سیگار زده

گاهی آینده کور می شود
و زنده زنده زندگی ات در گور می شود
می شود صدای یک پرنده را نشنید
و حادثه ای تو را از زندگی ام برای همیشه چید
قلبی که می تازد
و صاحبش
زندگی را ببازد
تپشش می ایستد
و برگهایش می ریزد
آخرین سیگار را که می کشیدم پاکتش را مچاله می کردم و بسته به اینکه در کجا بودم آن را به نقطه ای پرت می کردم. اگر در خانه بودم سطل زباله گوشه اتاقم یک سبد بسکتبال می شد و صدبار پاکت مچاله شده را درونش پرت می کردم، دوباره برش می داشتم، فاصله ام را با سطل بیشتر می کردم و باز هم پرتش می کردم. اگر موعد آخرین نخ در خیابان فرا می رسید، پاکت را یا در جوی آب می انداختم یا بر روی چمن های پارک یا در پیاده رو. روزی یک بار به سوپر مارکت سر کوچه می رفتم و یک پاکت کنت قرمز می خریدم. صاحب سوپر مارکت مرا که از دور می دید ناخودآگاه دستش به سمت پاکت کنت قرمز می رفت، حتا حرف هم نمی زدیم. پول را روی کفه ترازوی جلویش می گذاشتم، بسته را بر می داشتم، نگاهی به هم می انداختیم و انگار با همان نگاه چند ساعت حرف می زدیم سپس خارج می شدم، نایلون روی سیگار را مثل یک کرم دراز از دورش می کندم و بعد زر ورق رویش را. یک نخ با نوک ناخون هایم از پاکت بیرون می کشیدم، فندک را از جیبم در می آوردم، سر سیگار را آتش می زدم، خوب که سرخ می شد شستم را از روی ضامن فندک بلند می کردم، اولین کام را می گرفتم، چشمانم را می بستم و به سارا می اندیشیدم: اینکه الان کجاست، ازدواج کرده یا نه، شوهرش تا به حال او را لمس کرده؟ امیدوار بودم که نه. بچه دارد؟ ممکن است در آخرین بودنمان از من باردار شده باشد؟ موهایش هنوز هم طلاییست؟ به من فکر می کند؟ سپس سیگار را از گوشه لبم خارج می کردم، دود را قورت می دادم و دوباره فیلترش را بین لبهایم می گذاشتم و کام دوم را می گرفتم. کام دوم اسمش کام انتقام بود. در کام دوم به پیدا کردنش می اندیشیدم. تصادفی یک جایی ببینمش، تعقیبش کنم، در یک کوچه خلوت خفتش کنم، چاقو را از جیبم در بیاورم و تا می توانستم شکمش را سوراخ کنم، چند نفر دستانم را می گرفتند، بعد پلیس می آمد، به بازداشتگاه می انداختنم، قاضی حکمم را می برید، طناب را دور گردنم می انداختند، یک لگد به زیر چهارپایه می زدند و بعد دست و پایم شروع به تکان خوردن می کرد سپس دود را قورت می دادم و سراغ کام سوم می رفتم. اما همیشه برای کام سوم لحظه شماری می کردم. اسمش کام عشق بود. خود به خود اشک هایم در می آمد. تصور می کردم در خانه نشسته ام، زنگ خانه به صدا در می آمد، در را باز می کردم و سارا با یک شاخه رزِ سرخ جلویم ظاهر می شد، در آغوشم می کشید، سریع از او جدا می شدم، بر می گشتم تا خانه را مرتب کنم. اول لباس های چروک شده ام را از در و دیوار و زمین و بعدش ظرف های یکبار مصرف غذا را از وسط هال بر می داشتم و درون سینک ظرفشویی پرت می کردم، یک ضرب به اتاق خواب می رفتم و اسپریِ خوشبو کننده را تا تهش در هوا می پاشاندم. همیشه کابوسم این بود: محتوایِ اسپری خالی باشد. مدتها به سمتش نرفته بودم. یک اسپری با رایحه یاس بنفش. سارا عاشقش بود. هر وقت به خانه می آمدم بویش را حس می کردم. همه چیز مرتب بود، خنده مان تمام ناشدنی بود. دوباره دود را قورت می دادم و سراغ کام چهارم می رفتم. کامِ «چرا». هنوز هم نمی دانم چرا رفت. پای کسی در میان بود؟ از من خسته شده بود؟ خیانت کردم؟...
با نخ های دوم تا هفتم فیلم می دیدم. شاید هزارتا فیلم دیدم. با سیگارهایم زندگی می کردم. لاغر شده بودم ولی می دانستم گاهی غذا می خورم ولی هیچگاه متوجه گذاشتن قاشق در دهانم نمی شدم فقط می دیدم که یک کامیون ظرف یکبار مصرف در خانه ریخته، حتا در توالت! در بالکن، در حمام، همه جا اما بیشترین ظرفها دور قاب عکس من و سارا بود که هنوز هم کنار تخت و کج روی پایه اش خشکیده بود. راه که می رفتم قاشق چنگال پلاستیکی بود که زیر پاهایم خرد می شد و شاید سی چهل بار دانه های برنجِ لای چنگال ها در چشمم پرید، یکبار هم یک دانه برنج به سوراخ بینی ام فرو رفت و تا یکماه نفسم عذاب آور بود و بعدش حس می کردم بالا رفته و بین چروک های مغزم جا خشکانده. بعدها که قاشق چنگال ها زیادتر و بیشتر خرد می شدند مغزم انبار لپه و عدس شد.
وقتی به نخ هشتم می رسیدم خود به خود سراغ دفترم می رفتم و شعر می گفتم. عاشق صدای سارا بودم و همیشه خطی از شعرم را به فرکانس حرفهایش اختصاص می دادم:
امواجِ صدایت
که مانده در هوای خانه را
هنوز هم پنکه یِ همیشه روشن
به سمتم پرتاب می کند.
گاهی از موهای طلایی اش می سرودم. موهای پر پیچ و در هم تنیده اش. ارزشش را داشت تا با یاد موهایش یک نخ سیگار بکشم:
این روزها
چشم هایم را می بندم
موهایت را می بینم
و به جایش
هوا را شانه می زنم.
خنده دار ترین لحظات زندگی بر عکس اسمش بدترین روزهای عمر است و فقط زمانی که آدم بعدها یادش می افتد خنده دار خواهد بود. نمیتوان در خنده دارترین لحظات زندگی قرار گرفت و خندید. خنده دار ترین لحظات زندگی یا در افسردگیه کامل می گذرد یا در یک غم بیهوده و پوچالی.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

26

ح شریفی ,سبحان بامداد ,الف.اندیشه ,کیمیا مرادی ,آزاده اسلامی , ک جعفری ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,همایون طراح ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,علی غفاری دوست (مارتین) ,رضا فرازمند ,اهورا جاوید ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی ,مرتضی حاجی اقاجانی , ناصرباران دوست ,فرزانه بارانی ,کریم پورکرم ,شايسته دولتخواه ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین روحانی (19/9/1394),الف.اندیشه (19/9/1394),م.ماندگار (19/9/1394),کیمیا مرادی (19/9/1394),فرزانه رازي (19/9/1394),آزاده اسلامی (19/9/1394),کریم پورکرم (19/9/1394),اهورا جاوید (19/9/1394),سحر ذاکری (19/9/1394),حامد نوذری (19/9/1394),شهره کبودوندپور (19/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/9/1394),احمد دولت آبادی (19/9/1394),رضا فرازمند (19/9/1394),حسین روحانی (19/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (19/9/1394),سارینا حدیث (19/9/1394),زهرابادره (19/9/1394),حسین روحانی (20/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),همایون طراح (20/9/1394),ابوالحسن اکبری (20/9/1394),زهرا بانو (20/9/1394),حمیدرضا محدثی (20/9/1394), ناصرباران دوست (20/9/1394),طلا طلايي (20/9/1394),شيدا سهرابى (20/9/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (20/9/1394),آرمیتا مولوی (20/9/1394),حسین روحانی (20/9/1394), ک جعفری (21/9/1394),زهرا بانو (21/9/1394),سبحان بامداد (21/9/1394),محمد باقر نقی زاده (21/9/1394),آرمیتا مولوی (21/9/1394),سحر ذاکری (22/9/1394),داوود فرخ زاديان (22/9/1394),همایون به آیین (22/9/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (22/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (22/9/1394),اذرمهرصداقت (22/9/1394),شهره کبودوندپور (23/9/1394),سید علی الحسینی (23/9/1394),علی میرزایی (24/9/1394),سید علی الحسینی (24/9/1394),شايسته دولتخواه (25/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (26/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/10/1394),ح شریفی (9/10/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (12/1/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (29/1/1395),همایون به آیین (8/2/1395),همایون به آیین (14/6/1395),همایون به آیین (14/10/1395),همایون به آیین (26/11/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.