شب نویسی

یه تماس تلفنی باهام شد. شمارشو نمیشناختم وقتی جواب دادم صدای گرفته یه مرد رو شنیدم که یه غم عمیق درش بود، از اون نوع غم ها که می دونی تا روزی که زنده ای گریبان گیرته، مثه غم مرگ.آره غم مرگ تو صداش بود و معلوم بود که میدونه دیگه به لحظات آخر زندگیش داره نزدیک میشه. بهم گفت خونه سالمندا زندگی میکنه وقتی این حرف رو زد تا چند لحظه نمی تونست جلو اشکاش رو بگیره، نمیدیدمش ولی تصور اشک یه پیرمرد در خونه سالمندا تنم رو خشکوند. گفت هر روز از تلفن عمومی اونجا طبق یه سری حساب کتابِ خاصِ خودش یه شماره میگیره و چند دقیقه با صاحب شماره بدون اینکه بشناسش صحبت میکنه. اول از جوونیاش برام گفت و از عشقش، بعد گفت الان دارم نفرین مادرم رو میکشم گفت دنیا میچرخه و میچرخه تا به تو برسه. حرفش برام گنگ بود ولی چیزی نگفتم. شروع کرد به نصیحت کردن که به کسی اطمینان نکنم، تو دلم گفتم پیرمرد دیگه کسی نمونده که بخوام بهش اطمینان کنم. به بچه هاش اطمینان کرده بوده و هر چی داشته به نامشون زده ولی بچه ها عوض این لطف پیرمرد فرستاده بودنش خونه سالمندا فقط به خاطر اینکه شلوارش رو خیس می کرده. با این حرفش رفتم تو فکر که پیری مثه کودکیه و تولد هم باید مثه مرگ باشه شایدم مرگ مثه تولد. وقتی گفت خودش رو خیس میکنه صداش خجالت زده شد درست مثه بچه ای که با همین کار جلو مامانش خجالت زده بشه. میگفت غروب که میشه از پشت پنجره اتاقش فقط دیوار آسایشگاهش معلومه، خیلی وقت بود که دیگه وقت غروب سرخی آسمون رو نمیدید. میگفت تصمیم داشته زندگینامش رو بنویسه ولی تو هر خطش باید راجع به یکی از بچهاش مینوشته و چیزی دیگه ای برا نوشتن نداشته و چون با بچه هاش قهر کرده حتی دلش نمیخواد راجع به اونا فکر کنه چه برسه به اینکه بخواد در موردشون بنویسه. بهش گفتم خب راجع به کارات بنویس، راجع به ماجراجویات، یه خنده ای کرد و گفت کل اینایی که تو گفتی سر به دو صفحه نمیکشه. این حرفش من رو بدجور برد به فکر. میخواسته خودش رو بکشه ترسیده. چی باید بش می گفتم؟ گفتم ناراحت نباش که پیر شدی عوضش به بهشت نزدیکتری. گفتم منم حال تو رو دارم منم جرات خودکشی ندارم. به حرف زدن افتادم و از غم ها خودم براش گفتم. گفتم که منم دیگه فرق غروب و صبح رو تازگیا نمی فهمم. خیلی چیزا بهش گفتم.دردام رو ریختم رو دایره. بعد از کلی صحبت گفت خب بیا اینجا زندگی کن، گفت مثه پیرمردا حرف می زنم. به خنده گفتم برو شرایطشو بپرس ببین میتونم بیام یا نه. سریع قطع کرد بعد دوباره تماس گرفت، گفت رفته شرایط رو پرسیده و با ناراحتی گفت که مسئولین اونجا شرایط سنی من رو نمیتونن بپذیرن. خندم گرفت ولی تو دلم برا یه لحظه افسوس خوردم که اونجا هم جایی برام نیست.
چندوقت بود حرفا پیرمرده روم تاثیر گذاشته بود. وقتی بهم گفت که کل ماجرا جویا زندگیش شاید دو صفحه هم نشه یه جوری شدم. منم اصلا ماجراجویی نداشتم. هیجان و دلهره رو باید تجربه می کردم. خیلی فکر کردم با این وضع مالیم چکار کنم که وقتِ پیری یادش افتادم ته دلم بلرزه، تا اینکه به نتیجه رسیدم. دیشب که ظرفا رو داشتم میشستم یه دست قاشق چنگال نو گذاشتم توو جیب شلوارم، برا اینکه وقتی از در رستوران میخوام برم بیرون جیلینگ جیلینگ نکنن همشون رو دسته کردم با بند بستم. آخر شب که از جلو مدیرمون رد شدم قلبم داشت از جا میکند، یه نگاه جدی بهم انداخت منم از ترس سرم رو انداختم پایین که یهو صدام زد و گفت بیا با هم بریم دفتر. شکی نبود که بدبخت شدم و جریان رو فهمیده. اومدم بهش بگم که شیطون رفت بوده تو جلدم که دیدم از کشو میزش پول درآورد و حقوق سه ماه قبلم رو تازه دلش اومد بهم داد، اونجا بود که فهمیدم سر برج بوده. تونستم یه نفس بریده بریده ای بکشم و با هزارتا بدبختی لرزش دستام رو کنترل کنم. به خودم گفتم که دزدا دارن نون شجاعتش رو می خورن. هیجان نداشتیم نداشتیم وقتی هم هیجان اومد از چه نوعیش اومد. خونه که رفتم گذاشتمشمون داخل جا ظرفی. کار من شیفتیه، یه روز میرم یه روز کامل خونه میمونم. امروز ناهار و شام خونه بودم. مامانم و خواهرام داشتن با این قاشق چنگالا غذا میخوردن و تند تند میگفتن چه خوش دست و باکلاسه، مادرم دستی گذاشت روی زانوم و بابتشون ازم تشکر کرد منم لال موندم و جوابش رو ندادم. زندگی شده بود برام مثه زهر مار. بدبختا نمیدونستن که دارن با مال دزدی غذا میخورن. کل گلوم کِپ شده بود، غذا پایین نمیرفت لامصب. نمیدونم این پیرمرده از کجا پیداش شد و دم از ماجراجویی با اون زدم.
بعدِ سه روز دوباره دارم مینویسم. پسفردای دزدی که رفتم سرکار، سردر رستوران دوتا از کارگرا دستم رو گرفتن. صاحب رستوران با اون کله گندش اومد و یه چک خوابوند توو گوشم، گفت به کارگر جماعت نمیشه اطمینان کرد، این حرف رو که زد اون دو نفری هم که من رو گرفته بودن سرشون رو انداختن پایین و کام اونا هم تلخ شد. راستم میگفت کسی که لنگ نون شبِ باید بهش شک داشت، فرقی نمیکنه مسئول قاشق باشه یا هرچیز دیگه باید بالا سرش وایساد، گفت پدرمو در میاره. البته حقم داشت دزد جماعت خائنه. نمیدونم کدوم نامردی دیده بود قاشق چنگالا رو برداشتم، امیدوارم تشویقی بگیره. کارگر که به کارگر رحم نکنه که دیگه از صاحب کار انتظار نیست. ولی همه مدتی که اونجا کار کردم این اولین دست کجیم بود. با عصبانیت بهم گفت که یه مدته پولا دخلش کم میشده. بیشرف همه چی رو میخواست بندازه گردنم. یاد جریانای سرمایه داری افتادم که هرچی بلا و بدبختی هست برا پایینی است، هرچی زور و قدرت برا بالاییا. بالاییا با استفاده از خود پایینیا به پایینیا زور می گن و همیشه مصون و بی دغدغه می مونن. بعدش زنگ زد پلیس و انداختم بازداشتگاه. سه روز کنج بازداشتگاه نشستم و شبیه خودم چقدر رفتن و اومدن. مثه یه کلاغی بودم که زیر برف زمستونی رو یه شاخه چنار کِز کرده باشه و نگاهش به یه جاده گِل گرفتست شایدم مثه یه سوسک بودم که از ترس سرما به اون چاردیواری پناه برده بود. خیلی ناراحت نبودم چون الان ماجراجویام بیشتر شده بود. شاید الان بیکار شده باشم ولی عوضش دیگه عطر مایه ظرفشویی از تنم رفته.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

25

محمد حشمتی فر ,لیلا کوت آبادی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,م.فرياد ,مینا لگزیان ,شيدا سهرابى ,آرمیتا مولوی ,میثم فکوری ,عطیه امیری ,ف. سکوت ,عباس پیرمرادی ,سیدصالح علوی ,حسین شعیبی , ناصرباران دوست ,فرشید طریقی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,سارینا معالی ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,آزاده اسلامی ,کریم پورکرم ,شهره کبودوندپور ,فرزانه رازي ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (20/5/1394),الف.اندیشه (20/5/1394),حسین شعیبی (20/5/1394),کریم پورکرم (20/5/1394),آرش پرتو (20/5/1394), ناصرباران دوست (20/5/1394),آرمیتا مولوی (20/5/1394),فرشید طریقی (20/5/1394),سحر ذاکری (20/5/1394),سارینا معالی (20/5/1394),حسین روحانی (20/5/1394),م.ماندگار (20/5/1394),ف. سکوت (20/5/1394), ناصرباران دوست (20/5/1394),حسین روحانی (20/5/1394),آزاده اسلامی (20/5/1394),شهره کبودوندپور (20/5/1394),عطیه امیری (20/5/1394),کیمیا مرادی (20/5/1394),شيدا سهرابى (20/5/1394),منصور دیبا (20/5/1394),حسین روحانی (20/5/1394),محمد اکبری هشترودی (20/5/1394),محمد حشمتی فر (20/5/1394),احمد دولت آبادی (20/5/1394),زهرابادره (20/5/1394),آرمیتا مولوی (20/5/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/5/1394),عباس پیرمرادی (20/5/1394),اذرمهرصداقت (20/5/1394),سیدصالح علوی (21/5/1394),آزاده اسلامی (21/5/1394),شهره کبودوندپور (21/5/1394),عباس پیرمرادی (21/5/1394),همایون طراح (21/5/1394), ک جعفری (21/5/1394),سید علی الحسینی (21/5/1394),میثم فکوری (21/5/1394), زینب ارونی (22/5/1394),مینا لگزیان (22/5/1394),لیلا کوت آبادی (22/5/1394),انسیه زمانی (22/5/1394),رضا فرازمند (25/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),حامد نوذری (4/6/1394),آرمیتا مولوی (4/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/6/1394),مهدی کریمیان (22/6/1394),سحر ذاکری (24/6/1394),حسین روحانی (26/6/1394),لَیلا هاشمی (29/6/1394),حسین روحانی (11/10/1394),حسین روحانی (18/10/1394),همایون به آیین (9/12/1394),همایون به آیین (28/4/1395),

نقطه نظرات

نام: کریم پورکرم کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 11:26

نمایش مشخصات کریم پورکرم سلام
خو معلومه که آفتابه دزد دسگیر میشه می باس از همون اول دخ دخلو می آورد


@کریم پورکرم توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:42

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام جناب کریم بورکریم(حروف فارسی متاسفانه ندارم)
ممنون از نظرتون و حضورتون
موفق و بیروز باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 11:41

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب روحانی ارجمند
داستانتون هم خوب بود هم ...
هم ارتباط برقرار کردم هم ...
هم میشد بهش داستان بگبم هم ...
باز هم ما به شما ارادت داریم دوست عزیز;)
شاد و پیروز باشید


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:43

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام جناب شعیبی عزیز و بزرگوار
ممنون از حضورتون و متشکر از نرتون.
حقیقت خوشحالتر میشم ایرادات کار رو بگید.
قسمتایی که مشکل داشت رو یه نمونه بفرمایید تا بدونم.
سبز و بیروز باشید


@حسین روحانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 17:21

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام مجدد
حقیقا داستانت موضوع خوبی داشت که شهیدش کردی!
با زبان داستان مشکل دارم، نوع روایتت در داستان به خاطره گویی شبیهه، جدا سازی توضیحات از دیالوگهای برقرار شده کمی سخته و هر دو از یک جنس هستند. "اول گفت" "بعد بهم گفتم" "تو دلم گفتم" و ....
پیرمرد داستان احتمالا حافظه خیلی قویی دارد که وقتی خیلی سریع تلفن را قطع میکند و میرود و دوباره برمیگردد، میتواند شماره تصادفی را دوباره بگیرد، بگذریم ....
با زمان داستانت هم مشکل دارم، داستان برای چه کسی روایت میشود؟ زمان داستان کی است؟ "ﺩﯾﺸﺐ ﮐﻪ ﻅﺮﻓﺎ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ...." امروز قهرمان داستان در حال نوشتن است یا روایت ماجرا برای کسی؟ "بعد ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻨﻮﯾﺴﻢ. ﭘﺴﻔﺮﺩﺍی ﺩﺯﺩی ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﮐﺎﺭ..." "بعدﺵ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﭘﻠﻴﺲ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺘﮕﺎﻩ. ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻨﺞ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺘﮕﺎﻩ ﻧﺸﺴﺘﻢ" الان زمان روایت را پیدا کن! داستان در داخل بازداشتگاه نوشته میشود؟
ببخشید اگر احساس کردی ملانقطی شدم
شاد باشید


@حسین شعیبی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 17:42

نمایش مشخصات حسین شعیبی اشتباه تایپی: "بعد بهم گفت" به جای "بعد بهم گفتم";)


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 17:46

نمایش مشخصات حسین روحانی سلامی دیگر آقای شعیبی عزیز
آقای شعیبی داستان کوری ژوزه سارماگو رو بخونید چی میگید؟
یه مقدار از قصد اینطوری نوشتمش. حقیقت سعی کردم زمان رو رعایت کنم. ولی خب درسته پیچ و خم هم داشته.فرمایش شما متین


@حسین روحانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 19:03

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
کوری را خواندم، شبیه هم هستند؟


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 19:06

نمایش مشخصات حسین روحانی نه بابا اصلا ربطی ندارن.در مورد زمان و اینکه دونقطه و از این موارد ندارد.
البته من خودم تنها از ابتدای داستان کوری خوشم اومد و برخی از قسمتهای داستان عالی بود ولی بالغ بر شصت درصددداستان خوب نیست


@حسین روحانی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 19:15

نمایش مشخصات حسین شعیبی حسین جان باور کن نمیخوام بر روی حرفم پافشاری کنم و مته به خشخاش بگذارم (اصلا از جدلهای ادبی گریزانم) ولی در مورد زمان داستان مشکل دارم (و البته نوع روایت)، لطفا یکبار دیگر داستانت را از لحاظ زمانهایی که راوی در حال نوشتن وقایع است بازنگری کن، شاید به تفاهم رسیدیم ;)


@حسین شعیبی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 19:16

نمایش مشخصات حسین شعیبی با اجازت باید آرش کوچولو را ببرم پارک
برمیگردم:)


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:33

نمایش مشخصات حسین روحانی @};-


@حسین روحانی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 20:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب روحانی
من وقتی این کتاب رو می خوندم(کوری منظورمه) چند شب کل خواب هام سفید سفید شده بود:D
وحقیقتا صد رحمت به داستان شما! البته از نظر رعایت فاصله کپی داستان شماست انگار;)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:34

نمایش مشخصات حسین روحانی @};-


@حسین شعیبی توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 12:43

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
آقا در مورد این شماره تصادفی که شما فرمودی تصادفی نبوده و با حساب کتاب بوده.
گله من این هست که دوستان سر سری میخونن.چون من الان متن رو خوندم البته به چشم یه مخاطب و مشکل زمان هم درش ندیدم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 11:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام
جوانی که تن به کاری نسبتا پست داده(از نظر خودش) خالی از شور و عشق و امید با صدایی مواجه می شود که به نظر از تلفنش می شنود :پیرمردی که در خانه ی سالمندان است و در آخر زندگی .در ذهنش می افتد که برای زندگی باید شور و هیجان آفرید و این شور و هیجان را با دزدیدن یکدست قاشق از رستوران محل کارش شروع می کند .البته خیلی زود لو می رود و دستگیر می شود . و در زندان است که دارد می نویسد و شب نویسی می کند .
بنظرم بیشتر وصف حال یک بیمار روانی که همیشه با شنیدن صداهای از درون مغز خود اقدام به کارهای خلاف می کنند بود . البته با فضا سازی خوب شما !
زبان محاوره ی بکار گرفته شده نیز متناسب با وضع حال راوی بود و همخوانی داشت .
در کل همه چی خوب بود . لذت بردم

برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:45

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت جناب باران دوست بزرگوار
واقعا از حضورتون خوشحالم و اینجور که معلومه داستان خوبی از کار در نیامده و نظر شما از لطف و مهربانیتون بوده.
باعث افتخاره که نظرات زیبایتان را در زیر نوشته این حقیر درج نمودید و باعث خوشحالیمه.
سبز و بیروز باشید


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 12:07

سلام بر حسین روحانی

میگم بداهه نوشتی؟؟


اگه بداهه نباشه که خیلی بد نوشتی



موفق باشید


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:49

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام آرش جان
ممنون از حضورت.نه اتفاقا بداهه ننوشتم. شاید از اینکه از دل یه داستان بلند کاتش کردم و آوردمش اینجا دچار نقص و ایراد شده. اگه ممکنه یکی دو تا از ایرادا رو بهم بگو.چون واقعا چشمای خودم ندیده و این برام جالبه. منظور ایرادات نگارشی اگه هست وگرنه از لحاظ بار کلی داستان مطمینم چون از وسط یه داستان بزرگتر اینجا آوردمش بد از کار درومده.ممنون از حضورت
سبز و پیروز باشی.


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 14:22

سلام دوباره

نگارشی رو بذار یه ور;)

مثلا بعضی جاها رو باید از قبل میگفتی...

ولی انگار یادته رفته!

مثلا اومدی درست قبل اینکه یه اتفاقی بیفته یه توضیحاتی در موردش می دی که خواننده هم یه اطلاعی پیدا کنه در موردش که این میزنه تو ذوق!
مثل همون کار من شیفتیه! یه روز ........


نمی دونم منظورمو رسوندم یا نه؟

امیدوارم رسونده باشم


موفق باشید


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 15:59

نمایش مشخصات حسین روحانی سلامی دوباره خدمت آرش جان
منظورت رو گرفتم کامل. چشم.
حق با توست رفیق@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 12:57

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب روحانی عزیز
موضوع داستان خوب بود ولی نسبت به کارهای قبلیتون یه مقدار ضعیف بود.چند جا اشکال جمله بندی داشت . با توانایی هایی که ازشما دیدم می تونست همین موضوع بسیار بهتر نگارش بشه .حس می کنم خیلی سرسری نوشتید.
البته تو دل داستان مطالب خوبی عنوان شده پیری و خانه سالمندان، بی وفایی فرزندان ،فقر و دزدی و مشکلات کارگر معمولی و ...
درکل خوب بود.خسته هم نباشید .@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:53

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم اندیشه بزرگوار
ببینید دیگه چقدر داستان بد بوده که شما که هیچوقت دلتون نمیامد ایراد بگیرید ایراد گرفتید. این برا من نشونه خوبیه که مطمین شم که زیاد اشتباه در این داستان داشتم البته شاید نباید یه برسی از یه داستانی رو گذاشت چون خیلی ایراد دار میشه. اگه ممکنه اون جمله هایی که ایراد دار بود رو بفرمایید چون اصلا داستان رو گذاشتم تا ایرادام در بیاد.
ممنون از حضورتون و لطفتون.
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 17:07

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلامی دوباره
نه کارتون بد نبود ولی انقدر مارو به کارهای خوب و قویتون عادت دادید که من جسارتن این طوری فکر کردم.
مثلن همون جمله ی اولو چند بار خوندم . جور در نمیومد .فکر کردم من دارم اشتباه می خونم...


@الف.اندیشه توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 17:53

نمایش مشخصات حسین روحانی سلامی دیگر خدمتتون
اول اینکه شما به بنده لطف دارید و ممنونم واقعا از لطفتون.دوم راست میگید جمله اول خیلی اشتباه بود. واقعا اشتباه بزرگی مرتکب شدم.معمولا جملات اول مهمترین جملاتن و من اشتباه عمل کردم.خیلی ممنون@};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:11

نمایش مشخصات سارینا معالی
نتیجه اخلاقی:صدای غم دار ناشناس شنیدید فورا قطعش کنید.
وقتی میخواین برای خودتون هیجان درست کنید اول ببینید جیگرش رو دارید یانه
وقتی میخواین دزدی کنید هرگز محل کار را انتخاب نکنید
میتونید جیب بری،شاه دزدی ومشورت با افراد کارازموده و با تجربه را ازمایش کنید همچنین در بردن ضبط و باند ماشین و باج گیری طبع ازمایی کنید.
میتونید سازمان های مثل بانک ها ،خیریه ها،شرکت های ایرانسل و رایتل...نشونه بگیرید که نتیجه ای بس دلچسب دارد!
اگر از محل کار دزدی میکنید به خاطر بسپارید که مال مردم خسیس بازی نداره و بیشتر بدزدید تا حدی که اقلا وقتی افتادید زندان خرج ساندیس و کیک نارگیلیتون در بیاد و جیره خوار گنده لات های بند نشید!

باتشکر:)
تشویق لازم نیست :">
درود جناب روحانی...داستان دلچسب و اموزنده ای بود..فازتون نول


@سارینا معالی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:59

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام بر منتقد بزرگوار خانم معالی
از حضورت بسیار ممنونم و اینکه اون نکات رو گفتی کاملا باهات موافقم. دزدی از محل کار خوب نیست یه بار دیدی دوربین طرف و بگیره و بقیه ماجرا.
از حضورت بسیار خوشحالم و ممنون که نظر گذاشتی.
سبز و پیروز باشی


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:13

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آقای روحانی
داستان خوبی بود
اما من داستان های قبلیتونو بیشتر دوست داشتم
یه قسمت داستانتونو خیلی دوست داشتم اونجایی که گفتید بالاییا با استفاده از خود پایینیا...
شاد باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 14:03

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت سرکار خانوم ماندگار بزرگوار
آره خودمم از کامنت های قبلی فهمیدم که داستان خوبی از کار در نیامده. البته کامل نبود و شاید علتش این باشه. از اینکه وقتتون را پای این نوشته گذاشتید سپاسگزارم. از حضورتون خیلی خوشحالم. دیگه ببخشید و از اینکه اون جمله رو دوست داشتید هم مرسی.
سبز و پیروز و برقرار باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 13:48

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
در کل داستان جالب یود. موضوعش هم نو بود. ولی:
1. جمله اول تو ذوق می زد. یک تماس تلفنی داشتم یا یک تماس تلفنی باهام گرفته شد، بهتر است.
2. من اصولاً با غلط املایی های همه اعضای سایت مشکل دارم. چه حتی اگر محاوره ای هم بنویسیم، باز هم مایع ظرفشویی مایع ظرفشویی است نه مایه! یا کیپ شدن نه کپ شدن که به معنی گرفتن است. حالا لامذهب غلط مصطلح شده لامصب که ایرادی ندارد... یا افراد دیگر می نویسند: میزارن به جای می گذارند که محاوره ای اش هم میشود میذارن نه میزارن!
3. در کل، داستان را دوست داشتم. ممنون.@};-


@ف. سکوت توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 14:11

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خانم سکوت عزیز
اول از حضورتون خوشحالم دوم از ایراداتی که گرفتید.خودمم با غلط املایی به شدت مخالفم و باورم نمیشه که مایع ظرفشویی رو اشتباه نوشتم:( . جمله اولم که فرمودید کاملا باهاتون موافقم. حقیقت فکرشو نمیکردم که قراره آپ بشه و میخاستم ویرایشش کنم که یهو اومدم دیدم داستانم اوده بالا. ممنون از یاداوری نکات.
سبز و پیروز باشید
سپاس


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 15:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جنای آقای حجت سایت آقای روحانی عزیز
بسیار ممنونم که برامون داستان نوشتید
بخش اول و صحبتهای جوان با پیرمرد خیلی زیبا بود و یاد یه فیلم آمریکایی افتادم
بخش دوم درباره هیجان و ماجراجویی
برخلاف دوستان معتقدم این بخش رو خیلی خوب نوشتید
هیجان و ماجراجویی در کجای زندگی جوانان البته غیرپولدار است
ورزشهای مفرح و هیجاندار مثل اسکی...اسب سواری...تیراندازی ..حتی ورزشهای ساده تر چقدر هزینه دارد و این میشه نتیجه روی آوردن جوونها به سیگار...قلیون ...مخدر و دزدی و قمه کشی
پیری بخشی از زندگی که باید عزتمند باشی گوشه ی سالمندان نشسته و لباست را خیس می کنی
اوج تراژدی در داستانتان صرفا بابت فلک زدگی نسلها به چشم می امد
دست مریزاد
@};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 16:05

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت خانم کبودوندپور مهربان و بزرگوار
خیلی ممنون که تشریف آوردید و حضورتون باعث دلگرمی و تشویق بندست.
کاش اسم فیلم آمریکاییه رو میفرمودین:D .
فرمایشات شما در باب ماجراجویی فقرا بسیار خوب است و من هم کاملا با شما موافقم. داستان مطابق فرمایشات سلیس شما سه بخش بود و خواستم در هر بخش سه چیز جدا رو بیارم و یه ربطی بینشون ایجاد کنم.که شما طبق معمول به بنده لطف داشتید و ایرادهای چشمگیر داستان رو نادیده گرفتید.واقعا ممنون از حضورتون.
عکستون که سبز هست امیدوارم خودتون و دلتون هم همیشه سبز و روزگارتون آفتابی باشه.
ممنون از حضورتون


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 15:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود . خوبین میدونم .
داستان جالبی بود .
دمتون گرم
دلتون به نشاط
جف شیشتون عارزومونه عاقا...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 16:09

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم رازی
بله خوبم ممنون، امیدوارم که شما هم خوب باشید.
خیلی ممنون از حضورتون و از نظر گرمتون.بسیار سپاسگزارم.مرسی.
دل شما هم با نشاط و داستان بعدیتون در حال بررسی.
سبز و برقرار و پیروز


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 15:45

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب بسیار
ممنونم که ما را از قلم خوبتان محروم نکردید.
داستانتان روان و یکدست و آموزنده و زیبا و تامل برانگیز بود.
قلمتان و اندیشه والایتان قابل تحسین است.
دست مریزاد
@};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 16:13

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت سرکار خانم اسلامی بزرگوار
نوشته اینجانب که در کنار داستان های فکورانه شما سیاه قلمی بیش نیست.
حضور شما باعث افتخار بندست و بسیار خوشحالم که تشریف آوردید.
من اگر متنی میگذارم به خاطر وجود دوستان مهربانم در این سایت است.
که البته داستان بهانه ای هست و بیشتر دنبال جویای احوالیم و کمی درس گرفتن از بزرگانی چون شما.
سبز و بزرگ بمانید


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 17:25

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر جناب روحانی عزیز.
موضوع داستانتون جالب بودش.
میخواستم بگم هنگام نوشتن داستان ذهنتون برا نوشتنش پر از حادثه بوده وو میخواستین همه رو یه جا بنویسین ک فرمایش کردین از دل یه داستان بلند کشیدینش بیرون.پس نمیتونم حرفی بزنم.
نمیخوام بگم این کارتون نسبت ب بقیه ضعیف تر بود ن(! اخه قبلیا بخشی ازداستان بلند نبودن، اما خب شاید خیلی از ماها نتونیم کاری مث شما انجام بدیم. چون تا حالا کار شما رو انجام ندادم نمیتونم قضاوت درستی راجع ب نوشتتون داشته باشم.
همینکه نپشتین و اجازه دادین ما از قلمتون استفاده کنیم دست مریزاد.
قلم زیباتون جناب انتظارات رو بالا برده.
همایون باشید


@شيدا سهرابى توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 17:50

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت سرکار خانم سهرابی
خانم سهرابی از اینکه این نوشته رو از زیر چشمانتون رد کردید سپاسگزارم.
خیلی خوشحالم از حضورتون.الان که دقت میکنم میبینم کارم اشتباه بوده. چون شخصیت سازی کارکتر در قسمت های قبلی داستان شکل گرفته بوده و چون خودم باهاش ارتباط برقرار کرده بودم فکر کردم بقیه هم باهاش ارتباط برقرار میکنن و فهمیدم که اشتباه بوده حرکتم. در مجموع شما به من لطف دارید و قلم توانمند شمت رو امیدوارم در داستان بعدیتون ببینم.خوشحالم از حضوتون
سبز و پیروز باشید


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 19:57

نمایش مشخصات عطیه امیری سلام جناب روحانی.
موضوع داستانتون زیبا بود و میتونستید با پردازش خودتون داستان زیبایی قلم بزنید ولی نمیدونم چرا با قلم خودتون ننوشتید. چون من داستان های دیگرتون رو خوندم. قلم خوبی دارید و فکر میکنم داستان خیلی زیبایی میشه اگه یک بار دیگه با قلم و پردازش خودتون بازنویسی کنید.
ولی موضوع داستان زیبا بود و تامل برانگیز...
موفق باشید ... قلمتون مانا.@};- @};-


@عطیه امیری توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:13

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم امیری
کم پیدایید.نبودید.خوشحالم اومدید. اشتباه این بود که یه قسمت از داستان بوده.
در مجموع تجربه خیلی خوبی بود و خیلی مسایل برام روشن شد و این خیلی خوب بود. راهنمایی ها و کمک شما و دیگر دوستان باعث میشه که نوشتنا اصلاح بشه و خوشحالم که کنار دوستان خوبی مثه شما هستم. امیدوارم زودتر داستانی بذارید و ما رو خوشحال کنید.
سبز و پیروز باشید.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 20:25

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای روحانی
داستان خوبی بود و موضوع جالبی داشت
اتفاقا من نیز در داستان خودم همین اشتباه را کردم تکته ای از یک داستان بلند را با کمی تغییر بازنویسی کردم و به صورت داستان کوتاه نوشتم که با انتقاد دوستان روبه رو شد
البته داستان شما بسیار خوبه و من دوست داشتم

قلمتان سبز ...شاد باشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:18

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت خانم مولایی
اول تشکر میکنم از حضورتون و وقتی که بابت خوندن داستان کردید من رو شرمنده میکنه.خوشحالم از حضورتون.ممنونم.
این کاری هم که من کردم تجربه خوبی بود.بالاخره یه دلیلی هم که داستان میذاریم اینجا علاوه بر سلام و احوالپرسی با دوستان و پی جوی حال و احوال دیگران شدن بخشی هم استفاده از علم شما و دوستان دیگر هست که کمک راهمون بشه.
ممنون از حضورتون
سبز و پیروز باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 20:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي روحاني عزيز و گرامي
بعد از يك هفته اولين داستاني بود كه خواندم و جدن لذت بردم
ممنونم از اين داستان تعليق دار و جذاب
داستان از دو قسمت مجزا تشكيل ميشود پيرمردي با كوله باري از تجربه كه لب مرز قرار دارد و با جواني ارتباط برقرار مي كند و از ندامت و اشتباهاتش در زندگي مي گويد
و جواني كه سر سبز دارد و ماجراجويي را با خلاف گرايي يكي مي داند !!
به نظر من داستان درون مايه پند و اندرز دارد ، الان اين مسئله در جامعه معزل شده است و به قول خانم شهره عزيزم شما به زيبايي به اين نكته اشاره كرده ايد
« كارخلاف به عوض تفريح سالم !»
براي قلم زيبا و سر شار شما تبريك مي گويم
موفق باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:23

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب خدمت بانوی بزرگوار سایت سرکار خانم بادره بزرگوار و عزیز
پیش از هر چیز قدردان مهربانی و بزرگی شما هستم.خوشحالم که وجود بزرگوار شما باعث دلگرمی بندست ولی از اینکه مشکلات نوشته من رو به بزرگیتون بیان نمیفرمایید و اندک نکته مثبتی هم که پیدا میشه به زیبایی بیان میفرمایید.
این نوشتم دو قسمت بود قسمت دومش شخصیت تاثیر میگیره از شخصیت قسمت اولش. اشتباهی هم که مرتکب شدم و در دیگر کامنتا هم گفتم این بود که به برشی از وسط یه داستان رو آوردم اینجا.باز هم ممنون از حضورتون و تگاه زیبایتان به موضوع.
موفق و پیروز و سبز بمانید


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 20:42

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام دوباره آقای روحانی عزیز...
من موضوع داستانتون رو دوست داشتم.
موفق باشین جناب@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:29

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام خانم حجابی
خوبید شما؟
ممنون از حضورتون.
ممنون که موضوع رو دوست داشتید و امیدوارم شما هم موفق باشید.
بخدا منظورم این نبود که داستان من شبیه کوری هست:D منظورم این بود که خیلی از داستانا علامت گفتاری نداره. ما کجا اون ژوزه عزیز کجا.حالا خدایی شما داستان کوری رو دوست داشتید؟خدایی آخرش خوب بود؟من که خوشم نیامد.:D .یه سری جاهاش عالی بود و یه سری جاهاش افتضاح.ولی بحث های فلسفی زیبایی درونش داشت.
خیلی خوشحال شدم از حضورتون
سبز و پیروز باشید


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:02

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سیلام داداشی
میدونی چی میخوام بگم؟
نه نمیدونی!
داستانتو خونــــــــــــــدم
الان یه آب قند بخور تانظرمم واست بزارم:D
خیلی چاکر خاتیم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی:x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 22:33

نمایش مشخصات حسین روحانی به به
سلام علیکم
نبودی کجا بودی؟ ما دعا گو هستیم که امسال کنکور هر رشته ای که دوست داری قبول بشی.از اینکه در این شرایط درس خوندن این داستان بی سر و ته منم خوندی باعث افتخار. فی الواقع ما هم چاکرتیم دربست.دلمونم برا داستانات شدید تنگه.@};- @};-
نظرم اگه گذاشتی که دیگه یه عمر شرمندمون میکنی.
دمت گرم و سبز و پیروز باشی


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 مرداد 1394 - 00:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر حسین روحانی

خواندم! موضوع خوبی دارد ! من هم فکر می کنم گاهی آدم لازمه که دل رو به دریا بزنه تا خاطره ای رو به دفتر خاطراتش اضافه کنه ...
یه خورده ویرایش لازم داره و به نظر من تا اونجا که پیرمرد تو داستان هست , یه کم حالت گزارش گونه پیدا کرده داستان ...ولی خب کار خوبی بود ! و البته معلوم بود که برشی از یک داستان بلند تر هست !

سبز باشی و صد البته آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 09:18

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت مارتین عزیز
از اینکه حضور داری خوشحالم. خودم اعتقاد دارم اگه داستان رو از وسط انتخاب نمیکردم و دل و به دریا میزدم و همش رو میذاشتم و به خاطر طولانی بودنش شاید فقط یکی دو نفر میخوندن ولی باز راضی از اینجا بیرون میرفتن.چشم قرمایشات شما به دیده منت.
ممنون از حضورت مارتین عزیز.
سبز و پیروز باشی دادش


نام: سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 05:37

سلام برادر همیشه معترض من
چه گوارا ی عزیز
زیبا بود
جدا میگم
دزدی که وجدان داشت
تو جامعه ما خیلی چیزا داره فدای منافع
بالایی ها میشه
تم بیزاری از مرفهان بیدرد رو
دوست داشتم
موفق باشی


@سیدصالح علوی توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 09:23

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و عرض ادب خدمت شما جناب علوی بزرگوار
ممنون از حضورتان.مایه خوشحالی است و از اینکه داستان به دلتان نشسته است نیز خوشحالم. بنده نکاتی را که فرمودید قرار دادم در داستان حالا خوب یا بد درآمدنش دیگر در حد خودم بود که تمام تلاشم رو کردم.
سبز و پیروز باشید


نام: پارسا ایزدبخش   ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 07:34

سلام برادر
دها خط داستان نوشتی اما یک خط اندیشه داخلش ندیدم.نقطه گذاری و علائم نگارشی رو خوب رعایت کردی اما داستانت روح نداره برادر.والبته این مشکل را در خیلی از داستانهای این سایت دیدم.
موفق باشی


@پارسا ایزدبخش توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 09:30

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
البته بستگی داره از دید شما اندیشه چی باشه. از دید من که درونش اندیشه زیاد داره. خب به پای داستانای پر محتوای شما که نمیرسه.
اندیشه رو اگه برام تعریف کنی ممنون میشم.
در مورد روح هم که فرمودی اوکی اونم چشم.
سبز و پیروز باشید


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 12:27

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام
قشنگ بود حسین جان .
بله آدم برای این که اسیر روزمرگی های دنیا و کلا خود دنیا نشه بعضی وقتها باید دست به کار بشه ! من که خوشم اومد از داستانت .
بله اگه داستان طولانی میذاشتی شاید من سعادت خوندنشو پیدا نمی کردم ولی یه جورایی این داستان باید تو همون قالب بلندش ارایه بشه
موفق باشی


@منصور دیبا توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 19:38

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت جناب دیبای عزیز
از سعادت ما بود که حضور دارید و خوشحالم که نظر فرمودید در مورد این داستان. در این نوشته که یه بریده ای بود خواستم حرکاتی که از رو ناچاری و بی فکری به وجود میاد رو بیان کنم و میدونستم خیلی طولانی نمیتونم به اون پرداخت کنم و در مجموع خوشحالم که نظر شما جلب شد.
شاد و پیرووز و سبز باشید


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 18:45

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود به دوست گرامی
از بررسی کم و کاستیهای داستانی که توانی توش ندارم می گذرم اما تم جالبی داشت.
به پایان رسیدن یک زندگی تلخ و بیماجرا و شروع زندگی ماجراجویانه ای اون هم با دله دزدی یک داستان متفاوتیه.
زندگی بی هیجان و ماجراهای گفتنی خطخطی کردن بیخودی دفتر خاطراته.
معلومه گفتنیهای زیادی داشتید که گفتین حذف کردین و اون هیجان خواستنی هم توش دیده نمیشه. انگار این هم توی همون حذفیها مونده!
توی چند جمله هم خواستید قدرت داستان رو با به روش سابقتون بالا ببرید که کمه.
:) @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 19:44

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام داداش
حضورت کافیه همین. در مورد داستان خدمتت عرض کنم واقعا حرکتی که کردم مثل حرکت دادن اشتباه یک مهره شطرنج بود و من اشتباه حرکت کردم.
داستانی که گذاشتم به قول آقای شعیبی شهید شد.من شخصیت داستان رو در بخش های قبلی شخصیت پردازی کرده بودم و سطح فکر کارکتر رو جای دیگری نشون دادم و بدون اون نکات آوردمش توو داستانک و اشتباه بود و خودم کامل متوجه شدم.خدمتتون بگم که بعضی وقتها باید آنچنان بی هیجان و سرد یه موضوع بره جلو که نشون داد هیچ بودن گاهی تمام زندگیه.
سبز و نویسا باشی برادر بزرگوار و عزیز


نام: سید علی الحسینی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 18:45

نمایش مشخصات سید علی الحسینی سلام بر آقای روحانی . فقط این جمله برای من کافی بود و لذت بردم . (بالاییها با استفاده از خود پایینی ها به پایینی ها زور می گن ) اگر دقت کنیم مصداق واقعی اش را در کشورهای اسلامی و خاور میانه مشاهده می کنیم


@سید علی الحسینی توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 19:46

نمایش مشخصات حسین روحانی درود بر جناب الحسینی عزیز و گرامی
جناب الحسینی ممنون که تشریف فرما شدید. به نظر من یه داستان باید پر باشه از جملاتی که یه مقدار مغز آدما رو قلقلک بده و سرشار از منطق گفتار باشه.اگه من یه جمله هم در داستان گفتم که بدرد بخور و درست باشه همین بود که شما فرمودید و خوشحالم مورد پسند واقع شد.
روحی روان و سبز و نویسا و پویا باشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 18:56

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو برادر . بر ما ببخشا که دیر آمدم. راستش زیر برف زمستان و رو ی شاخه کلا جمله بی معنی ای بود.
حسین عزیز از فضای مدرن که بگذریم و در رئال قصد نوشتن داشته باشیم باید در محکوم نمودن انسانها دلیل و مدرک بیاوریم. حتی منه احمد دولت آبادی سوسیالیست هم باید برای محکوم کردن سرمایه دار دلیل بیاورم. برای نمونه شما باید گریز کمی از گذشته و جهشی به آینده می داشتی که متاسفانه هم گفتگوی پیرمرد کمی الکن بنظر می آمد و هم ماجرایی که بر سرتان آمد. شما در یک آن یک موضوع را پیش کشیدی و سریع با استدلال خود بالا و پایینی نامتناسب را به منصه ظهور در آوردی.خسته نباشید دوست گرامی.


@احمد دولت آبادی توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 19:55

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام بر شما دوست و یار ماندنی
در واقع فرمایشات شما کاملا صحیح است. داستان این کارکتر از این قرار بوده که اتفاقات سورئالی براش در فضایی کاملا رئال رخ میده و تمام تلاشش در اینه که از منجلاب بیرون بیاد و به بیراهه هایی میره که بعدها متوجه میشه بیرون اومدن ازش سخته. کارکتری که دوستان در سایت داستانک خوندن خالی از شخصیت پردازی بود و مثلا جایی که در داستات گفت منم دیگه فرق غروب و صبح رو نمیدونم و یا گفت منم جرات خودکشی ندارم اینا همه از قبل گفته شده بود و من بدون اینکه این بخش ها رو بیاورم برشی زدم و داستان را تنها در دوصفحه وارد اینجا کردم حال آنکه شصت صفحه قبل از این دوصفحه بوده. در مورد اینکه شما میگید باید برای نظام سرمایه داری دلایل قانع کننده ای بیاورید صحیح است ولی این شخصیت یه آدم دانا و تحصیلکرده است که متاسفانه اشاره ای در اینجا برایش نداشتم.در خیلی جاها حرفهایی از کارکترهای مختلف در داستان های مختلفی از نویسندگان کوچک و بزرگ در سراسر دنیا بیرون میاید که از یک نمونه نتیجه گیری هایی سیاسی و اجتماعی میکنند.مثلا من اومدم از حرکت ریسشون و اون متلک ها و تهمتهایی که زد استفاده کردم و مثالی از سرمایه داری به میان آوردم که به نظر خودم پر بیراه نبود و البته نظد شما مهم است جناب دولت آبادی عزیز.
سبز و برقرار باشید و موفق و سرحال


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 08:25

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای روحانی گرامی
داستان شما رو خوندم اما
چرا شبیه داستان نبود ؟فکر میکردم دارم یه خاطره خیلی خوب میخونم .میدونید چرا
نویسنده خیلی به راوی نزدیک شده بود مثلا :
1.هیجان و دلهره را باید تجربه میکردم
2.نمیدونستم هیجان و دلهره چه مزه ای دارد .دوست داشتم اونو تجربه کنم ...
در جمله اول نویسنده نزدیک به راوی هست .قطعا میدونه میخواد چیکار کنه مثلا تو به دوستت بگی
باید مترجم خوبی بشم.
اما در جمله دوم کلمه نمیدونستم نشون میده راوی از نویسنده جداست .و من تو این جمله چیزی رو با قطعیت نمیبینم .پس میفهمم راوی من شخصیتش با نویسنده فرق داره و همین باعث میشه روی نویسنده تمرکز نکنم تا نوشته به صورت خاطره دربیاد
اقای روحانی بر خلاف نظر دوستان باید بهتون بگم از کارهای خوبتون بود چون تو قالب شخصیت داستانیتون رفته بودید .من نوشته مردی رو دیدم که ذهنش اشفته است پس این اشفتگی و این لحن گفتار برای کارکتر شما به دل من نشست .
من دوست دارم وقتی داستانی رو میخونم که کارکترش دیوونه است حس کنم دیوونست یا اگر دکتره دکتر باشه یا اگر معتاده .معتاد باشه یعنی در نوشتن جسارت داشته باشه .بازنویسی برای کار لازمه تا ایرادهاتونو پیدا کنید اما اسکلت کارتون عالی بود و این مهمه
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:22

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و درود خدمت سرکار خانم ارونی
اول از همه به خاطر دیر پاسخ دادنم معذرت میخوام و دوم بسیار خوشحالم که تشریف آوردید و بسیار خوشحالم.
سرکار ارونی این داستان که پاره ای از یک داستان صد و خرده ای صفحه ای بنده است حقیقت خودم دوستش دارم و نباید تنها بخشی از اون رو اینجا میذاشتم.
از اینکه شما اینقدر تیزبین هستید و به این زیبایی چنین تحلیلی کردید برایمم بسیار تعجب آور بود و البته دلنشین.
من زمانی که داشتم این داستان رو مینوشتم غرق در کارکتر شده بودم و در خیلی مواقع من رو تسخیر کرده بود و به جای اینکه من اون رو بنویسم خودش داشت خودش رو برام تعریف می کرد. بسیار قبول دارم که باید بازنویسی بشه و البته چیز دیگری هم که هست من یک داستان ریال با درون مایه سوریال نوشتم و اگر بتونم پرورشش بدم میتونم کار قابل پسندی رو درست کنم. که البته نیاز به مطالعه بسیار زیاد داره و باور کنید این روزها از همه چی زدم و فقط به نوشتن فکر میکنم.
خیلی خوشحال شدم از حضورتون
سبز و پیروز باشید و کماکان بنده رو در داستان های بعدی مورد لطف قرار بدید@};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 12:31

سلام دوست عزیز ادبیاتی

داستانتو دوس داشتم رئال و حقیقی

زندگی کارگرها تنهایی پیرمردها بی پولی تم های خوبی برای داستانت انتخاب کردی
پاینده باشی@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 23:24

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام عرض کردم خانم لگزیان ادبیاتی
من ترجمه ام:D
شرمنده دیر جواب دادم و الان میام داستانتون رو میخونم و دیرکردم در پاسخ به نظرتون رو جبران میکنم.
خیلی خوشحالم که از تم داستان خوشتون اومد و میدونم ایرادات زیادی در نگارشش داشتم و اصلاحش می کنم.
خوشحالم از حضورتون سبز و پیروز و نویسا باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.