پرسه در بی انتها

قدم بزن. تند تند قدم بزن. حالا سرعتتُ کمتر کن. حالا معمولی راه برو. دوباره تند تند قدم بزن. بپیچ چپ. حالا بپیچ راست. دوباره این خیابونُ تا تهش برو. حالا بپیچ خیابون بعدی. دوباره مستقیم حرکت کن. یه نگاه به ساعتت بنداز. ساعت یک صبح شده. کارِت برا امشب تمومِ. باز صبح بعدی از خواب بلند شو. موهاتُ شونه بزن. دوباره لباساتُ بپوش. دوباره بیافت تو خیابونا. یه توقف کن. دور و ورت رو یه نگاه بنداز. یه خیابون انتخاب کن. برو توش. تموم زنا رو نگاه کن. از دختر بیست ساله تا پیرزن هشتاد ساله. قیافش رو دوباره تو ذهنت مرور میکنی. یه نگاه دیگه به ساعتت بنداز. با اعتصاب این ساعت الان بیست سالُ هشت ساعتِ داری قدم میزنی. چهلُ هفت سالت شده. آخرین باری که دیدیش کنارت دراز کشیده بود. موهاش رو نوازش کردیُ خوابت برد و وقتی چشمات رو باز کردی دیگه نبودش. اولین قدمایی رو که بیرون زدی و رفتی دنبالش بیست و هفت سالت بود. تمام چهره ها رو نگاه میکنی. شاید بعد بیست سال هنوز قیافش تغییر نکرده پس باید دخترای بیست ساله هم با دقت نگاه کنی، همینطور بیست و پنج ساله ها، شاید بعد بیست سال فقط به اندازه پنج سال تغییر کرده باشه. زنای سی ساله هم میبینی. سی و پنج ساله ها. چهل ساله ها. شاید به اندازه هر سال یه سال پیر شده باشه. چهل و پنج ساله ها رو هم ببین. شاید بیست سال گذشته باشه ولی به اندازه بیست و پنج سال شکسته شده. پنجاه ساله ها رو هم میبینی. حتی شصت ساله ها. حتی هفتاد ساله ها. چاره ای نیست باید همه رو ببینی. یه زن که حدود سی و هفت سالشه از کنارت رد میشه. قیافش آشناست. خودشه. بر میگردی. میری دنبالش. سلام میدی. با تعجب نگاهت میکنه. بهش میگی ببخشید شما سارا هستی؟ با چهره بهت زده بهت میگه نه. ازش معذرت خواهی میکنی و دوباره به راهت ادامه میدی. دفترچه یادداشتت رو از جیب کتت در میاری. خودکارتم از جیب شلوارت میکشی بیرون. با دندونت درش رو میکنی. با عجله یه برگ سفید پیدا میکنی و روش مینویسی این هزار و سیصد و شصت و سومین نفری بود که شبیه به سارا بود. باید ناراحتیت رو یه جوری دفع کنی برا همین چشمات رو میبندی و سرت رو چندبار تکون میدی. دوباره چشمات رو باز میکنی و دونه دونه زنا رو نگاه میکنی. با خودت میگی این نبود. این نبود. این شبیهش بود ولی اینم نبود. بعدی رد میشه. خود خودشه. میری جلو باهاش حرف میزنی و دوباره یه معذرت خواهی میکنی و ...
دوباره ساعت یک صبح میشه و هیچکس دیگه تو خیابونا نیست ولی خوشبختانه تونستی تموم خیابونا این شهر رو هم بگردی. وقتی میری مسافرخونه دفترچت رو درمیاری و مینویسی در هزار و بیست و هفتمین شهر هم نتونستم سارا رو پیدا کنم. لباسات رو درمیاری. با زیرپوش میری جلو آیینه و شروع میکنی با خودت حرف زدن. تصمیمت رو میگیری. آخرین چیزی هم که در دنیا داری باید بفروشی. زنگ میزنی به داداشت. خواب آلود گوشی رو بر میداره. تازه یادت می افته که ایران الان ساعت پنج صبحه. ازش عذر خواهی میکنی. به داداشت میگی خونت رو زیر قیمت برات بفروشه و سریع پولش رو به حسابت بریزه و ازش خداحافظی میکنی. وقتی میخوای بخوابی چشمات رو میبندی و دعا میکنی که با پول خونت بتونی بیست و هفتا کشور باقی مونده رو هم به دنبال سارا بگردی و امیدوار کتاب فرهنگ لغت کشور بعدی رو که قرار بری باز میکنی و کلمات مورد نیازت رو حفظ میکنی. قبل خواب یاد حرف سارا می افتی: «ریشات که از پوست صورتت درمیاد شبیه به زِبر ترین بُرسِ دنیاست.» صورتش رو که یه پشه نیش زده به ریشات میکشه و بعدش میگه: «عاشق زبرترین برس دنیام. » اشکات رو پاک میکنی و چشمات رو می بندی.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

سید حسین ,علی غفاری دوست (مارتین) ,آزاده اسلامی ,انسیه زمانی ,ح . شریفی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,عطیه امیری ,سارینا معالی ,ف. سکوت ,همایون به آیین , ک جعفری ,فاطمه مددی ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین روحانی (6/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/7/1394),الف.اندیشه (6/7/1394), ناصرباران دوست (6/7/1394),ابوالحسن اکبری (6/7/1394),زهرابادره (7/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (7/7/1394),همایون به آیین (7/7/1394),شهره کبودوندپور (7/7/1394),شيدا سهرابى (7/7/1394), ک جعفری (7/7/1394), ک جعفری (7/7/1394),م.آنزان (7/7/1394),م.ماندگار (7/7/1394),نریمان محرابی (7/7/1394),فرزانه رازي (7/7/1394),انسیه زمانی (7/7/1394),محمد حشمتی فر (7/7/1394),احمد دولت آبادی (7/7/1394),عطیه امیری (7/7/1394),ف. سکوت (7/7/1394),سجاد سیارفر (7/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/7/1394),سحر ذاکری (8/7/1394),سارا جعفرزاده (8/7/1394), زینب ارونی (8/7/1394),ح . شریفی (8/7/1394),آرمیتا مولوی (9/7/1394),محمد حشمتی فر (9/7/1394),حامد نوذری (9/7/1394),حسین روحانی (10/7/1394),سارینا معالی (10/7/1394),سارینا معالی (10/7/1394),ح . شریفی (10/7/1394),لَیلا هاشمی (10/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),عبدالله عمیدی (11/7/1394),زهرا بانو (11/7/1394),فاطمه مددی (12/7/1394),آزاده اسلامی (15/7/1394),رضا فرازمند (16/7/1394),لیلا کوت آبادی (21/7/1394),شیدا محجوب (24/7/1394),حسین روحانی (7/9/1394),حسین روحانی (14/1/1395),فاطمه زاهدی تجریشی (15/1/1395),همایون به آیین (14/6/1395),سیروس جاهد (15/3/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.