ردپای عروسک بی سر

عروسک بی سر, از روی میز بر زمین افتاد. صدای عقربه ها بلند شد و کودک بر خود لرزید! هق هق پشت هق هق!
پیرمرد لبخند زنان به کودک نگاه کرد و گفت : " همه اولش میترسن ! ولی به صداش عادت میکنن ! خودتو جمع کن که باید بری برف بازی! "
کودک نگاه بهت زده اش را به چشمان پیرمرد دوخت !
"من عروسکمو میخوام ...تو سرشو کندی ..."
پیرمرد نزدیک تر رفت و دستانش را بر شانه ی کودک فشرد و گفت :
"من با عروسکت کاری نکردم عزیزم! من عروسک ها رو دوست دارم ولی این بابا و مامان بودن که اون قشقرق رو راه انداختن! الان هم زود پاشو برو دنبالشون برف بازی! همه رفتن و تو اینجا تنها موندی! هنوز خیلیا پشت در منتظرن که بلیط بخرن ..."
کودک با حسرت عروسک را نگاه کرد . پیرمرد شانه هایش را به نشانه ی بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:
"می تونستم جلوشون رو بگیرم ولی خودم هم نمی دونم چرا این کار رو نکردم! راستشو بخوای کم حوصله شدم! اصلا بعضی وقتها نمیدونم چرا اینجام! تو این کلبه ی سرد ودور افتاده! حتی نمیفهمم چرا دارم بلیط میفروشم! "
و نگاهی به منظره ی سفید بیرون انداخت و گفت : " برو ! دیر شده! دوربینت رو هم ببر تا بتونی منظره های بیشتری رو تماشا کنی ! "
کودک , صحنه ی افتادن عروسک بی سرش را زیر هجوم نعره ی عقربه ها مرور کرد . و بی تفاوت به لبخند سرد پیرمرد , از کلبه بیرون رفت .دوربین را به گردنش آویخت و به رد پاهای مانده بر برف خیره شد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

16

آزاده اسلامی ,همایون طراح , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,سارینا معالی ,م.فرياد ,فرزانه رازي ,ب-اسدی ,م.ماندگار ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,حسین شعیبی ,افسانه پورکریم ,فرزانه بارانی ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (3/3/1394),آرش پرتو (3/3/1394),الهه سلیمی (3/3/1394),آزاده اسلامی (3/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (3/3/1394),ف. سکوت (3/3/1394),همایون طراح (3/3/1394), ک جعفری (3/3/1394),شهره کبودوندپور (3/3/1394),سحر ذاکری (3/3/1394),سارینا معالی (3/3/1394),شهره کبودوندپور (3/3/1394),حسین روحانی (3/3/1394),فرزانه رازي (3/3/1394),همایون طراح (3/3/1394),م.ماندگار (3/3/1394),علیرضا لطف دوست (3/3/1394),حسین روحانی (3/3/1394),فاطمه مددی (3/3/1394),احمد دولت آبادی (3/3/1394), زینب ارونی (3/3/1394),شیدا محجوب (3/3/1394),نعیمه میرزاعلی (3/3/1394),رضا فرازمند (4/3/1394),علی زارع (4/3/1394),م.فرياد (4/3/1394),ابوالحسن اکبری (4/3/1394),م.فرياد (4/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/3/1394),زهرابادره (5/3/1394),الف.اندیشه (6/3/1394),حسین شعیبی (6/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/3/1394),الف.اندیشه (8/3/1394),افسانه پورکریم (8/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (18/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (21/3/1394),رضا پرواز (22/3/1394),سحر ذاکری (24/3/1394),زهرا توکلی (26/3/1394),شهره کبودوندپور (30/3/1394),م.ماندگار (30/3/1394),شیدا محجوب (1/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/4/1394),فرهاد جوان (8/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (10/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/4/1394),محمدمهدی قنبری مبارکه (12/4/1394),آرمیتا مولوی (12/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (12/4/1394),منصور دیبا (12/4/1394),فرهاد جوان (12/4/1394),آرش پرتو (13/4/1394),م.ماندگار (13/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (13/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/4/1394),حسین شعیبی (17/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (21/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (22/4/1394),زهرابادره (27/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/5/1394),منصور دیبا (3/5/1394),سارینا معالی (11/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (13/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/5/1394),آرش پرتو (21/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (25/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (30/5/1394),الف.اندیشه (19/8/1394),همایون به آیین (19/8/1394),سارینا حدیث (6/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (30/1/1395),مریم ظهیری مهر (6/2/1395),همایون به آیین (12/7/1395),

نقطه نظرات

نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 07:43

نمایش مشخصات الهه سلیمی عالی برف و سرمارو خوب توصیف کردید
آخرداستان واقعا حس کردم خودم دارم میرم برف بازی :)


@الهه سلیمی توسط علی غفاری دوست (مارتین)   ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:24

درود بر شما بانوی گرامی

سپاس از حسن توجه شما به این نوشته....


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 08:06

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
احساس میکنم معنایی بسیار ژرف پشت داستان پنهان کرده اید که من متاسفانه آنقدر با تامل نخواندم که آنرا کشف کنم. اگر کمی آشکارتر شود لذت خوانش داستان بسیار بیشتر می شود. هرچند که تا همین جا هم توصیفات و قلم خوبتان و نیز کشش بسیار آن خواننده را مسرور می کند.
شاد و سربلند باشید


@آزاده اسلامی توسط علی غفاری دوست (مارتین)   ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:27

درود بر بانو اسلامی

سپاس از توجهتان به این نوشته ...من هم مثل شما مخاطب نوشته ام هستم و هنوز به آن فکر می کنم !


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر آقای مارتین
داستان زیبایی از شماخواندم...کودکی آماده می شود برای خروج از کلبه و وارد شدن به سرما(واقعیت زندگی) دیگر عروسک بازی فایده ای ندارد وقتی آنقدر عاقل می شوی که صدای عقربه ها(گذر عمر) را می شنوی
خیلی هم عالی و فلسفی


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین)   ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:30

درود بر بانو کبودوندپور

سپاس از این تجزیه ی ابعادی قشنگتون! هر کسی میتونه برداشتی داشته باشه ! من هم مثل شما....

درود بر شما


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:17

نمایش مشخصات همایون طراح درود
اول از همه با اسم دفتر داستان حال کردم : منهای من ها

بعد از اون با اسم خود داستان حال کردم : رد پای عروسک بی سر

بعد از اون با خود داستان!

ببین این داستان از آن داستان هایی ست که رسیدن به آن لایه هایی که نویسنده مد نظرش است تقریبن امری محال و غیر ممکن است! اما خب نویسنده تا حدودی با یک سری کد مخاطب را به جاهایی می کشاند! نام داستان بسیار مهم است در این گونه آثار و شاید کلیدی ترین عنصر! من هیچ کدام از شخصیت های داستان را حقیقی ندیدم! نه پیرمرد ، نه کودک ، نه عروسک ، نه افرادی که پشت در منتظر خریدن بلیط بودند و نه هیچ کس دیگر! حتا فضاها و مکان ها هم برای من حالتی سورئال داشتند! از آن جنس صحنه هایی ست که وقتی کودک از کلبه خارج می شود و پا در برف می گذارد ، به عقب برمی گردد و میبیند نه کلبه ای در کار است و نه پیرمردی و بعد وقتی دوباره سرش را بر می گرداند برفی را هم نمی بیند!
یک سری جملات پراکنده در داستان آمده بود اما با چند بار خوانش نتوانستم آنها را روی هم سوار کنم و به برداشت روشنی برسم! شاید آن قدر عناصر و کلیدها کار نکرده است تا بتوانم به برداشتی برسم. نمی دانم پیرمرد و کارهایش واکنشی هستند به یک کنش در گذشته؟! اگر این طور است چه کنش و واکنشی و یا به قول شما چه قشقرقی؟! پیرمرد جلوی چه چیزی را می خواسته بگیرد؟! رد پاهای مانده بر برف را اینگونه تعبیر کردم : رد پای اتفاقی و یا حادثه ای که در زندگی کودک به جا مانده! و یا به قولی عروسک کودک بی سر شده است! و کودک پیرمرد را مسبب آن می داند.
مهمترین چیزی که در داستان شما خودنمایی می کند فضاسازی قوی است! و به گمانم اگر روی داستان و عناصرش بیشتر کار شود بسیار بسیار قوی تر و بهتر و خواندنی تر می شود. اما باید بگویم که من به واقع از این کار لذت بردم. و منتظر کارهای بعدی شما می مانم.

سبز باشید


@همایون طراح توسط همایون طراح Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:26

نمایش مشخصات همایون طراح البته بعد از خواندن برداشت و نظر خانم کبودوندپور ( سلام بر ایشان ) به یک برداشت دیگری هم رسیدم : ایشان به این برداشت رسیده بودند که کودک به واقع بعد از خروج از کلبه وارد واقعیت زندگی میشود. خب این هم برداشتی ست و مطمئنن می تواند درست باشد. اما من خروج از کلبه را به نوعی " تولد " تعبیر کردم. و بعد هم پیرمرد می گوید : دوربینت رو هم ببر تا بتونبی منظره های بیشتری رو تماشا کنی!
این برداشت را هم می شود کرد. به هر حال داستان چالش برانگیز و خوبی بود.

موفق باشی مارتین!


@همایون طراح توسط علی غفاری دوست (مارتین)   ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:34

درود بر تو همایون نازنین !

نقد جالبی داشتی ! تولد , زندگی ! در کوهستانی که هست و شاید نیست !! شاید چنین باشد ! و شاید هم نه! کی میدونه؟!


@همایون طراح توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 12:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام از ماست آقای طراح
ممنون از شما@};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 11:04

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام

اگه ترس از صدای عقربه ساعت توجه به این واقعیت باشه که وقت بزرگ شدن ووارد دنیای (ادم بزرگها)شدن رسیده..
وعروسک بی سر که سرگرمی بچه هاس برای ان از بین رفته تا پسرک از عالم بچگی ش به هوش بیاد...
و رد پای تو برف یاداور این باشه که سهم همه ادم ها کذر از همین برف و سرما...پس باید بگم عالی نوشتید و منظور رو رسوندید ما داستان شما هنوز برای من یه سوال خیلی بزرگ داره اونم اینکه پیر مردی که ادم هارو تشویق یا مجبور میکرد تا ازاین برف و بوران بگذرند واینکه(خودش تو کلبه مونده بود)ایا عمدی بوده؟اگه عمدی نوشته باشید که پیرمرد راه رسیدن و کمال رو به همه همون برف و سرما نشون بده و خودش تو کلبه گوشه نشینی کنه اونوقت معنای داستان شما رنگ عوض میکنه و یک بحث تازه ای وارد داستان میکنه کهحتی شاید پر بار ترش کنه اما سعی کنیدکجهولات رو حل کنیر تا برداشت های داستان شما متفاوت نشه.
البته شما مختارید .شاید دوباره خدمتتون رسیدم و ممنون بابت داستان زیباتون


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 13:21

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو معالی

سپاس فراوان از حضور سبزتان! نقد شما را هم بسیار دوست دارم ! بگذاریم داستانک ما همین مقدار باشد! چه گویا و چه گنگ!
به هیچ طریق دیگری نمیتوانستم واضح و یا گنگ بنویسم! نظرات دوستان برایم زیباست !

سبز باشید و آفتابی


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 12:16

نمایش مشخصات ک جعفری پیرمرد سر عروسک را می برد وصدای عقربه ها بلند می شود ( شروع یک زندگی نو و آغاز رژه زمان وصدای دهلش )

پیرمرد می گوید: بابا ومامان قشقرق رو براه انداختن و من عروسکها رو دوست دارم . ( اختیار اول برای شروع یک زندگی نو ، از آن پدر ومادر است ودر وهله دوم پیر مرد. یعنی اول والدین انتخاب می کنند تولد فرزند را وبعد پیرمرد! )

باز می گوید: زود پاشو برو دنبالشون برف بازی ( زندگی را آغاز کن همانند سایرین، گذشتگان، گو اینکه چاره ایی نیست جز تکرار کردن مکررات و میراث بجا مانده ! )

وباز می گوید: می تونستم جلوشونو بگیرم اما کم حوصله ام .نمیدونم چرا اینجام. چرا دارم بلیط می فروشم! ( سرگردانی! سرگردانی محض! حتی برای کسیکه اختیار همه بلیطها را در دست دارد..... او ! خود او ! )

وبازهم می گوید: دوربینت رو با خودت ببر تا مناظر بیشتری رو ببینی ( دوربین : افزایش وسعت دید، تفکر، دانش ، دریافت، آگاهی از پیرامون و زندگی...)

و در پایان داستان، کودک با تنها سلاح وپشتوانه اش یعنی دوربین و با بی تفاوتی و با خاطره یک عروسک بی سر ، ردپاهای بجا مانده گذشتگان در برف را دنبال می کند. ( جبر! تکرار مکررات بی هیچ هدفی و بی هیچ سرانجامی همراه با سرگردانی وسرگیجه ایی بی پایان..)

درود بر شما ، جناب مارتین خان!
با نخستین نوشته تان ، خوش درخشیدید وخوش آمدید!
امید که بازهم از نوشته های شما ، بهره مند شوم.

سپاس فراوان
@};-


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 13:24

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو جعفری
سپاس از زمانی که صرف تجزیه ای نوشته ام کردید ! فارغ از مطابقت برداشت شما و من (آیا چنین هست یا خیر؟!! من نمیدانم! ) نکته بینی شما را می پسندم! چرا که از درون جزییات به دنبال کلیات می گردید!


@ ک جعفری توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 13:28

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) یک بحث جدید پیش می آید! آیا واقعا بیرون رفتن از کلبه با اجبار برای کودک شیرین است ؟!! یا او عروسکش را میخواهد ؟!! آیا او دلبسته ی دوربینش می شود و منظره ها را میبند؟! یا باز هم عروسکش را میخواهد؟!!
شاید هم دوربینش را به گوشه ای پرتاب کند و بگوید : " می خواهم بی دغدغه برف بازی کنم!! "


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 14:17

نمایش مشخصات ک جعفری هر کدام ازین شایدهایی که برشمردید، با درصد احتمالی ناهمگون وبی تناسب وبی علت و بی هیچ نظم وقاعده ایی، ممکن است که رخ دهد!!!

اما چیزی که پرواضح است، اینست که کودک به اجبار از کلبه رانده شده! و حمل دوربین ودنبال کردن ردپا هم به او دیکته شده است. واینکه تا پیرمرد هست، بلیط فروخته می شود!


درودی دوباره به همراه سپاسی ویژه !
@};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 14:06

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
خوش اومدين@};-
با داستاني تامل برانگيز و قوي قدم در سايت گذاشتين
عروسك نشاني از بازيچه ها و دستآويزهاي بيهوده و غير منطقي(البته غير منطقي در دستگاه منطق دنيايي كه در آن به سر مبريم) انسان با رشد عقل كه به قول "جان لاك" كاربرد اصلي اش سر و سامان دادن به امور مربوط به زنده ماندن است به منطق جديدي دست مي يابد و از اين زاويه، عروسك سر ندارد يعني با معيارهاي جديد، غير منطقي و فاقد ارزش است.
پيرمرد كه احتمالا خداست(همان خالق اف در داستان آفرينش زنده ياد صادق هدايت) مهرباني آميخته با تحكم و اجبار مخصوص خود را دارد و گذر انسان از مرحله اي به مرحله ي ديگر را مديريت مي كند.
برف نشانه ي كاهش انرژي انسان، ضعف، پيري و نهايتا مرگ است... تلنگري براي يادآوري سفري بي انتها به نامعلوم...

در اين آمدن ها... رفتن ها
در اين دستهاي خوني ِ پنهان در آستينهاي بلند
در اين جامهاي تهي
كه نعره هاي اساطيري را
به آغوش فرداهاي خورشيد ناپذير مي رانند
در سخن راندن تاريخ- اين كذّاب حاكم دوست-
در اين فريادهاي زانو زده در پيشگاه سكوت...
ناگفته هايي هست
كه گوش را كر مي كند گاهي
و انسان در عرفات تنهايي
ميان سكوت و هبوط
سرگردان است
با دستهاي بسته اي
كه بوي سيب مي دهد همه عمر...
(م.فرياد)


@م.فرياد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 15:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب م.فریاد گرامی

با تشکر از لطف حضرتعالی به داستانک من ...من این تجزیه و تحلیل شما رو خیلی دوست دارم! بی پرده , شفاف و زلال! واقعا سپاسگذارم !


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 14:06

نمایش مشخصات ب-اسدی با سلام وعرض خیر مقدم
داستان زیبا و پر از استعاره است. با ورود به دنیای جدید ،اسباب بازی کودک ضایع می شود، به نظر می رسه مرحله سخت تر می شه که به باور من برعکس اونه،در مورد پیرمرد به نظر میرسه عضو بی اختیار و موظف مجموعه هست(به مثابه نقش فرشته ها در ادیان الهی).@};- @};- @};-


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 14:11

نمایش مشخصات ب-اسدی با سلام وعرض خیر مقدم
داستان زیبا و پر از استعاره است. با ورود به دنیای جدید ،اسباب بازی کودک ضایع می شود، به نظر می رسه مرحله سخت تر می شه که به باور من برعکس اونه،در مورد پیرمرد به نظر میرسه عضو بی اختیار و موظف مجموعه هست(به مثابه نقش فرشته ها در ادیان الهی).@};- @};- @};-
جابجایی عروسک با دوربین نیز در صورت پذیرش کودک به معنای رشد او وگذر از برزخ وابستگیست. سربلند بمانید@};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 15:33

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) با تشکر از شما ب اسدی عزیز

تعبیر تامل برانگیزی است! عضو بی اختیار داستان ! شاید هم با اختیار ! به نوعی همه کاره و هیچ کاره ! شما هم در مسیر خوبی حرکت میکنید ..
مرسی


@ب-اسدی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 15:34

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) با تشکر از شما ب اسدی عزیز

تعبیر تامل برانگیزی است! عضو بی اختیار داستان ! شاید هم با اختیار ! به نوعی همه کاره و هیچ کاره ! شما هم در مسیر خوبی حرکت میکنید ..
مرسی


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 14:23

بگذارید راحت و کمی صریح حرف بزنم..

امیدوارم از نظر و کامنت من ناراحت نشوید و اگر خدای ناکرده باعث دلخوریتان می شود اطلاع دهید تا همین کامنت ،به عنوان اولین و آخرین کامنت من ثبت شود و اگر که نه ..مطمینا دوست خوبی به جمه اضاغه گشته..
بگذریم.. حقیتا بنده با این سبک بهتر است بگویم اصلا خوشم نمیاد..
یک نویسنده_ یک داستان=چندین خواننده -چندین برداشت
خواهشا نفرمایید که نویسنده باید بمیرد و خواننده هر آنگونه که می خواهد دریابد

زیرا ارجح اینست که:
یک نویسنده- یک داستان=چندین خواننده-یک برداشت

فعلا هم این یک مورد باشد تا زمانی دیگر اگر شد در مورد سمبل و نشانه و کاربرد افراطی آن و ... با هم سخن بگوییم..

موفق باشید


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 15:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بی پایان به آرش نازنینم

از اینکه از شما به مانند سایر دوستان چیزهای تازه تری یاد بگیرم استقبال میکنم ! با این همه به نظر من , دنیا خاکستری است و من ترجیح میدهم لوح سفید و یا سیاه در دست نگیرم! وجود دنیا نسبی است پس برداشت های ما هم نسبی است! سلیقه ی من چنین هست که خودم هم با مخاطب به نتیجه گیری نزدیک تر بشم! اصلا به نظر من هدف از داستان باید برانگیختن باشد! مثلا شاهکار بوف کور ! گمان نمیکنم نتیجه گیری های مخاطب نسبت به این داستان شبیه به هم باشند!
من منتظر نقد های بیشتر و بیشتر از شما و سایر حضرات هستم , چرا که باید بهتر شدن رو یاد بگیرم!


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 14:30

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام.خوبین؟
خوش اومدین به جمع داستانکی ها.
داستانتون رو دوس داشتم.
تو زندگی هر آدم,اتفاق و ماجرایی هس که مث یه تلنگر عمل میکنه و باعث رشدش میشه و اصطلاحا چشاشو به زندگی باز میکنه...احساس میکنم کنده شدن سر عروسک،همون تلنگره برای کوچولوی داستانتون بوده...
و اینکه عروسک،اسباب بازی یه دوره از زندگی بوده و حالا که بی مصرف شده،دوربین،به عنوان اسباب بازی جدید مورد استفاده قرار میگیره!
هوم...بعید میدونم برداشتم درست باشه!اما خو من با همین مفهوم ازش لذت بردم... :D

شاد باشین...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 15:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر بانو رازی

متشکرم که به داستانک من سر زدید! برداشت شما کاملا درست است! برداشت همه درست است! فکر انسان حد و مرز و محدودیت نداره! حتی من شاید الان نفهمم چرا این داستانک رو در گرگ و میش صبحگاهی سه روز پیش به این شکل نوشتم!


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 16:24

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
داستان پیچیده و گنگی بود اما جالب
وقتی برداشت دوستان رو خوندم جالب تر شد
قشنگ بود
لذت بردیم
خسته نباشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 17:50

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر م.ماندگار

مرسی از حسن توجه شما ...


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 17:23

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
خسته نباشید
نمیگویم داستان نقطه a داشته باشد به نقطه b برسد و در نقطه cبه پایان برسد.چنین نظری ندارم ولی دوست گرام این داستانی که بنده از شما خواندم پیچیدگی کاملا ضعیفی داشت . یک نویسنده باید آنچه را که تفکرش میباشد بداند نه اینکه یه چیزی بنویسه و حالا ببینه قرار چه بازخوردی داشته باشه.حالامن سوالی دارم.چرا پیرمرد گفت که تقصیر پدر مادرت بوده؟چگونه سر عروسک کنده شده؟دوربین را برایم توضیح بده.دوست عزیز زمستان نماد مرگ است حال آنکه این یک کودک بود و تازه پا در عالم واقعی گذاشته بود و زندگی اش تازه شروع شده بود.این نقص بدی است که داستانت دارد.چرا دوربین گرفته بود؟آیا دوردست را ببیند؟پس تجربه کردن در زندگی بی معنی خواهد بود.چون دوربین خود تو را از بسیاری از خطرات دور دست نجات خواهد داد.


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 17:59

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر حسین روحانی عزیزم
سپاس از توجه و نقد خوبتان ...
در پاسخ شما باید بگم که ریتم داستانک من به نظر خود من منظم هست و من برای تک تک واژه هایش و تعبیر هایش قصد و نیتی داشته ام!
مهم چگونگی کنده شدن سر عروسک نیست!! کاری هست که شده! به عنوان داستان هم توجه کنید! پدر و مادر و دیگران به برف بازی رفته اند و قاعدتا باید ردپای آنها بر برف باشد اما مارتین از ردپای عروسک برای عنوان داستانکش استفاده میکند!
به جمله ی معروف بکت گریز میزنم که میگوید : " من می نویسم! من فقط می نویسم ! همین ! "
به نظر بنده , نویسنده وظیفه ی حلاجی و توضیح دادن نوشته اش را ندارد ! چرا که کار لوث می شود! نوشته همین است! و برداشت ها باید متفاوت باشند چون افکار متفاوتند!
و در نهایت , بنده منظره ی بیرون را به عمد زمستان می نگارم! زمستان, زمستان ,زمستان,زمستان! فصل تولد اسمی من و شاید فصل تولد همه ی ما !

باز هم سپاس از نقد شما


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 18:26

نمایش مشخصات حسین روحانی جوابت بیشتر فرار بود.من تو رو ارجاع میدم به مصاحبه های ارنست همینگوی که مینشست پا میزو جواب یکی یکی منتقدانشو میداد.معمولا نظرات شخصی مثل تولد خودم در زمستان توجیه خوبی نیست.انتقاد ناپذیری آدمو توو نقطه متوقف میکنه.زیادی شما تم فلسفی گرفتی که بنده را دلزده کردی.آینده ات شاد و سرشار از موفقیت


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 19:18

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) قرار نیست همه مثل همینگوی یا بکت فکر کنن ولی نظر من به نظر بکت نزدیک تره ! اگه قرار باشه برای هر نقطه و کامایی , نویسنده جوابی برای پرسش ها و دلخوری های احتمالی مخاطبش داشته باشه که دیگه خودش نیست!! به قول عالیجناب شهیار قنبری : " من با سلیقه ی مخاطب راه نمیام , مخاطب باید با سلیقه ی من راه بیاد ! " که اگر چنین هم نبود میشد یکی مثل پاکسیما زکی پور بزرگ !!!
همین ...........مرسی از وقتی که میذاری


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 20:13

نمایش مشخصات فاطمه مددی باسلام
راستش من برداشت خاصی ازداستان نکردم ودراین جورمواقع دوست دارم ازنویسنده بپرسم منظورتون ازداستان چی بوده؟!ولی معمولانویسنده هاهم توضیح نمیدن ومیگن ماهم مخاطبیم مثل شما!!!


@فاطمه مددی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 23:21

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر بانو مددی !
خیلی ممنون از لطفتون به این نوشته ...
پاینده و سبز باشید و البته آفتابی !


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 00:51

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

داستان تفسیر پذیری بود لذت بردم

از کامنت دوستان هم بهره بردم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 12:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) مرسی جناب فرازمند عزیز

سبز باشبد


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 07:40

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای مارتین عزیز
داستان جالبی با تصویر سازی دقیق خلق کردی
که لایه های زیادی دارد و هرکسی می تواند برداشت خود را داشته باشد
نظر من پیر مرد مظهر دنيا و كودك نماد زندگي است كه با وجود سختي ها بايد ادامه دهد و اين كه چشم و گوش بسته نبايد ادامه دهد
پارادوكس هاي داستان به زيبا شدن داستان كمك فراواني كرده بود
برايتان موفقيت آرزومندم @};- @};-


@زهرابادره توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 14:22

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر بانو بادره

از لطفی که به این نوشته دارید , سپاسگذارم ...

مانا باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 تير 1394 - 16:07

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام آقای غفاری عزیز
داستانتون را خواندم و همچنین برداشت و نقد دوستان را
با عرض معذرت نتونستم ارتباط برقرار کنم (که مطمئنم اشکال از گیرنده ست!)
شاد باشید


@حسین شعیبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 17 تير 1394 - 18:42

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر جناب شعیبی عزیز

سپاس که خواندید . همین بیشترین ارزش را دارد ! گیرنده را دست نزنید ! ایراد بی تردید از نویسنده است.

یکی از اهالی هنر نقدی بر این داستان برایم نوشت و برایم بسیار جالب بود اما اجازه بدهید در مورد آن چیزی ننویسم!

برداشت سروران عزیز : م فریاد/همایون طراح و سرکار کبودوندپور/ ک جعفری و ب اسدی و سایر دوستان عزیزم را پسندیدم .


سبز باشید و مانا تواما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.