زمین و زمان

بابام آدم خوبی بود،بعدِ مردنش هیشکی بدشو نگفت،یه روز سر کار بودم،زنگ زدن گفتن مرده،نپرسیدم چی شد که مرد،چرا مرد،خیلی وقت پیش مرده بود،از همون روزایی که زمینش خشک شد،درختاش یکی یکی جون دادن،بابام جونش به همین باغ و زمینش بند بود،اینو همه می دونستن،بابام با زمینش خشک شد،با زمینش‌مرد
خیلی وقت پیش یه بار جرات کردم و بهش گفتم بابا توام اگه این روستا رو تو همون جوونی ول کرده بودی و مثل فلانی و فلانی رفته بودی تهران حالا ما بچه هات وضعمون این نبود،خودتم...باقیشو نگفتم،توی چشام که نگاه کرد دیگه هیچی نتونستم بگم.دلم میخواست بزنه تو گوشم،داد و فریاد را بندازه،اما نه حرفی نه هیچی.فقط نگاه کرد.
نمیدونم.شاید حالیش شده بود که اشتباه کرده،که این زمین و جون کندن تو این زمین نه واسه خودش عمر شد نه واسه ما جوونی.بابام هیچ وقت نگفت کاش برمی گشتم به سال ها قبل و منم مثل خیلیا بار و بندیلمو می بستم و می رفتم تهران.هیچ وقت نگفت.نگفت و‌ پیر شد.نگفت و هر روز که گذشت شیارای روی صورتش بیشتر شد.
بچه که بودیم از صبح علی الطلوع مادر بیدارمون می کرد و تا غروب توی باغ بودیم.بابا بیل می زد،عرق می ریخت،مادر انقد بچه پس انداخته بود که اسممونم یادش نمیموند.رضا،محمد،صادق،ناصر،زهرا،فاطمه،جواد،سمیه...بزرگ شدیم
خوب به این زمین نگاه کن،اینجا این شکلی نبود،نمیدونم حالیته یا نه،نمیدونم می فهمی چی‌میگم یا نه،اینجا سبز بود،جون میدن واسه قایم شدن،واسه گم شدن.حالا یه چشم که بچرخونی همشو میبینی.دو تا قدم که برداری توش خاک و خل بلند میشه.این زمین جون یه آدم خورد،ذره ذره خورد و این شکلی شد.بارون که نبارید بابام جونش بارون شد و ریخت تو این‌زمین.انقد بارون شد که تموم شد.مرد.
ما بچه های بابام حالیمون بود که این زمین واسمون آینده نمیشه.بابام دلش میخواست پسراشو پیش خودش نگه داره،واسشون پیش خونه ی خودش،تو باغش خونه بسازه.اما زندگی اون شکلی نشد که بابام میخواست.هر کدوم رفتیم یه وری.درس خون،کارمند،کارگر،وضع خوش،بی پول،همه جوره آدمی ازمون در اومد.میخواد بهت بگم مام که رفتیم تهران یا جای دیگه دیر رفتیم،وقتی رفتیم که همه چی قبلا تقسیم شده بود،جون کندن و کارگری از صبح تا شبش نصیب ما شد.تهشو که نگا کنی میبینی حاصل جون کندن دو تا آدم،خودم و بابامو میگم،بدبخت بیشتره،پدر بزرگم وضعش از ما بهتر بود،پدر بزرگم زمینش خشک نمی شد،اگه‌میرفت تهران به نون و نوایی می رسید.
این چیزارو باید ببینی تا بفهمی،نمیخوام بزرگ که شدی شکل من بشی،بابام میخواست ما شکل خودش بشیم اما تو شکل‌من نباش،شکل ما شکل بی ریختیه،شکل جون کندنه،شکل مستاجریه،شکل بی آبیه،شکل لال موندنه
بابام آدم خوبی بود،بعد مردنش هیشکی بدشو نگفت،از من تو همینم بگی واسم کافیه،...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره (آنا) ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (13/5/1397),فرشید طریقی (13/5/1397),مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),مهناز اکبری یگانه (14/5/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (14/5/1397),پیام رنجبران(اکنون) (15/5/1397),مینا رسولی (16/5/1397),مینا رسولی (20/5/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 مرداد 1397 - 17:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای طریقی عزیز
قبلا هم داستان های شما خونده بودم
مثل قبل عالی و سرشار از حرف و حدیث بود
تعلیق خود را داشت و خواننده را تا آخر با خود همراه کرد
برای تان موفقیت ها آرزومندم


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 مرداد 1397 - 13:11

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 مرداد 1397 - 17:39

نمایش مشخصات مینا رسولی سلام
داستان زیبا و جالبی بود بخصوص برای منی که عاشق باغ و کشاورزی هستم و کاملا درک کردم وقتی که نوشتید
بارون که نبارید,بابام بارون شد و ....

و کاملا پدر داستان رو که نتونست دل بکنه و بره تهران رو درک کردم
ممنون
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.