لبخند

گله از پوزه کوه پیچید. رسیدم لب دیواره گدار. نگاه دوختم به دور دست ها. هیچ کس نبود.
لبخند زد و من نی لبک جا دادم روی دندانم میان کوشه لب ها. گله سر به جوی گذاشت و من لب به نی لبک.
خندید و خندید. رفت و دست تکان داد. صدای خنده هایش بلند و بلندتر می شد. من آهسته می کردم صدای نی را.
...کار هر روزم است.
تا بهار انتظار می کشم...
بر می گردند...
پارسال از همان بالا شناختمشان. لبخندشان هیچ فرقی نکرده بود. عین پیرارسال بود.
بهار بهتر است. آنها می آیند. هرجا که باشم! تابستان اما باید بیایم. اما می ارزد. رفیق شده ایم... می دانم، شیطون است وقتی می نوشم بوس می کند! چکار کنم رفیق است...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نوریه هاشمی ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (2/5/1399),رضا فرازمند (3/5/1399),طراوت چراغی (3/5/1399), ک جعفری (4/5/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (5/5/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.