سه داستان(قطعه هشتم و نامی برای بی نامی و دو پیرمرد و یک تخته نرد و رازی چهل ساله)

قطعه هشتم
سوء ظن چیز خیلی بدیِ مخصوصا در بین افراد یک خانواده. فکر کنید که یک زن و شوهر در فضای گرم خانه با پسر و دخترشان بر روی مبل نشسته اند و در حال تماشای تلوزیون هستند و در همین لحظه کسی با موبایل پسر تماس می گیرد و از او در حین مکالمه میخواهد به یک اتاق که در آن کسی نیست برود چرا که قرار است یک راز را به او بگوید. پسر با اکراه این کار را می پذیرد و به اتاق خواب رفته و در را می بندد. صدای ناشناس به او می گوید پدرتان قرار است امشب تو و خواهر و مادرت را بکشد و ادامه می دهد این پیام را جدی بگیر. پسر که الان اندکی ترس وجودش را گرفته گوشی را قطع می کند و مجدد به جمع خانواده می پیوندد و نگاهی زیرزیرکی به پدرش می اندازد. دقیقه ای بعد موبایل دختر زنگ می خورد، از او هم خواسته می شود که به اتاقی برود که کسی نباشد. توجه داشته باشید که پسر به خاطر تماسی که چند لحظه قبلتر با خودش شده بود دختر را با کنجکاوی میکاود. دختر وقتی به اتاق می رود شخص ناشناس می گوید که برادرت قرار است تو و مادر و پدرت را بکشد. دختر مکالمه را قطع می کند و او هم پیش خانواده باز می گردد. در این لحظه که پسر چهره برافروخته خواهرش را می بیند با خودش فکر میکند که حتما به خواهرش هم گفته اند پدرشان قرار است امشب آنها را بکشد نگاه معنا داری به چشمان خواهر می اندازد با این مضمون: «من میدونم که به تو گفته شده قرارِ پدر امشب ما را بُکشه چون چند لحظه قبلتر از تو اونی که با منم تماس گرفت همین حرفی رو که به تو زد به من هم زد». ولی دختر نگاه برادرش را اینگونه در ذهنش ترجمه می کند: «لال بمون و حرفی نزن». پدر غرق تماشای تلوزیون است و به رفت و آمد فرزندانش بی توجه ولی مادر به رفتار فرزندان خود مشکوک می شود و شک کرده که چرا یکی بعد از دیگری به اتاق رفتند و با موبایل هایشان صحبت کردند. در همین فکرها فرو رفته که اینبار موبایل خودش زنگ می خورد. پسر و دختر با دو فکر کاملا متفاوت رفتن مادر به اتاق را تماشا می کنند و بعدش با دو فکر متفاوت دیگر به چشمان هم خیره می شوند و از طریق نگاه با هم حرف می زنند که متاسفانه هیچکدام معنای نگاه دیگری را نخواهد فهمید. صدای ناشناس به مادر می گوید که دختر و پسرت توطئه کرده اند که امشب تو و شوهرت را بکشند. زن یاد رفتار مشکوک چند لحظه قبل فرزندانش می افتد که هر کدام جدا جدا به اتاقشان رفتند و بعد یاد نگاه کردن پسر و دخترش به یکدیگر که آن هم شک برانگیز بود. زن با همین فکرها به پیش خانواده باز می گردد. در همین حین پسر به مادرش نگاهی می اندازد که می دانم به تو چه گفته اند و دختر هم همین نگاه را به مادر می اندازد ولی آنقدر نگاه های آنها زن را ترسانده که هرچه شوهرش می پرسد: «کی باهات تماس گرفت؟» جوابی نمیدهد چون اصلا نمی شنود که بخواهد جواب دهد. اینبار با پدر تماس می گیرند. از پدر هم خواسته می شود که به اتاق برود و او هم می رود چرا که صدای کسی که از پشت تلفن می آید صدای یک زن است و اگر صدا از مرد نمی خواست که به اتاق برود قطعا خودِ مرد به اتاق خلوتی می رفت. در همین لحظه صدای زنِ ناشناس به مرد می گوید که همسرت با شوهر من رابطه دارد و چند لحظه پیش هم شوهر من بود که با زنت تماس گرفته بود و ادامه می دهد که چندین ماه است که چنین رابطه ای بین آن دو وجود داشته و بعد می گوید که شماره تو را با هزار تا بدبختی گیر آوردم ولی نمی خواستم باهات تماس بگیرم ولی وقتی دیدم الان دوباره شوهرم با زنت تماس گرفت منم طاقت نیاوردم و با تو تماس گرفتم تا موضوع را به تو بگویم. مرد با شنیدن این حرف از درون خرد شده و به جمع خانواده می رود ولی زنش آنچنان در زیر سکوت نگاههای فرزندانش به ترس فرو رفته بود که وقتی شوهر می آید ناخودآگاه به سمتش می دود و او را بغل می کند و می خواهد ماجرای تماسی را که با او شده به مرد بگوید، او را در آغوش می گیرد و حریم گرم شوهر را که حس می کند لذت آرامش ایجاد شده در درونش اشک هایش را درمی آورد، مرد که دیگر دست زنش برایش رو شده و باورش نمی شده که این همه مدت به او خیانت می کرده زن را بر روی زمین پرت می کند. پسر که این رفتار پدرش را می بیند و متوجه می شود تماسی که با او گرفته شده واقعیست به سمت مرد می رود و لگدی به او نثار می کند و ادامه ماجرا که می توانید در ذهن خودتان تصور کنید. در نظر بگیرید که کل این سوءتفاهم ها چند دقیقه بعد بر ملا شود و همگی بفهمند که یک نفر تمام آنها را گول زده است. شاید هم نفهمند و این وسط اتفاقات ناگواری رخ دهد ولی امیدواریم که زود متوجه اشتباهشان بشوند. اما چه راحت می شود با صرف کمترین هزینه محکمترین روابط را از هم پاشاند.
***
بخشی ویرایش نشده بود از رمانی که این روزها سخت مشغول نوشتنشم و تا حالا نود صفحه ش رو نوشتم و اگه مشکلات و اعصاب خوردی هام بذاره تا پایان امسال تمومش میکنم .



نامی برای بی نامی
سربازای خوبی بودن. جوون بودن و تازه اول راه هر چند که خودشون فکر میکردن زندگی ای که الان دارن دیگه آخر دنیاست. ساده بودن و هنوز ریشه مرام در دلشون نخشکیده بود. هزار و یه امید داشتن. در راهروی گرد و خاک گرفتهِ زندان قدم میزدن و از نگاهاشون میشد فهمید که دلشون میخواست خدمت رو تموم کنن و بیافتن توو جدال زندگی. از غم غربتی که در نگاهشون موج میزد معلوم بود هر کدومشون یه عشقی زیر سر داره و شب به یاد عشقش میخوابه، فقط دوریِ عشقِ که چنین پریشونیِ زیبایی رو به ارمغون میاره. بعد از چند ساعت نگهباتی خسته بودن و تکیه زده به دیوار نشسته بودن. دلشون میخواست کار کنن و ازدواج و خونوادهی رو تشکیل بدن. هزار و یک آرزو داشتن. هزار و یک کارِ نکرده داشتن، هزار و یک جا رو می خواستن بببین هر کدوم از یه گوشه ای از مملکت اومده بودن. دیشب هر کدومشون یه خاطره ای از شهرشون می گفت. از سنت ها شون میگفتن و من میشنیدم و یادم افتاد که سرزمینم چقدر پهناوره. اسم سرزمین مو به تنم سیخ میکنه و قلبم رو به سوز می ندازه. یاد مادراشون که افتادن بغض گلوشون رو گرفت. وقتی دستم رو از بین میله ها بیرون بردم تا به عنوان دلداری بزنم رو شون یکیشون آنچنان از دستای خالی و ناخون کشیدم ترسید که چشماش وق زده شد و دستم رو پس زد منم دستم رو خجالت زده آوردم داخل و یاد مادرم افتادم که فکر میکرد مُردم و الان یه گوشه ای از این زمین خاک شدم اما این سربازا حداقل برادر و مادرشون از جاشون خبر داشتن و یه نفر انتظارشون رو میکشید ولی دیگه هیچکس منتظر من نبود و گفته شده بود که ماه هاست توو یه گور نامعلومم. کلی با هر سه تاشون حرف زدم کم کم داشتم درد طناب اعدام رو فراموش میکردم ولی سایه مرگ سنگینتر از این صحبتها بود که به راحتی فراموش بشه و آرزوهام رو میدیدم که فردا صبح قراره خفه بشن. وقتی هر چهار نفرمون با هم آواز «مرد تنها» فرهاد رو خوندیم: باز صدای بی صدا مثل یه کوه بلند مثل یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد... اشک هر چهار نفرمون درومد.من اسیر بودم و اونا هم سرباز، خیلی نمیتونستیم با هم همدردی کنیم. اونا از هم جنس های من جدا شده بودن و لباس هاشون رو عوض کرده بودن و الان برضد من بودن ولی باز هم معصومیتشون نمرده بود. وقتی یه سیگار گذاشتن لب دهنم و آتیش رو به سر سیگار لب دهنم زدن با خودم گفتم ای کاش اونیفورم نپوشیده بودن. دیشب ازشون خواستم نذارن من بخوابم. برای کسی که دیگه تموم لحظات بعد از ساعت هفت صبح فردا رو قرارِ بخوابه دیگه خواب لازم نبود زیر خروارها خاک اونقدر وقت برا بستن چشمام بود که نباید چشمام رو میبستم و تا آخرین لحظه چشمام رو باز نگه داشتم و فکر میکردم به عشقم به وطنم به مادرم و به پدرم به خواهرم و به برادرم به مردمم و به خاکم به آذربایجانم به خوزستانم به کردستانم به بلوچستانم. پلکام دیگه داشت سنگینی میکردُ سربازا رفته بودن خودشون رو حاضر کنن، تیک تیک ساعتِ نصب شده به دیوار راهرو کنجکاوم کرد تا به زورم شده و تاجایی که میتونم سرم رو از بین میله ها به بیرون ببرم تا ببینمشُ بفهمم چند دقیقه دیگه تا پایان زندگیم وقت دارم ولی ای کاش نمیدیدم. ساعت شیش و پنجاه و هفت دقیقه. یه دقیقه اول به دختری که آرزوی داشتنش رو داشتم و پدر صدام کنه فکر کردم؛ یه دقیقه دوم به سرخ و سفید و سبزِ پرچمم و دقیقه آخر دستم رو گذاشتم رو قلبم و به یاد مادرم لبخندی زدم.
یکی از سربازا سمت راستم وایساده یکشیون سمت چپم و یکیشون هم داره جلوم حرکت میکنه. باید برا این سرزمین خون ریخت. خون در رگ و پی این سرزمین خشکیده شده. باید خون به خاکش تزریق کرد جنسش فرق نمیکنه، زن و مرد بودنش مهم نیست فقط باید هموطن باشه باید خون ریخته بشه تا دوباره غیرت از دل این خاک رشد کنه باید دوباره رگ و پی به خودش بگیره خون من اگه قراره یه علفی هم ازش سبز بشه باز نباید بترسم و قدم هامو شل کنم استوار به سمت طناب دار میرم. میتونستم تفنگ سرباز بغل دستم رو از رو شونش بکَنم و تموم دست اندرکارای اعدام رو به خاک بمالونم ولی خونشون زمین وطنم رو کثیف میکرد. دلم میخاست این سه سربازِ دور و ورم که میدونستن من چه آدمی ام و گناهم عشقِ به وطنمِ هم پیمانم میشدن و من و همراهی به مرگ نمی کردن و من رو کمک میکردن و به سمت اون طناب نمیبردن ولی نگاهاشون معلوم بود که لباسشون بزدل و ترسوشون کرده اونقدر به فکر زن و کار شدن که یادشون رفته زمین وطنم خشک شده. یادشون رفته وطنی که درش نشه حرفت رو فریاد زد هیچ چیزیش حال نمیده. یادشون رفته که وطن از ناموس هم بالاتره. نمیتونن تصور کنن وقتی غریبه ای در خاکت بشاشه چه مفهومی داره. یادشون رفته وقتی هوا گرفته باشه آدما دلاشون خود به خود غمزده ست. به سمت طناب دار میرم چون میدونم خون این سه سرباز و خون اون دعاگوی پای طناب و خون اونی که قراره زیر چهارپایم بزنه خاک خشکیده وطنم رو بیشتر مسموم میکنه تا روینده. همچو شیر باید رفت جلو پس سرم رو بالاتر میبرم قدم هام رو محکم تر میکنم. جلوی طناب می ایستم. به عنوان آخرین خواسته ام به زمین زانو میزنم و سجده میکنم بر وطنم بوسه ای بر خاکش میزنم و می ایستم، پاهام رو روی چهارپایه میذارم طناب رو به دور گردنم انداختن ولی وقتی یادم اومد قراره برا چی بمیرم مو به تنم سیخ میشه حس غرور میگیرم مثل مادری که غرور میگیرش وقتی بهش میگن پسرت شهید شده.

***
آرش خان پرتو این داستان رو با یاد 《یک مرد》نوشتم

دو پیرمرد یک تخته نرد و رازی چهل ساله

《کم شروع کنه یا زیاد؟»
«کم»
هر دو نفر تاسی را که در دستشان بود همزمان روی تخته نرد انداختند. تاس پیرمردِ عینکی بعد از چرخشی طولانی و برخورد متوالی با دو لبه تخته سرانجام بر روی شماره دو متوقف شد و پیرمرد عینکی زیرلب خنده ای زد اما تجربه به او یاد داده بود که هیچوقت قبل از موعد خوشحالی اش را بروز ندهد. از شانس بد او تاس پیرمردِ ریش حنایی روی شماره یک خشک شد. ریش حنایی متکبرانه دستی روی شانه عینکی گذاشت و گفت «فضا برات سنگین شد پیرمرد، برا سلامتیت مضرره»
«من پیرمردم یا تویی که شب تا صبح به شارژی؟»
ریش حنایی که برنده شده بود و باید بازی را شروع می کرد، هر دو تاس را در مشتش گذاشت و پفی با دهان به سوراخ مشتش دمید و با چهره ای مغرور تاس ها را انداخت و بعد از توقفِ تاس ها گفت «ای جانم چه پنج و سه خوشگلی. پوشک بچه امشبت مهمون من پیرمرد»
«برو برا خودت بخر که انقدر کهنه رو بند آویزون نکنی»
عینکی از لیچاری که گفت حسابی به وجد آمد اما در دلش می دانست که این پیر خرفتی که چهل سال آزگار با او همبازیست استاد نیش و کنایه است.
ریش حنایی بعد از اینکه مهره هایش را حرکت داد زیر اسم خودش بر روی کاغذ عدد پنج و سه را یاداشت کرد. نوبت عینکی شد، تاس ها را برداشت و در دلش گفت «یه جفت شیش بهم بده تا همین اول کار تکلیف بازی رو روشن کنم» ولی معلوم نبود طرف صحبتش کیست شاید خدا شاید شانس. چشمانش را بست و تاس ها را در دستش تکانی داد و پرت کرد «ای بخشکی شانس آخه دو و سه هم شد شماره؟»
ریش حنایی در حالی که شماره دو و سه را در زیر اسم عینکی بر روی کاغذ می نوشت گفت«پستونکت رو آوردی انقد نق میزنی گنده بک؟».
ریش حنایی تاس ها را برداشت، زیر لب وردی خواند، آنها را انداخت و جفت چهار شد.
عینکی گفت «با این شانسی که تو داری فقط میتونم بگم خاک بر سرت که هیچ پخی نشدی»
«من پخی نیستم؟ بیچاره من اگه بمیرم ده تا خونواده دیگه هم از گرسنگی میمیره. تویی که مجردی و هنوزم دنبال فیلم شبی بدبخت».
«اون ده تا خونواده ای که تو نونشون رو میدی نصفیشون باید اسم من توو شناسنامه هاشون به عنوان بابا ثبت بشه»
صحبت های سنگینی در حال رد و بدل شدن بود و البته به ظاهر جنبه شوخی داشت ولی باید این را هم در نظر داشت که بسیاری از شوخی ها باطنی جدی دارند. در طول چهل سال رفاقتشان این حرف ها بارها بینشان تکرار شده بود ولی هربار پیرمرد عینکی صحبت از ثبت اسم بچه های ریش حنایی در شناسنامه خودش میکرد خواه ناخواه تصویر هم خوابگیِ زنش با عینکی را تجسم میکرد و از روی غریزه سرش را بلافاصله چندباری تکان میداد تا آن تصور نجس از ذهنش بیرون برود.
عینکی با دیدن سرتکان دادن ریش حنایی خنده ای نیش دارکرد و گفت «هاااا، سرت رو تکون دادی که حقیقت رو دفع کنی؟»
این حرف، ریش حنایی را دوباره به فکر فرو برد و یاد تمام اتفاقات گذشته اش افتاد. زمانی که با زنِ رفیقِ عینکی اش هم بستر می شد و یاد آن حادثه تلخی افتاد که موجب مرگ زن شد و رفیقش هیچوقت از آن خبردار نشد و البته این بخشی از موضوع بود. دلیل دیگرِ فکر و خیال ریش حنایی این بود که همینجور که خودش با زن او بوده شاید او هم با زن ریش حنایی در رابطه بوده وگرنه چه لزومی دارد که مدام تکرار کند که نصفی از بچه هایت باید اسمشان در شناسنامه من ثبت میشد و تازه ریش حنایی چشمان بسیار قویی داشت و نیمی از بچه هایش عینکی بودند و بدتر از همه بچه های عینکی اش خیلی هم شبیه به رفیق تخته بازش بودند.
روند بازی کاملا به نفع ریش حنایی در حال سپری شدن بود که عینکی گفت «به زنت نمیخواد بگی دو تا چایی بیاره؟»
«تو الان چایی برات خوب نیست بیشتر به آب یخ نیاز داری»
«اتفاقا هر وقت می رفتم سر یخچال آب یخ بخورم تموم شده بود»
وحشتی در وجود ریش حنایی رخنه کرد و رنگ و رویش زرد شد و به فکر فرو رفت «منظورش از این حرف چی بود؟ چرا از فعل گذشته استفاده کرد؟» بعد یادش افتاد که هروقت در غیاب عینکی به خانه او می رفت و بعد از اینکه با زن دوستش عشقبازی میکرد به شدت تشنه میشد و سریخچال می رفت و هرچه آب در پارچ بود می خورد. در مغزش داد زد «نکنه تمام ماجرا رو می دونه» بعد ناگهان ریش حنایی دوباره یادش افتاد که وقتی از خانه خودش هم میخواست بیرون برود قبل از خداحافظی با زنش عادت داشت تمام پارچ آب یخ را بخورد و زنش همیشه با او دعوا می کرد که چرا پارچ آب را خالی به یخچال می گذارد. عجب تناقضی در ذهنش ایجاد شد. اعتیادش به آب برایش مشکل درست کرده و گیج شده بود، واقعا الان نمی دانست منظور رفیقش از جمله ای که گفت چه بوده. آیا منظورش از تمام شدن آب یخ، آب یخ یخچال خانه ریش حنایی بود یا آب یخ یخچال خانه خودش؟ باید نقشه ای می کشید و منظور عینکی را میفهمید برای همین بلافاصله گفت «اگه بعد از اون خدابیامرز دوباره ازدواج می کردی هیچوقت آب یخ یخچالت تموم نمیشد».
« من یخچالم همیشه آب یخ داره».
«پس یخچال کی منظورت بود؟».
آشفتگی ای در وجود ریش حنایی شکل گرفت شبیه به هیاهویِ بردن یک مریض اورژانسی بر روی برانکارد در راهروهای پرازدهام بیمارستان و کنار زدن مردم. بر روی برانکارد زنِ عینکی را می بیند که با سر و صورت خونین توسط پرستاران به اتاق عمل برده میشود، عینکی را میبیند که در راهرو ولا شده و زجه میزند و خودش را می بیند که مضطرب به دنبال برانکارد می دود که ناگهان با بشکنی که عینکی جلوی چشمِ ریش حنایی زد از خیالش پرید و بعد از مکثی گفت:
«منظورت چی بود که گفتی سر یخچال که می رفتی آب یخ تموم شده بود؟»
«خب آب یخ تموم شده بود»
«آب یخِ کجا؟ تو که گفتی خونت همیشه آب یخ داره»
عینکی تاس ها را برداشت و با ناامیدی یکبار دیگر شانسش را امتحان کرد و چهار و یک آمد.
«نه مثل اینکه روز ما نیست»
«جواب من رو بده، آب یخ کدوم یخچال تموم شده بود؟»
ریش حنایی با عصبانیت سوالش را پرسید و شماره چهار و یک را زیر اسم عینکی نوشت و دو تاس را برداشت و پرت کرد و جفت پنج شد.
« میگم بهت ولی چرا وقتی پلیس از من بازجویی میکرد تو گفتی که من خونه تو بودم؟ از کجا میدونستی من زنم رو نکشتم؟»
درون ریش حنایی مثل شیشه خورد شد و زن با چشمانی بهت زده به او خیره ماند و رگه های خون مثل جریان رودخانه ها از بین موهای زن بر روی صورتش روانه شد. زن هنوز هم قدرت ضربه ای را که به سرش فرود آمده درک نکرده که دو زانو به زمین می خورد. کف اتاق پر شده از شیشه خرده و دسته پارچ کریستال شکسته شده در دستان ریش حنایی باقی مانده.
ریش حنایی تاس ها را انداخت. جفت شش آمد.
«جفت شیش نیاورده بودی که اونم آوردی. مثه سگ چرا فرار کردی؟ حداقل میذاشتی دو تا مهره بزنیم. بازیی که توش زد و خورد نداشته باشه حال نمیده، مخصوصا با جفت بیاریا تو»
تمام شیشه خرده ها را به سرعت جمع کرد، لباسی به تن زن عریان پوشید. سریع از خانه عینکی بیرون زد و به خانه خودش رفت. زبانش بند آمده بود یاد حرف زنِ عینکی افتاد «شوهرم هروقت تو نیستی میره پیش زنت» آخرین صحبت زن بیچاره بود و پارچ روی سرش خرد شد. جواب سلام زنش را نداد و یک کلام با او حرف نزد. در به لرزه افتاد. به سرعت به سمت در رفت. عینکی بود.
«با سنگ زدن تو سرِزنم غرق خون افتاده کف خونه»
«الان ماشین میارم»
«کاش زنم رو نیاورده بودم گاو داری باهام زندگی کنه. کاش میذاشتم شهر پیش باباشینا بمونه».
«منم زنم رو آوردم گاوداری خودم. هیچی نمیشه می رسونیمش بیمارستان»
«مرده من میدونم»
«مارس شدی. آب یخ کدوم یخچال تموم شده بود؟»
«این بازی نبود که تو کردی، نامردی بود، فقط جفت آوردی»
«آب یخ کدوم یخچال؟ بگو این مصیبت رو تمومش کن»
«تو سگ شانسی»
«من بلدم. تو بلد نیستی، تموم تاسایی رو که آوردیم نوشتم. بیا تو با تاسایی که من آوردم بازی کن منم با تاسایی که تو آوردی، مطمئن باش من می برم»
«چرا به پلیسا گفتی من پیش تو بودم؟»
«جمع کن این تخته لعنتی رو. چهل ساله که تو سوالم رو جواب نمیدی. منم سوال تو رو جواب نمیدم».
***
داستانی بود که حذفش کردم.
بسیار از حضورتون ممنونم.
واقعیت حالم خوب نیست و دلم شدید گرفتست. میخواستم ده پونزده تا داستان با هم آپ کنم هر چند میدونم خونده نمیشه.
باز هم معذرت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,سلمان ارژن ,احمد دولت آبادی ,محمد حشمتی فر ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,م.فرياد ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,سارینا معالی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حسین شعیبی ,الف.اندیشه ,شيدا سهرابى ,آتنا کیان ,فاطمه زاهدی تجریشی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین روحانی (1/6/1394),م.ماندگار (1/6/1394),آرش پرتو (1/6/1394),م.فرياد (1/6/1394),آرمیتا مولوی (1/6/1394),اذرمهرصداقت (1/6/1394),آرش پرتو (1/6/1394),حسین روحانی (1/6/1394),حامد نوذری (1/6/1394),لیلا کوت آبادی (1/6/1394),انسیه زمانی (1/6/1394),سارینا معالی (1/6/1394),سلمان ارژن (1/6/1394),شيدا سهرابى (1/6/1394),الف.اندیشه (1/6/1394),آتنا کیان (1/6/1394),آزاده اسلامی (1/6/1394),زهرابادره (1/6/1394),احمد دولت آبادی (1/6/1394),محمد حشمتی فر (1/6/1394),فرزانه رازي (1/6/1394),ف. سکوت (1/6/1394), زینب ارونی (1/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (1/6/1394),آزاده اسلامی (2/6/1394),م.فرياد (2/6/1394),م.فرياد (2/6/1394),شهره کبودوندپور (2/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/6/1394),فرشید طریقی (2/6/1394),رضا فرازمند (2/6/1394),منصور دیبا (4/6/1394),آرمیتا مولوی (4/6/1394),حسین شعیبی (9/6/1394),کاوه دهگان (10/6/1394),سحر ذاکری (24/6/1394),لیلا کوت آبادی (26/6/1394),سارینا حدیث (27/8/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (24/11/1394),همایون به آیین (28/4/1395),همایون به آیین (14/6/1395),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 10:30

سلام حسین خان روحانی


می خوام ازت اجازه بگیرم بداهه ی بی سر و ته ای رو که دو روز پیش گذاشتم تا دل مدیر به رحم تایید کنه اینجا کامنت کنم تا از زبون دوستان شاید بشنوم دلیلش


تعارف معارف نکنید اجازه هست؟؟


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 10:30

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام آرش جان
پیج خودته


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 10:31

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام علیکم جناب روحانی:D
امید که حالتون خوب باشه و هیچ وقت گرفته و ناراحت نباشید همیشه :D باشید.
داستان اول جالب بود اما دومی و سومی خیلی قشنگ بودن.
داستان نامی برای بی نامی رو خیلی دوست داشتم. واقعآ با احساس و قشنگ نوشته بودی آفرین
یه زندانی با سربازایی که نگهبانشن درد و دل میکنه و امیدواره اونا بفهمنش اما اونا لباس تنشونه! لباسی که مانع فهمیدن زندانی میشه:(
میدونی اونجای داستان که سه دقیقه وقت داشت و کارایی که تو این مدت زمان انجام داد رو خیلی دوست داشتم
داستان آخر و من نخونده بودم اما جالب بود خوشم اومد
جدید بود
نمی دونم چرا حذفش کرده بودید :-/
گفتید دارید رمان می نویسید امیدوارم که موفق باشید
بعد دیگه چی باید بگم؟!:-/
آها اون ده تا پونزده تا داستان و آپ کنید ما می خونیم :D
اینجوری باش همیشه:D
شاد باشید و موفق
@};- @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:24

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانوم ماندگار
حضور شما مایه دلگرمی هست و خوشحالم از اومدنتون.
فکر شو نمیکردم کسی پیدا بشه هر سه داستان رو بخونه که این مایه خوشحالیمه.
داستان دومی رو که شما دوستش داشتین رو خودمم با احساس نوشتمش. لحن نوشتارش و جور دیگه ای نوشته بودم و خوبه که شما خوشتون اومد.مایه افتخاره.
داستان اولمم چون یه پاره ای از یه داستان بلنده یه مقدار گنگه ولی خب اگه تونستم کتاب رو بنویسم حتما یه نسخه به شما هدیه میدم.
ممنون از حضورتون


@م.ماندگار توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:30

نمایش مشخصات حسین روحانی راستی همیشه سبز باشی


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 10:52

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اِ؟
چی سوت کوره....


@اذرمهرصداقت توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:25

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
خب از سوت و کوری درش بیار
شلوغ کن:D


@حسین روحانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:38

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اِ ؟
زرنگی؟
چاییدی عمو!
میخوای من شلوغ کنم بعد اسمموبدی به مدیر
نه آقا
شما برای روحانی بودن دوتا نخطه زیادداری
عاره:D


@اذرمهرصداقت توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 12:22

نمایش مشخصات حسین روحانی بابا من که فامیلیم یه نقطه بیشتر نداره والا


@حسین روحانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 12:55

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خودشو به اون را نزن اسم کوچیکه رومیگم[-(


@اذرمهرصداقت توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 13:36

نمایش مشخصات حسین روحانی :D


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:01

نمایش مشخصات م.فرياد سلام رفيق@};-
هر سه تا داستانتو خوندم اونم با دقت و لذت تمام@};- @};- @};-
همشون روون و جذاب بودن ولي آخري يه چيز ديگه بود، ياد داستاناي روسي افتادم. بدون تعارف ميگم اون قدر خوب و جذاب بود كه تموم مدت فكر ميكرد دارم داستاني از آنتوان چخوف ميخونم
واقعا يكي از بهترين داستانهايي بود كه اخيراً در سايت خوندم:x
دست و پنجه ت درد نكنه@};-
در پناه حق باشي@};-


@م.فرياد توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:28

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام رفیق
اول معذرت میخوام که نتونستم برا داستانتون نظر بذارم. دو بار هم خوندمش و کمی گیجم کرده بود.یه مقدار گرفتار بودم ببخشید.
آدم بزرگی مثه شما که از داستانم تعریف کنه مایه خوشحالیمه.
منم خودم داستان سوم رو وقتی نوشتم همش دنبال مکر و حیله بودم که درش پیاده کنم و فکرم رو دو سه روزی به خودش درگیر کرده بود.
خوشحالم که تونستم نظر میاعد شما رو جلب کنم.مایه افتخار
سبز و پیروز رفیق


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:42

سلام بر همه

نوشته ای که تایید نشد...مو به موشو اینجا آوردم...

*اعلامیه

آقا اون چیزی که من میگم شما بنویس. هر چی نباشه افتخار فامیله خب! اینجوری بنویس:
سردار سرتیپ تمام ، عضو هیات علمی دانشگاه واحد منگلان، استاد یار تمام وقت دانشگاه صنعتی ناشریف، مربی آموزش پرواز با پاراگلایدرهای زهوار در رفته، آبدارچی سابق شرکت پخش پودرهای موبر و گه گاهی جمع کننده پودر های ریخته شده، یک بار مورد استفاده شده به جای سنجاق در پروتکل الحاقی ، عضو ارشد کارگروه ویژه تولید خمیر بازی با کیفیت زیر نظر مستقیم خودش، ژورنالیست ممتاز سرویس ورزشی و همچنین آشپزی ماهنامه ی ما همه دروغ می گوییم، طراح نمونه ی کشوری در بخش تولید خودروی ملی با لوازم اصل چین، کارآفرین برتر سال در حوزه ی کشاوزی صنعتی و کشت بادمجان و باقالی در زیر سایه تحریم ها، بازنشسته امروز و سرپرست دیروز بانک پدر مردم درآر با وام های کمرشکن، خیر نیکوکار مرحوم مغفور شادروان جوان کام دیده جناب آقای دکتر ....



پ ن:

سلام

بداهه ای بر سر و ته گذاشتم شاید مدیر دلش به رحم بیاد تایید کنه!

موفق باشید *


با جمله ی امکان انتشار نیست...دماغ ما رو سوزوند:D

ممنون از شما دوست عزیز


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 12:21

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
توقع داشتی این تایید شه؟:D
نمیشه آقا نمیشه اینا تایید نمیشه.
فی المجموعه که زیادن این افراد. داستان شما هم خیلی جالب بود.


@آرش پرتو توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 14:10

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آرش جان@};-
اعلاميه ي پرملاتي بود، قبرش ويلايي! روحش شاد:)
ميگم تو واقعاً انتظار داشتي مدير بيچاره اينو بذاره در معرض ديد عموم؟! عموم كه هيچي واسه عموتم بخوني حد اقل دو روز تو زيرزمين حبست ميكنه;)
از شوخي گذشته، مدير مرد روشنفكر و فرهنگ دوستيه و احتمالا يه جورايي تحت فشار و محدوديته و اگه منطقي باشيم مي پذيريم كه نگه داشتن اين آب باريكه هم براي اعضاي سايت بهتره هم براي خود مدير و هم(البته در كوتاه مدت)براي مصادر محدوديت و فشار:-/
يه شعر ميخوام بذارم اينجا ولي قول بده بخونيش;)
بگو گل خوب و زيباست
چمن سبزست و روي آسمان آبي
بگو شب وسعتي دارد
سراسر آفتابي
بگو دريا چه موج خوشگلي دارد
و ماهيها چه خوشحالند
بگو برگي نه افتاده نه مي افتد
همه سبزند و فعالند
بگو يك دختر زيبا
چه وزن فاحشي دارد!
و دل در كوچه ي لذت
چه شوق و خواهشي دارد!
بگو اينجا پرنده بال و نوك دارد
بگو سيگار خوشبختي
هزاران جاي پك دارد
بگو ما واكسن آلزايمر پرواز را يارانه مي بخشيم
بگو ما باده ي عرفان به هر رايانه مي بخشيم
بگو اينجا تمام سينه ها شادست
بگو شادي براي مرد و زن آزاد آزاد است...
بگو!
اما نگو هرگز، زمستان سرد و تاريك است
كه اين فصل مقدس خنجري دارد
و آن خنجر
به گردن سخت نزديك است...(م.فرياد)
با عرض معذرت از آقاي روحاني خودمون;)


@م.فرياد توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 14:36

سلام


:"> :"> :">


@م.فرياد توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 14:58

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر م. فریاد عزیز
نگو هرگز زمستان سرد و تاریک است
ک این فصل مقدس خنجری دارد
و ان خنجر
ب گردن سخت نزدیک است.....
جناب دس خوش
عااآاااآلی
ببققققققشید درسته واس جناب پرتو بودش ولی نشد ک بسه نخونمو نگم عااالیه عاقا:"> :(


@آرش پرتو توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 15:23

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آقای پرتو
داستانت خیلی خوب بود.دیگه مدیر سایته دیگه یه نوشته ی پر توهینو تایید میکنه بعد متوجه میشه یکی هم اینجوری از بیخ و بن می ترکونه.
حالا خودمونیم انتظار داشتی این تایید بشه؟!:D


@الف.اندیشه توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 16:09

سلام خانم اندیشه

به جون خودم بدتر از اینو هم اینجا خوندم …… هم خودم گذاشتم


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 18:47

نمایش مشخصات سارینا معالی پس از سالها انتظار...............سرانجام آرش پرتو...

سلوم داداشه؟خوبی داداشه؟ ...........عجب داستانی بود؟!چرا...باید تایید میشد...مگه دروغه...ولی آدم رو از باسواد شدن میترسونی والا...کالای اصل چین..ناشریف..منگلان...یادمه هنرمند بودی;)
داداشه بیا یه چی به مدیر بگو تروخدا=((
ببین چی کار میکنه؟هیچی بهش نمیگی؟


اقای حسین روحانی جان..حواسم به داستان قشنگ شمام هستااااا!ولی بعد سالها انتظار میخوام بپرم تو کامنت این و اون...دلم تنگ شده..مزاحم میشم باز:)


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 18:48

نمایش مشخصات سارینا معالی راستی اون ناشریف..بی رف م میتونه باشه ها..باحال تره


@سارینا معالی توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 20:21

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام سارینا خانوم
خوبه که هستی@};-


@آرش پرتو توسط فاطمه مددی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 21:46

نمایش مشخصات فاطمه مددی خب معلومه تاییدنمیشه دیگه!
البته خوب بوداولی تاییدشدنی نبود


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 11:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر بر داداش کوچیکه
واقعا این رو منتشر نکردن!؟ دو نخته تعجب آن هم فراوان
من خودم بدتر از این رو نوشتم منتشر شده !
شاید اگه اون سردار و سرتیپ رو حذف می کردین منتشر می شد ولی خوب من معتقدم حتی یه واو هم نباید حذف بشه
راستش از طرف وزرات ارشاد یه هشدار اومده برای کلیه ی سایتها که تا دو هفته دیگه سایتشون رو رسمی کنند (در جریانید که رسمی یعنی چی؟!) بنابراین شاید سختگیری مدیر در روزهای اخیر همین باشه
چون مطمئنا بسیج سایبری میاد و نظارت می کنه
ولی خوب حیف که قلبهای اهدایی دوستانتون رو از دست دادین فعلا به جاش این گلها رو داشته باشین @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 12:35

سلام دوباره……


اولی… خانواده های زهواردررفته …… همش م از طریق موبایل…… البته طعم گزارش میداد

دومی……… حرفای خوبی داشت ولی گل درشت بودن

سومی…… فقط میتونم بگم عجب نارفیقای بودن خخخخ
ولی خب رسم ایامه دیگه…… البته به نظر من زندگی بیشتر شطرنجه


موفق باشید و پوزش به خاطر شلوغی صفحه


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 10:38

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام آرش جان خوبی
بخدا یه عمر شرمندت شدم.یه عمر
من چرا کامنتت رو ندیده بودم.بدجور خراب شدیم.ببخشید تروخدا.واقعا معذرت


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 11:02

سلام

اتفاقی نیفتاده که……
a
بعضی وقتا پیش میاد……

البته منم زیادی aصفحه تو شلوغ کردم……ببخش……

موفق باشید


نام: لیلا کوت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 13:40

داستان اول
جالب بود
این سبک راوی رو دوست دارم.. چندتا از داستانای منم این سبکی هستن
امیدوارم رمانت رو تکمیل کنی و تکمیل شدش رو بخونم


نام: لیلا کوت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 13:55

داستان دومو خوندم
اما فک کنم بازم باید بخونمش
چون دققیا درکش نکردم
یه سوال.. این اسیر یه اسیر ایرانی بود تو زندان عراق؟ یا یه زندانی بود تو زندان ایران؟
دلیل زندانی شدنش چی بود
به هر حال باید باز بخونمش.. یه وقت بهتر
:)


@لیلا کوت آبادی توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 19:52

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم لی کو
خیلی خوشحالم از حضورتون
ممنون که زحمت کشیدید و دو تا از داستانا رو خوندید.کلا این سه تا داستان با هم از زمین تا آسمون متفاوتن
از حضور گرمتون بسیار مسرورم.بابت آرزویی هم که برام کردید ممنونم.
شاد و سبز و پیروز باشید


@لیلا کوت آبادی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 08:19

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام مجدد
ببخشید بخدا جواب سوالتون که فرمودید اسیر داخلی هست یا خارجی. زیرش ییه اشاراتی به داستان یک مرد کردم.فقط همین رو بگم که ما همه درگیر درونیاتمونیم@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 14:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام جناب روحانی عزیز
به نظرم در حق داستاناتون جفا شد که با هم منتشرش فرمودید . دوتا داستان زیبا و عالی که هم جای نقد داشت و هم جای بحث و هم باعث یادگیری تکنیک های داستان نویسی برای امثال بنده م می شد .
اینجوری داستانها اگر هم خوانده بشه ازش سرسری میگذرن . وضع سایت که از نظر نظم اسفناک شده و فکر می کنم سرخوردگی ناشی از بی مهری ها و س ا ن سو رها رو شما هم اثر گذاشته . . به هر حال بنده از خوانش هر دوداستان شدیدا لذت بردم . و امیدوارم که به زودی شاهد داستانهای جدیتون باشم .

دلتان خوش روزگارتان بهاری @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 19:56

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت جناب باران دوست استاد بنده
حضورتان مرا خوشحال میکند.فرمایشات شما کاملا درست و بجا هست.اینطوری داستان ها خونده نمیشه ولی خب چکار کنم.یهو نمیدونم چی شد که هفت هشتا داستان خواستم با هم آپ کنم هر چند که کار درستی هم نبود و فرمایشات شما رو کامل ارج میدم و هر لار که مدیر نمیامد منم از لجش یه داستان بیشتر میذاشتم.شانس آوردم که زودتر اومد پس:D
سبز و پیروز باشید جناب باران دوست عزیز.ضمنا شما شکسته نفسی فرمودید@};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 14:50

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب روحانی عزیز.
جناب غوووغا ب پا کردیناااآااا چه خبره
اول یه خسته نباشید حساااابی بابت سه داستانتون.
جناب کی میگه دوتا هندونه رو با یه دست نمیشه گرفت اقا شما سه تارو با ی دست کرفتین.
جناب عااآاااالی بودن داستانتون. بازگشت طوفانی داشتین
دداستان اول و سومم رو خییلی دوست داشتم.
داستان اولتون جناب عالی تر از عالی بود سبک جدید روایت جدید خییییییییییییییلی برام جذاب بود دلم میخواست تا آآآخرش بخونم عاااالی بود کیف کردم.
اما داستان دوم،؛ راقبم نکرد تا ته بخونمش ن بخاطر قلم شما کلن این سبمو لادوست.
و امااا داستان سوم؛ خیلی زیبا بود جذاب بود همه چیزش عااااالی بود.
جدن با خوندن دوتا از داستاناتون واااقعن کیف کردمو سرحال اومدم. امیدوارم هرچه زود تر ادامه۹۰ صفحه اش رو بنویسین
ن خسته جناب
همایون باشید @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 20:08

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام سرکار خانوم سهرابی
خوبید که؟
چقدر از این استیکر تشویقا فرستادید یه لحظه خجالت کشیدم.بخدا راضی نبودم:D
خیلی خوشحالم از حضورتون و ممنون از نظر خوشحال کنندتون.
من منتظر داستان زیبای دیگه ای از شما هستم که بخونم.شما داستانای بسیار زیبایی میفرستید.بسیار سپاسگزارم.
سبز و پیروز یاشید


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 15:20

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب روحانی عزیز
داستان اول خیلی جالب بود.موضوعش ناب و گیرا بود.مطمئنن رومان خوبی خواهد شد.
داستان دوم هم زیبا بود.حس ها رو به خوبی نشون دادید.
داستان سوم هم قبلن خونده بودم و نظرمو گفته بودم.
درکل خوب بود.داستان اول گیرا تر بود و دوست داشتم.
امیدوارم در نوشتن آثارتان همچنان موفق باشید.
خسته هم نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 16:14

نمایش مشخصات م.ماندگار منظور اندیشه رمانه
من زبونشو میفهمم
=)) =)) =))
اندیشه بانوی گلم سلام :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 16:30

نمایش مشخصات الف.اندیشه :"> :"> :">
سلام ماندگار عزیزم:x
مرسی که سوتیمو گفتی:D
اشتباه لپیه دیگه پیش میاد.;)


@م.ماندگار توسط سارینا معالی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 17:43

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم ماندگار جان...میگم قبلا که از خودت عکس انداخته بودی اینجا...






یه شکل دیگه بودی:-/
چراااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر تغیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر؟!
کمکم کن:-s
:* :* :* :*
:x :x :x :x
@};- @};- @};- @};-
البته برداشت بد نشه منظورم اینه متفاوت افتادی تو عکسات...نه چیز دیگه:) :*


@سارینا معالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 18:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام سارینا خانوم گل:*
الان فاز و نولت قاطی شده به خاطر عکس من؟=))
خوب اومدم کمکت کنم
اون عکس قبلیا که گذاشتم قدیمی تر بود این جدیدتره
بعد ... همه دلیلاشو بگم؟!:D زشت نیست
اون عکسا نزدیک تر بود این دورتره. بعد اینجا موهامو دادم بالا و اونجاها... اینجا شال آبی سرمه اونجاها نبود اینجا مانتوام تنمه دوستمم بغلم وایساده
ای خدا=)) =)) =)) =))
ببین منو به چه کارایی وادار میکنه ها
من برم عکسمو بردارم پشیمون شدم :D
کمک کردم ؟=))
عزیزی
:x :x :x :x
:* :* :*
@};- @};-
@};-


@الف.اندیشه توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 20:11

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
بابا این که سوتی نبود. سوتی اون دقدقه ای بود که من نوشتم.دغدغه رو شما به من یاد دادی چطوری بنویسم:D
خیلی خوشحالم از حضورتون که نشون میده شما انسان بسیار با معرفتی هستی.
پیشرفت شما همینور ادامه پیدا کنه آدم بسیار موفقی خواهی شد.ما که از چاله می افتیم توو چاه پشت سر هم.
خیلی خوشحالم از حضورتون و نظرتون.
بازم معذرت که اون بار نظر گذاشتید و من داستان رو پاک کردم ببخشید:">
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 21:31

نمایش مشخصات الف.اندیشه خواهش می کنم.شما به من لطف دارید.@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 18:08

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي روحاني عزيز
متاسفانه سعادت يار نشد تا الان اين داستان را بخوانم
الان هم كاري پيش آمد مي روم غروب برگردم و با دقت بخوانم شاد باش عزيز@};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 20:13

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانوم بادره بزرگوار
به اندازه کافی ما رو شرمنده کردید شما ما رو شرمنده فرمودید. داستان قبلی رو هم شما نظر گذاشتید و من پاک کردم ببخشید بخدا.
وجودتون برام کافیه.
سبز باشید و لذت میبرم از حضورتون@};-


@حسین روحانی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 22:15

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد آقاي روحاني عزيز و شبتون به خير
رومانتون خيلي خيلي عالي ست حقيقتا كف كردم داستاني از واقعيت هاي زندگي كه اين روزها در خانواده ها به شدت جريان دارد و اكثرا باعث متلاشي كانون خانواده ها مي شود البته خوش بيني زياد هم خوب نيست و من مطمئنم كه آقاي روحاني زبردست ما اين نكته نيز در رمان فراموش نخواهند كرد و برايتان تبريك مي گويم و موفقيت اين كتاب و ساير نوشته هاتون آرزو دارم @};- @};- @};- @};- @};-
دومين داستان هم در نوع خود زيباست قصه اي از يك زنداني كه به خاطر سربازاني كه او را به جوخه اعدام مي برند نيز جالب است سربازان نماد مردمان بيگناه و ساده زيست مملكت و زنداني كه به خاطر دفاع از حقوق چنين مردماني ، اين هم زيباست و لذت بخش بود و معنا دار و پرمفهوم ، قلم تان مانا و پايدار @};- @};- @};- @};-
سومين داستان فلسفي كه خوندم و نظر سابقم كما في السابق باقي است و آن هم اينكه در زندگي هركس هركاري كند نمونه آن نيز بر زندگي خودش وبال مي شود مثل دوتا پيرمرد كه بر زندگي يكديگر خيانت كرده و ثمره اش را ديدند
و در آخر اينكه برايتان موفقيت هاي روزافزون همراه با سرزندگي و شادابي و سعادت آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 08:17

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت سرکار خانوم بادره بزرگوار
از اینکه وقت گرانبهاتون رو صرف داستان ناچیز بنده نمودید و با مهربانی تشویقم کردید بسیار سپاسگزارم. تفسیر بسیار قشنگی از داستان دوم در ارتباط بین سربازها و مردم بیان کردید که واقعا هم همینطور هست باز هم بنده رو شرمنده فرمودید و لطف و بزرگواریه شما قابل ستایش هست.
بسیار خوشحالم از حضورتون سرکار خانوم بادره@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 19:15

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر روحانی بزرگ. سوظن چزی.. این چیز چیه؟ اگر اشیا است باید قید گردد در این صورت چیز معنای دیگری می دهد و ادبی شناخته نمی شود.
حسین جان درود بر تو . ببخشید که وقت نداشتم تمام کارهاتان را بخوانم. اینروزها بد درگیرم تنها اثری نخست شما را که پدیده های هستی شناسی را معین مینمود.مابقی را در فرصتی دیگر. ارچه اثر اول را بار دیگر باید کاوش نمایم. پس تا آن لحظه بدرود


@احمد دولت آبادی توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 20:15

نمایش مشخصات حسین روحانی چاکر بزرگ مرد سایت هم هستیم
سلام جناب دولت ابادی عزیز
دم شما گرم.میدونم که سرتون شلوغه.همین که تشریف میارید و خطاهامون رو میگید برام لذت بخشه. شما بزرگ مایی.
خوشحال میشم یه بار فرصت شد داستان سوم رو بخونید.
فک کنم بدتون نیاد.
خوشحال شدم از حضورتون
سبز و پیروز باشید


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 19:58

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام . خوبین الکی ادا نیاین ! :D
عاقا عرض شود کههه هر سه داستان خدایی خیلی خوب بود و من واقعا دوس داشتم .
راستی یه مرد عالی بود .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون ارزومه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حسین روحانی Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 20:18

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم رازی
شما خوبید؟ نه والا من خوب نیستم. چند وقته حالم درست درمون نیست. دست خودمم نیست. میترسم به سرنوشت رومن گاری مبتلا شم:-s .
خیلی خوب شد اومدید. خیلی خوب شد حضور داشتید.
ما بی معرفت بودیم که سری به داستانا هفته قبل هیچکی نزدیم.علتشم همون حال و احوالمون بود. میزنم امروز اگه اتفاقی نیافته تموم داستانا هفته قبل رو میخونم شاید دوستان از یه بابتی از دستم ناراحت باشن چون امروز کم پیدا بودن
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 21:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود دوباره .
رومن گاری رو بیخیال . " اوزیر فرغون " رو میشناسین ؟؟؟ خیلی ادم بزرگی بود . درسته جز بروبچه های مرفه بی درد نبود اما حالش خیلی خوب بود . میتونس رو پای خودش وایسه و گیلیمشو از اب بکشه بیرون . حتی نقل شده که تو اوج بدبختی هاش هم هر هر میخندیده . بعد 5 بار تجربه ی شکست عشقی برای بار ششم مستعد بوده و بعضی جاها نقل شده یک بار کار و کاسبی بزرگی بهم زده و چشم بد به خاک سیاه نشوندتش ! اما از اونجایی که مادرش همیشه براش دعا میکرده که الهی اگه دس به خاک میزنی برات طلا بشه ، وختی داشته از رو زمین خورده نون ورمیداشته که بذاره کنار دیوار و خیلی اتفاقی میفهمه که زیر پاش چاه نفت هس !
شنیدم میگن بار اولی که شکست عشقی خورده , شیشه و علف رو میریخته تو میکسر و باهم مصرف میکرده ، اما بعدن ترک کرده .
تازه پدر مادرش هم باهم نساز بودن .
خانواده پدریش جز یه گروه به شدت مذهبی و خرافی بودن و با اعمال عبادی سخت پدرشو در میاوردن .
ایشون سالها بخاطر حرفایی که زده بود تو یه زندان که تو ارتفاع صد هزار پایی زمین بود زندانی بوده .
ایشون با این وضعش نوبل هرهر و کرکر رو ازان خودش کرده و داره الان تو جزایر قناری افتاب میگیره ، اما ماها وختی یه پشه نیشمون میزنه زمین و زمون رو نیش میزنیم و تبر میزنیم به اعصاب خودمون و اطرافیانمون .
حالا اینا مهم نی . فقط اینا رو گفتم که حال و هواتون عوض شه . سرنوشت هیشکی هم شبیه سرنوشت اونیکی نیس . سر نوشت یه چی مث اثر انگشته . شمام نگران نباش . واست خوب نوشته .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 08:23

نمایش مشخصات حسین روحانی درودی دیگر
عجب داستانی فرمودید.والا اونقدر جدی نوشته بودی که من رفتم اینترنت اسم این فرغون رو سرچ کردن:D .بعدش دقت کردم که گاری و فرغون
بداهه زیبایی بود که نوشتید و بابتش بسیار سپاسگزارم فقط این رو خدمتتون عرض کنم که والا من اینقد آدم ضعیفی نیستم. خوب بالاخره هر کسی باید با تموم مشکلاتش کنار بیادرو نکات منفی رو به نکات مثبت تبدیل کنه.تا ببینم میشه یا نه که امیدوارم بشع@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 20:20

نمایش مشخصات حسین روحانی یه سلامم بدم خدمت خانوم کبودوند که قهر کرده و نیستش.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 21:08

سلام

منم سلام میدم

و اینکه...عکس نوجوونی های خودته؟!

اگه مال خودته که...هی!! رفیق!! پیر شدیم رفت..:(


@آرش پرتو توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 21:23

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
منم دلم برای شهره خانم تنگ شده.
امیدوارم فردا بیان.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};- @};-
ما بیشتر :">


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 08:25

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام آره خودمم:D
آره دیگه میگذره
عمر کوتاهه. دلت جوون باشه


@حسین روحانی توسط زهرابادره Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 22:16

نمایش مشخصات زهرابادره قهر نكرده خانم كبودوند پور مهربان ما و مطمئنا كاري پيش آمده است براي خود و خانواده محترمشون سلامتي آرزومنديم @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 21:42

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام آقای روحانی
هرسه داستان خوب بودولی من اولی روبیشترتردوس داشتم،جذاب بود
اوایل دومی روهم زیاددوس نداشتم ولی پایانش قشنگ بود
شادباشید


@فاطمه مددی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 08:28

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت سرکار خانم مددی
خیلی خوشحالم که تشریف آوردید و حضورتون رو دوست دارم. از اینکه از داستان اولی خوشتون اومد و نظر مساعد روش داشتید برام یه امتیاز محسوب میشه.
خیلی خوب بود نظرتون.ایول
امیدوارم بازم تشریف بیارید.
سبز و پیروز باشید خانومه مددی


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 22:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
همه داستانها را دوست داشتم. به ویژه دومی را. @};- @};- @};-
چرا دلتون گرفته؟ هنه ماها این جوری هستیم: =((
می گذرد...


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 22:06

نمایش مشخصات ف. سکوت همه ماها...


@ف. سکوت توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 08:32

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت خانوم سکوت بزرگوار
اول ممنون بابت حضورتون.دو اینکه خیلی خوشحالم از حضورتون و سه اینکه خوشحالترم که وقت گرانبهاتون رو در اختیار نوشته های ناچیز من فرمودید و اون ها رو خوندید. خوشحالم هستم که داستان رو رو دوست داشتید.
علت ناراحتیم یکیش اینه که چرا شما رمان نمینویسید و کتاب فروشی نزدید هنوز تا
:D و بعدیشم اینه که کلا داستان نویسی آدم رو ساکت و دپرس میکنه و این اتفاق به منم سرایت کرده
خوشحالم از حضورتون سبز و پیروز باشید


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 23:10

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
فعلن اولي را خاندم خيلي عاااااالي بود
دست مريزاد
حتمن کار بسيار خوبي خاهد بود
بسيار برايم کشش داشت


@آزاده اسلامی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 08:36

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت خانوم بزرگوار سایت سرکار خانوم اسلامی
خوبید که الحمدالله؟
خوشحالم که تشریف آوردید و داستان رو خوندید.همین که تشریف آوردید و این صفحه اسمش به وجود شما مزین شد کافیه.و همین که یکی از داستان ها رو خوندید خوشحال کنندست.من سه تا داستان ها رو نذاشته بودم که دوستان هر سه تاشون رو بخونن. دلم نمیخواد وقت دوستان رو صرف کنم. بسیار ممنونم و سپاسگزار.
سبز و پیروز باشید


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 01:38

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای روحانی گرامی
مردی که دلش گرفته و به خاطر همین دوست داره ده پونزده تا داستان رو با هم اپ کنه :) :) :) :) :)
به خاطر دل گرفتتون یکی از شعر هایی که خودم نوشتم و خیلی دوستش دارم رو تقدیمتون میکنم:
چه احمقانه به دنبال آرامش میگردم
وقتی تو !
عاشقانه صدایم میزنی
"الا بذکر الله تطمن القلوب "
بریم سر داستان های شما :
اول گله کنم نویسنده ای که اول از همه بگه میدونم خونده نمیشه در نظر من جزو ضعیف ترین ادمهاست
و همون جمله شما مخاطب شما رو دلسرد میکنه و دیگه به عنوان یک اثر قوی به متن شما نگاه نمیکنه ..
داستان اول :
خوب نبود .انگا رداشتم یک گزارش میخوندم .شما به چه حقی داری برای من توضیح میدی که سو ظن با عث نابودی میشه و در موردش توضیح میدی یه بار که نه صد بار گفتم اجازه بده من خودم به این نتیجه برسم
داستان دوم
خیلی خوب بود . شما تو تک گویی درونی شخصیت اتون موفق هستید .چون منو با خودتون همراه میکنید .با سربازی که داره منو به وباورهاش نزدیک میکنه ولی درست تو لحظه اخر شعاریش میکنی و میکوبی تو سر شخصیت قوی که ساخته بودی
داستان سوم
روی دیالوگ میچرخید .و تونسته بودید با دیالوگ ها صفحه شطرنج شخصیت پردازی و داستان رو جلو ببرید
ولی من از داستان دوم خوشم اومد ...
و یه پیشنهاد خواهرانه
اگر یقین دارید کارتون درسته انجامش بدید و اگر شک دارید انجامش ندید تا مجبور باشید عذرخواهی کنید .
سپاس از شما
@};-


@ زینب ارونی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 09:03

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت سرکار خانوم ارونی بزرگوار
در مورد حضورتون این گل رو تقدیمتون میکنم@};-
در مورد شعر زیباتون این گل رو تقدیم میکنم@};-
در مورد توضیحات زیبا و اصولیتون این گلرو@};-
اما در مورد شعرتون بگم که شاید دلیل نبود همونی که گفتید در زندگیم کمی غمزدم کرده.کلا لائیک بازیو اگزیستانسیالیست بازیو نیهیلیست بازی به درد غربیا میخوره.توو جاهای داغون پاغون باید یکی باشه که وقتی هر غمی که دم و دیقه گریبونت رو میگره بهش پناه ببری.اینجا یه سره باید در پناه باشی.برا همین شما دقیقا فهمیدی و شعر به راهی نوشتید و خیلیی تشکر.
در مورد داستان اول خدمتتون عرض کنم کل این داستان از زبون یه نفره که داره برا چند نفر دیگه تعریف میکنه. البته اینم بگم یه بار میبینی داری کل خصایل منفی آدم رو یه جا مینویسی و برا تو تکشون مثال میزنی. اون موقع میشه کامل توضیح داد یا یه بار میبینی دانای کل در نقش یه فیلسوفه و میخواد همه چی رو مستقیم بگه.در مجموع دانای کل حق داره همه چی رو بگه.مثال زیاده مثه کتاب چرم ساغری اثر دوبالزاک یا کوری سارماگو یا چندتا اثر دیگه که خیلی هستن.مثه یکی دوتا کتاب از ماریو بارگوس اگه اشتباه نکنم جنگ آخرالزمانش.خیلی با حرفتون باید بگم موافق نیستم. البته فک کنم باید یه تحقیق کلی انجام بدم و یا حالا ایمیلتون رو بگیرم و براتون بفرستم یا خصوصی پیامش کنم و یا آپ کنم به جا داستان.چون به نظر من بحث خیلی مهمیه خانوم ارونی. در مورد داستان دوم خیلی خوشحالم که خوشتون اومده:D . چشم قول میدم انقد شعاری عمل نکنم ولی اول شخص یه ذره شعار بده بد نیستا:D ولی خب آره حق با شماست.فرمایشتون رو آویزه گوشم میکنم دیگه تکرار نمیشه چشم:">
در مورد داستان سومم بگم گرچه خودم اون رو جز کارای خوبه هودم میدونم نه به خاطر اینکه قویه چون فوی نیست و نقطه ضعف زیاد داره .به خاطر اینکه اومدم قدم توو یه راه بزرگ گذاشتم که اگه سر و ته قضبه رو خوب جمع کنم میشه چنین سبکایی خلق کرد
در مورد نصیحتتون هم بگمbig like.excellent
واقعا حضورتون دلگرم کننده بود.سبز و پیروز باشید


@ زینب ارونی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 10:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام زینب جان
شعر بسیار زیبایتان را خیلی دوست داشتم
آفرینها بر شما


@آزاده اسلامی توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 22:52

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام عزیزم
خوشحالم که از طرف تشویق شدم
و این برای من افتخاریست بانو جان
دوستدار شما و ارزومند ارزوهایتان هستم @};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 09:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر تو اي حسين روحاني

بسيار زيبا بودند و به نظر من كه با هم آپ كردنشان به نوعي ستم بود !! به خصوص اولي كه تازگي داشت براي من و به گمان من شايد بهترين كارت باشه ! (و البته مضمون اخلاقي قشنگي داشت ... هميشه ميگم گاهي تصور ما از "ديد ديگران نسبت به ما " ، اوني نيست كه در واقعيت هست !! )

و البته ! يه چيز كوچولو تو داستان دوم :

" با صداي بي صدا ، مث يه كوه بلند
مث يه خواب كوتاه ...يه مرد بود ، يه مرد ...

" (شهيار قنبري)

درود بر تو


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 11:21

نمایش مشخصات حسین روحانی درود مارتین عزیز
عکست هم مثه داستانات و نظرات خوش استایلِ
خوشحالم که اومدی
خوشحالم که داستان اول به نظرت خوب اومد و این برام دلگرم کنندست.
ببخشید که با رو باز نوشتم. خودم وقتی آپ شدش رو خوندم فهمیدم و کلی دق خوردم. دمت گرم ازحضورت و مرسی که اومدی
سبز و سرحال و نو باشی


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 10:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما حجت السایت گرامی
برخلاف آذر من معتقدم اون دو تا نخته اضافه شما رو یه سر و گردن از رئیس جمهور بالاتر کرده
بعله اینجوریاس
درضمن من و قهر!! مثل جن و بسم الله می مونیم
مطمئنا با شما که هرگز قهر نمی کنم !
بسیار سپاس که به یادم بودین و یه بار دیگه ام ذیل داستان خانم اسلامی از قلم شکسته ما تعریف کردین و شرمندمون کردین :"> :">
خوب حالا برم سر داستانهاتون
داستان اول : خیلی هیجان داشت و خیلی ناب و عمیق بود باور کنید حرف نداشت
بر خلاف داداش کوچیکه باید بگم سوءظن درسته که مال خانواده های زواردرفته است ولی سوءظن یواش یواش اثر می کنه مثل موریانه صبورانه و بی صدا
تا این حد براتون بگم که : سالها قبل یه پیامک ناآشنا برام اومد که زندگیت داره آتیش می گیره
منم گذاشتم پای حسادت ، بدجنسی و این حرفها
چند شب بعد دوباره پیامک برام اومد وگفت فکر کردی من مزاحمم!؟ مگه اسم شما شهره نیست؟! خاک تو سر بی خیالت کنند :D باور کنید خیلی اصرار داشت من حواسم رو جمع کنم ...خوب من آدم بدبینی نیستم همیشه از اون ور بوم می افتم
خلاصه اینکه زندگی ما سوخت ولی ما توی خاکسترهاش موندیم و زندگی کردیم :D
داستان دوم : خوب ما می میریم برای سیاست و مردن برای وطن حتی اگه گل درشت باشه به دل می شینه
گاهی یه مردنهایی هست که آدم مردنش می گیره یعنی دوست داره اونجوری بمیره
خسرو گلسرخی می گه : بگویید بر مزارمان تاریخ نزنند تا آیندگان ندانند ما چه بی عرضگانی بودیم !
واما داستان سوم : که اون روز زدین منفجرش کردین !؟
نرد عشق را باختن !
راستی این مردها شطرنج باز نبودند اصلا ! ؟ بودند؟!
راستش من از خیانت و دروغ زیاد خوشم نمیاد ولی خوبشما خیلی خوب نوشته بودین یعنی نو و تازه بود خیلی بدیع بود
درضمن با آقای مارتین موافقم
انتشار همزمان سه داستان پرمغز و عالی، ظلم بزرگی است
در واقع شما نوشته هاتون رو اعدام کردین :(
دلتان بی زخم @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 10:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور البته منظورم از شطرنج همون تخته نرد بود
جفت شیش بیارین همیشه
راستی من هم سخت غمگینم
خوشحالم یه همدرد پیدا کردم اینجوری راحتتر با غم خودم کنار میام :D
خوب این که شوخی بود
واقعا دلتان بی زخم باد @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 10:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور پ ن : ببخشید بعد یه هفته حول شدم نمی دونم چی بنویسم
می گم فقط سایزتون تغییر کرده وگرنه همون هستید که بودین
عکس پروفایلتون رو می گم :D
درضمن پیر هم نشدین حرف آقای پرتو روتون اثر نذاره ;)


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 11:33

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام علیکم خانم کبودوند
به سلامتی تشریف فرما شدید
خب اینم خبر خوب امروزمون بود. خوشحالم. که حضور دارید

اینم یه داستان نقطه نقطه تقدیم شما و خودم ک و هرکی که حالمش خوب نیست:
مه. جاده. ماشین. بیرون از شهر. لب جاده. سوییچ رو ماشین. پیاده شدن. بیل. پارچه سفید. قدم زدن. دور شدن. دور شدن. دور شدن. خیلی. خیلی. محو شدن. کندن. دوباره کندن. گور. کفن پوشیدن. داخل شدن. خوابیدن. ستاره ها. جیرجیرک. باد . سرما. سیانور.

خب من کلن داستان خطی هم که مینویسم اینطوری مینویسم.:D
البته این دو خط رو من باب مزاح گذاشتما
خیلی ممنون که تشریف آوردید و داستان ها رو خوندید برام خیلی خوشحال کنندست. بازم شرمنده از طولانی بودن داستانام.بخدا قصد اذیت کردن دوستان رو نداشتم.
شرمندمون کردید.
راستی

تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟

امیدوارم همیشه سبز و پیروز باشید و ممنون بابت اینکه هر سه داستان رو خوندید.خیلی سپاس


@شهره کبودوندپور توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 22:53

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام شهره عزیزم
خوشحالم که میبینمت همیشه باش
:x :x :x :x :x :x :x


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 11:38

نمایش مشخصات حسین روحانی جناب آرش پرتو درود
یه عذر خواهی بهت بدهکارم که نظری رو که دیروز برام درمورد این سه تا داستان گذاشته بودی( و زحمت خوندن این نوشته های کسل کننده و طولانیه من رو کشیده بودی) من ندیده بودم و شرمندت شدم. @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
دیگه خودت میدونی با موبایل این همه گل فرستادن چه سخته پس ببخش@};-


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:14

سلام

و خودت میدونی این همه خجالت با موبایل یعنی چ:"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :"> :">


وسطاش, اشتباهی یه چیزای اشتباهی اومد بی خیال اونا^……

مخلصیم


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 19:35

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام داداش
هر سه داستان خیلی دلچسب بودند. موضوعات خوبی داشتن و عالی نوشته بودید.
فقط ایراد داستان اول به نظر من این بود که از اول خودتون لوش داده بودید. هر چند میگید بخشی از رمانتون هست و این هم اشتباه بزرگتره.
داستان دوم رو کلا خواستم. بیان حیلی قویی داشت که مثل یک آهنگ وطنی گاه با احساس آدم بازی می کرد.
داستان سوم هم قشنگ بود فقط من نمی تونم این دوستی رو باور کنم. اون هم با این همه قدمت
نمیشه احساساتمون رو نادیده بگیریم. ولی بهتره خیلی بهشون رو ندیم تا ما رو بازی بدن. بعد که از بازیشون بیاییم بیرون خودمون هم خندهمون می گیره.
:) @};- @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 10:16

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام رفیق
شرمنده دیر جواب دادم.
خیلی خوشحالم که اومدی و زحمت خوندن داستانا رو کشیدی.داستان اول برات بگم سبوش رو از قصد اونطوری نوشتم.برا خودش یه مدلی هست.حالا ایشالا اگه چاپ شد برات به عنوان هدیه میفرستم شاید خوشت بیاد. در مورد دلستان دوم واقعا نظر لطفت بود و خوشحالپ و داشتان سوم هم که میگی چنین رفاقتهایی نیست ولی من فکر کنم باشه.اونوقت اینا یه داستانه دیگه داداش.:D
خوشحالم از حضورت و نگاه دقیق و محبت آمیزت
سبز و پیروز باشی@};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 22:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
1 آقا ما دوباره خواندیم و دوباره هم دومی را بیشتر از بقیه دوست داشتیم.
2. عکس بچگی هاتون هم که... خدا می دونه چه به سر معلم هایتان می آورده اید!!! :D


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 22:55

نمایش مشخصات ف. سکوت 3. ملت بی انصافی کردند 16 تا قلب دادند! از خیلی از داستانهای دیگر سایت قشنگ ترند که! ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡:x :x :x :x :x :x :x :x :x
خب، دلم خنک شد!


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 22:55

نمایش مشخصات ف. سکوت 3. ملت بی انصافی کردند 16 تا قلب دادند! از خیلی از داستانهای دیگر سایت قشنگ ترند که! ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡:x :x :x :x :x :x :x :x :x
خب، دلم خنک شد!


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 08:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو سکوت
دقیقا من هم موافقم
بهترین داستان هفته بود
هر سه تاش ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
قبلترها میشد به تعداد قلبها اطمینان کرد ولی حالا نه
داستان آقای نوذری هم که جدیدا اومدن سایت عالی بود


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 10:20

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانوم کبودوند:D
واقعا سپاسگزارم از لطفتون.دستتون درد نکنه.بخدا اگه شما دوستان نباشید اصلا اومدن در این سایت لطفی نداره و اگه چیزی هم این حقیر آپ میکنه تنها به خاطر وجود طلایی و با ارزش شماست.

دستتون درد نکنه ممنون از بزرگیتون@};-


@ف. سکوت توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 10:18

نمایش مشخصات حسین روحانی سلامی دوباره خانوم سکوت
چقدر شما به من محبت داری.واقعا ممنونم.اینقدرها هم خوب نبود که شما میفرمایید واقعا نظر لطفتون بود.واقعا خوشحالم کردید.دوستان به داستان من که رسیدن ایندفعه از روش پریدن.حقم دارن یه مقدار طولانی بود و اسمش ترسناک بود.
واقعا تشکر@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 23:31

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای روحانی
شرمنده اگه دیر رسیدم :">
آخه امروز کلی داستان تایید شده بود وعکس پروفایلتون نیز عوض شده بود نشد زودتر برسم و بخونم
اما خواندنم و باور کنید بسیار لذت بردم بی اغراق میگم عالی بودند
توصیفات ..مضمونش همه و همه عالی
شاد باشید@};-


@آرمیتا مولوی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 10:23

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت شما خانوم مولایی
اول بگم که بی معرفتی از من بود که نتونستم بیام سر داستانتون.کار برام پیش اومد و درگیر بودم.قول میدم تا آخر هفته این افتخار نصیبم بشه و بیام داستان شما رو بخونم.خیلی لطف کردید و خیلی خوشحالم که نظرتون نسبت به داستان من مساعد بود.البته بیش از حد هم طولانی بود و سعی میکنم داستان بعدی در حد چهار پنج خط بنویسم تا عزیزان اذیت نشن دیگه.
بسیار از حضورتون خوشحالم.تشکر فراوان.
سبز و پیروز باشید دوست من@};-


@حسین روحانی توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 14:12

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام مجدد
اختیار دارید آقای روحانی .. شمابزرگوارید
منتظر حضور گرم شما هستم
من اعتقاد دارم اگه نوشته زیبایی و پیام مشخصی داشته باشه مهم نیست در چه قالب و اندازه ی گفته بشه
داستان شما خواندی بود جون طولانی بود اگه کوتاه بود شاید او کشش و نداشت
شما قلم قوی دارید در هر قالبی بیان کنید خواندنی است
موفق باشید
@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 15:50

نمایش مشخصات حسین روحانی سلامی دیگر خانوم مولوی
شما بزرگوارید و ممنون از لطفتون
از دیر جواب دادنم معذرت نبودم.ببخشید@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 22:23

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست گرامی

حدود نصف داستان را خواندم

اگر مشغله اجازه دهد انشاللله کامل می شود@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 15:53

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت جناب فرازمند
اول مهذرت میخوام از دیرکردم در پاسخ
دوم بسیار خوشحالم از حضورتون
سوم بسیار ممنونم از وقت باارزشتون که صرف داستانم نمودید
سپاس
سبز و پیروز مانید


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 01:12

نمایش مشخصات سارینا معالی درود اقا حسین خان جان روحانی

تق تق تق ...خونه ای اقا؟درو وا کن!با دسته گل اومدم@};- @};- @};-
برات موفقیت ارزو دارم که رمانت رو به سرانجام برسونی،داستان اولت واقعا عالی بود،غافلگیری وشوک خوبی داشت.
راجب شعرت بزار یه ترانه اینجا بخونم...میکروفن کو؟بده ش ببینم:
نمیدونم چرا ،،،هنوز یاد تو میافتم
که با هرقطره ی اشکت،منم مثل تو اشفتم
نمیدونم چرا،،،منم مثل تو بی تابم
شبایی که تو بیداری
به یاد تو نمیخوابم!
اونقدر گفتن که آزادی
به مرگت ساده تن دادی
شاید از جرم دیروزه،که به این روز افتادی!
منم همرنگ تو میشم،سراغ عشقو میگیرم
که با هر،قطره ی خونت،منم مثل تو میمیرم
پای حرف تو میمونم که امید و به من دادی!
منم همراه تو میشم،به عشق صبح آزادی،
به عشق صبح آزادی
سکوت و میشکنی اینبار،بفهمن که هنوز هستی
با فریادت نشون میدی که از هیچی نمیترسی
داره آروم جون میده نسلی که مرگ و فهمیده
نمیدونم چرا اما،آزادی بوی خون میده؟؟
داستان سومت،معرکه بود
:) عااااااااااالی بود،خسته نباشی،یه جور خاص بود،ببین،مال خود خودت بود اره!


دیدی بد قول نیستیم;) داشته باش:x شبت شیک
فازت نول@};- @};-


@سارینا معالی توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 15:57

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت سارینای معالی
چقدر من شرمندم از اینکه اینقدر دیر پاسخ دادم.واقعا شرمنده که زودتر نتونستم بیام و این پیام محبت آمیز و زیبات رو پاسخ بدم.کوتاهی من رو ببخش.
چقدر شعرت قشنگ بود و نمیدونی چقدر پیام مثبتت بهم انرژی و انگیزه داد.واقعا از حضورت خوشحالم. در مورد داستان سوم که گفتی عالی بود واقعا ممنون.این آخرین باری خواهد بود که سه تایی داستان میذارم من نمیخواستم دوستان رو اذیت کنم.همون یه دونش هم میخوندید خوشحالم میکرد.
سپاس فراوان بابت محبتت دوست عزیز
سبز و پیروز باشی.موفق هم که هستی
@};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 11:22

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر حسین روحانی عزیز
داستانهایت را خواندم واقعا زیبا وجذاب مینویسی
انتخاب نام داستان بسیار هوشمندانه بود
دو پیرمرد یک تخته نرد و رازی چهل ساله را بسیار دوست داشتم
یک خسته نباشید ویژه هم به شما میگم
سربلند باشید


@منصور دیبا توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 6 شهريور 1394 - 15:59

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت جناب دیبا
خدمتتون بگم وه این روزا ما چقدر کم سعادتیم راجع به داستان های مفهومی و زیبای شما.خیلی خوشحال شدم از حضورتون.خیلی شرمنده که دیر پاسخ دادم واقعا وقت نکردم. واقعا شرمنده.ببخشید.خیلی خوشحالم که داستاناس بنده مورد لطف شما قرار گرفت جناب دیبا.امیدوارم در داستان های بعدیتون جبران کنم.من خیلی مخلصتم
ببخشید
سبز و پیروز باشید @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 شهريور 1394 - 18:39

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب روحانی
با عرض معذرت از تاخیر
داستان آخرتون عالی بود
داستان اولتون هم خیلی خوب بود، موقع خواندن داستان به خودم میگفتم ایکاش برای هر فرد دیالوگ میگذاشت که وقتی در آخر فهمیدم خلاصه است خوشحال شدم
داستان دوم با عرض معذرت علی رغم تصویر سازی خوب کمی شعاری بود
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 10 شهريور 1394 - 22:41

نمایش مشخصات حسین روحانی درود جناب شعیبی عزیز
غافلگیرمون کردید.اومدم پا داستانه یهو دیدم نظر گذاشتید. خیلی ممنون که تشریف آوردید. شرمنده که دیر پاسخ دادم .ندیده بودم.
بسیار ممنون از نظر دلگرم کننده و نکاتی رو که فرمودید بسیار سپاس گزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.