جنون منطقی


همین امروز عصر از دیوانه خانه برگشتم.به هر حال دیوانه بودم که برم داشتند و بردند دیوانه خانه.خودم هم هیچ مقاومتی نکردم.اگر به آنجا نمی رفتم باید می رفتم سرکار.از اینکه این همه منطقی انتخاب بهتری انجام دادم به خودم می بالم.اصلا شاید دیوانه شدم که از این کار لعنتی خلاص شوم.فکر می کنم منطقی باشد،چون تنها راه خلاص از آنجا دیوانگی بود.پس پیشنهاد می کنم اگر از کارتان ناراضی هستید دیوانه بشوید.کاملا جواب می دهد.

اول کار که تصمیم گرفتم دیوانه بشوم کارهایی عادی می کردم.کارهایی که همه انجام می دهند:کاسه بشقاب می شکستم،داد می زدم،توی خانه بی هیچ ترسی سیگار می کشیدم،به این و آن می پریدم...بعد دیدم این کارها از هیچ کس بعید نیست.دیوانه باید کاری در حد دیوانگی بکند.کاری مهم‌.این بود که بی هیچ سابقه ی خاصی،یک‌شب زدم‌ توی گوش پدر زنم.

از آن شب به بعد رسما نام‌دیوانه برازنده ام شد.توی شهر همه می گفتند فلانی دیوانه شده.زنم هم فهمید که از این به بعد با یک دیوانه طرف است.فردای آن شب،صبح تا وسط ظهر خوابیدم.این اول دست آورد دیوانگی ام بود‌.همین هم باعث شد لذت دیوانگی در تمام تنم بپیچد.بیدار که شدم مادرم چای را بی هیچ حرفی آورد و گذاشت بالای سرم.بعد چای هم سیگاری آتش زدم.منطقی بود که همان جا تصمیم بگیرم به این روند خوش ادامه بدهم و همان جا هم تصمیم قطعی ام را گرفتم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (11/4/1396),معصومه هوشمندیان (18/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.