آنقدر در جنوبی که هرچقدر به شمال بروی باز هم در جنوبی

آرزوهایم عجیب بود. هرچند کلمه «آرزو» خودش به تنهایی عجیب است: امیالی که درست برعکس حقیقت انسانهاست و هرآنچه که در زندگی وجود ندارد از صمیم قلب میخواهند، هر آنچه که حصرتش را میکشند، میخواهند. معلوم نیست «آرزو» از کدام خصلت آدمیزاد سرچشمه میگیرد، میلِ به قدرتش یا ترسِ از بدبختی. انسان همیشه به دنبال نداشته هایش میگردد و این نداشته ها را هیچکس معنای درستی ازش نمیداند و هرآنچه برایش غیرقابل دسترس شود به آرزو بدل می گردد. زمانی که نوجوان بودم آرزو داشتم یک روز وارد خانه شوم و پدر مادرم با نگاه غمزده ای به من بگویند:
_ عزیزم تو دیگه بزرگ شدی، باید یه حقیقتی رو بدونی.
بعدش من متعجب میگفتم:
_ تحملش رو دارم. بگید.
و آنها میگفتند:
_ تو فرزند واقعی ما نیستی. پدر و مادر تو آدمایِ دیگه ای هستند.
بعد میفهمیدم که یک پدر مادر دیگه ای داشته ام که الان زنده اند و در به در دنبال من می گردند. هر بار زنگ در به صدا درمی آمد گوشهایم تیز میشد که شاید پدر مادر واقعی ام باشند انگار که پدر مادر اصلی ام دروغین بودند. دقیقا دلیل چنین آرزویی را نمی دانستم و فقط میدانم که هر شب با خیال برآورده شدن چنین آرزویی می خوابیدم. شاید بیشترین علت چنین آرزویی این بود که به زندگی ای که داشتم راضی نبودم. شاید مادرم به زیبایِ آن مادری که دلم میخواست نبود، به زیباییِ مادر همکلاسی ام که وقتی به مدرسه می آمد پسرک با افتخار مادرش را به همه نشان میدادُ من در دلم حصرت داشتن چنین مادری را میخوردم. ممکن بود داشتن چنین آرزویی به این خاطر بود که پدرم پول زیادی نداشت و همیشه مجبورم می کرد چشمانم را از ویترین ها بدزدم. هروقت میگفتند چقدر شبیه پدرت هستی بدم می آمد، شاید میخواستم زیباترین و پولدارترین پدر مادر دنیا را داشته باشم. اما نمیدانم چرا آرزویم به شکل دیگری برآورده شد؟ واقعیت این بود که کائنات برداشت اشتباهی از آرزوی من کرده بودند. اتفاقی شبیه به آرزوهایم برایم پیش آمد، عینا شبیه به آنچه میخواستم اما به شکلی که از داشتن چنین آرزویی که در خیالاتم داشتم بعدها شرم گین شدم.
یکی دو سال بعد از پیدایش آرزوی اول در مغزم، فکر دیگری به سراغم آمد. دلم میخواست یک روز وقتی در کوچه ای که انتهایش به خانه مان ختم میشد یک کیف پر از پول پیدا میکردم. شاید این آرزو آنچنان عجیب نمی آمد چون خیلی ها چنین آرزویی دارند ولی من تنها میخواستم در کوچه خودمان پیدایش کنم. آن قدر پول که هرچیزی به ذهنم می رسید بخرم. باز هم نمیتوانستم پیشبینی کنم این آرزو مرا به شکل دیگری محکوم خواهد کرد. نوعی اسیری به معنای در بند کردن تمام زندگی ام. از دست دادن تمام روزهای حیاتم.
کمی که گذشت میدانستم آرزوی داشتن یک پدر مادر جدید فقط یک رویاست ولی باز هم هرگاه از کوچه میگذشتم با چشمانم زمین را به دنبال کیفی پر از پول می جستم.
بزرگتر که شدم یعنی حدودا ده سالی که بزرگتر شدم و بیست و شش هفت سالم شده بود روزی بر حسب اتفاق زمانی که برای معالجه سرماخوردگی ام به مطب یک پزشک رفتم و در اتاق مخصوص بیماران منتظر بودم تا نوبتم شود ناگهان چشمم به یک مجله افتاد، از همان مجله ها که مخصوص مطالعه بیماران بر روی میز میگذارند. بر روی مجله تیتری نوشته شده بود «شش راه برای پولدار شدن» هیچگاه نتوانستم محتویاتش را بخوانم ولی میدانم نویسنده اش هیچوقت باورش نمیشود که تیتر مقاله اش چگونه زندگی ام را برای همیشه تغییر داد. کنجکاو شدم تا مجله را بخوانم و درست زمانی که با انگشتانم یک گوشه از مجله را گرفتم تا آن را از روی میز بردارم یک زن به دلیل اینکه در تیتر دیگری بر روی جلد همان مجله نوشته شده بود«مردها را بهتر بشناسید» و کنجکاو شده بود تا مردها را بهتر بشناسد دستش را به سمت مجله آورده بود و بعدش که متوجه شدیم هر دو میخواستیم یک مجله را بخوانیم به نشانه تعارف هر دو دستمان را کشیدیم. انگار که من قید یادگرفتن پولداری را زدم و او هم قید شناختن مردان را. و سپس به چشمان هم خیره شدیم و هر دو بی دلیل خندیدیم. البته به ظاهر نشان دادیم که بی دلیل خندیدیم. من عادت داشتم هرگاه میخواستم با یک دختر صحبت را آغاز کنم قبلش یک دلیل خنده دار جور می کردم و حتا اگر خنده دار هم نبود حتما باید یک خنده در اول کار درست میکردم. او هم بعدها دلیل خنده اش را گفت. به گفته خودش علت خنده هایش فرم موهایم بود. به نقل از خودش: با مزه بود.
_ ببخشید. حواسم نبود. شما مجله رو بردارید.
_ نه خواهش میکنم شما برش دارید.
مهم نبود که این جملات را به ترتیب کدامیک گفتیم. مهم این بود که همین دو جمله راهی شد برای ادامه حرف زدنمان. مطب شلوغ بود و قرار نبود حالا حالا نوبتمان شود و من فرصت زیادی داشتم تا بتوانم هر جور شده با خنده و هر ترفندی که بلد بودم او را مجاب کنم که شماره ام را بگیرد. وقتی شماره ام را گرفت منشی اسمم را صدا زد که نوبتم شده ولی من هم سخاوتمندانه نوبتم را به او دادم و همین رفتار من آغازی بود در راه عشقی که هر دو به هم سپردیم.
آه که اگر آن تیترهای لعنتی به چشمانمان نمیخورد یا فقط به چشم یکی از ما میخورد و یا اینکه خوردن یک قرص استامینیفون را به مطب آمدن ترجیح میدادم و یا با بدنِ عرق کرده سالن ورزشی را ترک نمیکردم. اگر اشتباه نکنم فردای آن روز زمانی که در پارک محلمان با دوستانم قدم میزدم گوشی ام زنگ خورد*. افتادن یک شماره ناشناس بر روی صفحه موبایل نوید این را داد که این ناشناس همان غریبه ای بود که آرزوی تماسش را داشتم. یکی دو تا قرار و بعدش بی قراری برای قرار های بعدیمان. هر روز یکدیگر را دیدن و من لحظه لحظه بیشتر عاشقش می شدم. هر زمان که میخواستم او بیرون میامد. هیچگاه مشکل وقت نداشت و تا دیروقت هم میتوانست بماند. چه چیزی برای یک مرد از این بهتر که عشقش تا بینهایت کنارش باشد. دلم نمیخواست با دادن پیشنهادهای عجولانه او را از خودم فراری دهم و یا آزرده خاطرش کنم. همه چیز را به زمان سپرده بودم و بهترین چیز برای من فقط در کنار او بودن بود و نه چیز دیگر تا اینکه یک روز زمانی که ساعت شش غروبِ یکی از سردترین روزهای زمستانی بود هر دو زیر بارش برفی سنگین قدم میزدیم و کوچه ها را یکی پس از دیگری رد میکردیم، حس میکردم که او دارد مرا به مسیر مشخصی هدایت میکند تا اینکه در نقطه ای ایستادیم و به من گفت:
_ رسیدیم.
_ کجا؟
_ خونه.
بعد با دستش به یک آپارتمان چهار طبقه اشاره کرد و گفت:
_ من اونجا زندگی میکنم.
می دانستم چه بگویم:
_ یعنی میخوای خداحافظی کنی بری؟
_ اگه دوست داری تو هم بیا با هم بریم خونه.
_ مگه تنهایی؟
_خودت بیای میفهمی.
تمام وجودم را هیجان گرفته بود. به نشانه تایید سرم را تکان دادم. کمی سرخ شده بودم. حرکتش کاملن مرا غافلگیر کرده بود. همه چیز به یکباره شکل گرفت و من گیج شده بودم. گفت:
_ طبقه اول زندگی میکنم. نمیخواد نگران باشی، کسی ما رو نمیبینه.
زمانی که با هم به داخل خانه اش رفتیم با صحنه ای مواجه شدم که تا چند لحظه نفسم بالا نمی آمد. انتظار همه چیز را داشتم به غیر از آن چیزی که دیدم. همیشه با خودم میگفتم شاید والدین خیلی پیری دارد که میتواند تا دیرترین ساعات شب هم بیرون باشد. گاهی فکر میکردم که ممکن است دانشجو باشد و در یک خانه کرایه ای مستقل زندگی کند، شاید اصلن پدر مادرش مرده باشند. هزار و یک فکر و خیالی که همه اشتباه از کار درآمد. شاید می بایست قبلن با او به غیر گفتن حرفهای عاشقانه صحبت هایی راجع به پیرامون زندگی اش می پرسیدم. اما همیشه یک ترس ذاتی مانع از این پرسش ها میشد. البته من او را آنقدر دوست داشتم که اگر در بدترین شرایط هم بود باز برایم مهم نبود و او را صادقانه میخواستم.
وقتی پایم را به داخل خانه اش گذاشتم خشکم زد. بدنم یخ بسته بود. در و دیوار خانه اش پر بود از عکس های او با یک مرد. او در لباس عروسی بود و یک خنده بزرگ بر لبهایش. عکس هایی در آغوش یک مرد در جشن عروسی شان. عکس هایی از ماه عسلشان در میان جنگل های شمال و لب دریای خزر. نمیدانستم چه بگویم. دلیل راحت بیرون ماندنش تا هر ساعتی را حدس زدم. در حالی که فشارم افتاده بود بر روی اولین صندلی ای که کنار تلوزیون پذیرایی اش بود نشستم و درست روبه رویم یک عکس بسیار بزرگ از او و همسرش و چند نفر دورشان و جلویشان یک سفره عقد. ناراحت بودم. با خودم فکر کردم که او شوهر داشته و مُرده. سرم را پایین انداختم و وقتی از آشپزخانه آمد و یک لیوان آب قند را هم میزد و به دستم داد به او گفتم:
_ شوهر داشتی؟
مکثی کردُ نگاهش را به زمین دوخت و زمزمه وار گفت:
_ آره
_ چند وقته مُرده؟
_ نمُرده.
وقتی گفت نمرده فقط یک گزینه دیگر جلویم بود:
_ طلاق گرفتی؟
سکوت کرد. حرفی نزد. دوباره سوالم را پرسیدم منتها به نحوی دیگر:
_ چند وقته طلاق گرفتی؟
سکوتش را شکست:«طلاق نگرفتم». دیگر نمی دانستم چه بگویم. باید می رفتم هر لحظه ممکن بود شوهرش سر برسد. بلافاصله از خانه اش خارج شدم. هرچقدر صدایم کرد خودم را به نشنیدن زدم. درِ واحدش را که بستم صدایش هم قطع شد. از ساختمان خارج شدم. بلافاصله گوشی ام زنگ خورد. خودش بود:
_چرا رفتی؟
_ اگه شوهرت میومد چی؟ این چه کاری بود که باهام کردی؟ داغونم کردی. من عاشقت شده بودم نامرد.
_ اون نمیاد. اینجا نیستـ
بدون اینکه به ادامه حرفهایش گوش دهم تماس را قطع کردم. چند روزی تلفن هایش را جواب نمیدادم و پیام هایش را بدون خواندن پاک میکردم. واقعا از اینکه عاشق او شده بودم و او اینچنین مرا بازی داده بود از خودم متنفر بودم. اما نمیدانم چرا یک هفته بعد زمانی که دو روز شده بود که دیگر تماس نمیگرفت من با او تماس گرفتم. دوباره هم را دیدیم و همه چیز را برایم گفت. اینکه شوهرش را خیلی دوست دارد، از همه چیز شوهرش خوشش می آید. از تیپ و قیافه گرفته تا رفتار و افکارش. همه چیزش را دوست داشت. شوهرش دکترای شیمی گرفته بود و برای یک دوره او را به آلمان فرستاده بودند. با خودم اندیشیدم که شاید مرا برای غیاب شوهرش میخواهد. اما او به من بارها گفت:
_ تو رو خیلی بیشتر از اون دوست دارم.
هیچوقت جلوی من او را به اسم نمیگفت و جوری در موردش حرف می زد که دیگر برایش مهم نیست. شبی که قرار بود شوهرش به ایران بیاید یک حرف عجیب به من زد:
_ دلم میخواد بچم از تو باشه.
و اینگونه شد که تمام آرزوهایم به یکباره زنده شد. شاید فرزند من روزی مثل من آرزو کند و بخواهد پدرش کسی دیگر باشد. شاید داشتن چنین آرزویی برای خودم باعث شد تا حرفش را قبول کنم. آرزوی دیگرم یعنی پیدا کردن یک کیف پول را هم باید برای فرزندم برآورده میکردم. سی سال هر چه کار کردم جمع شد و تنها برای گذران نیازهای اولیه ام پول خرج میکردم. مابقی را جمع کردم تا روزی در داخل یک کیف به فرزندم که در آرزوی جستجن یک کیف پول است اهدایش کنم.
***
حرفهای مرد تمام شد. پسر کاملا مبهوت شده بود. مرد کیفش را بر روی نیمکت پارک و کنار پسر رها کرد، سپس بلند شد و در حالی که دستانش را در جیب پالتویش گذاشت، از بین جمعیتی که در پارک مشغول دویدن بودند گذر کرد و دور شد.



پ.ن
* آمدم بنویسم با گوشی ام تماس گرفتند دیدم نمیشود. بنابراین نوشتم گوشی ام زنگ خورد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

23

شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,کیمیا مرادی , ناصرباران دوست ,م.ماندگار ,ف. سکوت ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,عباس پیرمرادی , ک جعفری ,فرزانه بارانی ,آرمیتا مولوی ,احمد دولت آبادی ,حمید جعفری ,فرزانه رازي ,ح شریفی ,شيدا سهرابى ,آزاده اسلامی ,سبحان بامداد ,محمد حشمتی فر ,سارینا معالی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارینا (4/8/1394),شهره کبودوندپور (4/8/1394),الف.اندیشه (4/8/1394),مریم مقدسی (4/8/1394),فرزانه رازي (4/8/1394),کیمیا مرادی (4/8/1394), ناصرباران دوست (4/8/1394),زهرابادره (4/8/1394),م.ماندگار (5/8/1394),ف. سکوت (5/8/1394),حسین روحانی (5/8/1394),آریامنتقد (5/8/1394),حامد نوذری (5/8/1394),همایون به آیین (5/8/1394),شهره کبودوندپور (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),هانی نجف پور (5/8/1394),عباس پیرمرادی (5/8/1394),سینا حجازی (5/8/1394), ک جعفری (5/8/1394),حمید جعفری (5/8/1394),فرزانه بارانی (5/8/1394),مهران سراکی(م.آنزان) (5/8/1394),آریامنتقد (5/8/1394),حامد نوذری (5/8/1394),احمد دولت آبادی (5/8/1394),آرمیتا مولوی (5/8/1394),سحر ذاکری (5/8/1394),حمید جعفری (5/8/1394),محمد اکبری هشترودی (5/8/1394),الف.اندیشه (5/8/1394),ابوالحسن اکبری (5/8/1394),شيدا سهرابى (5/8/1394),آزاده اسلامی (5/8/1394),محمد حشمتی فر (5/8/1394),الف.اندیشه (5/8/1394),عطیه امیری (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),بهروزعامری (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),آریامنتقد (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/8/1394),رضا فرازمند (5/8/1394),سبحان بامداد (6/8/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (6/8/1394),احمد دولت آبادی (6/8/1394),الف.اندیشه (6/8/1394),همایون طراح (6/8/1394),مهشید سلیمی نبی (6/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),آزاده اسلامی (6/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/8/1394),انسیه زمانی (6/8/1394),شيدا سهرابى (6/8/1394),حمیدرضا محدثی (7/8/1394),سارینا معالی (7/8/1394),مهشید سلیمی نبی (8/8/1394),الف.اندیشه (9/8/1394),مرضیه پژوهان فر (9/8/1394),کامیار پورسرتیپ (10/8/1394),مریم حسینی پور (13/8/1394),حسین روحانی (16/8/1394),حامد نوذری (5/9/1394),ح شریفی (9/9/1394),حسین روحانی (26/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (26/11/1394),شهره کبودوندپور (26/11/1394),مجتبی بهشتی (15/12/1394),محمد علی ناصرالملکی (24/12/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (3/1/1395),شهره کبودوندپور (20/5/1395),همایون به آیین (14/6/1395),مهشید سلیمی نبی (5/11/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.