازیست ! اینطور نیست ؟ "

بدون معطلی سرش را به سمت پیرمرد برگرداند گویی که حضورش را انتظار می کشیده است .

__ " این تصویر ...؟! اینجا ... ؟! "
_ "این تصویر مال سالها پیش هست . من هم هیچ وقت نتونستم ازش دل بکنم. هرگز به از دست دادنش فکر نکردم . فقط ....... "

مرد در تصویر فرو رفته بود . " صدای جیغ ها و خنده ها , دخترک سرخ پوشی که بادکنکش را رها کرده و به من زبانک می زند و شکلک در می آورد . برگ زردی در باد می رود . موهایی که در باد می رقصند . قراردادها با آن کمپانی غول پیکر آمریکایی , مردی که به دیوار توالت پارک , تکیه داده و اشک می ریزد . آن دو نفر سیگار می کشند یا به من می خندند؟! لعنت به این سرعت گیج کننده ! او در برف رفت ! صورتم را دیروز جلو آینه زخم کردم! لعنت به این ایجنت مزاحم ! چیکارش داری وقتی کارشو خوب انجام میده ؟! من الان تو پارک هستم ! توقع داشتی الان سینما باشم ؟؟ دیگه خسته شدم ! اینجا من رییس هستم و نه شما ! کمپانی با این قرارداد به کهکشان میرسه ! کدوم قرارداد ؟! چرا فندکم رو نیاوردم ؟ماری ........ وای ماریا ! ماریا درست همین جا ها بود که گمت کردم ! "

حرف های پیرمرد در ذهنش مدام رنگ می باختند و زنده می شدند .

_" این تصویر مال سالها پیش هست . هیچ وقت نتونستم ازش دل بکنم . هرگز به از دست دادنش فکر نکردم فقط نیم ساعت روی صندلی نشست تا من چهرشو بکشم و رفت .... رفت ! ولی تصویرش همین جا موند.. نکنه شما هم می خواید بخریدش ؟؟ "

__ " دیر شده ...خیلی دیر شده .. "

_ " میفهمم ! با لبخندش همیشه سرزنشم می کنه ! ولی من نمی دونستم فقط نیم ساعت وقت دارم . شاید فکر میکنید من یک پیرمرد ابله هستم ؟!...شما ...؟! شما دارید گریه می کنید ؟! "

مرد دستش را بر روی چشمان خیسش فشرد و گفت :

__" خواهش می کنم تصویر من رو هم بکشید ! "

_ " حتما ... آروم باشید .. آروم باشید ...نمی خواستم ناراحتتون کنم !"

__" می خوام بیست سال جوون تر بکشید صورتمو ! می فهمین که چی میگم؟! "

_ " آره ! خیلی خوب میفهمم .... گریه نکنید ! "

ساعت ها کش آمدند , مرد به وسعت سال ها بر صندلی نشست و به جنبش بی وقفه ی دستان پیرمرد خیره ماند ! موبایل مدام زنگ می خورد . برای لحظه ای سرش را از زیر آوار بیست ساله بیرون آورد . پیراهنش از شلوار بیرون زده بود . نوک کراواتش را با بی میلی از جیب پیراهنش بیرون کشید و به چهره ی بانو و تصویر نیمه کاره ی خودش نگاهی کرد و پیرمرد را با تابلوهایش تنها گذاشت و رفت ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 21 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,زهرابادره ,محمد اکبری هشترودی ,احمد دولت آبادی ,نعیمه میرزاعلی ,محمد حشمتی فر ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,سحر ذاکری ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,حسین شعیبی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (29/3/1394),الف.اندیشه (30/3/1394),م.ماندگار (30/3/1394),آرش پرتو (30/3/1394),احمد دولت آبادی (30/3/1394),الف.اندیشه (30/3/1394),آرش پرتو (30/3/1394),شهره کبودوندپور (30/3/1394),منصور دیبا (30/3/1394),عبدالله عمیدی (30/3/1394),زهرابادره (30/3/1394),سید علی الحسینی (30/3/1394), ناصرباران دوست (30/3/1394),محمود لچی نانی (30/3/1394),فرزانه بارانی (30/3/1394),سحر ذاکری (30/3/1394),نعیمه میرزاعلی (30/3/1394),نادیابزرگی نژاد (30/3/1394),فرزانه رازي (30/3/1394),محمود لچی نانی (30/3/1394),محمد حشمتی فر (30/3/1394),امید محترم (30/3/1394),شهره کبودوندپور (30/3/1394),منصور دیبا (30/3/1394),ب-اسدی (30/3/1394),حسین شعیبی (30/3/1394),آزاده اسلامی (30/3/1394),ابوالحسن اکبری (30/3/1394),شهره کبودوندپور (30/3/1394),فرزاد خدنگ (30/3/1394),ن.م (31/3/1394),الهه سلیمی (31/3/1394),محمد اکبری هشترودی (31/3/1394),عباس پیرمرادی (31/3/1394),محمد اکبری هشترودی (31/3/1394),فاطمه مددی (1/4/1394),سارینا معالی (1/4/1394),عباس پیرمرادی (1/4/1394), زینب ارونی (1/4/1394),شیدا محجوب (2/4/1394),یونس بیگی (2/4/1394),اذرمهرصداقت (2/4/1394),رضا فرازمند (2/4/1394),ب-اسدی (2/4/1394),همایون طراح (3/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (3/4/1394),پریناز.ک (3/4/1394),فرهاد جوان (9/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/4/1394),سحر ذاکری (14/4/1394),آرش پرتو (19/4/1394),حسین شعیبی (19/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (24/4/1394),زهرابادره (27/4/1394),زهرابادره (27/4/1394),آرمیتا مولوی (27/4/1394),حسین شعیبی (27/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (28/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/5/1394),حسین شعیبی (7/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/5/1394),فرزانه رازي (8/5/1394),شیدا محجوب (8/5/1394),پریناز.ک (8/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (15/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/5/1394),م.ماندگار (28/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (28/5/1394),حسین شعیبی (28/5/1394),منصور دیبا (29/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (4/7/1394),مریم مقدسی (9/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/7/1394), ک جعفری (18/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (18/7/1394),سارینا معالی (7/8/1394),فرزانه رازي (21/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/9/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (20/10/1394),سحر ذاکری (5/11/1394), ناصرباران دوست (7/11/1394),زهرا بانو (7/11/1394),همایون به آیین (12/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (2/11/1395),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 00:36

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب مارتین

چقد یهو داستان غمگین شد:(

وصف موقعیت مکانی و توصیف حالات آدمهای داستانتون حرف نداشت.

داستان جالب و پر حسی بود.

درکل خیلی دوست داشتم.

خسته نباشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 00:46

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو اندیشه

سپاس از این که آمدید و وقتی صرف خواندن این داستانک کردید !

بله خب همیشه یک نفر از اینجا می رود ! و این ملودرام غمگینی است !

سبز باشید


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 خرداد 1394 - 02:22

سلام

نوشتن شما یه نظم خاصی داره یا داره یا من اینجوری حس میکنم حتی این نظم تو ظاهر هم نمود داره...امیدوارم منظورمو متوجه بشید

راستی حالا چرا تو یه فضای دیگه؟؟!! بگذریم ..حتما دوست دارید ..به من چه
;)


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 13:24

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آرش پرتو

سپاس از این که آمدی و وقت گرانبها را صرف خواندن این نوشته کردی !

بله تو این داستانک یک فضای جدیدتر رو تجربه کردم . کلا چندان فضاهای رئال خشک رو نمی پسندم ولی همین که یکی دو تا نیش و کنایه ی نمادین هم تو داستان هام بذارم منو راضی نگه می داره !!

سبز باشی و آفتابی


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 08:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای غفاری گرامی
گاهی یک عکس، یک سایه، یک تابلو، یک نیمکت می تواند به اندازه تمام روزهای عمرت اسیرت کنند اسیر خاطرات لحظه ای و تکرار ناشدنی
بسیار زیبا بود
دختر قرمزپوش، بادکنک قرمز و قرارداد کدهای داستان بودند
من کلا کدها رو پیدا می کنم فقط بازگشایی نمی کنم :D
دست مریزاد @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 13:27

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو کبودوندپور

سپاس از حضور همیشه سبزتان و نگاه با ارزشتان به این نوشته ..

با آرزوی سبزترین ها برای شما


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 09:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای مارتین عزیز و گرامی
داستان خیلی زیباست و جذاب
در متن غرق شده بودم مردی که بعد از سال ها ماریای خود را در بين تصاوير گالري پيدا مي كند و تصويرش را در كنار او مي گذارد
و ناگهان چقدر زود دير مي شود .
كلا داستان ضمن زيبا بودن پيام خود را نيز داشت
براي قلم زيبا و موفق تان آرزوي پيروزي دارم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 13:29

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو بادره ی نازنین

از این که هستید سخت سپاس گذارم ! مرسی که زیبا خواندید ...

با آرزوی آفتابی ترین ها برای مشرق وجودتان


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 09:30

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر علی آقای عزیز
خیلی شاعرانه و لذتبخش است
بااینکه امتحان دارم ولی دلم نیومد و تا آخر خواندم
خسته نباشید
دست شما درد نکنه لذتبخش و غمگنانه باهم...
خیلی هم چفت و جور و متوازن پیش رفته است و شروع هم به نظرم حرارت توأم با فاصله زمانی و مکانی تمهید شده دارد که حسی خاص را ایجاد می کند.
شاد و سلامت باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 13:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر برادر عمیدی گل

از این که مورد عنایت و خرسندی جنابعالی واقع شد سخت مسرورم !

به امید بهترین ها برای شما دوست نازنینم


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 11:14

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما ، مارتین

میدونی چیه ؟ من زیاد عادت به خوندن طولانی ها ندارم ، اما ، آره اما اسمش منو مجبور به شروع ، و ....،
اصلا بزار حرف دلم رو بزنم ، قشنگ نوشته بودی ، آره ، سرسری نبود ، فکر شده بود ، اگه سوژه رو از جایی کش نرفته باشی ،! ( از یه داستان ، یا یه فیلم دیگه)باید بگم خلاقانه بود ، و ...
البته اون چیزی که شهره کبودوند اسم کد روش گذاشته بود ، آره اونها یکمی زیادی داشت لوس می شد ، ولی ، مهم نیست ،
راستی این جمله "حیف که فندکش را نیاورده بود " این جمله رو کی می گه ؟ از زبون کی هست ؟؟؟
.
.
.
و ، یه چیز دیگه ، این جمله هه بود که نوشته بودی ، گاهی اوقات آدم دوست دارد قدری ساده تر بشود ! ساده تر ، بچه تر ، .....از این جمله هه ، آره خوشم اومد .


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 11:50

سلام

وقتی عمو از همه چیز خوشش می آید;) ;)


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 12:05

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آرش پرتو
می بینم که حالت بهتره ،


@محمود لچی نانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 13:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب لچی نانی

البته که من با نام شما در این سایت آشنایی داشتم ولی همین که برای نخستین بار برایم نظری نگاشتید مایه ی دلگرمی و مباهات است !
می دانم کارهای بلند را دوست ندارید ولی با این همه خوشحالم نام این داستانک شما را به خواندن کار راغب کرد !



در باب این اثر باید بگم که جمله ی "همیشه یک نفر از این جا می رود" برایم بسیار آشناست وهمیشه از آن استفاده می کردم . بهترین دوست من که از قضا قریب به دو سال است در این سایت می نویسد و یکی از محبوب های سایت هم هست , سه سال پیش نامه ای به من نوشته بود و جمله ی معروف خودم را به خودم تقدیم کرده بود (همیشه یک نفر از اینجا میرود! )
نامه را چند شب پیش خواندم و سعی کردم برای این جمله داستانی بنویسم ! این بود حکایت خلق داستانک

من برای شما بهترین ها و سبزترین ها را آرزومندم


@محمود لچی نانی توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 20:07

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر جناب محمودآقای لچی نانی عزیز
شما که دوست داشتنی و دل دوستانه داری چرا به ما سر نمی زنی؟
خب ول نوشته هامون بکن اگه بدرد بخور نیستن
ما دوستت داریم بخاطر دلمون سر بزن
@};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 12:20

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر عالیجناب مارتین عزیز


همیشه با خواندن داستان های شما شگفتی تازه ای در ذهن من شکل می گیرد .

بماند که داستانک قبلی شما از بس سنگین و پیچیده بود دمار از روزگار ما در آورد !!!
ولی این یکی لذت دیگری داشت . اول از اسم داستان (همیشه یک نفر از این جا میرود ) که خواننده را به خواندن جذب می کند .
صحنه پردازی های شما واقعا عالی هستند ولی با این همه هنوز هم یعضی از جاها را گنگ می گذارید و احساس می کنم از این گنگی لذت می برید !!

مرد داستان شما اگر چه به نظر می رسد آدم موفقی است اما در خلال داستان چنین به نظر می رسد که از کارش (کمپانی) به پارک پناه آورده است .
آن جا که نوشتی ( دور از هیاهوی دلارها آدم ها راببیند ) به نظر من شاهکار این داستانک بود . یک جمله ی ساده که به نظر من حرف ها داشت .

مرد داستان شما دوست دارد برای فرار از خودش یا خاطره ای و یا هر چیزی ... ساده تر بشود و حتی بچه تر بشود ! انگار که در پارک به دنبال چیزی است ..خودش را جا گذاشته یا چیزی را گم کرده است .
اون پاراگراف که افکارش رو بیان کردید (توی گالری) واقعا هنرمندانه است زیرا که در پاراگراف قبل و بعدش خیلی قشنگ دو تا دیالوگ به هم متچ شدن ..

برایم این جالب است که ماریا شاید عشق این مرد بوده ولی پیرمرد هم در این سالها با او زندگی کرده است !!

خب تفسیر این یکی ساده تر بود هر چند هنوز خیلی چیزهای دیگه داره ...

موید و سربلند باشید


@منصور دیبا توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 13:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر آقای خاص !

منصور جان از این که موشکافانه نگاه می کنید لذت می برم !


خب البته به نظر من رسیدن به یک برداشت جامع برای هر اثری امر ناممکنی است اما همین که می اندیشی و به ساختار جمله ها و حتی واژه ها چنین تیزبینانه نظر می کنی برایم زیباست !


سبز باشی و صد البته آفتابی ...


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 14:20

نمایش مشخصات فرزانه رازي "همیشه یک نفر هست که میرود!"
انتخاب سختیه!اینکه انتخاب کنی اون یه نفر که میره تو باشی...یا طرف مقابلت...
تحت هر شرایط تهش تخریب شدنه...کسی که میره برچسب نامردی و بی وفایی به خودش میچسبونه...و کسی که این وسط ترک شده،میشکنه!خرد میشه...
در هر دو حالت،خدا نکنه که اون یه نفر ما باشیم...
یه توصیه دوستانه...خیلی با این جمله دم خور نشین...قانون جذب و این صحبتا رو که حتما بهش اشراف دارین؟!
خوب یادمه 3-4 سال قبل با دوستام،لوس بازی درمیاوردیم و یه چیزایی در مورد علایقمون بهم میگفتیم!همین چن وخ پیش،یکی از عجیب ترین علایق و خواسته هامو،جذب کردم و خودمم متعجبم که اصن چطور پیش اومد!
راستی سلام.خوبین؟
اختلاطتون با اوس کریم ایشالا که ترتیب اثر داده شه!
:D اوایل داستان یاد "ساخت ایران" از "محمد حسین لطیفی" افتادم!!! :D
داستان قشنگی بود...حس و حال نمایش های رادیویی رو داشت.خیلی دوست داشتم...
عاقا خلاصه ش میشه اینکه خسته نباشین.خیلی خوب بود...
و اینکه،حواسم به نگاهتون هس که حوالی ما جا نزاشتین!

در انتها،تقدیم با احترام:

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش رانزن

آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راه من با این که طولانی نیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن

عهد کردی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن...

(خیلی حرف رفتن شد!اینو هم بگم که:
هر رفتنی رسیدن نیست...
اما برای رسیدن،راهی جز رفتن نیست!)
دلتون به نشاط.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 15:27

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر بانو رازی

نگاه ما پیش تر از این بر روی نوشته ی زیبای شما بود .

راستش تنها کتاب هایی که من رو جذب نکردند کتاب های سفید بودند ! " قورباغه ات رو بخور " !! " چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟! "

با این همه با این که باور دارم دستی از بالا نخ را تکان می دهد اما خب قدرت ذهن انسان تا حدی هست که بتواند مثل برادران مرتاض هندی سیخ را در پهلوی خود فرو کند و لبخند بزند ! و یا ذهن بخواند و یا با تلقین خوب , فردایش را کمی بهتر کند !

مرسی که آمدید و هستید و می نویسید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 14:23

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب مارتین
بسیار زیبا بود
پر از احساس !!!!
به قول خانم بادره چقدر زود دیر میشود
آفرین آقا
لذت بردیم
شاد و سلامت باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 15:30

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر م . ماندگار عزیز

مرسی که آمدید و وقت گذاشتید و این داستانک را خواندید .
از این که مقبولتان بود , خوشحالم .

به امید بهترین ها برای شما


نام: امید محترم کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 17:20

نمایش مشخصات امید محترم این داستان مرا به یاد یک نمایش انداخت که پارسال به روی صحنه بردم . نمایشی از زندگی تلخ ادما در قابهای رنگی که هرکدومشون میلیاردها تومان قیمت داشت با انکه سفید بود و شکسته ... درود بر نوشتن چنین داستان دلنشینی


@امید محترم توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 17:45

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب محترم نازنین

بسیار متشکرم از این که به این کلبه ی محقر هم سر زدید ! و وقت باارزشی که صرف این داستانک کردید ..

بله گاهی اوقات افکار به هم گره می خورن ناخود آگاه ! قطعا به نمایش در آوردن چنین کارهایی بسیار دشوار هستند و چنین می آید که از دستان باتوان شما این کارها ساخته است ..

سبز باشید و آفتابی


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 20:23

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام بر جناب غفاری عزیز
داستانتون پر کشش و اضطراب آلود بود
خوشم اومد و متوجه طولانی بودنش نشدم
حواسم کجاست من اصلا از داستانهای بلند فراری نیستم:)
موفق باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 21:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب شعیبی نازنین

از این که به این نوشته لطفی دارید بسیار ممنونم ...


سبز باشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 21:42

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما نازنین.
پرتره.
هست از هستی می آید. سال ها پیش هست ندارد. است درست است.
میان فاصله تنها سه نقطه صحیح است .نه کمتر نه بیشتر.
من راوی و گاهی سوم شخص جایز نیست مگر در مدرن بودن.
داستان بسار زیبایی بود.اما چند ایراد بزرگ داشت. نخست اینکه وصله پینه ادبی باید روی اصول باشد شخص اسکیت و باد بادک باز تنها انسان های اضافه داستان بودند. شروع باید مخاطب را به گود بفرستد. اما شما شروع خوبی نداشتید. اما از لحاظ نثر انصافا زیبا بود. در پایان موفقیت را ارزومندم.


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 22:02

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب دولت آبادی

سپاس از وقتی که صرف این نوشته کردید .

داستان روایت سوم شخص دارد اما برای بیان افکار و گفته ها به دلیل این که لازم نیست همیشه از فعل " گفت : " و یا " اندیشید : ..." استفاده کرد می شود بدون مقدمه به اول شخص پل زد البته به قول شما شکل داستان هم مهم است !
مثلا توقع نداریم ویکتور هوگو که یک نویسنده ی رومانتیسم است از این قاعده پیروی کند .

و البته شخص اسکیت باز در این داستان شاید اضافی نبوده است ! حتا به فرض این که اضافی بوده است , خاطر نشان می کنم بسیاری از مفسرین شخصیت های " پوتزو " و " لاکی " را در شاهکار " در انتظار گودو " برای خالی نماندن عریضه فرض کرده اند . حال مساله اینجاست آیا پسرک اسکیت باز در این داستان نقشی مهم نداشته است یا داشته است ؟!

در باب " است " و " هست " لازم به ذکر است اگر نوشته , بار فلسفی نداشته باشد می توان این دو را به جای یکدیگر به کار برد اما در مقالات فلسفس چنین چیزی خطای محض است .


سپاس از شما جناب دولت آبادی عزیز

سبز باشید و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 22:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) و البته سخن شما در باب ادبیات غیر فلسفی کاملا صحیح است .

چرا که " هست " بار فلسفی دارد و وجود یک عنصر را بیان می کند اما " است " به نوعی چگونگی عنصر را بیان می دارد .

مرسی از این که هستید جناب دولت آبادی عزیز


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 23:27

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درودجناب غفاری .دست مریزاد.لذت بردم .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 10:23

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب اکبری نازنین

از این که هستید و می نویسید بسیار سپاسگذارم.

پاینده باشید مانا


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 00:44

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سپاس . شاید بار فلسفی داشته باشد اما در نثر گنجاندن بسیار سخت می نماید.
چرا کخ من و شما جیمز جویس و کافکا و تولستوی نیستیم.
حال اگر گمان می کنی هست جای است را در هر جایی می تواند بگیرد حتما ادامه بده.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 خرداد 1394 - 00:47

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سپاس . در مورد در انتظار گودو هم نویسنده همیشه با بدبینانه گی عمیقی داستان را روایت می گند نه سطحی و پا و دست پایی.


@احمد دولت آبادی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 10:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب دولت آبادی

از این که هستید و می خوانید و می نویسید بسیار سپاسگذارم .

با آرزوی بهترین ها برای جنابعالی


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 09:52

نمایش مشخصات الهه سلیمی خوب بود خواندمش یک جاهایی زیاده روی کردید ولی به داستان صدمه نزده بود


@الهه سلیمی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 10:24

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو سلیمی

از این که وقت گران بها را صرف خواندن این نوشته کردید سخت سپاسگذارم .

سبز باشید


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 18:09

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود آقای غفاری
توصیفات زیبایی از صحنه ها و احساس پرسوناژ اصلی در این داستان دیدم که از غم دارایی و نداری می گفتند!
موفق باشید
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 31 خرداد 1394 - 19:02

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر استاد محمد حشمتی فر عزیزم



سپاس از شما ! شما داستانک مرا لمس کردید ! اگر نه به چنین زیبایی از پارادوکس دارایی و نداری سخن نمی گفتید .



سبز باشی و سرحال و برای ما بنویس , بیشتر از پیش !


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:54

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود


بهره بردم

از نظر دوستان هم بهره بردم @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:42

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب فرزامند نازنین

از حسن توجه و لطف حضرتعالی بسیار سپاسگذارم .

با آرزوی بهترین ها برای شما


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 17:40

نمایش مشخصات همایون طراح یک روز از خواب بلند می شوی و می بینی خانه دیگر خانه نیست!

بدون شک آن روز تو هستی ، من هستم ، خنده هست ، گریه هست ، بکت هم هست!

خوب بود. نقد باشد برای داستان های بعدی!

سبز باشی...


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 19:03

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر همایون طراح

کم پیدا هستی ! بله خوب به یاد داری جملات از یاد رفته را ...

قصه قصه ی من هست و تو !

سپاس از این که خواندی و می نویسی


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 02:57

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام جناب مارتین بزرگوار
داستان زیبایی خواندم با تصاویر بکر و حسی...
لذت بردم...

نکته ای که به ذهنم میرسه اینه که داستان در خطی از شاعرانگی جلو میره که نمیدونم این خوبه یا نه... ولیمیتونم بگم که بسیار خوب میتونه حس خواننده رو بیدار کنه و اون را با خودش همراه کنه...
و این نکته که به نظر میرسه داستان می توانست منسجم تر از این باشد... یعنی بخاطر کوتاهی داستان، شاید لازم بود انسجام بیشتری به داستان داده میشد تا خواننده خط داستان رو دقیق بتونه دنبال کنه...
یعنی اگر داستان بلند بود این حالت میتونست قابل توجیه باشه ولی وقتی داستان موجز و مختصری داریم شاید جریان فرق کنه...
ببخشید پرگویی ام رو و ببخشید جسارتم رو...
نظر شخصی من بود فقط و البته مستونه اشتباه باشه..
ممنون و باز هم تشکر@};-


@محمد اکبری هشترودی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 15:11

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب هشترودي عزيز

از اين كه افتخار داديد و خوانديد بسيار بسيار سپاسگذارم .
يكي از مشكلاتم حل كردن تعارض ميان اختصار كلام و بلندي داستان است .
خيلي از اوقات بعضي از كارهايم را به علت بلند بودن در سايت منتشر نمي كنم . خيلي از اوقات به سرم مي زند كه در چند قسمت منتشر كنم كه باز هم باب ميلم نيست ...اجبار است ديگر ! دست و پا شكسته مي نويسيم ولي تا حد امكان قافيه را جمع مي كنيم تا داستان نميرد !!
ما كه هنر شما را در پروراندن نداريم ...

سبز باشيد و آفتابي تر از هميشه


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مرداد 1394 - 21:23

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر مارتین،
قبلاً داستان را خوانده بودم. به نظرم:
این داستان تنهایی همه آدمهاست. همیشه کسی هست که برود و دیگری را ترک کند. خواه با مرگ، خواه با خیانت، خواه با رفتن و خواه با...
این تنها مرد داستان نیست که رفته است، چه پیش از او ماریا هم رفته بود. خودش را گم کرده بود.
مرد داستان هم می رود: بیست سال شهرش را ترک می کند.
و تنهایی او هم اجتماعی است و هم عاطفی. وقتی مدت مکالمه اش تنها 33 ثانیه است، یعنی ارتباطات اجتماعی ضعیفی دارد. حرفی برای گفتن و کش دادن مکالمه ندارد... و وقتی اعتراف می کند که سیگارش را با سیگار کس دیگری روشن نمی کند، یعنی مثل آن دختر و پسر رابطه عاطفی خوبی ندارد.
او همه چیز دارد: کمپانی، دلار و ... اما آن چه بیش از همه دارد، تنهایی اش است: یک ترک شده!
در پایان به خوبی نشان داده اید که پشیمان است و آرزویش برگشت به بیست سال قبل است: وقتی که هیچ نداشتند ولی یکدیگر را داشتند...


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 5 مرداد 1394 - 22:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر ف سکوت

سپاس از اومدنت و خوندنت ! زیبا خوندی و همین برام با ارزشه ! تمام نکات را به دقت دیده ای و من تشکر ویژه ای ازت دارم ...
تقریبا یک ماه پیش داستان رو برای دوستی خواندم . او هم به نکته ای اشاره کرد که دوستان به اون اشاره ی خاصی نکردن !
این که مرد داستان در پایان کراواتشو از جیبش در آورد !! چرا باید چنین کاری انجام بده ؟!!

همین ....درود بر تو بانوی دقیق


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مرداد 1394 - 00:16

نمایش مشخصات ف. سکوت درودی دیگر،
چرا اتفاقا من به کراوات توجه کردم. به نظرم اول کار، قصدش رهایی از وضعیت فعلی اش و غرق شدن در حس نوستالژیک پارک بود، اما در پایان که دوباره آن را درآورد، بازگشت مایوسانه وی به وضعیت ناخوشایند فعلی را به تصویر می کشید.
شاید هم اشتباه می کنم؟ :-/ البته می تواند اشاره ای به وضعیت مالی قبلی و کنونی اش هم باشد. :-/


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 5 مرداد 1394 - 00:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) Excellent!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مرداد 1394 - 08:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) من فكر مي كنم مرد ، دچار ترديد شده بين رفتن و يا موندن ...شايد !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 6 مرداد 1394 - 08:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) به قول شاعر :

وقتي تو نيستي ، بودن يا مردن ، موندن يا رفتن فرقي نداره ...


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مرداد 1394 - 22:48

نمایش مشخصات پریناز.ک سلام
من الان خوندم
خیلی هم خوب:)


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مرداد 1394 - 22:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر پریناز

ممنون از لطفت ! منم کارای شما رو می پسندم ! به ویژه اونها که آهنگین هستن !

سبز باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 16:06

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام مارتین
چرا من انقدر این داستانت رو دوست دارم؟!
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 21:32

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر مژگان بانو

بله ! حقیقتا هم خودم خیلی دوستش دارم ! می دونی چرا ؟! چون داستان هایی رو که می نویسم یه جرقه هستن ! یه لحظه جرقه می زنن و من می نویسمشون ! به همین دلیل هم هست که میگم هر وقت خودم از کارم لذت ببرم , مطمئنم که کار خوبیه !!
می دونی که ؟! همیشه یک درخت , اول خودش از میوه اش استفاده میکنه بعد اون رو به طبیعت میده !

سبز باشی و آفتابی @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 22:27

سلام.
دوستی می گفت این داستان را بخوانم. خب خواندم.
موفق باشید.
@};-


@مریم مقدسی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 09:39

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

از اين كه لطف كرده و داستانكم را خوانديد سپاسگزارم . به اميد رويش واژگاني سبزتر ...

سبز باشيد و آفتابي


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 13:53

نمایش مشخصات ک جعفری چه چیزی یا چه کسی هست که همیشه منعت می کند از هرآنچه که آرامت می کند، بگریزی و دور بمانی....

چه کسی این قانون را وضع کرده ؟!
چه جبر ستمگرانه و خودخواهانه ایی!!!

لعنت بر قانونگذار!
و لعنت بر قانونِ همیشه یک نفر از اینجا می رود...



سپاس مارتین!
نمی دانی با این داستان با من چه کردی؟! ......
لعنت بر هرچه قانون و قانونگذار...


@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 15:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بی پروا بارها گفته ام ! این داستانم را عاشقانه دوست دارم چرا که با دست ننوشتمش ! چیزی بود که از دلم بود ...

چه قانون بی رحمانه ایست ! اما می دانید که ؟!! در اینجا , ما را موظف به رعایت قانون می کنند !

پیش تر هم گفتم ! سکوت و تنهایی , همیشه خاک می خورد ...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 بهمن 1394 - 10:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست برایم نخند
جنبه ندارم
عاشقت می شوم....


میگذاری و می روی
من میمانم
ونامه هایی که هیچوقت
به دستت نمی رسند...

پس
برای من
نخند

جناب غفاری دوست عزیز و هنرمند
سلام وعرض ارادت
نمیدونم چرا اون موقع من چیزی زیر این داستان زیبا و عمیق ننوشته ام . شاید من هم به رفتن فکر می کرده ام. اصلن شاید من هم رفته ام وخودم نمیدونم!

مانا باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 11:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب باران دوست عزیز

" برای من نخند ! عاشقت می شوم ! "

گاهی یک لبخند , یک آوا , یک عطر خوش , چه خاطراتی که زنده نمی کند !

همیشه آن که باید بشود , نمی شود !


سپاس که خواندید ! امیدوارم همیشه مانا باشید شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.