پشه بودن

مرد درِ شیشه ای بالکن را باز کرد و به بیرون رفت که در خانه سیگار نکشد تا بوی گند سیگار زن حامله اش را اذیت نکند. زن که بر روی تختخواب نشسته بود، خمیازه ای کشید. خوابش گرفته بود. بلند شد و لامپ را خاموش کرد تا بخوابد. صدای پشه ای مانع از خوابیدنش می شد. با دستش ضربه ای محکم به محلی که پشه بر روی شکمش نیشی زد کوبید و پشه را له کرد.
***
پاییز تازه آمده بود، با این حال هوا باز هم کمی گرما داشت. گرمایِ مطبوعی برای انسان بود ولی برای پشه نه. از شانس بدش جزو آخرین نسل پشه ها در آن سال بود. برعکس اجدادش که در میان گوشت و خون آدم ها حکومت کرده بودند وقتی چشمانش را باز کرد خودش را در میان سوز بادی دید که تا مغز اندامش سرما تزریق می کرد. به طرز عجیبی می دانست که هر جایی نور هست حتما گوشت هم هست و هرجا که گوشت هست خون پیدا می شود، بدون آنکه نه نور بداند چیست، نه گوشت و نه خون. ساعت ها بود که نوری یافته بود ولی هر چه جان می کند قادر نبود هوا را بشکافد و به نور برسد تا از شر سرما رهایی یابد. هرچند نمی دانست چیزی که در حال اذیت کردنش هست سرما نام دارد و اصلن نمی دانست آن حس بدی که دارد یعنی اذیت شدن و حتا نمی دانست حالش بد است. انگار که هوا دیواره ای نامرعی جلویش سبز کرده باشد اما معنیِ دیوار را هم نمی دانست. بدنش را به جلو می کوبیدُ جانِ جلوتر رفتن نداشت. بدبختی را حس می کرد اما نمی دانست بدبختی چیست. نه می توانست با خودش حرف بزند و نه اصلن می دانست حرف زدن چیست. بدون اینکه بفهمد چه شده به ناگاه متوجه شد که هوا نرم گشته و می تواند به جلوتر برود. گوشتی را دید که از آنطرفِ هوای سفت به اینطرف آمده و باآنکه اصلن نمی دانست این اتفاق ها به معنیه دیدن است اما تشخیص داد گوشت به او نزدیک شده و سپس از او دور شده هر چند که نمی دانست تشخیص چیست، نزدیک شدن چیست و دور شدن. سرما آنقدر به جانش رفته بود که ترجیح داد به سمت تکه گوشت متحرک نرود، چیزی شبیه به دستور او را به سمت نور کشاند و خودش را در مکش گرمای هوا رها کرد و به سمت منبع نور گرم کشیده شد. آنقدر اندامش نحیف بود که از فاصله دور هم نور کوچک او را داغ کرد. معلوم نبود چگونه ولی هرچه به نور نزدیکتر شد آزرده خاطرتر گردید. هرچند اصلن آزرده شدن را متوجه نبود. سرما که از جانش پرید به یاد گوشت افتاد. دو رنگ را تشخیص می داد. یکی گوشت که قرمز می دیدش و دیگری نور که زرد. اما نمی دانست کدام زرد است و کدام قرمز، فقط می دانست آنکه به جانش انرژی می دهد و گرمش می کند رنگش فرق دارد با آنکه گرمایش کمتر است و خون به نیشش تزریق میکند. اما نه می دانست خون چیست و نه می دانست گرما چیست و نه اصلن رنگ، فقط می فهمید که هرچه این دو چیزِ قابل تشخیص نزدیکترش باشد اوضاع بهتر است. اما حتا نمی دانست اوضاع چیست و معنیِ بهتر را هم نمی فهمید. تنها حس می کرد راحتتر است، هرچند که نه حس را متوجه می شد و نه شرایط راحتتر را. فقط درک می کرد که الانش بهتر از قبلش است. الان و گذشته را هم نمی دانست. اصلن معنیِ دانستن هم حالی اش نبود. فقط به سمتی کشیده می شد. آنقدر سبک بود که خود به خود گرمای نور و نرمیِ گوشت او را می بلعید. تکه گوشتی ثابت گوشه ای افتاده بود. اما نور هم دور آن تکه گوشت بود. معلوم نبود از کجا می فهمید که گوشت فقط بدون نور قابل مکیدن است و وجود نور به دور گوشت یعنی خطر. بدون آنکه پشه دیگری این چیزها را به او آموخته باشد همه را می دانست. بالهایش دیگر جان پرواز نداشت. باآنکه معنیِ خستگی را نمی دانست و اصلن درکش نمی کرد بر روی جایی نشست و بدون اینکه بداند چطور می شود با نشستن انرژیِ تازه ای جذب کند کماکان به نشستنش ادامه داد، عمرش به سرعت در حال گذر بود و منتظر برای جدایی نور از گوشت. صدایی از طرف گوشت به سمتش آمد. می دانست که اینگونه صدا که از گوشت خارج می شود یعنی می خواهد بخوابد. اما نه می دانست چگونه می داند این نوع صدا یعنی علامت خوابیدنِ گوشت و نه میدانست چگونه می داند گوشت وقتی بخواهد بخوابد نور هم باید برود، خواب را هم نمی فهمید. اصلن نمی دانست چرا باید به گوشت بچسبد و نیشش را در آن فرو کند. حتا اولین بار که تیزیِ نیشش را دید نمی دانست متعلق به خودش است و مفهوم تعلق را هم متوجه نبود. اصلن نیش نمی دانست چیست. نمی دانست وقتی به سمت گوشت می رود باید پرواز کند فقط می دانست باید بال بزند ولی حتا نمی دانست بال چیست و اصلن نمی دانست بال دارد. گوشت که تکان خورد و جا به جا گردید نور هم رفت. همه جا تاریک شد ولی درکی از تاریکی نداشت. با آنکه گوشت را نمی دید ولی سرمایی که در جانش افتاده بود باز هم کورمال کورمال در هوا به تکان افتاد تا به گوشت برسد و از گرمایش استفاده کند. گرمای گوشت او را به خودش جذب کرد هر چند که اصلن به جستجویش نرفته بود. به سمتش رها شد بدون آنکه دلیلش را بداند. و با پاهایش روی گوشت فرود آمد. بویی به مشامش خورد و خود به خود مست شد. با آنکه نمیدانست مستی چیست ولی خوشش آمده بود. هیچ چیزی را درک نمی کرد حتا خوش آمدنش را. وقتی چنین حالی پیدا کرد خود به خود نیشش را در گوشت فرو کرد و وقتی نیشش را در گوشت برد چیزی از گوشت را به درون خود مکید. سرش داغ شد و با آنکه نفهمید داغی چیست به حالتی شبیه به اشباع دستیافت و بلند شد که به گوشه ای برود و بخوابد بدون اینکه خواب را بشناسد. تکه ی بلندی از گوشت به سمتش پرید و بدون اینکه بفهمد گوشت او را له کرده، له شده بود. هنوز هم نفهمیده بود که چه شده. اصلن زنده نبود که بفهمد مُرده. حتا معنیِ مرگ را هم نمی دانست.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (10/8/1394),مریم مقدسی (10/8/1394),کامیار پورسرتیپ (10/8/1394),م.ماندگار (10/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/8/1394),آزاده اسلامی (10/8/1394),آزاده اسلامی (10/8/1394),همایون به آیین (10/8/1394),هانی نجف پور (10/8/1394),آرمیتا مولوی (10/8/1394),الف.اندیشه (10/8/1394),زهرابادره (10/8/1394), ناصرباران دوست (10/8/1394),حسین روحانی (10/8/1394),شهره کبودوندپور (10/8/1394),شيدا سهرابى (10/8/1394),فرزانه بارانی (10/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (10/8/1394),احمد دولت آبادی (10/8/1394),ابوالحسن اکبری (10/8/1394),سارینا حدیث (10/8/1394),فرزانه رازي (10/8/1394),امیر شمس (10/8/1394),محمد حشمتی فر (10/8/1394),حسین روحانی (10/8/1394),عباس پیرمرادی (10/8/1394),حمیدرضا محدثی (10/8/1394),شهره کبودوندپور (10/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/8/1394),رضا فرازمند (10/8/1394),چیا سرابی (11/8/1394),فاطمه مددی (11/8/1394),سینا حجازی (11/8/1394),محمد اکبری هشترودی (12/8/1394),احمد دولت آبادی (12/8/1394),آرمیتا مولوی (12/8/1394),حسین روحانی (12/8/1394),بهروزعامری (13/8/1394), ک جعفری (13/8/1394),اذرمهرصداقت (13/8/1394),ح شریفی (13/8/1394),کیمیا مرادی (14/8/1394),ح شریفی (14/8/1394),احمد دولت آبادی (15/8/1394),سبحان بامداد (16/8/1394),حامد نوذری (16/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/8/1394),میثم زارع (18/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/8/1394),سحر ذاکری (4/9/1394),نیما موذن (6/9/1394),سید علی الحسینی (24/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1394),عباس پیرمرادی (15/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (26/11/1394),همایون به آیین (9/12/1394),حسین روحانی (19/2/1395),امید رضا خدادادی (29/3/1395),همایون به آیین (14/6/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.