مدال و بهرام

این داستان تخیلی ، با تغییر در اسم اعضا و در مورد روزهای اخر هیتلر میباشد.
امروز سال
یک ،یک ، یک هزار وصد ویازده
میباشد ،اینجانب مهشید غلام زاده برای شما از وقوع جنگ ومطالب مهم آن خبرداده و سخن میگویم
امروز جنگ المان و شوروی اغاز شد،هیتلر در اتاق خود بر خود میلرزد و به من دستور داده است یک لیوان هات چاکلت برای او ببرم ، او قرار است امروز ظهر برود و با زنش برقصد و پچ پچ هایی شنیدم که قرار خودکشی امشب  را با همسر ش، در همین رقص به او میگوید و مطمٸن هستم بانوی من که هیچ کس نمیداند نام اول او افلیا بوده بسیار با وقار و زیبا در برابر همسرش خم شده لبخندی زده چشمانش را خمار کرده و این تقاضا را مانند جام شرابی میپذیرد و من هم در فکر ان مدال پر افتخار خواهم مرد خواهم مرد خواهم مرد چند سال پیش چون دختران نوجوان بر خود می لرزیدم ،
من قرار بود در ازمونی دستیار اول هیتلر بشوم آه هیتلر عزیزم چقدر از او متنفرم ،من ان زمان با اضطراب تمام ، تمامی مراحل استخدامی را گذرانده ;قبول شدم تا امروز بنشینم هات چاکلت هم بزنم و تصویر لباس بی مدالم را توی شکلات داغ لیوان تماشا کنم آه ه ه  مدال زیبای من
ـ پس این هات چاکلت من چی شد؟
ـ اوردم قربان  ، اوردم (من سیندرلا شدم ، وای اه ریخت..)
ـ صدای چی بود عزیزم
ـ اقا لیوان شکست
ـ چه ، چه ، شکست؟ لیوان محبوبم شکست ؟
عزیزم یک دانه برایم از رویش بساز
ارام با خودم گفتم وای هوووف خدا باز شروع شد
ـ(با صدای بلند)یکی برایم از روش بساز
ـ چشم قربان ،چشم
صدای کوبیده شدن در اتاق موجب شد که سینی هم از دستم بیفتد که خوشبختانه ، نمیدانم چرا (این صدا را) نشنید.

نشستم و به هات چاکلت ، لیوان محبوب هیتلر و سرنوشت المان فکرکردم

اینقدر فکر کردم که وقتی به خودم امدم دیدم دارم نقاشیه لیوانی را روی پوست    درسته خواننده عزیز هات چاکلت ،پوست هات چاکلت میدانم که باید تا فردا این کلمه را توی به اصطلاح نوشته گزارش مانند من بخوانید ولی صبور باشید شاید همین یک کلمه بتواند معجزه ای کند، من به شخصه خود به معجزه بسیار اعتقاد دارم شاید لای همین پوست  مدالم را به من بدهند ،
به خودم امدم و دیدم دارم روی پوست ،عکس لیوانی را میکشم سریع کاغذی را بیرون اورده و عکس لیوان محبوب رییسم را رویش کشیده و بعد سریع شروع به در زدن در اتاق او کردم ، وقتی در را باز کرد کاغذ را جلو او گرفته و گفتم :فرمودید لیوانتان   صدایم کمی میلرزید ،لیوانتان را اوردم قربان
هیتلر شروع به خنده ای عصبی کرد و همین جور خندید و خندید و خندید بعد دست اش راکه به حالت عصبی پشت اش تکان می داد تکانی داد و فریاد زد :برو گمشو زن احمق  و دررا محکم بست .
هیلتر بعد از آن خنده ی عصبی رادیو را روشن کرد و از ان جهت که بنده دستی هم در گویندگی رادیو دارم صدای مرا که از  رادیو شنیده رادیو رو خاموش میکند .سمت میز کارش میرود ،افلیای عزیزش اسپری مویش را روی میز هیتلر جا گذاشته بود لبخندی بر لبان قربانم نقش بست و به سمت اتاق بانوی من به راه افتاد تا پیش زمینه ای راجع به خودکشی به او بدهد و او را برای این امر ضروری راضی و اماده کند،
افلیا جلوی میز ارایش خود نشسته بود و به کرم پودر زل زده بود بعد از کمی صحبت هیلتر فهمید افلیااو را بسیار دوست داردو راحت میتواند این امر را در رقص با او در میان بگذارد...من نیز اهی کشیدم و به سمت در اتاق بانویم افلیا رفتم و خبر این که ساعت نزدیک به سه ظهر میباشد و باید حاضر شوند را به او دادم .
بعد از مراسم رقصی پرشور قربانم ،استادم ، هیتلرم تقاضای خود را به افلیا گفت ، ناگهان صدای جیغ او سالن را پر کرد و چنان نه محکمی گفت که گیلاس توی دستش شکست
با خودگفتم خوب شد تقصیر من نبود وگرنه باید یکی مثل همین لیوان را هم می ساختم ،ناگهان هیتلر گیج شد و رو به من کرده ،سر من داد زد که مهشید چرا پرت و پلا می نویسی داری تاریخ رو اشتباه گزارش میدی این جا باید قبول میکرد
آه ببخشید و افلیا بانوی ما گیلاس را سر کشیده و تقاضای قربانم را قبول میکند،با خودم گفتم شاید بتوانم با اندکی تغییر به مدال خود که در ازای تلاشم اخر داستان نخواهم گرفت برسم .
ـ تو به ان نخواهی رسید همانند عکس لیوانم ام که که ....و دستش را بلند کرد و چنان سیلی محکمی به گوشم زد که مدال از سرم پرید 
همه در اتاق خودمان مشغول خوردن هات چاکلت هایمان بودیم که ان صدای مهیب که همه ما منتظرش بودیم بعد از صدای مهیب گریه های همسر یکی از کارکنان که زن او قرص های شیشه ای سم را به فرزندانشان خورانده بود تا مورد تجاوز دشمنانشان قرار نگیرند،شنیده شد .
بنگ ، بنگ
صدای دوبار کشیده شدن  ماشه ی اسلحه ،
افلیا بانوی من و هیتلر عزیزم به این جای گزارش که میرسم اشک در چشمانم غوطه ور است اخر چرا مدال من را ندادید چرا وچرا وچرا شاید به قول حافظ
بهرام که مدال میگرفتی  همه عمر
دیدی که چگونه مدال، بهرام گرفت
بله مدال مرا بهرام گرفت و نفس المان را هم

ولی امروز المانی ها طوری که میاندیشم که شاید غلط هم باشد مانند فرانس ها که به وجود ناپلئون مانند یک اسطوره نگاه میکنند ،قبر اورا در ساختمانی مانند قصر قرار میدهند به وجود هیتلرمان افتخار میکنند .من هم باید اقدام کنم مارک هات چاکلتی به نام یک دانه برایم از رویش بساز ، تولید کنند

 




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

حیدر شجاعی ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (20/6/1396),کوثر علیزاده (22/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1396),سارینامعالی (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),مصطفی زمانی (25/6/1396),حیدر شجاعی (26/6/1396),داود عزیزی (28/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396),مهشید سلیمی نبی (1/7/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.