...اهل نامردی نیستم

از همان روزهای اول حسن‌آقا می‌گوید آقا "فضل‌الله" خوابی دیده که باید بشنوی. این دومین سفر است که به زاهد شهر می‌روم و آقا فضل‌الله مسافر احسان و صله رحم است و توفیق دیداراش نصیبم نمی‌شود. فضل‌الله هم سن و سال کریم است. از همان هم سن و سال‌هایی که مثل کریم پر و بال جبهه رفتن می‌زدند. رفتن و مانع شدن‌های آن روزگار هم خود گفتنی‌هایی دارد...
...شنبه اول اریبهشت ماه 1397 است و به قصد مصاحبه از راه دور به او زنگ می‌زنم. از شیراز به زاهدشهر می‌رود. می‌گویم: پشت فرمان که نیستی؟ می‌گوید:
راحتم؛ پسرم پشت رل است.
گویا از برنامه‌ای در ارتباط با جشنواره‌ای عشایری برمی‌گردد. اول امتناع می‌کند. اما وقتی می‌گویم حسن‌آقا خواسته‌اند که با شما صحبت کنم می‌گوید:
قرارم این بود که خوابم بماند بعد از رفتنم از این دنیا؛ اما چون امر حسن‌آقاست حتماً خیر چنین است. 34 سال قبل؛ یعنی سال 1363 این رؤیا را دیدم. ابتدا بگویم که ما سه نفر با هم دوست و رفیق جون جونی بودیم. من و کریم و "علی‌مرادپرور" دوستان صمیمی و همدل و همراه بودیم. کریم پسر عمه علی‌مراد است. آن زمان که کریم رفت جبهه من هم تلاش کردم اما چون جثه‌ام کوچک‌تر از کریم بود و قد و قواره‌ای نداشتم اجازه ندادند. کریم رفت. کریم شهید شد و توی گلزار دفن شد. علی‌مراد هم که دوست دیگرمان بود بعد از کریم رفت جبهه و شهید شد، اما مفقودالجسد بود. شب توی خواب دیدم که پیکر علی‌مراد آورده‌اند و قبری کنار مزار کریم برای‌ش آماده کرده‌اند. در عالم خواب دورتادور قبر شهید میدان گرفتیم که شلوغ نشود تا راحت بشود او را تدفین کرد. در همین حین روزنه‌ای از قبر کریم به قبر علی‌مرداد باز شد و دیدم که من نگاه می‌کند. از حالت‌ش معلوم بود که می‌خواهد با من حرف بزند. کریم را می‌دیدم. در همان عالم خواب این حقیقت به ذهنم متبادر شد که "شهید نظر می‌کند به وجه‌الله و شهدا زنده‌اند".
گفتم: کریم خوبی؟! سلامتی؟! چطوری؟! جات چطور است؟!
گفت: من خوبم!
گفتم: کریم علی‌مراد هم آوردیم.
گفت: دست‌تان درد نکند.
گفتم: می‌خوای من هم بیایم؟!
گفت: نه نمی‌خواهم شما بیای!
بعد از آن رؤیا مدت‌ها جبهه بودم. جاهای سخت و زیر آتش‌های شدید. اما به دلیل خبری که کریم بهم داده بود می‌دانستم که در جنگ اتفاقی برایم نخواهد افتاد و چنین هم شد.
کریم در بازی‌های دوران کودکی و نوجوانی هم کمالاتی از خود نشان می‌داد که گاه موجب غبطه ما می‌شد. پیش آمد که هنگام بازی فوتبال فردی قصد قلدرمآبی داشت و کریم با بیان همراه با محبت و ادب او را از این کار برحذر می‌داشت.
روزی باهم گلوله بازی می‌کردیم. من خیلی حرفه‌ای بودم، تمام گلوله‌های‌ش را بردم. کریم سوار دوچرخه‌اش شد. من ترسیدم گفتم نکند ناراحت شده باشد و قصد دارد به پدرم بگوید. چون پدرم به شدت مخالف این نوع بازی‌ها بود.
گفتم: کریم نامردی نکن! میخوای به بابام بگی؟!
گفت: من اهل نامردی نیستم؛ دارم می‌رم گلوله بیارم.
پدرم الان بخاطر کهولت سن خیلی از خاطرات و اطلاعات جبهه‌اش را از یاد برده. قبلاً برای‌مان تعریف می‌کرد و می‌گفت وقتی رفتیم جبهه کریم که از همه ما کم سن و سال‌تر بود و بچه کوچک ما به حساب می‌آمد از ما بهتر بود. ما جمعی که با هم رفته بودیم تلاش می‌کردیم که کنارهم باشیم و در یک جا بفرستن‌مان تا از هم جدا نباشیم. اما کریم می‌گفت مگر ما برای خدا نیامده‌ایم؟ خب هرجا که لازم باشد باید کار کنیم. هر مأموریتی که می‌دهند را باید انجام بدهیم.
بین جمع ما کریم درخشش دیگری داشت. معرفت و کمالاتی از خود نشان می‌داد که تعجب برانگیز بود.
همان روز که موفق شد برود جبهه. برای ثبت‌نام با هم رفتیم به بسیج. او را ثبت‌نام کردند ولی من را رد کردند. کار ثبت‌نام که تمام شد گفتند بروید ساعت 11 بیایید برای اعزام. با کریم آمدیم سر میدانی که حالا بهش می‌گویند میدان شهرداری نشستیم و با هم صحبت می‌کردیم. یک‌باره پدر کریم که رفته بود بسیج و اعزام نیرو برای برگرداندن کریم به سمت میدان آمد. فرصت فرار نبود. یعنی مجال هیچ‌کاری نبود. نمی‌دانم کریم توی قلب‌ش چیزی گفت یا نه! با دلهره‌ و ترس نشستیم هر چه باداباد! پدر کریم آمد از جلو ما رد شد و ما را ندید. بالاخره کریم با رنج و زحمت رفت جبهه.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,ماریه آزاد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کامران غفوری (15/4/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (16/4/1397),زهرابادره (آنا) (16/4/1397),عبدالله عمیدی (19/4/1397),ماریه آزاد (14/5/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.